بی رمق گوشی و پایین آوردم، 

هنوز هم گیج بودم… 

دلبر و دزدیده بودن؟ 

مگه الکی بود؟ 

مگه اون خراب شده در و پیکر نداشت؟ 

کلافه دستی تو صورتم کشیدم و چند تا نفس عمیق کشیدم اما آروم که نشدم هیچ، دلواپس تر هم شدم…

به هر مکافاتی که بود بالاخره خودم و رسوندم به آسایشگاه.

دوتا ماشین پلیس تو محوطه پارک بود.

از ماشین پیاده شدم و خودم و رسوندم به داخل.

با ورودم به سالنی که منتهی میشد به اتاقی که همیشه با دکتر حرف میزدم، دکتر و دیدم و دویدم سمتش:

_چیشده؟دلبر کجاست؟

با عجله به سمت پلیس هایی که اون طرف بودن قدم برمیداشت:

_فعلا خوشحال باش یه نفر زنگ زده و یه چیزایی گفته که فکر کنم داریم پیداش میکنیم.

سردرگم بودم،

از حرف های دکتر چیزی نمیفهمیدم، با رسیدن به مقابل پلیس هایی که اینجا بودن، این بار از اونها پرسیدم:

_تو رو خدا به من بگید چه اتفاقی افتاده

افسر پلیس شمرده شمرده گفت:

_دم دم های صبح، چند نفر، یکی از بیمارهای اینجا که همون نامزد شماست رو مخفیانه از اینجا خارج کردن، یعنی دزدیدن، مسئول دوربین های مداربسته رو هم بیهوش کرده بودن، 

یکی از پرستارا سر صبح میره تو اون اتاق و متوجه بیهوشی اون آقا میشه و بعد هم که دارید میبینید چیشده…

با حرفاش ذره ذره نابود میشدم،

تکیه به دیوار سرد آسایشگاه خم شدم و دستام و رو پاهام گذاشتم،

دلم پر میکشید سمت دلبر و تموم فکرم پیشش بود، حتم داشتم همه چی زیر سر حامی بود که یهو سر بلند کردم و گفتم:

_من میدونم کی این کارو کرده، حامی، پسر عموش!

سری به نشونه تایید تکون داد:

_باید خوشحال باشید که یه آدم ناشناس زنگ زده و گزارش این مورد و داده و همین الان قراره حرکت کنیم به سمت آدرسی که گیر آوردیم.

عجله واسه رفتن، این اجازه رو نداد تا چیز بیشتری بفهمم و حالا به اصرار خودم تو یکی از ماشین پلیس ها نشسته بودم و میرفتیم سمت یه گاوداری که خارج از تهران بود.

آرومدو قرار نداشتم،

نمیدونستم الان تو چه حالیه؟

اصلا همونجاییه که داشتیم میرفتیم یا نه؟

بهش آسیبی رسیده یا نه؟

وای که دیوونه میشدم حتی از فکر اینکه اون عوضی بلایی سرش آورده باشه…

ضربان قلبم بالا رفته بود،

تو هوای به این سردی، عرق میریختم!

حالم دست خودم نبود و نفس هام کشدار شده بود و تو این لحظه ها فقط از خدا میخواستم که هیچ بلایی سر دلبر نیومده باشه اون دختر حقش نبود که این همه سختی و ناملایمت رو تحمل کنه…

غرق افکارم بودم که ماشین ترمز زد و همین باعث شد تا به خودم بیام.

جلو یه گاوداری متروکه ماشین های پلیس و یه آمبولانس ایستاده بودن و یه 405 نقره ای رنگ هم جلوی در بود.

نفس کشیدن برام سخت شده بود،

پشت سر پلیسی که کنارم نشسته بود خواستم از ماشین پیاده شم که مانعم شد:

_شما همینجا تو ماشین بمونید، ممکنه مسلح باشن!

و در و بست و رفت.

داشتم دیوونه میشدم، دلم میخواست چشم هام و ببندم و وقتی بازشون کردم دلبر و کنارم ببینم، اما مگه میشد؟

میشد الان چشم بست و آروم گرفت؟

ممکن نبود!

ناچار همه چیز و به چشم میدیدم،

یه نفر از دیوار کشید بالا و در و باز کرد و بقیه داخل شدن.

پای سمت راستم و مدام تکون میدادم، تیک عصبی گرفته بودم،

دست هام مشت شده بود…

کنترلی رو خودم نداشتم که ضربه محکم و پر حرص خودم و به سری صندلی جلویی کوبوندم و همین باعث شد تا سرباز پشت فرمون با تعجب برگرده سمتم و با دیدن حال خرابم فقط بگه:

_آروم باشید…

اما نمیتونستم، 

سرم و تکیه دادم به صندلی عقب، چند تا نفس عمیق کشیدم، دقیقه ها میگذشت تا بالاخره از اون در لعنتی چند نفر بیرون اومدن. 

دوتا غول تشن که تا به حال ندیده بودمشون و دستبند زده بودن و داشتن میاوردن بیرون و هنوز خبری از حامی و دلبر نبود. 

با دیدنشون وجودم تهی شد اینا کی بودن و اینجا چی کار میکردن؟ 

نمیتونستم دست رو دست بذارم و بشینم تو ماشین، 

پیاده شدم و رفتم سمتشون، نگاهی بهشون انداختم، 

حال بهم زن بودن و زل زده بودن تو چشمام که حمله کردم سمتشون و یقه یکیشون و گرفتم:

_حرومی بی همه چیز، دلبر کجاست؟ 

پوزخندی بهم زد:

_تو جیبمه! 

و هر هر خندید که دستام و از رو یقش برداشتم، میخواستم سیلی جانانه ای تو گوشش بزنم که افسر پلیس مانعم شد:

_خودتون و کنترل کنید، تشریف ببرید داخل جناب سرگرد منتظرتونن

و بعد همراه اون دو نفر از کنارم رد شد. 

همه نیروهای پلیس بیرون بودن و فقط سرگردی که میگفت داخل این خراب شده منتظرم بود. قدم برداشتم به سمت داخل، 

دل تو دلم نبود… 

نمیدونستم اون تو چه خبره

نمیدونستم این دوتا حرومی کی بودن و با عالمی از سردرگمی راه میرفتم

تموم افکار منفی دور تا دور محاصرم کرده بودن، اگه خبری از دلبر نبود یا بلایی سرش اومده بود چی؟

 

قدمام سست بود، 

کاش بهش گفته بودم چقدر دوستش دارم تا بیشتر مواظب خودش باشه کاش اون شب وقتی حامی اومد خونه و همه چی معلوم شد پشتش میایستادم و میگفتم دوستش دارم اما من اونشب فقط سکوت کردم شاید چون میترسیدم از دوباره دلدادگی! 

رسیدم به حیاط گاوداری،

جناب سرگرد انتهای حیاط و جلوی در یه اتاق آجری ایستاده بود. 

با دیدنم سری تکون داد و منتظر نگاهم کرد و همزمان پزشکای آمبولانس با برانکارد از کنارم رد شدن، 

قلبم از طپش افتاد و تو همون قدم ایستادم.. 

نمیتونستم جلوتر برم، 

پاهام یاری نمیکرد، 

ایستادم و دستی تو موهام کشیدم و خطاب به سرگرد گفتم:

_دلبر… 

شاهد حال بدم بود، ادامه حرفم و خودش گفت:

_همینجاست، زندست اما باید بره بیمارستان 

یه کمی جون گرفتم، رفتم کنارش و نگاه ترسیدم و به داخل دوختم، 

دلبر افتاده بود رو زمین بی جون پلک میزد، 

با دیدنم لبخندی زد اما خیلی زود چشماش بسته شد، دقیق تر نگاهش کردم، غرق خون بود! 

سریع وارد اتاق شدم، تن نحیف و نیمه جونش و روی برانکارد گذاشتن که پرسیدم:

_چه بلایی سرش اومده؟ 

یکیشون اشاره ای به دست خراشیده دلبر کرد و جواب داد:

_قصد خودکشی داشته! 

حرفش برام قابل هضم نبود، 

نگاهم و دوختم به صورت لک لک شده از خونش، 

خودکشی؟ 

چرا؟! 

دنبال جواب بودم که برانکارد توسط اون دو نفر بلند شد و من موندم و دنیایی از سوالهای بی جواب!

 

مات تموم اتفاقاتی که افتاده بود نشسته بودم گوشه اتاق و حتط انگار حامی عوضی رو که روبه روم روی صندلی نشسته بود و طناب پیچ بود رو هم نمیدیدم که صدای نحسش و شنیدم:

_من نمیخواستم اینطوری شه…

دلم میخواست با همین دستام خفش کنم، اون یه آشغال بی ناموس بود که هیچی سرش نمیشد! 

از جا پریدم و به سمتش خیز برداشتم و عربده زدم:

_چه غلطی کردی و خواستم دست بندازم دور گلوش که سرگرد بینمون ایستاد:

_نیازی به این کارها نیست، قانون حالیش میکنه عواقب همچین غلط اضافه ای چیه! 

و همزمان دو تا پلیس اومدن تو و طناب های پیچیده شده بهش و باز کردن و دستبند به دست از اینجا بردنش بیرون. 

ناراحت از اینکه نتونسته بودم دق و دلیم و سرش خالی کنم گفتم:

_همون اول باید حسابش و میرسیدم… 

سرگرد قائمی سعی داشت آرومم کنه:

_ما حسابش و میرسیم، الان موضوع مهم تری هست که شما باید بدونید. 

متعجب نگاهش کردم:

_دیگه چیشده؟ 

سری به نشونه تاسف تکون داد:

_دلیل اقدام به خودکشی خانم آقایی متاسفانه ربوده شدن نیست. 

گیج تر شدم:

_یه طوری حرف بزنید که من هم بفهمم

به سمت در هدایتم کرد:

_برید بیمارستان کنار نامزدتون بعد بیاید کلانتری باهم حرف میزنیم.

حرفش برام خیلی مهم بود اما جون دلبر مهم تر!

2 پاسخ به “رمان دلبر استاد پارت بیست و شش”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *