مات حرف های این پسره، همونجا خشکم زده بود!

من تلاشم و کرده بودم،

تا اینجا اومده بودم تا جبران کنم اما انگار دلبر خیلی زود پا پس کشیده بود که داشت با این یارو ازدواج میکرد!

با شنیدن صدای زنگ موبایلم تازه به خودم اومدم و با دیدن شماره بابا کلافه جواب دادم:

_بله

صداش تو گوشی پیچید:

_کجا گذاشتی رفتی، من امشب قرار گذاشتم تا به یه طریقی گندی که زدی و جبران کنم و ازدواجت با دختر این تاجر ژاپنی رو درست کنم!

مخم داشت سوت میکشید و این حرف بابا هم سر درد جدیدی بود که کلافه نفس عمیقی کشیدم:

_بس کن بابا، من با اون دختر ازدواج نمیکنم!

و خواستم تلفن و قطع کنم که جدی و این بار با صدای بلندی گفت:

_خوب گوشات و باز کن ببین چی میگم، دیگه گولت و نمیخورم تو باید با همین دختر ازدواج کنی!

و بعد هم تماس و قطع کرد و من موندم و بوق های ممتدی که تو گوشم میپیچید!

گوشی رو پایین آوردم و رفتم سمت خیابونی که ماشین اونجا پارک بود و بعد هم سوار ماشین شدم.

هیچکس نمیدونست که غم دنیا تو دلم جمع شده و فقط خودم بودم و خودم!

مطمئن نبودم از هیچ چیز،

از اینکه این روز ها کابوسه یا واقعیت و حتی از اینکه واقعا من اومده بودم دنبال دلبر چون بهش مدیون بودم؟

سرم و چند باری به اطراف تکون دادم،

صدای خنده هاش مثل صدای خنده های ارغوان تو اون سالها، برام دلنشین بود و باعث میشد تو اوج بد حالی لبخند به لب هام بیاد!

سرم و رو فرمون گذاشتم و آهی از ته دل کشیدم،

کاش این اوضاع یه طوری سر و سامون میگرفت…

……

#دلبر

جلو آینه تو اتاق موهام و شونه میکردم و بابا هم نشسته بود رو تخت و داشت حساب و کتاب میکرد که با چندرغاز وامی که میخواست بگیره چه جهازی واسه من بخره و من اما بغض سنگین تو گلوم داشت خفم میکرد!

بدجوری از حامی دلگیر بودم، اون با نامردی داشت من و به عقد خودش درمیاورد و به خیال خودش میخواست یه زندگی باهام شروع کنه ولی من حتی با فکر اینکه یه ثانیه باهاش زندگی کنم اذیت میشدم و عذاب میکشیدم!

جدا از ماجراهای گذشته، مگه میشد مردی و که با نامردی میخواست تصاحبت کنه رو دوست داشت؟

مگه میشد بی عشق و علاقه و با دنیایی از کینه و تنفر واسه همچین مردی، خانمی کرد؟

با دوباره شنیدن صدای بابا تازه به خودم اومدم و خیره به تصویر خودم تو آینه، سریع اشکی که از گوشه چشمام سر خورده بود و پاک کردم و چرخیدم سمت بابا:

_به حامی گفتم یه خونه نقلی همین نزدیکیا اجاره کنه، به امید خدا کم کم اوضاعتون درست میشه تو میری سر کار حامی هم میره تو کارخونه ای که استخدامش کردن و کنار هم خوب و خوش زندگی میکنید!

آخ که نفسم بند میومد وقتی این حرفارو میشنیدم و اما نمیتونستم حرفی بزنم!

پدر خوش خیال من چه فکرها در سر داشت و دختر یکی یه دونش تو چه مرداب غمی دست و پا میزد…

با اومدن حامی به اتاق با همون نفرت بی حد و اندازه ام از تو آینه نگاهش کردم و خیلی سریع چشم ازش گرفتم.

اومد کنار بابا نشست و شروع کردن به حرف زدن راجع به آینده و زندگی ای که شروع نشده داشت حالم و بهم میزد!

سکوت و بی حرفیم که طولانی شد حامی خیره بهم پرسید:

_چیشده، تو دوران نامزدی قهر کردی با ما؟

و آروم خندید،

اگه میشد حتما جوابش و میدادم اما حضور بابا مانع بزرگم بود و همین باعث شد تا لبخندی بزنم و از جام بلند شم و با رفتن به آشپزخونه دیگه مجبور به نقش بازی کردن نباشم!

هنوز شام نخورده بودیم،

در یخچال و باز کردم و 4تا دونه تخم مرغ بیرون آوردم،

بی میل بودم اما اینطوری هم سرگرم میشدم هم نمیذاشتم بابا بی شام بخوابه!

تابه روحی رو اجاق گاز کهنه و تقریبا از کار افتاده خونه گذاشتم و زیرش و روشن کردم اما قبل از باقی کارها،شنیدن صدای حامی باعث شد تا فعلا دست نگهدارم:

_چیزی درست نکن، مامان شامش آمادست من هم اومدم به عمو بگم که بره اونور، خودمونم شام میریم بیرون!

پوزخندی زدم و چرخیدم سمتش:

_شام؟ پولدار شدی؟

راه افتاد به سمتم و روبه روم وایساد:

_ به اندازه اون مردتیکه که نه، ولی میتونم سیرت کنم!

حرف ها و نگاهش کلافه کننده بود که دوباره برگشتم سمت اجاق گاز و زیر تابه رو خاموش کردم و این بار صدای بابا تو خونه پیچید:

_من میرم شامم و بخورم که حسابی گشنمه، شماهم هرجا رفتید مواظب خودتون باشید!

و چند ثانیه بعد، صدای باز و بسته شدن در خبر از رفتن بابا داد.

تو عالم خودم، خیره به تابه و بی هیچ پلک زدنی فقط غرق افکار پریشونم بودم که یهو دستم کشیده شد و بی اختیار چرخ خوردم به طرف حامی!

عصبی از این حرکتش با اخم گفتم:

_چته؟با حرکات فیزیکی حرف میزنی؟

ابرویی بالا انداخت:

_وقتی کر باشی همینطوری باهات رفتار میکنم!

و با زبون لب تر کرد و ادامه داد:

_صد بار صدات زدم، معلوم نیست کجایی اصلا!

میدونستم حرف زدن با این آدم بی تاثیره اما این بار هم شانسم و امتحان کردم و هرچی مظلومیت بود ریختم تو چشمام و لب زدم:

_حامی ما به درد هم نمیخوریم، هنوزم دیر نشده… بزن زیر همه چی!

و قطره اشکی از گوشه چشمام چکید که عصبی شد و نفسش و فوت کرد تو صورتم:

_این مزخرفاتت و بس کن، بفهم چند روز دیگه قراره اسمم بیاد تو شناسنامت، بفهم قراره یه عمر زنم و مادر بچه هام بشی، بفهم و باور کن!

تکیه دادم به اجاق گاز و بی اختیار گریم گرفت:

_من… من نمیتونم حامی!

چشماش و باز و بسته کرد و خودش و بهم نزدیک تر مرد و تو گوشم گفت:

_به نظرم شروع کردن یه زندگی خوب با من، با کسی که دوستداره خیلی بهتر از بی آبرویی جلو عمو و باقی خانوادست!

و زل زد تو چشمام:

_حالا دیگه خود دانی!

و راهی خروج از آشپزخونه شد،

میخواست از خونه بزنه بیرون و همین نگرانم میکرد که بین گریه نفسی گرفتم و صداش زدم:

_خیلی خب حامی، من باهات ازدواج میکنم نرو…

با این حرفم تو همون قدم ایستاد و لبخند رضایت بخشی بهم زد:

_حالا شد عزیزم!

و قدن برداشت به سمت اوپن و خم شد رو اوپن و با نگاهی که برام آشنا نبود، سر تا پام و از نظر گذروند و با صدای آروم و لحن مهربونی اسمم و به زبون آورد:

_دلبرم، بیا اینجا… 

چشمام گرد شد و متعجب نگاهش کردم که این بار با دست اشاره کرد که برم پیشش!

چند تا قدم بیشتر تا اوپن باقی نبود و برای همینم سریع رسیدم روبه روش که صاف ایستاد و حالا

من تو آشپزخونه و حامی تو سالن و اوپن هم ما بینمون بود.

تو سکوت این بار اجزای صورتم و از نظر گذروند و نمی که از گریه هام رو صورتم باقی بود و با دستش پاک کرد و یهو نگاهش ثابت موند رو لبام و دستش از رو صورتم به پشت گردنم هدایت شد و کمی سرم و جلو کشید و خودش هم نزدیک تر اومد و دیگه داشت فاصله بین صورتمون پر میشد که بسته شدن چشم های خمارش بهم فهموند که میخواد چیکار کنه و همین باعث شد تا سرم و بکشم عقب و ازش فاصله بگیرم:

_چیکار میکنی حامی؟!

از این جاخالی که داده بودم متعجب شده بود که با ناباوری سری به اطراف تکون داد:

_تو داری چیکار میکنی؟

و اومد تو آشپزخونه،

ترسیده بودم و حتی فکر اینکه حامی بخواد بهم دست بزنه دیوونم میکرد و حالا نمیدونستم باید چیکار کنم که دستم و گرفت و من و پشت سر خودش راه انداخت:

_همش چند روز مونده تا عقد، اینطوری که نمیشه دیگه بسه حیا و خجالت!

و جلو در اتاق وایساد و نیمرخ صورتش و چرخوند سمتم:

_دلم میخواد امشب یه نمه طعمت و بچشم بعد از این همه سال عاشقی!

و بعد با چشم به تختم اشاره کرد و کشوندم تو اتاق که آب دهنم و با سر و صدا قورت دادم و گفتم:

_الان وقتش نیست، من گشنمه بریم شام بخوریم!

و سعی کردم دستم و از تو دستش بیرون بکشم اما نشد و برخلاف تموم تلاش هام به تختم نزدیک و نزدیک تر شدم و با رسیدن بهش حامی تازه دستم و ول کرد و با ضربه آرومی من و رو تخت انداخت و با دیدن منی که حالا پهن شده بودم رو تخت و موهای پریشونم اطرافم ریخته شده بود، لبخند رضایت بخشی زد و اومد رو تخت…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *