حالا دیگه با خیال آسوده سرم و تکیه داده بودم به شیشه ماشین و با لبخند بی اختیاری چشم دوخته بودم به خیابونهاو ماشین ها که یه دفعه شاهرخ نامرد شیشه رو پایین داد و همین باعث شد تا شوکه بشم و سرم واز رو شیشه بردارم و همین حرکتات به علاوه قیافه ترسیدم موجب خنده و شادی شاهرخ شد و شروع کرد به قهقهه زدن!

انقدر خندید که زورم گرفت و ادای خندیدنش و درآوردم:

_هه هه هه، نمکدون!

و چپ چپ نگاهش کردم که دستش و دراز کرد سمت صورتم و آروم لپم و کشید:

_حرص نخور شیرت خشک میشه!

و دوباره خندید که کم نیاوردم:

_بذار خشک بشه لازمش ندارم!

خنده هاش و قطع کرد و سرش و چرخوند سمتم:

_لازم نداری؟

لم دادم رو صندلی:

_تا وقتی شیر خشک هست نه!

بحث داشت حسابی جدی میشد:

_من با شیرخشک کاملا مخالفم، پس حواست باشه شیرت خشک نشه!

و چشمکی بهم زد که با دستم صورتش و چرخوندم سمت روبه رو تا حواسش پی رانندگیش باشه و جواب دادم:

_کو تا اونموقع، فعلا جلو راهت و نگاه کن

دوباره نگاهش چرخید سمتم:

_خیلی هم نمونده، فردا عقدت میکنم!

حرفش باعث شد تا شوکه بشم و مردد نگاهش کنم:

_فردا چیکار کنی؟

چشم دوخت به مسیر روبه رو و انگار که داره یه حرف معمولی میزنه جواب داد:

_گفتم فردا میریم محضر و عقد میکنیم!

چند باری پشت سرهم پلک زدم ولی ذهنم اپدیت شدنی نبود:

_به همین زودی؟

با قرمز شدن چراغ سر چهارراه، همزمان با نگهداشتن ماشین با لبخند چرخید به سمتم:

_چیه نکنه تو مخالفی؟

گیج بودم و آروم لب زدم:

_نه ولی…

حرفم و قطع کرد:

_دیگه ولی و اما و اگر نداره، بسه این غریبانه باهم بودن!

ابرویی بالا انداختم:

_ما غریبونه باهمیم؟

دستش و روی رون پام کشید و نگاهش هم به همون سمت و سو کشیده شد:

_تقریبا!

دستش و پس زدم:

_بی طاقت نبودی!

با نفس عمیقی نگاهم کرد و قبل از جواب دادن ماشین و به حرکت درآورد چون چراغ سبز شده بود و بعد جواب داد:

_وقتی همش جلو چشمامی، وقتی تو خونمی، وقتی میخوامت چطور بی طاقت نباشم؟

یه کمی خجالت کشیدم و نگاهم و ازش گرفتم:

_ولی من اصلا عجله ندارم!

آروم خندید:

_باید با دل من راه بیای!

بیخیال لبخندی زدم:

_حالا تا فردا

و قبل از اینکه چیزی بگه ادامه دادم:

_من گشنمه شاهرخ خان نمیخوای یه ذره پات و فشار بدی رو اون پدال گاز؟

با دست اشاره ای به ماشین ها و شلوغی خیابونها کرد:

_توقع نداری از رو اینا پرواز کنم که؟

با خنده جواب دادم:

_نه ولی توقع دارم به فکر این شکم وامونده من باشی!

و دستی به شکم گرسنم کشیدم و تا رسیدن به غذا تحمل کردم…

یه دل سیر پیتزا خورد تا بالاخره سیر شد.

با همون سس قرمز مالیده شده دور لبش لبخند رصایت بخشی زد:

_خوشمزه بود، بازم از این کارا بکن!

و دوغی که در عین تعجبم همراه با پیتزا سفارش داده بود و یه نفس و مردونه سر کشید و با لبخند گله گشادی سری به اطراف چرخوند که دستم و دور لبم کشیدم:

_سس مالیده پاکش کن!

با دقت نگاهم کرد:

_نه چیزی نیست!

چشمام و محکم باز و بسته کردم به سبب این خنگ بازیش:

_عزیزم دور لبای خودتو میگم!

تازه دو هزاریش افتاد و دستمالی برداشت و دور لباش و پاک کرد و نگاهش افتاد به چند قارچ از پیتزای من که هنوز باقی بود و لب زد:

_بخور بریم!

سوییچ و از رو میز برداشتم و گفتم:

_کافیه!

و از رو صندلی بلند شدم که سری به نشونه ‘باشه’ تکون داد و پشت سرم راه افتاد.

با رسیدن به خونه، خسته از کارها و رفت و اومد های امروز تو سالن بالا رو یکی از مبل ها نشسته بودم و با لپ تاپم مشغول انجام برنامه های دانشگاه بودم که  دلبر همراه با سینی چای به سمتم اومد:

_این چه زندگی ایه شاهرخ؟ خودم و کشتم تا گذاشتن یه سینی چای بردارم بیارم!

با لبخند براندازش کردم:

_واسه راحتیه خودته!

کنارم نشست و سینی چای رو روی میز گذاشت:

_من اینطوری راحت ترم!

و بعد چشم چرخوند تو لپ تاپ و با دیدن برنامه های دانشگاه نفسش و عمیق بیرون فرستاد:

_چقدر دلم واسه دانشگاه تنگ شده، کاش میشد دوباره بیام

سر چرخوندم سمتش:

_این ترم و که جاموندی، از ترم بعد میای!

لبخند خوشایندی زد:

_دلم واسه هیلداهم خیلی تنگ شده

تازه یادم افتاد که هیلدا سراغش و ازم گرفته بود و همزمان با برداشتن یکی از استکان های چای جواب دادم:

_اتفاقا اونم انگار دلتنگت بود، باهاش یه تماس بگیر!

هنوز همون لبخند به لباش بود:

_این چای و بخوریم چشم!

و مشغول نوشیدن چای شد که ادامه دادم:

_اگه دوستداشتی واسه فرداهم دعوتش کن

یه جرعه از چای نوشیدم و ادامه دادم:

_واسه مراسم عقد، عماد و یلدا هم دعوت میکنم

ذهنش درگیر شد که با چند ثانیه مکث گفت:

_اما پدر و مادرت

لپ تاپ و بستم و تکیه دادم به مبل:

_توتونچی که ایران نیست، مامانمم شماله هروقت اومد میفهمه دیگه!

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_من منظورم اینه که اونا مخالفن و وقتی بفهمن حتما ناراحت میشن

پوزخندی زدم:

_اونا همین الان هم آمار اینجا بودنت و دارن فرداهم که عقد کنیم به ثانیه نکشیده همه چیز و میفهمن و مجبورن که کنار بیان

قیافش گرفته شد:

_من نمیخوام اونا ازت ناراحت بشن

بهش اشاره کردم که بهم نزدیک تر بشه و مطابق حرفم خودش و بهم نزدیک تر کرد که دستم و دور کمرش انداختم و چسبوندمش به خودم که سرش و آروم گذاشت روی شونم و من ادامه دادم:

_من با همه این مخالفتا میخوام باهات ازدواج کنم حتی اگه تموم دنیا بگن که اشتباهه!

سرش و از رو شونم برداشت و جدی اما آروم گفت:

_من با یه شرط حاضرم باهات ازدواج کنم

منتظر نگاهش کردم:

_چه شرطی؟!

و خیلی سریع جوابم و گرفتم:

_به شرطی که مهریم فقط و فقط یه سکه باشه!

از شدت تعجب چشمام گرد شد و ناباورانه سری تکون دادم:

_این دیگه چه شرطیه؟

دستش و روی دستم گذاشت و با آرامش بی حدی جمله ای که به صداقتش شک نداشتم و تحویلم داد:

_میخوام به همه دنیا ثابت کنم که اگه خواستمت واسه این عمارت و مادیات دیگه نبوده و فقط واسه خودت بوده، میخوام که متهم نشم به هرچیزی جز عشق!ن

حرف هاش باعث دلباختگی بیشتر و بیشترم میشد، اون حتی بیشتر از ارغوان به فکرم بود، 

ارغوانی که با تموم ادعای عاشقی تو سختی ها پام نموند و غرورش و به عشق ترجیح داد و حالا هم درگیر خوشبختی با مرد دیگه ای بود! 

خالی از هر فکری و حسی نسبت به ارغوان، دلبر تموم قلبم و تصاحب کرده بود و حالا هم لایق بودن تو این  زندگی و داشتن آرامشی بی نهایت بود!

حرف هاش ادامه داشت اما من دیگه متوجه هیچ چیز نبودم و تموم حواسم پی چشم های روشن و گیراش بود…

نگاهش از همون نگاه ها بود که هیجوقت فراموش نمیشد،

که خاص بود،

که میشد عشقی خالصانه رو توش دید و آروم گرفت!

قطع شدن صداش بهم فهموند که حرف هاش به پایان رسیده و لبخندی به روم پاشید:

_حالا با این شرایط قبوله؟

انقدر حواسم پرت چشم هاش بود که چند ثانیه طول کشید تا منظورش و بفهمم و همین باعث شد تا ادامه بده:

_با این مهریه قبول میکنی که باهم ازدواج کنیم؟

لبخند سردرگمی زدم و سری به اطراف تکون دادم:

_گفتی متولد چه سالی هستی؟

انگار فکرم و خوند که یه اخم ساختگی تحویلم داد:

_میخوای به بهونه مهریه سن و سالم و بدونی؟

و زیر لب ‘نوچ’ ی گفت:

_هیچوقت نباید از یه خانم محترم سنش و بپرسی!

نوک بینیش و کشیدم:

_پیرزن من دیگه گول خوردم، فردا دارم عقدت میکنم سن و سالت دیگه چیزی و عوض نمیکنه!

با مشت کوبید تو شکمم:

_پیرزن اون…

با گرد شدن چشمام حرفش و به کل عوض کرد:

_خودتی! من کمه کم ده سال از تو کوچیک ترم…

همزمان که دستم و برای جلوگیری از صدمه بیشتر رو شکمم گذاشته بودم، با تعجب جواب دادم:

_جدی؟ یعنی دارم یه بچه رو وارد زندگیم میکنم؟

با لب و لوچه آویزون شده نگاهم کرد:

_نه اونقدر بچه، هرچی نباشه سال 74 چشم به جهان گشودم!

از اینکه حالا سنش و لو داده بود خندم گرفت و بین خنده گفتم:

_بالاخره لو دادیا

دست به سینه تکیه داد به پشتی مبل و خودش و لوس کرد:

_اصلا من زن تو نمیشم!

خنده هام و به انتها رسوندم و ابرویی بالا انداختم:

_اونی که باید تصمیم میگرفته واسه این قضیه گرفته، تو تلاش بیهوده میکنی!

نیمرخ صورتش که هنوز حالت لوسی به خودش داشت و به سمتم چرخوند:

_تا من اون بله رو نگم، تصمیمت به هیچ کجا نمیرسه!

و زبون درازی کرد بهم که لبخند خبیثانه ای بهش زدم و سرم و به گوشش نزدیک کردم:

 _اونی که به هیچ کجا نمیرسه، سر و صدای توعه، فرداشب…

و سر بلند کردم و اتاق و بهش نشون دادم:

_تو اون اتاق!

و بیخیال شونه ای بالا انداختم که نفس عمیقی کشید:

_اگه زنت بشم!

چشم هام و با آرامش باز و بسته کردم و شمرده شمرده گفتم:

_به هر حال اون اتاق سر جاشه، چیزی فرق نمیکنه!

سریع از رو مبل بلند شد:

_اگه دستت بهم برسه!

و با خنده چشمکی بهم زد که از رو مبل بلند شدم و خواستم به سمتش خیز بردارم اما پا به فرار گذاشت و همین باعث شد تا من دنبالش بدوم و خدمتکارا اون رویی رو ازم ببینن که هیچوقت ندیده بودن!

صدای خنده هاش کل خونه رو پر کرده بود و داشت از دست من به طبقه پایین پناه میبرد اما هنوز نرسیده به پایین همینطور که رو پله ها میدویید سر به عقب برگردوند تا بدونه چقدر باهاش فاصله دارم و برگشتن همانا و گم کردن پله ها و طی کردن دوتا پله تو یه قدم همانا!

صدای جیغش با صدای جر خوردن شلوارش ترکیب عجب و خنده داری و ایجاد کرده بود که رو پله سوم نشست و

با چشمای از حدقه بیرون زده و دهان بازمونده برگشت سمتم که نتونستم نخندم و بی هوا زدم زیر خنده:

_فدای سرت!

و صدای خنده هام بالاتر رفت که چند نفری پایین پله ها جمع شدن و گیسو دختر اشرف خانم آشپزخونه با نگرانی پرسید:

_حالتون خوبه خانم؟

دلبر که انگار تموم دنیارو تو افتادن این اتفاق مقصر میدونست سکوت کرده بود و من ناچارا بین خنده هام جواب دادم:

_نه، فقط یه خراش سطحیه شما به کارتون برسید!

و بین نگاه های گیج خدمتکارا و سکوت دلبر قهقهه ای زدم و آروم آروم از رو پله ها اومدم پایین و کنارش نشستم که حیغ زد:

_صدات نیاد شاهرخ!

یه جوری شوکه شدم که همون لحظه خنده هام ساکت شد و گوشام سوت کشید و ناباورانه نگاهش کردم که با دست صورتم و چرخوند به اون سمت:

_نگاهمم نکن!

امر و نهیش حسابی گل کرده که دستش و گرفتم تو دستم و یه لبخند تمسخر بار رو چرخوندم به سمتش:

_یه شلواره گفتم که فدای سرت

با حرص نفس هاش و بیرون میفرستاد و البتع انقدر بلند بلند نفس میکشید که تماما میخوردن تو صورت من و اوضاع رو خنده دار هم میکردن!

با طولانی شدن نفس کشیدناش ادامه دادم:

_حالا پاشو ببینم خیلی پاره شده؟

این دفعه دیگه سکوت نکرد:

_آره خیلی پاره شده، اصلا شلوار خودمه دلم میخواست پارش کنم!

این حرص خوردنش بدجوری به خنده مینداختم اما میدونستم اگه الان بخندم خونم پای خودمه واسه همینم هرجور شده خودم و نگهداشتم و جواب دادم:

_خیلی خب، حالا تا شب میخوای اینجا بشینی؟

سری به نشونه رد حرفم تکون داد:

_فقط داشتم خستگیم و در میکردم!

و با اعتماد به نفس بلند شد و البته این اعتماد به نفسش فقط تا وقتی که برنگشته بود باقی بود!

با برگشتنش و راه افتادنش به سمت بالا حال و هوای دلم به کل عوض شد و داشتم از شدت خنده میلرزیدم که متوجه شد و با قیافه گرفته برگشت به سمتم:

_خیلی پاره شده؟

نگاهم و دوختم به شلواری که تمام دوخت روی با. سنش از هم باز شده بود و لب زدم:

_خیلی بیشتر از خیلی!

دلخور جواب داد:

حالا تو از خنده پس نیفتی؟

و به بالا رفتنش از پله ها ادامه داد که موقتا خنده هام و قیچی کردم و خودم و رسوندم پشت سرش:

_مستقیم برو تو اتاق، پشت سرت میام که یه وقت کسی نبینه!

و با فاصله یه پله باهم بالا میرفتیم که گفت:

_مهم نیست بذار ببینن، توهم وایسا یه گوشه بخند! 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *