سنگینی تنش، هم آغوشی اجباری باهاش و صدای نفس های کشدارش تو گوشم، همه بغض شده بودن و باعث لرزش چونم و پر شدن چشمام شده بود اما حامی بی توجه به حالم درگیر عشق و حال خودش بود و همراه با نفس های کش دارش، لاله ی گوشمم خیس میکرد و دستش رو هم نوازش وار رو نقطه نقطه بدنم میکشید اما من حتی واسه یه ثانیه هم آروم نمیگرفتم و حس و حال جدیدی بهم دست نمیداد!

 تا به اینجای عمرم هیچ هم آغوشی و رابطه ای رو تجربه نکرده بودم و حالا فقط داشتم حواسم و به این سو و اون سو پرت میکردم تا حامی از کارش دست بکشه و ولم کنه و این کابوس تموم شه!

مسیر بوسه هاش به سمت لب هام کشیده شد و اول بوسه ریزی به لب هام زد و بعد هم به دندون گرفتشون که چشمام و بستم و بی صدا باریدم!

از این به بعد چطور باید تاب میاوردم؟

چطور باید باهاش زندگی میکردم؟

وقتی مطمئن بودم هیچوقت حتی نمیتونم به تمایل داشتن به زندگی باهاش، تلقین کنم!

نفسگیر افتاده بود به جون لب هام و انگار سیرمونی هم نداشت و حالا دستش داشت میرفت سمت کمر شلوارم که چشمام و باز کردم و دستم و رو دستش گذاشتم و سرم و کشیدم کنار و لب زدم:

_الان نه حامی من آمادگیش و ندارم!

نگاه هوس آلودش و به پاهام دوخت و از رو شلوار دستی به پایین تنم کشید:

_خیلی خب میذارمش بمونه واسه وقتش!

و با نگاه خمارش زل زد بهم:

_هرچی تو بگی!

و دستی تو موهام کشید و بوسه ای به پیشونیم زد و در حالی که حالش اصلا خوب نبود در عین تعجب از رو تخت بلند شد و دستی تو موهای بهم ریختش کشید و خیره به ساعت دیواری کوچیک اتاق، گفت:

_پاشو تا دیر نشده بزنیم بیرون یه دلی از عزا در بیاریم، گفتم رفیقم ماشینش و آورده گذاشته دم در سوییچم سر داده تو حیاط!

نمیدونم واقعا الان انتظار داشت با ذوق و شوق بپرم بالا و پایین و ازش تشکر کنم که منتظر داشت نگاهم میکرد!

بی توجه به حرفش خودم و جمع و جور کردم و از رو تخت بلند شدم:

_میل ندارم

پوفی کشید:

_میل ندارم و نمیخورم و گشنم نیست نداریم، شوهرت داره بهت میگه آماده شو بریم، فقط بگو چشم!

نگاه گذرایی بهش انداختم، مثلا داشت دلم و به دست میاورد و منم که اعصابش و نداشتم با نیش خندی جواب داد:

_حتما میگم!

و شروع کردم به بافتن موهایی که کلافم کرده بود:

_برو خونتون شامت و بخور، من میخوام بخوابم

این بار بی لطافت وایساد جلوم و انگشت اشارش رو هم به نشونه تهدید تو هوا تکون داد:

_دارم بهت میگم آماده شو بریم، یعنی آماده میشی و میریم بی هیچ حرفی، خستم کردی دلبر بسه لجبازی!

دیگه مخم نمیکشید که بخوام باهاش دهن به دهن بذارم و واسه همینم بی هیچ حرف دیگه ای شروع کردم به آماده شدن…

زیاد طول نکشید تا از خونه زدیم بیرون و حالا کنار یه رستوران معمولی، پراید نوک مدادی رنگ دوستش و پارک کرد و بعد هم پیاده شدیم.

درست بود که ازش بدم میومد و کار امشبشم باعث بهم ریختگیم شده بود اما خب گشنگی شوخی بردار نبود و من با دیدن رستوران از عمق وجودم ضعف کرده بودم!

همراه حامی وارد رستوران نسبتا بزرگی که چندتایی هم مشتری داشت شدیم و رفتیم سمت یکی از میزهای چهار نفره، 

روی صندلی روبه روی حامی نشستم و چشمی به اطراف چرخوندم تا وقتی که دو سیخ جوجه با مخلفات سفارش داد و سر حرف و باز کرد:

_پرس و جو کردم یه آپارتمان نقلی ای یه چند تا خیابون بالا تر از خونه هست به نظرم واسه شروع همچین بدک نباشه، فردا بریم ببینیمش‌؟

انگیزه ای نبود که بیخیال جواب دادم:

_نه، خودت برو ببین اگه خوب بود منم حرفی ندارم

سری به نشونه تایید تکون داد:

_خیلی خب من میپسندم، چیدمانش هم با خود شما!

و با خنده آرومی نگاهم کرد که بی هیچ عکس العملی چشم ازش گرفتم تا وقتی که غذاهامون رسید و مشغول خوردن شام شدیم…

بعد از چرخ زدن تو شهر و شنیدن حرف های حامی که تماما امید به آینده بود و برخلاف اون برای من مزخرفاتی بیش نبود، حوالی ساعت 1شب برگشتیم خونه…

چند روز گذشت و روزی که ازش فراری بودم رسید.

امروز قرار بود عقد کنیم و من عین یه مرده متحرک زندگی کنم!

با شنیدن صدای زن عمو از فکر به غم و غصه بی نهایتم دست کشیدم و سرم و گرفتم بالا تا اشکی از چشمام نچکه:

_عروس خانم آماده شدی؟

و تو چهارچوب در اتاق ظاهر شد و با دیدن من شروع کرد به هل کشیدن و با شوق ادامه داد:

_به امید خدا چند سال دیگه میخوام همین قدر که الان خوشحالم، خوشحال بچه دار شدنتون باشم!

و اومد کنارم رو تخت نشست و بوسه ای به گونم زد که دلم تاب نیاورد و بی اختیار هوای چشمام بارونی شد!

اینکه الان مادری نداشتم که دلدارم باشه، تلخ تر از هرچیزی بود و باعث شده بود من به شونه زن عمو پناه بیارم و بی صدا ببارم و ببارم!

متوجه اشکام که شد با تعجب نگاهم کرد:

_شگون نداره روز عقدت اینطوری داری گریه میکنیا!

یه لبخند مصنوعی تحویلش دادم و حرفی نزدم که بلند شد سرپا:

_پاشو ببین حیاط و چراغونی کردیم واسه جشن عقدتون، دلت وا میشه!

و جلوی در وایساد و از همونجا خیره به حیاط زیر لب ادامه داد:

_الهی که خوشبخت بشید!

نشستن دیگه فایده نداشت که از رو تخت بلند شدم و همزمان گوشی بابا که بعد از جا موندن گوشیم تو خونه اون شاهرخ نامرد، دست من امانت بود زنگ خورد،

آقای داماد بودن!

از قبل هم معمولی تر جواب دادم:

_بله

برعکس من بدجوری خوشحال بود که پر انرژی جواب داد:

_دارم میام، حاضر شو بذارمت آرایشگاه

بی خداحافظی گوشی و قطع کردم، موهایی که بعد از حموم خشکشون کرده بودم و دم اسبی بستم و لباس های بیرونم و تنم کردم و بعد از رفتن زن عمو از خونه زدم بیرون و تو حیاطی که امروز پر رفت و آمد بود، نشستم رو پله جلوی در و منتظر اومدن حامی شدم که بالاخره سر و کلش پیدا شد.

قدم هاش و که تو حیاط بر میداشت تبریک و ماچ بود که نثارش میشد و من با یه لبخند احمقانه شاهد این اوضاع بودم و فکرم درگیر چند وقت قبل!

درگیر شاهرخی که از دیشب تو فکرم بود و یکی از اصلی ترین مقصرهای اتفاقات الان بود،

بعد از اون اتفاقا نه تنها دانشگاه نرفته بودم بلکه حتی از هیلدا هم خبر نداشتم و گوشی جا موندم تو خونه شاهرخ رو هم کاملا فراموش کرده بودم،

همینقدر سرد و بی تفاوت!

خوش و بش های در و همسایه و فک و فامیل با حامی که تموم شد بلند شدم و راه افتادم تو حیاط و جلو در و کنار همون پراید نوک مدادی که شده بود ماشین عروس امروز، وایسادم تا حامی اومد.

یه جوری با عشق زل زده بود بهم که انگار نه انگار این آدم همون کسیه که با هزار ترفند من و مجبور به تن دادن به این ازدواج کرده بود!

نگاهش که زیادی داشت طولانی میشد باعث شد تا لب باز کنم و بگم:

_به چی نگاه میکنی؟ در ماشین و باز کن بریم

چرخی دورم زد و در سمت شاگرد و باز کرد:

_در که بازه، چشمم ازت سیر نمیشه!

ماشین و دور زدم و نشستم تو و قبل از اینکه در بسته بشه جواب دادم:

_بریم!

لب و لوچش از این برخورد سرد من آویزون شد،

اما اون چه میخواست و چه نمیخواست باید قبول میکرد که برخلاف تصاحب جسمم، هیچوقت نمیتونه روح و قلب من و به دست بیاره!

حتی اگه ده سال هم بگذره!

با همون قیافه وا رفته نشست پشت فرمون و راه افتادیم،

تو مسیر صدای آهنگ شادی که در حال پخش بود و یه کمی بیشتر کرد و دوباره انرژی گرفت که نوازش پشت دستش و رو گونم حس کردم و شوکه از این حرکتش سریع صورتم و چرخوندم سمتش که دستش و برداشت و نگاه گذرایی بهم انداخت:

_چه خوشگل شدی امروز!

فقط جهت اینکه تموم کنه این حرفاش و یه لبخند تحویلش دادم و گفتم:

_مرسی!

دوباره نگاهم کرد:

_امشب بعد از عقد، این خوشگلی و دلبریت باید جوابگوی حال خراب من باشه ها!

حرفش برام مبهم بود که چندباری پشت سرهم پلک زدم و منتظر ادامه حرفش موندم تا دوباره دهن باز کرد:

_امروز دیگه زنم میشی و منم دیگه طاقت ندارم، امشب و نمیذارم بخوابی!

و با خنده شونه ای بالا انداخت که انگار خون تو رگهام یخ بست و حالم بدتر از قبل شد که بریده بریده گفتم:

_چی.. چی میگی… امروز حسابی خسته میشیم و من بعدش میخوام بخوابم!

رنگ چشماش هوسی شده بود، دستی به روی پاهام کشید و با صدای دو رگه ای جواب داد:

_اول خوش میگذرونیم بعد میخوابیم!

نفس هام بلند و کش دار شده بود و تو ذهنم دنبال راهی واسه فرار از امشب و حامی بودم،

اما کدوم راه؟

کدوم پناه؟

اینجا دیگه ته خط بود و من زندگیم و به این مرد باخته بودم…

با رسیدن به آرایشگاهی که بیست دقیقه ای تا خونه راهش بود، ماشین و جلو در آرایشگاه نگهداشت:

_اگه به من بود که میگفتم اصلا آرایشگاه نری، چون همینجوریشم زیبا ترینی، ولی حالا برو آماده که شدی بهم زنگ بزن بیام دنبالت دلبرم!

سری به نشونه باشه تکون دادم و از ماشین پیاده شدم و رفتم تو آرایشگاه.

یه آرایشگاه بزرگ که با اینکه پایین شهری بود اما کارش حرف نداشت و این و عروس هایی که اینجا آرایش و آماده شده بودن بهم فهمونده بود.

با ورود به آرایشگاه بعد از یه سلام و احوالپرسی با آرایشگر ها، خیلی سریع میکاپ صورتم شروع شد.

تن بی جونم پخش بود رو صندلی و غم صورتم کم کم داشت زیر بار لوازم آرایشی پنهون میشد، اما چشمام چی؟

تکلیف چشم هایی که بی گریه و زاری هم غم توشون فراوون بود چی میشد؟

کی حال من و میفهمید؟

لباس و که به تنم کردم دختر، شاگرد آرایشگاهی که معلوم بود از این عشق عروس شدن هاست با دهن باز مونده زل زد بهم:

_وای چقدر قشنگ شدی!

و بی اینکه نگاه مات موندش رو ازم بگیره عقب عقب رفت و چند باری زد به در چوبی اتاق:

_بزنم به تخته!

هم صحبتی با آدم های این آرایشگاه یه مقدار حالم و جا آورده بود و حالا هرچند که از ته دل نبود اما لبخند به لب هام میومد و واسه چند ثانیه غمم و فراموش میکردم…

دیگه کاری تو آرایشگاه نداشتم و باید زنگ میزدم تا حامی بیاد دنبالم،

اما دلم راضی نمیشد!

دستم میرفت سمت گوشی اما بی اختیار نمیتونستم شمارش و بگیرم!

انگار یه نیروی خارق العاده مانعم میشد!

گلوم خشک شده بود بابت داوری بین  عقل و دلم! 

عقلم میگفت باید بهش زنگ بزنم و تن بدم به این ازدواج و قلبم هیچ جوره راضی نمیشد!

دستام یخ کرده بود و خیره به صفحه گوشی مونده بودم و حتی پلک هم نمیزدم که یه دفعه بلند شدم سرپا و رفتم سمت شنل لباس و انداختمش رو شونه هام و بندش و بستم و وسایلام و هم جمع کردم تو کیفم و بعد از حساب کردن هزینه آرایشگاه، با همه خداحافظی کردم که صاحب آرایشگاه که اسمش هم مژگان بود قبل از جواب دادن به خداحافظیم، پرسید:

_آقای دوماد اومد؟

نمیدونستم دارم چیکار میکنم اما زیر لب ‘اوهوم’ ی گفتم:

_بیرون منتظرمه!

و از آرایشگاه زدم بیرون.

سرمای بعد از ظهری هوا امونم و بریده بود و من هاج و واج جلوی در آرایشگاه وایساده بودم بی اینکه به حامی زنگ زده باشم!

سر چرخوندم سمت بالا و پنجره های آرایشگاه، طناز همون شاگرد آرایشگاه از بالا داشت نگاهم میکرد و اینجا دیگه جای موندن نبود که چشم ازش گرفتم و قدم هام و پشت سرهم و  به سرعت برداشتم تا از آرایشگاه دور و دور تر بشم…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *