با عبور ما از درب های پر زرق و برق سالن ، ازدحام جمعیت هم در اطراف ولف بیشتر و بیشتر می شد انگار او داماد بود.  

همانطور که مودبانه با طرفدارانش خوش بش می کرد و لبخند میزد با حلقه کردن دستش به دور کمرم من را به خودش نزدیک تر کرد و موج حرارت و گرمایی را در وجودم به جریان انداخت. 

شخصیتش در خارج از دیوارهای خانه و ماشینش کاملاً متفاوت بود و بی اندازه فریبنده. 

با دو بادیگاردی که از پشت سر نزدیکمان راه می رفتند، لبخند بزرگی بر چهره اش نشانده بود و مودبانه صحبت می کرد.  

بسیار متفاوت از مرد نیرومندی که با او زندگی می کردم نشان می داد. 

اولین کسانی که ما را از هم جدا کردند، زوج سیاستمدار پنجاه ساله ای بودند که از واشنگتن دی سی به آنجا آمده بودند. ولف من را به عنوان عروس آینده اش به آنها معرفی نمود. و بعد هم با خنده مهربانانه ای گفت «خجالت نکش، حلقه ات رو نشون بده.» 

خشکم زد، قلبم از جا کنده شد و نزدیک بود از دهانم بیرون بپرد. قبل از اینکه ولف دستم را از کنارم بلند کند تا زنجیر نامزدیم را به آنها نشان دهد، ‌آن خانم دستم را در دستش گرفت و حلقه ام را بررسی کرد و بعد کف دستش را بر روی قفسه سینه اش گذاشت و گفت «اوه این عالیه! چطور بهت پیشنهاد ازدواج داد؟» 

تند تند پلک می زد و مشخص بود که از شدت کنجکاوی در حال مرگ است. این فرصتی بود که می توانستم تلاش سخت ولف را خراب کنم. لبخندی زدم و دستم را به آرامی حرکت دادم و اجازه دادم الماس در نور سالن چنان بدرخشد که چشم های هرکسی را که در نزدیکی ما ایستاده بود کور کند.  

گفتم «بر روی پله های موزه هنر. نامزد بیچاره من چنان در مقابلم زانو زد که درز شلوارش از پشت پاره شد. باسنش کامل دیده می شد.» 

آهی کشیدم، جرات نمی کردم که به بالا نگاه کنم و عکس العملش را ببینم. 

مرد از شدت خنده منفجر شد و با دست با شانه ولف کوباند «تو این کار رو نکردی!» 

از آن خانم هم صدای پخی خارج شد و لبخند بزرگ پر تحسین و هوس آلودی به ولف انداخت. 

فرصت نگاه کردن به ولف را پیدا کردم و لبهایش از شدت ناراحتی به شکل خط صافی درآمده بودند.

داستان من جدا از آن خانم و آقا اصلاً از نظر ولف جالب نبود. عکس العمل آنها همان چیزی بود که من به دنبالش بودم، اگرچه دیگر نمی توانستم این حقه را بکار ببرم.  

یک لحظه گمان کردم که او به آنها خواهد گفت که من دروغ  می گویم. اما روش ولف اینگونه نبود. این آسان ترین راه فرار بود و او شبیه به مردی به نظر می رسید که راه پر پیچ و خم و طولانی را برای رسیدن به پیروزی طی کرده است. 

لبخندی رو به من و به سمت پایین زد و گفت «ارزش این عذاب رو داشت» 

بعد هم دستش را دراز کرد و چنان من را به خودش نزدیک کرد که گویی تمام هیکل من را می خواهد ببلعد. 

بعد هم به آرامی و طوری که تنها من بتوانم بشنوم و در حالیکه نفس نعنایی و گرمش غلغلکم می داد در کنار گردنم به آرامی گفت «اگر عروسم من رو می شناخت، می دونست که من هیچوقت زانو نمی زنم.» 

برای مدتی تنها کاری که با پخش شدن خبر نامزدیمان انجام دادیم، ایستادن در آنجا و پاسخ به تبریکات مردمی بود که هر لحظه بیشتر و بیشتر می شدند و زوج تازه ازدواج کرده دیگر را فراموش نموده بودند. بیشاپ کوچک و نوعروسش ظاهراً اصلاً اهمیتی به توجهاتی که هدفش دیگر آنها نبودند نمی دادند. در واقع آنها بسیار خوشحال به نظر می رسیدند و چشم هایشان عاشقانه برق می زد، چیزی که نا خواسته موجب خشم بیشتر من نسبت به ولف برای محروم کردنم از عشق واقعیم می شد. 

سناتور ولف کیتون من رو شبیه به اسبی سلطنتی در اطراف سالن به حرکت درآورد و من رو درست مثل دارایی با ارزشش به همه نشان داد و رژه رفتم. 

دلم از شدت گرسنگی درد می کرد و سر و صدایش بلند شده بود. من را در کنارش نگه داشته بود تا مثل یک برگ نحیف به اطرافم تاب نخورم. چیزی که شرایط را هم بدتر می کرد سقلمه هایی بود که ولف هر وقت لازم بود من لبخندی بزنم به پهلویم وارد می نمود. هر وقت که کمی از او فاصله می گرفتم من را دوباره در اغوش می گرفت و داوطلب چندین مراسم خیریه مختلف در ماه آینده ام کرد. 

وقتی از هم جدا بودیم زنان جذاب برای تبریک ازدواجمان به سمت ولف می آمدند و در حالی که احمقانه می خندیدند شماره تلفنشان را در دستان ولف می گذاشتند و فکر می کردند که من متوجه نمی شوم. 

حتی یکی از آنها که سفیر سازمان ملل بود اوقات خوشی را که در بروکسل با هم گذرانده بودند را یادآوری کرد و به او گفت که مدتی در شهر اقامت خواهد داشت. 

یکی از آن زنان زیبا با موهای ماهگونی رنگش و آن لهجه شیرین فرانسویش به او پیشنهاد کرد « تو باید یک نوشیدنی بگیری، بیا» 

یکی از آن لبخند های انجلو مانندش را به او زد. از همان لبخند هایی که مولکول های هوا را هم جابه جا می کند و قلبت را وادار به بتپیدن می نماید.  

«به منشیم می گم که فردا صبح با شما تماس بگیره» 

حرامزاده!

مردم به مناسبت نامزدی ما گیلاس هایشان را بالا بردند و به نظر می رسید که با اختلاف سنی ما مشکلی ندارند.  

در واقع بجز شخص پریستون بیشاپ که در شب بالماسکه کنار ما نشسته بود و شاهد رفتار ولف و خجالت زده کردن من بود، هیچ کسی از نامزدی ناگهانی ما تعجب نکرد.  

ابروی بشاپ حتی بالا هم پرید و گفت «سورپرایز جالبی بود.» 

ولف گفت «بله، اینطور نیست؟ زندگی پر از این سورپرایزهای جالبه» 

حرف هایی که زد بسیار عادی و معمولی بودند ولی مفهومی در خودشان داشت که من سر از آنها در نمی اوردم.  

هر زمانی که به یکی از همکاران ولف معرفی می شدم داستان متفاوتی در مورد نامزدیمان بیان می کردم.  

«حرف زدن یادش رفت، ‌به لکنت افتاده بود. مجبور شده بود حرف هاش رو بنویسه و حتی با وجود یادداشتی که همراهش آورده بود باز هم کلی اشکال گرامری داشت. خیلی عاشقانه بود.» 

«اوه، خیلی رمانتیک پیشنهاد ازدواج داد. از پدرم اجازه گرفت که دستم رو بگیره، خیلی سنتی عمل کرد و وقتی بله رو گفتم از گریه اش خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. واقعاً بلند گریه می کرد، درسته ولفی!؟ هیچ داروی آرام بخشی هم بجز کوکتل پینا کولادا (عرق نیشکر، آب انانس و نارگیل) و زاناکس (داروی آرام بخش) نتونست آرومش کنه، البته خود من هم هیچوقت فکر نمی کردم که کوکتل مورد علاقه همسر آینده ام همچین چیزی باشه» 

«اوه، من از ازدواج با یک سناتور خیلی ذوق زده شده بودم، همیشه دوست داشتم که به واشنگتن برم، می دونین نیروانا هم اهل واشنگتنه؟اوه، صبر کنین، عزیزم الان این واشنگتن همون واشنگتنه؟» 

بی رحم بودم. حتی وقتی هم که ولف از آدمی کمی آزار دهنده به یک مرد بی نهایت خشمگین تبدیل شده بود باز هم به کارم ادامه دادم. حرکات غیر ارادی فکش نشان می داد که منتظر است تا تنها شویم تا حقم را در دستم بگذارد. می دانستم که چرت و پرت هایی که از دهانم خارج می شود او را بیشتر عصبانی می کند.  

و او – همان آقای به تمام معنای اجتماع- به آرامی می خندید و از من جانب داری می کرد و در تمام دفعات موضوع صحبت را به کارش و انتخابات پیش رویشان می چرخاند. 

معرفی شدن به نصف افراد سطح بالای شیکاگو واقعاً زمانبر بود. آنقدر که من حتی فرصت نگاه کردن به اطرافم و دیدن پدرو مادرم را پیدا نکرده بودم. بعد از حدود تقریباً یک ساعت، من و ولف بالاخره به سمت میزمان حرکت کردیم. بر روی صندلیم نشستم، به سختی آب دهانم را قورت دادم و سعی می کردم مانع غش کردنم از بی غذایی بشوم. کیتون دستش را بر روی پشتی صندلی من گذاشته بود و با انگشتانش سر شانه های من را نوازش می کرد.

زوج تازه ازدواج کرده در پشت میزی در وسط سالم نشسته بودند و به سلامتی می نوشیدند. ما در کنار سناتور دیگری و دو دیپلمات و وزیر امور خارجه پیشین نشسته بودیم. چشم هایم به دنبال اعضای خانواده ام در بین میزها می گشت. می دانستم که آنها را بعد از سرو دسر و در هنگام شروع رقص خواهم دید اما تشنه یک نگاه کوتاه مادرم بودم. 

پدر و مادرم را در پشت میزی در آن سوی سالن پیدا کردم. پاپا مثل همیشه قدرتمند  و خشن به نظر می رسید. تنها علامت نشان دهنده نگرانیش، حلقه تیره ای بود که در اطراف چشم هایش ایجاد شده بود. ماما مثل همیشه به نظر می رسید اما من چیزهایی می دیدم که کسی متوجه اش نمی شد. نحوه لرزیدن چانه اش در هنگام صحبت با خانمی که کنارش نشسته بود، یا آنطور که دست هایش  وقتی گیلاس نوشیدنی اش را بلند می کرد می لرزید. در کنار آنها پدر و مادر آنجلو نشسته بودند و بعد . . .  

قلبم از جا کنده شد و مثل بادکنکی که زیادی باد شده در قفسه سینه ام در حال ترکیدن بود.  

آنجلو با یک دختر آمده بود. نه هر دختری. کسی که هرکسی انتظار داشت او را با خود بیاورد.

آنجلو با یک دختر آمده بود. نه هر دختری. کسی که هرکسی انتظار داشت او را با خود بیاورد.  

اسمش امیلی بیانچی بود. پدرش ، امانوئل بیانچی، یکی از تجار معروف و یکی از اعضای مخفی مافیا بود. امیلی بیست و سه ساله موهای بلوند ابریشمی و گونه های فوق العاده ای داشت. قدی بلند با سینه های بزرگی که می توانست من را با ان اندام باریک و کوچکم در مشتش بگیرد. او بعد از من نزدیک ترین فرد به خانواده های اشرافی ایتالیایی آمریکایی بود، و چون همسن آنجلو بود، ارتباطشان قابل پیش بینی بود و تقریباً در میان خانواده های مافیا ، تعریف می شد.  

قبلاً بارها او را دیده بودم و رفتارش با من ترکیبی از کسالت و کناره گیری بود. دقیقاً خشونت آمیز نبود، ولی آنقدر بی ادبانه بود که متوجه شوم از این میزان توجهی که به من می شود ناراحت است. اینکه با آنجلو به یک مدرسه می رفتند هم تاثیری نداشت و او از من برای سپری کردن تابستان با آنجلو، متنفر بود. 

او لباس ماکسی مشکی رنگ بلندی که چاک عمیقی در طرف راستش داشت بر تن کرده بود و با گردنبند و گوشواره های طلا خودش را آراسته بود. آنقدر طلا داشت که با آن می شد پاون شاپ (نوعی از سمساری در برخی کشورهای عمدتاً غربی است که که در قبال دریافت کالا به صورت امانت، پول نقد در اختیار شخص می‌گذارند.)  باز کند و همانطور که با اطرافیانش صحبت می کرد دست آنجلو را هم محکم گرفته بود. حرکتی کوچک و مالکانه که آنجلو هم اعتراضی به آن نمی کرد.  

نه حتی وقتی که چشم هایش اطراف سالن چرخید و نگاهش به من افتاد، نگاهی که در جنگ عجیب و غریبی که هیچ برنده ای نداشت به هم دوخته شده بود. 

در جایم شق و رق نشسته بودم و قلبم در جناغ سینه ام به شدت و محکم می کوبید.  

هوا! 

به هوای بیشتری احتیاج داشتم. 

به فضای بیشتری . 

به امید بیشتری!  

چون چیزی که در چشمان او می دیدم من را بسیار بیشتر از شوهر آینده ام می ترساند.  

پذیرش بی قید و شرط و کامل شرایط در آن موج می زد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *