با شنیدن صدای قدمام بابا سرش و از زیر لحاف بیرون آورد و تک چشمی نگاهم کرد:

_اومدی؟ 

این دیالوگ تکراری هرروز ما بود و منم مطابق همیشه جواب دادم:

_نه رفتم! 

و دوتایی خندیدیم! 

کیفم و انداختم یه گوشه و خونه رو بو کشیدم، 

دریغ از بوی غذایی! 

حتی یه املت مشتی! 

مقنعم و از سرم کشیدم و گفتم:

_بابا پا میشدی یه غذایی درست میکردی میخوردیم، چی بهت دادن انقدر خوابیدی؟ 

دوباره زیر لحاف جا خوش کرده بود که با چشمای بسته جواب داد:

_شب کار بودم دلبر بابا،نخوابم که از بی خوابی میمیرم و کلا بی ننه بابا میشی!

بساط درست کردن ماکارونی و به پا کردم و گفتم:

_خودمونیما ولی هرجا کم میاری از این بی مادر، بزرگ شدنم سو استفاده میکنی و با بی پدری تهدیدم میکنی!

خندید:

_تا تو باشی دیگه غر نزنی، حالاهم نمیخواد غذا درست کنی، ناهار اونوریم!

پشت اوپن وایسادم و جواب دادم:

_به جون بابا من نمیام پیش عمو همایون و محبوبه و این پسرشون ناهار بخورم و عروس گلم عروس گلم ببندن بهم!

خنده های بابا همچنان به راه بود که گفت:

_ولی به نظر من حامی پسر بدی نیستا!

دستم و به نشونه اینکه ادامه نده بالا آوردم:

_قربونت برم بابا تو یه بار نظر دادی سر اسم گذاشتن من، از ابتدایی تا الان دارم چوبش و میخورم، دیگه حامی و بیخیال شو!

بلند شد سر پا و یه نخ سیگار روشن کرد:

_واسه صدمین بار میگم من از رو علاقه بی نهایتم به تو، اسمت و گذاشتم دلبر! چون دلبر بابایی!

با خنده جواب دادم:

باشه قبول ولی بقیه که این و نمیدونن! فقط میگن دلبر آقایی و هرهر میخندن!

لب پنجره وایساد و یه کام از سیگارش گرفت:

_رو آب بخندن که دلبر من و مسخره میکنن…

نتونستم بابا رو متقاعد کنم و با چرب زبونی راضیم کرد که واسه ناهار بریم اتاق اون طرف حیاط یعنی محل زندگی عمو اینا و اینطوری شد که ماکارونی موند واسه شام!

یه گوشه نشستم و خودم و با گوشی فول آپشنم مشغول مشغول کردم،

چشم حسودا کور آیفونی بود واسه خودش، ففط دوربین و یه سری از این برنامه هایی که زیادم مهم نبودن و نداشت!

تو همین حال و هوا بودم که سر و کله حامی پیدا شد و از جایی که عزیز دل بابا و کل خانواده بود یه کمی مزه پرونی کرد و بعد اومد کنار من و آروم طوری که فقط من بشنوم گفت:

_چه خبره تو این گوشی که همش سرگرمشی؟

با کلافگی نگاهش کردم و صفحه گوشی رو چرخوندم سمتش:

_تو این قراضه چه خبر میتونه باشه؟

شونه ای بالا انداخت و حرفی نزد که سری واسش تکون دادم و رو ازش گرفتم و همزمان زن عمو از آشپزخونه اومد بیرون و نگاهی به من و حامی انداخت و ناگهان احساساتش فوران کرد:

_ماشاالله، ماشاالله چقدر شما دوتا بهم میاید!

مثل همیشه فقط نگاهش کردم و بعد هم زل زدم به بابای خوبم!

همه چی زیر سر این پدر خوش خیال من بود که فکر میکرد من تسلیم میشم و جواب مثبت میدم به حامی و تهشم تو یکی از اتاقای این خونه زندگی میکنیم!

با سکوت من حرفای ازدواج من و حامی هم خیلی زود تموم شد و چند دقیقه بعد سفره ناهار پهن شد.

با وجود اینکه من خیلی دل خوشی نداشتم از این قضایا اما نمیتونستم منکر زحمتای زن عمو بشم، اون درست مثل یه مادر من و تر و خشک کرده بود و هیچوقت بین من و حامی فرق نذاشته بود و با همین کارهاش باعث شده بود تا من هیچوقت جای خالی مادرم و حس نکنم!

سر سفره نشستیم و مشغول خوردن زرشک پلوی بی نظیر زن عمو شدیم، همه چی خوب بود الا نگاه های مهربونش به من که بدجوری معذبم میکرد!

درست مثل مادر شوهرا تو مراسم خواستگاری زل زده بود بهم و غلط نکنم داشت من و تو رخت عروس و احتمالا بعدش هم تو زایشگاه واسه به دنیا آوردن نوه هاش میدید که هر چند ثانیه یبار لبخندی عمیق میزد و غذا خوردن یادش رفته بود!

بالاخره به هر ترتیبی که بود غذام و خوردم و از سر سفره پاشدم:

_دستت درد نکنه زن عمو خیلی خوشمزه بود، با اجازتون من میرم خونه یه کم استراحت کنم.

و اومدم خونه…

خونمون نقلی بود و یه سالن جمع و جور داشت و سمت راستش آشپزخونه و اتاق کوچیک من قرار داشتن.

این خونه با اینکه کوچیک بود اما واسه زندگی دو نفره من و بابا کافی بود و صفایی داشت!

شالم و از سرم برداشتم و رفتم تو اتاق، جلو آینه نگاهی به خودم انداختم،

ته آرایش صبحم هنوز باقی بود و مژه هام همچنان آغشته به ریمل و کرم پودر کم و بیش رو پوستم پیدا بود.

خمیازه ای کشیدم، چشم های قهوه ایم بدجوری خسته بودن که نای باز موندن نداشتن و تخت خواب من و صدا میزد!

خودم و انداختم رو تخت و خواستیم بخوابم که صدای حامی تو خونه پیچید:

_دلبر، تو اتاقی؟

سرجام نشستم و خابالو جواب دادم:

_آره، تو چرا اومدی اینجا؟

سینی چای به دست وارد اتاق شد و با دیدن موهای بلندم که رو شونه هام ریخته بود، لبخند رضایت بخشی زد:

_چای آوردم واست گیسو کمند!

و اومد روبه روم وایساد:

_قدیما دخترا چای میاوردن، زمونه عوض شده!

سینی چای و از دستش گرفتم:

_چای دارچین!

و عطر خوشایندش و نفس کشیدم که رو لبه تخت نشست و زل زد به موهام:

_میگم یه وقت به سرت نزنه این موهارو کوتاه کنی؟

چپ چپ نگاهش کردم:

_بخوام کوتاهش کنم باید از تو اجازه بگیرم؟

ابرویی بالا انداخت:

_نوچ! فقط محض اطلاعت باید بگم در صورت نبود این موها، منم نیستم!

با چشم های گرد شده نگاهش کردم که ادامه داد:

_نمیگیرمت و میترشی!

و قهقهه زد…

ادای خنده هاش و درآوردم و با لگد کوبیدم بهش:

_قدیما چشم پاک بودی، حالا کارت رسیده به جایی که موهای من و دید میزنی!

همینطور که میخندید از رو تخت بلند شد و وایساد جلو آینه:

_من نمیدونم پسر به این خوبی چی کم داره که تو انقدر مقاومت میکنی، بابا زنم شو بذار تموم شه بره دیگه! 

زانوهام و بغل کردم و جواب دادم:

_تو هیچی کم نداری، فقط من و تو مکمل هم نیستیم!

نگاه پر تعجبش و بهم دوخت:

_یه کم فکر کن حامی، اصلا من زنتم شم تهش که چی؟

تکیه داد به میز و جدی تر از هر وقتی گفت:

_یعنی چی؟ ته همه ازدواجا چیه؟ ماهم مثل بقیه!

لبخند معنا داری زدم:

_د همین دیگه، من نمیخوام مثل بقیه زندگی کنم، من میخوام مجرد بمونم!

پوفی کشید:

_بازم حرفای تکراری!

از رو تخت بلند شدم و روبه روش وایسادم:

_حامی، من اگه رفیق باز بودنت و، قایمکی سیگار کشیدنت و، و پلاس بودنت تو قهوه خونه عمو ناصر و فاکتور بگیرم، تو واقعا پسر بدی نیستی!

لبخند به لب هاش برگشت اما قبل از اینکه بخواد کلمه ای به زبون بیاره ادامه دادم:

_تو خوبی، تو پسر عموی خوب منی! لطفا پسر عمو هم بمون!

واسه ادامه حرفام سرم و کج کردم و با لحن آروم و تاثیر گذاری گفتم:

_من و تو از بچگی باهم بودیم، باهم بزرگ شدیم

لبخند زدم:

_حتی باهمم سرما میخوردیم، آبله مرغونم باهم گرفتیم یادته؟

نگاه کردم بهش، انتظار اینکه بااین حرفم یه کم شاد شه و بخنده رو نداشتم و درست مطابق انتظارم فقط نگاهم کرد.

پشت کردم بهش و حرفی که مدتها بود به طور غیر مستقیم بهش میگفتم و این بار مستقیما به زبون آوردم:

_میخوام بگم من تو رو مثل یه برادر دوست دارم!

بدجوری کلافه شد و از کوره در رفت:

_صد بار به عمو گفتم نذار این دخترت بره دانشگاه، گفتم عمو من دوسش دارم ولی میدونم اگه بره دانشگاه دیگه من و در حد خودش نمیبینه!

راه گرفته بود تو اتاق و حرف میزد که یهو سرش و چرخوند سمتم و گفت:

_دوتا بچه خوشگل دیدی فکر کردی خبریه، ها؟ فکر کردی اینا که از مال باباشون بالا میرن آدمن و ماها هیچ؟

حرفاش و با پوزخند سنگینی تموم کرد و از اتاق زد بیرون، دنبالش رفتم و صداش زدم:

_حامی، باور کن اینطوری نیست، من فقط…

قبل از اینکه بره، با چشم های به خون نشسته اش نگاهم کرد و همین باعث شد تا ادامه حرفم و به کل یادم بره و حامی بی معطلی از اینجا بره…

امروز سه شنبه بود، سر صبح با صدای بابا که تازه از سرکار برگشته بود بیدار شدم:

_بابا جون پاشو، مگه ساعت 8 کلاس نداری

با یادآوری اینکه امروز با توتونچی کلاس داشتم و باید اون قیافه عبوسش، اون اخم ها و افاده چشم های قهوه ای رنگش و تموم حرکتای رو مخیش و تحمل کنم حالم گرفته شد و همراه با نفس عمیقی از رو تخت بلند شدم و واسه اینکه دیرم نشه  سریع حاضر شدم.

استکان چایم و نصفه سرکشیدم و از بابا خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون.

اواسط آذر ماه بود و هوا روبه سرما میرفت.

جلو در کفشام و پوشیدم و زیپ سویشرتم و بالا کشیدم و راه افتادم تا از در حیاط برم بیرون که همزمان حامی از خونه زد بیرون.

بعد از اون روز که باهم حرف زده بودیم، یه کمی باهام سر سنگین شده بود که دیگه سر به سرم نمیذاشت و عین سابق سلامم و علیک نمیگفت‌!

با دیدنش سرم و انداختم پایین و زیر لب سلامی بهش دادم که صدام زد:

_هوا سرده وایسا خودم میرسونمت

با این حرفش وایسادم و به موتورش اشاره کردم‌:

_موتورت سقف دار شده؟

ابرویی بالا انداخت:

_ولی بهتر از اینه که 4ساعت وایسی منتظر اتوبوس

رفتم سمتش و کلاه ایمنی تو دستش و ازش گرفتم و بعد هم در و باز کردم و جلو در وایسادم‌‌‌‌:

_بدو روشن کن بیا

و خیلی طول نکشید که سوار بر موتور راهی دانشگاه شدیم و راس ساعت 7 و نیم جلو در دانشگاه بودم.

از موتور پیاده شدم و بعد از یه خداحافظی سرسری راه افتادم سمت دانشگاه که همزمان گوشیم زنگ خورد.

با دیدن اسم هیلدا رو صفحه گوشی گل از گلم شکفت و جواب دادم‌:

_سلام من رسیدم، تو اومدی؟

بی اینکه جواب سلامم و بده گفت:

بیا پارکینگ دانشگاه، ماشین بابام و آوردم تا رسیدم پنچر کردم.. به دادم برس

سریع تلفن و قطع کردم و از جایی که حامی هنوز نرفته بود واسش دست تکون دادم تا بیاد و به دقیقه نکشید که کنارم بود…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *