ولف تمام توجهش را تنها شبها به من اختصاص میداد. فقط با هم شام میخوردیم و بعد هر دو به اتاقهای مجللمان باز میگشتیم.
کمی بعد از برگشتنمان، من دوش می گرفتم و در حالیکه لباس خواب تحریک کننده ام را می پوشیدم با پاهایی باز بر روی تختم منتظر او و لمس ماهرانه دستها و لبهایش می ماندم.
احساس خوبی برای کاری که انجام می دادیم نداشتم. به من یاد داده شده بود که سکس تنها راهی برای باردار شدن و خوشحال کردن همسرم است نه چیزی که مشتاقانه دایماً در انتظارش باشم.
اماکاریکهدستودهانوزبانولفبامنمیکردچیزیبودکههرلحظهودرتمام طول روز و هر روز به طور مداوم دوست داشتم تکرار شود.

حتی حالا هم که به کالج میرفتم و آگاهانه تلاش میکردم با آدمهای جدیدی آشنا شوم و به شدت درگیر برنامه کلاسهایم بودم باز هم تنها چیزی که تمام ذهنم را درگیر خودش کرده حرکت بینی و زبان و لبهای ولف بر روی بدنم و زمزمه های عاشقانهاش در وصف زیبایی من و برانگیختن اشتیاق بی اندازهام بود.
من هیچ تلاشی برای پیدا کردن دوستان جدید، معرفی خودم و نیز شکلی جدید به زندگیام دادن نکرده بودم. فقط میخواستم هر چه زودتر تکالیفم را انجام دهم، کنفرانس هایم را ارائه دهم و در انتها گرگ بزرگ و بدی به اسم ولف جزء جزء بدنم را به کام بکشد.
یک روز قبل از جشن عروسیمان، وقتی ولف در دفترش در خانه و من هم در بیرون از خانه و در باغم بودم، صدای زنگ درب بگوشم رسید.

از آنجاییکه خانم استرلینگ در طبقه بالا بود و یکی از آن کتاب های بیضررش را میخواند (اصلاً دیگر قادر به قضاوت او نبودم.) من از جایم برخواستم، دستکشهای باغبانیم را درآوردم و وارد خانه شدم.
از سوراخ چشمی درب پدرم و محافظانش را در پشت درب دیدم. ضربان قلبم شدت گرفت. او سعی داشت تلافی کند؟
درب جلو را باز کردم و بلافاصله به عقب رانده شدم، با قدم گذاشتن پدرم به داخل خانه من هم به شدت به درب برخورد کردم.
پدرم بسیار کوتاه و محکم گفت «اون کجاست؟» دو نفر از محافظانش هم به دنبالش وارد خانه شده بودند. اخمهایم در هم رفت. او حتی به من سلام هم نکرده بود.
بعد از تمام آن کارهایی که در جشن نامزدی ما انجام داده بود – دعوت از تمام آن آدمهای بدنام و خلافکاری که با آنها سعی در خراب کردن شهرت ولف داشت واتحاد کریستن و آنجلو بر ضد ما- حتی سرسری هم با من دست نداده بود. چه احمقی بود.
درب را پشت سرشان بستم، کمرم را صاف کردم. به طور عجیبی در حیطه خودم احساس امنیت می نمودم. از احساس ولف نسبت به خودم اطلاعی نداشتم اما میدانستم که او اجازه نمی دهد در حریم خانهام کسی به من بیاحترامی کند.
با حالتی احمقانه، آرام و کشیده گفتم «ایشون منتظرتون هستند؟»

واقعاً از دستش کلافه بودم، خسته از خیانتهایی که به مادرم میکرد و کلافه از فروختن دخترش به بالاترین پیشنهاد ممکن. پدرم خودخواه بود و اجازه داده بود خودخواهیاش به خانواده اش آسیب برساند.
پدرم پوزخندی زد و گفت «بگو الان، بیاد اینجا!» سعی کردم شجاعتم را جمع کنم، کمی صدایم را بالا بردم. «شما با سناتور کیتون قرار ملاقات دارید یا ندارید؟» من مثل باد هستم. قوی و گریزپا و حاضر در همه جا. او نمی توانست آسیبی به من
برساند. پدرم نگاهی سر اندر پا به من انداخت و گفت «تو کی هستی؟»

با لحنی که تقلیدی از لحن خودش بود گفتم «من همسر آینده ولف کیتون هستم. شما کی هستین؟»
«پدرت، البته به نظر میرسه که خوب این نکته رو فراموش کردی.»
دست به سینه شدم و با نادیده گرفتن صورت سرخ شده محافظانش گفتم «شاید به این دلیل باشه که تو هم مثل پدر رفتار نکردی!»
مست و متزلزل به نظر میرسید، صورتش بیش از آن چه که مربوط به گرمای تابستان باشد سرخ بود.
با بی صبری دستش را در هوا برای ساکت کردن من تکان داد و گفت «فرانچسکا من اونی نیستم که تغییر کرده، بلکه خودت تغییر کردی و داری به دانشگاه میری و می خوای کار کنی!»
غریدم «مستقل بودن که بد نیست. اما این مشکل شما با من نیست. مشکل اینه که الان من متعلق به مردی هستم که قصد از بین بردنت رو داره و تو هم دیگه به وفاداری من اطمینان نداری.»
حالا دیگر پرده ها کنار رفته بود و با وجودیکه من خودم آن کلمات را بیان میکردم باز هم چیزی از حالت ناراحت کننده شان کم نمیکرد.
پدرم قدمی به سمتم برداشت، چهره به چهره یکدیگر ایستاده بودیم.
در آن لحظات هر دو چیز متفاوتی را احساس میکردیم. هر دو با هم برابر بودیم.
«وفاداریت کجا رفته، مسکالزونی؟»
حقه باز! وقتی بچه بودم من را به این نام میخواند و من هم همیشه میخندیدم. چون به نظرم بیشتر شبیه به یک کلمه اسپانیولی به معنای شورتهای خیلی زیاد بود.
مستقیم در چشمانش خیره شدم و کمی به جلو خم شدم و با لحن محکمی در صورتش گفتم «با منه، پاپا. همیشه وفاداریم در وجودمه.»
نفس عمیقی که کشید موهای ریخته شده بر روی پیشانیم را به آرامی جابه جا کرد. مثل همیشه با عظمت بود، حتی اگر مست میبود.
«فیگلیا(به ایتالیایی یعنی دختر)، اگه ناراحت نمیشی بهم بگو همسر آیندت تو رو تشویق کرده که به داشگاه بری و بخوای کار کنی؟ اصلاً فکر نکردی که شاید این کار

رو به این دلیل که بخواد از سر خودش بازت کنه کرده؟ تا مطمئن بشه میتونی از خودت مواظبت کنی؟!»
دهانم را باز کردم تا جوابی به او بدهم، اما بلافاصله بستم.
وقتی تصمیم داشتم با آنجلو ازدواج کنم میدانستم که همیشه پدرم قدرت اعمال نظر بر او را دارد. او نمیتوانست من را طلاق دهد، کنارم بگذارد و یا حتی آزارم دهد.
ولف، به آرتور روسی جواب نمیداد هرچند به هیچ کس هیچ پاسخی نمی داد.
پدرم خندید و گفت «این چیزیه که من بهش فکر میکنم. حالا من رو ببر تا اون رو ببینم.»
«من این کار و نمی کنم. . . » به محض شروع صحبتم با شنیدن صدای پاهای محکمی از پشت سرم ساکت شدم.

نامزدم از پشت سرم گفت «آرتور روسی! چه سورپرایز ناخوشایندی؟»
در جایم چرخیدم. از احساس خوشایند و تپش قلبی که با نزدیک شدن نامزدم در وجودم به جریان افتاد متنفر بودم. از اولین فکری که با دیدنش در ذهنم جرقه زد بدم آمد، چقدر او از پدرم بلندقدتر و پر ابهتتر بود. از احساس اشتیاق بی اندازهای هم که باعث شد ران پاهایم را محکم بهم فشار دهم و دلم برایش ضعف برود متنفر بودم.
ولف سلانه سلانه از پله ها پایین آمد و بی توجه به حضور من در آنجا رخ به رخ پدرم ایستاد.
هردو به چشمهای هم خیره شده بودند. فوراً فهمیدم اتفاق جدیدی پیش آمده است. پدرم با عصبانیت در صورت ولف گفت «تو به اسکله حمله کردید!»
برای اولین بار متوجه شدم که پدرم کنترل صدایش را از دست داده است. صدایش درست مثل تکه کاغذی چروک و مچاله پر از خش بود و نشان می داد که بشدت عصبانی است. صورتش متورم و سرخ شده بود و دیگر به سختی میشد شناختش.
این چند هفته اخیر به وضوح در مقابل یکدیگر قرار گرفته بودند و پر حادثه بود، اما فقط به یکی از آنها فشار آورده بود.
«تو ماموران رو درست وقتی کهمی دونستی ما اونجا هستیم فرستادی. سیزده نفر از آدمهام تو زندانن!»
ولف لبخندی زد و بعد دستمال تزیینی کت پدرم را برداشت و بعد از درآوردن آدامسش از دهانش با آن، دوباره آن را مرتب سر جایش در جیب پدرم گذاشت.
«درست همونجایی هستند که باید باشن. فرانچسکا، برو » به من دستور داد و لحنش سرد و محکم بود.
واقعاً متفاوت از مردی بود که هر شب در اتاق خوابم من را می دید. حتی با آن مردی که من را نصفه شب برای خوردن وافل بیرون برد و بعد از برگشتنمان هم باز هم به اتاقم آمد و به من تا سرحد جنون عشق ورزید کاملاً تفاوت داشت.
«اما . . . »
پدرم در جایش چرخید و با لحن عصبانی و سرزنش آمیزی گفت «من یک دختر مطیع و خوش رفتار رو پیشت فرستادم، حالا باید این رو ببینم. اون وحشی و حاضر جواب

شده و حتی از دستورات خودت هم اطاعت نمیکنه. فکر میکنی میتونی من رو شکست بدی؟ تو حتی از پس دختر کم سن و سال من هم بر نمییای!»
ولف هنوز با پوزخندی بر لبش به پدرم خیره شده بود و وقتی با سرشکستگی سرم را تکان دادم و به سمت درب خروج حرکت کردم، کوچکترین توجهی به من نکرد.
دستکشهای باغبانیام را پوشیدم و سیگاری روشن نمودم و برای بار میلیونیوم زیر لب به نامزدم و پدرم که با من مثل یک بچه دست و پا گیر رفتار کردند فحش دادم.
متوجه چیز عجیبی که در حاشیه باغچه سبزیجاتم به من چشمک می زد شدم. درب زنگ زده ای که فکر می کردم انبار مواد غذایی عمارت است .

با پیچک پوشیده شده بود، اما می توانستم با قاطعیت بگویم که اخیراً از بعد از کندن پیچکهایش دوباره استفاده شده است.

از جایم برخواستم و به آرامی به سمتش رفتم و دستگیرهاش را حرکت دادم.
به راحتی باز شد. قدمی به داخلش برداشتم، فهمیدم که به انبار مواد غذایی منتهی نمیگردد اما به اتاق لباسشویی میرسد که درست مشرف به سالنی بود که پدرم و ولف در آن قرار داشتند.
پدرم و ولف دیگر در پشت دربهای دو جداره سالن تنها نبودند. دیگر میتوانستم صدایشان را از پشت درب چوبی نازک اتاق لباسشویی بشنوم.

قصد استراق سمع نداشتم ولی آنها آنقدر چیزهای بسیاری را از من پنهان کرده بودند که فکر می کردم سزاوار این کار هستند.
گوشم را به پنل چوبی درب محکم فشار دادم.


پدرم با عصبانیت گفت «سناتور کیتون، من از جایی ی یام که کلمات معنا دارند و معاملات قابل احترامند. من فرانچسکا رو به تو دادم ولی با این وجود تو با عزمی راسخ در پی نابود کردن هر انچه متعلق به منه هستی»
ولف با دهان بسته تهدید آمیز خندید و گفت «به نظر می رسه شرایط هر دومون یکسانه، من یک کیف دستی گمشده دارم که اثر انگشت تو جای جای اون وجود داره»
«کار من نبوده»
«یکی از افتخارات مافیای شیکاگو این نیست که هرگز از پشت به کسی حمله نمیکنند و همیشه هم حقیقت را میگویند؟»
پدرم محتاطانه گفت«من هیچوقت از پشت به تو حمله نکردم. »
ولف باز ادامه داد «و مورفی هم که واقعاً یک حادثه از روی بدشانسی بود، مطمئنم ایرلندی ها هم خودشون رو در مزایای بیمه اون سهیم میدونن. بیا از اون تجمع پر شور صحبت کنیم »
همانی که در ان به او شلیک شده بود؟ خیلی خلاصه در اخبار از آن اتفاق باخبرشده بودم و میدانستم که هیچ کسی در ان آسیب ندیده بود. میگفتند کار یک بچه دیوانه بوده که بازی های کامپیوتری پر خشونتی را انجام می داده است. آن اتفاق درست در همان روزی که بازار بورس سقوط کرد پیش امد و کسی خیلی به آن ماجرا نپرداخت.
پدرم گفت «در مورد اون؟»
آنقدر دندانهایش را محکم بر هم فشار داد که حتی از پشت درب هم میتوانستم صدای سایش دندان هایش را بر هم به وضوح بشنوم.
ولف گفت «تو خیلی خوش شانسی که هنوز اون تیرانداز گیرت ننداخته و این بیرونی و اینور اونور میری.»
«من بیرونم و اینور اونور میرم چون تو هیچ مدرکی نداری!»
«اون تو نیستی چون هنوز با اسکله کار دارم. اما اقدام به ترور من نقطه اوج کارهات نبود. ترور من صرفاً یک کار کاملاً بیهوده و تقریباً ناشیانه بود. اوجش جشن نامزدیم بود»

حتی آب دهانم را هم قورت نمی دادم. پدرم سعی کرده بود نامزدم را ترور کند و نامزدم حتی یک کلمه هم چیزی به من نگفته و این موضوع را از تمام دنیا پنهان نموده بود. در اصل هم از پدرم محافظت کرده بود. چرا؟
آرتور روسی با عصبانیت به سرعت گفت «آیا تو واقعاً فرستادن دختر احمقم رو برای لاس زدن با دوست دوران بچگیش با زندانی شدن سیزده نفر از آدمهای من تلافی میکنی؟»
این دومین باری بود که آرتور روسی صدایش را بالا میبرد. در رقابتی واقعی تغییر کرده بود و این تغییر مثبت نبود.
«دخترتونهاحمقهونهاونشبلاسزد.اونبهزودیهمسرمنمیشهومنهمازبی احترامیهای تو خسته شدم. اصلاً هم نمیخوام اون رو به آغوش این و اون ها بدی، بخصوص کسی که یک زمانی بهش علاقه داشته. در حقیقت هر بار که تو کاری در

مورد فرانچسکا می کنی، یا شهرت من رو درست مثل شب نامردی به خطر می اندازی، من یکی از تجارتهات رو نابود میکنم. اسکله، رستوران، شاید باشگاه پوکر . این لیست بی انتهاست و من هم وقتش رو دارم و هم انگیزه اش رو. این رو در اون کله پوکت فرو کن که – فرانچسکا الان مال منه. این منم که تصمیم میگیرم که آیا اون کار کنه، کجا درس بخونه و در چه حالتی باهاش سکس داشته باشم. علاوه بر اینها، حذف من از معادلات هم خیلی بدردت نمی خوره! نه فقط مدراک بر علیهت رو همه جا پخش کردم و به آدمهای مورد اعتمادم سپردم، بلکه نامههایی هم به معتمدینم دادم که در صورت مرگ نابهنگام من باید چه کارهایی باید انجام دهند.»
او طوری صحبت میکرد که گویی من را خیلی اذیت خواهد نمود. اما باور نمیکردم. دیگر باورش نمیکردم. در طول هفته گذشته او تمام نیازهای جنسی من را بر خودش ترجیح داده بود. بدیهی بود که او تمام این کلمات را تنها برای ترساندن پدرم بر زبان می آورد، اما دیگر اهمیتی نمی دادم که چرا این حرفها را میزند. اگر او واقعاً به غرور من اهمیت میداد، دست از به رخ کشیدن زندگی جنسی من در برابر پدرم بر میداشت.
صدای شکستن چیزی به گوشم رسید- گلدان یا لیوانی – ولف هم با حالتی مرموزانه شروع به خندیدن کرد.250

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *