حالم انقدر گرفته بود که ترجیح دادم کلمه ای به زبون نیارم، 

چقدر تنها بودم! 

چقدر بی پناه! 

و چه بی اندازه یه دفعه دلم پر کشیده بود سمت خونه و زندگیمون!

با طولانی شدن سکوتم شاهرخ که قرمزی باند دستم بدجوری داشت نگرانش میکرد از رو تخت بلند شد و رفت سمت لباس هام، بافت بلند طوسی رنگم و همراه با شال کرمم و آورد و دوباره کنارم نشست:

_بپوش ببرمت بیمارستان

صدای ضعیفم و بیرون فرستادم:

_من حالم خوبه! 

ناراحت از اینطور دیدنم عصبی جواب داد:

_د میگم باید ببرمت بیمارستان، بخیه دستت پاره شده میخوای با من لج کنی؟! 

و نفسی گرفت و ادامه داد:

_یالا بپوش! 

و یه دستش و انداخت زیر شونم تا بلندم کنه اما نمیدونم چیشد که یهو نگاهش خیره موند رو قسمت بالای س. ینم درست همونجایی که تاپم نمیپوشوندش و بعد از چند ثانیه نگاهش به سمت چشم هام کشیده شد دریغ از حرفی! 

نمیدونستم چی باعث شده که یه دفعه انقدر دگرگون بشه واسه همینم نگاهم و رو بدنم چرخوندم و تازه متوجه کبودی و خون مردگی بدنم شدم!

از چشم هاش خون میبارید و معلوم نبود چه افکاری تو سرش ایجاد شده بود که لب زدم:

_چیزی نیست!

سری به نشونه ‘باشه’ تکون داد و این بار کامل نشوندم رو تخت و لباسم و انداخت رو شونم و کمکم کرد تا بپوشمش،

به فکرم بود و میخواست دردم کم شه اما از چشم هاش میخوندم که چقدر بهم ریختست و حرفی نمیزنه!

لباسم و پوشیدم و شاهرخ شالم رو هم انداخت روی موهام و از رو تخت بلند شد:

_پاشو بریم

مطیعش شده بودم که زیر لب باشه ای گفتم و بلند شدم و با همون اوضاع داغونم پشت سرش راه افتادم.

درد دستم و فراموش کرده بودم و درگیر شاهرخ بودم درگیر چیزی که دیده بود و اثر وحشی بازی حامی بود!

نمیدونستم چطور باید راجع بهش با شاهرخ حرف بزنم، فردا قرار بود برم پزشکی قانونی تا همه چیز برای شکایت کامل باشه اما دلم نمیخواست شاهرخ بااینطور دیدنم بهم بریزه و حالا دیگه دیر بود!

به هر سختی ای که بود از پله ها پایین رفتم و بعد هم از خونه زدیم بیرون.

سوار ماشین که شدیم فقط سکوت بود و سکوت و این سنگینی فضا بدجوری زجرآور بود که تکیه دادم به صندلی و گفتم:

_کاش باند دستم و باز میکردیم شاید چیزی نباشه!

خیره به مسیر روبه رو لب زد:

_میریم بیمارستان خیالمون راحت شه

انقدر بی حوصله حرف میزد که دیدم جوابی ندم بهتره و ساکت شدم تا وقتی که رسیدیم بیمارستان و حالا باند دستم باز شده بود و دکتر بالاسرم بود. 

بخیه های دستم پاره شده بود و صحنه دلخراشی جلو چشمام بود.

خیلی طول نکشید تا دوباره اوضاع دستم دوباره روبه راه شد و حالا دکتر بیرون رفته بود و فقط من بودم و شاهرخ که صدام زد:

_یه کم بشین حالت بهتر شه بعد میریم

فرصت و غنیمت شمردم و گفتم:

_شاهرخ، میخوای باهم حرف بزنیم؟

پشت بهم ایستاد:

_همه چیز هموناییه که تو کلانتری بهم گفتن یا چیز بیشتری هست؟ 

یه کمی مکث کردم و بعد جواب دادم:

_اگه چیز بیشتری بود این وضعیت دستم نبود

برگشت سمتم، عصبی بود و دندوناش رو هم قفل شده بود، 

چند ثانبه نگاهم کرد و بالاخره حرفی زد:

_پس اون کبودی اونم رو… 

حرفش و نصفه ول کرد که ادامه دادم:

_شاهرخ من تموم بدنم درد میکنه،فکرکنم آثار کبودی و زخم رو تموم بدنم باشه، شاهرخ من از حامی و اون دو نفر کتک خوردم

و دستم و گرفتم سمتش:

_تهشم میخواستم خودم و خلاص کنم اما اونا باهام… 

با ‘هیس’ بلندی که گفت حرفم و ادامه ندادم:

_دیگه هیچوقت نمیخوام چیزی بشنوم راجع به اون قضیه! 

و قدم برداشت به سمتم:

_واسه من همین که بدونم، اون آشغالا تنت و… 

حرف زدن براش سخت شده بود که من ادامش دادم:

_شاهرخ به جون خودت که برام عزیزترینی من تماس و رابطه ای که تو ذهنت هست و با اونا نداشتم که اگه داشتم وضعم این نبود! 

میخواست بحث و عوض کنه که یه لبخند الکی زد تا دلم خوش شه و گفت:

_بالاخره اعتراف کردی که عاشقمی! 

چپ چپ نگاهش کردم:

_من کی همچین حرفی زدم؟ 

شونه ای بالا انداخت:

_از تک تک حرفات عشق شره میکنه عزیزم!

با حالت مسخره ای چند باری پشت سرهم پلک زدم:

_نمیخوام دل خوشی هات و ازت بگیرم، شما اینطور فکر کن! 

و بلند شدم سرپا:

_ناهار که نخوردیم حداقل بریم واسه شام برسیم! 

لبخند به لب داشت:

_اصلا اگه تو بخوای شام و میریم بیرون! 

کنارم بود که نگاهش کردم:

_اگه بخیه دستم سالم میمونه بریم! 

چپ چپ نگاهم کرد:

_انگار من کوبوندمت زمین و بخیت و پاره کردم! 

همزمان باهم راه افتادیم:

_نه ولی مقصر تو بودی! 

نفسش و عمیق بیرون فرستاد:

_خیلی خب من قول میدم امشب پارت نکنم! 

این و که گفت تو همون قدم قفل زمین شدم و جدی نگاهش کردم:

_چی گفتی؟! 

متعجب نگاهم کرد:

_چی گفتم؟ 

پوزخندی زدم:

_قول میدی امشب پارم نکنی؟ 

آه پر افسوسی کشید و بهم نزدیک شد و همزمان با کشیدن لپم جواب داد:

_بخیه دستت و عزیزم!

و خندید که زیر لب فحش جانانه ای بهش دادم:

_من که میدونم با چه نیت شومی این حرفارو میزنی و تهشم میپیچونی! 

خنده هاش به لبخند تبدیل شد و با صدای آرومی گفت:

_من که فکری تو سرم نیست ولی تو همچین بدتم نمیاد که… 

سرش و به گوشم نزدیک کرد و ادامه داد:

_یه چیزایی پیش بیاد!

نمیدونم چرا همچین فکر احمقانه ای میکرد و همین باعث شده بود تا قیافم غرق در شگفتی بشه و بی هیچ پلک زدنی به یه نقطه نامشخص نگاه کنم!

حرفای درگوشیش که تموم شد دوباره روبه روم ایستاد:

_چیه ساکت و باحیا شدی؟

لبخند احمقانه ای بهش زدم:

_نه دارم به این فکر میکنم که تو چطوری استاد دانشگاه شدی! 

منظورم و نفهمید و گیج نگاهم کرد:

_یعنی چی؟ 

اون لپم و کشیده بود و حالا من نوک بینیش و گرفتم و کشیدم:

_یعنی خیلی خنگ و کوته فکری جناب! 

و با لبخند دستم و از رو بینیش برداشتم و ادامه دادم:

_حالام نمیخواد چیزی بگی تا ثابت کنی خنگ نیستی چون نمیشه، فقط بیا بریم که روده بزرگه روده کوچیکرو خورد! 

و دستم و رو شکمم گذاشتم و مالوندم که خنده اش گرفت:

_خوشم میاد عین سابق شکم باز کردی و اسم غذا که میاد همه چی یادت میره!

نفس آسوده ای کشیدم:

_خوشحالم که خوشت میاد، چون چه خوشت بیاد و چه نیاد من تا مرز ترکیدن میخورم!

و این بار بی اینکه منتظر جوابش باشم راه افتادم تو بیمارستان و شاهرخ هم پشت سرم اومد…

2 پاسخ به “رمان دلبر استاد پارت سی و دو”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *