«چی باعث شده فکر کنی بیشاپ و وایت اجازه میدن هر کار دلت خواست بکنی؟»
«واقعیت اینه که اونها اجازه میدن هر کاری دلم خواست بکنم. تو این قمار دست بالا با منه. تو یا بر اساس قوانین من بازی میکنی و یا دستت رو از دست میدی. انتخاب دیگهای نداری!»
پدرم با لحنی تهدید آمیز گفت «پس من فرانچسکا رو با خودم میبرم» دیگر آن خونسردی پر قدرتی که همیشه در تن صدایش موج میزد وجود نداشت. صدای جیغم را در گلو خفه کردم.
حالا او میخواست من را برگرداند؟ من اسباب بازی نبودم. من کسی بودم که به طور عجیبی به همسر آیندهام پیوند خورده بودم. بعلاوه در مافیا دیگر هیچکس من را نمیخواست، بخصوص از وقتی که بکارتم را هم به ولف بخشیده بودم.
فقط، پدرم از این موضوع اطلاعی نداشت. حتی اگر حدس هم میزد، ظاهراً اهمیتی به آن نمیداد.
اما برای ولف مهم بود. حالا دیگر ولف قدرت خراب کردن زندگیم را داشت.
او آنچیزی که میخواست را گرفته بود. شهرت و بکارتم را. میتوانست همین امروز به این بازی خاتمه دهد. با این کارش پدرم هم به اندازه کافی تحقیر میشد.
با این فکرم عرق از پشت گردنم به پایین سرآزیر گشت. ولف برای شروع صحبت دوبارهاش به اندازه یک قرن طول داد.
«تو این کار رو نمیکنی!» «چطور اینقدر مطمئنی؟» ولف به سادگی گفت «تو دارو دسته ات رو بیشتر از دخترت دوست داری» زهرتیر تیز این حرفش قلبم را سوراخ کرد. فکر میکنم به همین دلیل آدمها دروغ
میگویند. هیچ موجود دیگری بر روی زمین دروغ نمیگوید .

حقیقت بیرحم است. حقیقت پرده از چهرهات کنار میزند و چهره حقیقیات را نشان میدهد.
تو را وادار میکند مستقیم به چشمانش نگاه کنی و با آن کنار بیایی و سنگینی وزن واقعی دنیایی که در ان زندگی میکنی را حس کنی.
پدرم گفت «و تو؟ در مورد دخترم چه نظری داری؟»
ولف با لحن گرم و خوش آیندی گفت «من احساس مثبتی دارم، اون از کاری که باهاش میکنن لذت می بره و فوق العاده سکسیه. من هم وقتی تاریخ انقضاش سر برسه بیسرو صدا یک جایگزینی براش مییارم.»
دوست داشتم بالا بیاورم.
می توانستم قل قل اسید در معده ام را حس کنم که راهش را به سمت گلویم باز میکرد.
دوست داشتم درب را باز کنم و با هر دوی آنها روبه رو شوم. چطور جرات می کردند راجب به من اینگونه صحبت کنند؟
اما درست لحظهای که دستم به سمت درب دراز شد تا آن را باز کنم، دستی از پشت شانهام را گرفت .

در تاریکی اتاق در جایم چرخیدم. خانم استرلینگ بود.
سرش را مضطربانه به چپ و راست گرداند، چشم هایش آنقدر درشت شده بودند که نزدیک بود از کاسه چشمش خارج شوند.
«اون داره پدرت رو عصبی می کنه، میخواد آزارش بده.»
باهرکلمهایکهبرزبانمیآورد،چانهاشراهمتکانمیدادومنراوادارمیکرد به چشمانش نگاه کنم.
درپشت درب آشوبی به پا شده بود. پدرم فریاد می زد و به زبان ایتالیایی فحش می داد و ولف هم در همان حال می خندید، صدای خنده متغیر و خشن و تحریک کننده اش از دیوارها و سقف اتاق منعکس می شد.

صدای ناهنجار کشیده شدن کفش های پدرم بر روی کف مرمرین سالن به گوشم رسید و فهمیدم پدرم قبل از آنکه بیشتر از این خودش را کوچک نماید بادیگاردهایش او را کشان کشان بیرون می برند.
آنقدر سر و صدای بیرون بلند بود که سر و صدای یکی به دو کردن های من و خانم استرلینگ به گوششان نمی رسید.
درحالیکه اشک های داغ پر از خشم و عصبانیتم را پاک می کردم پرسیدم «از کجا میدونین؟»
من دوباره گریه می کردم. می توانستم تعداد روزهایی که از وقتی ولف وارد زندگیم شده و من گریه نکرده بودم را با انگشتان دستم بشمارم.
«چون من می دونم که اون چقدر از پدرت متنفره، و درست همین الان ،نفرتش از پدرت مغلوب علاقه اش به تو شده. همه چیز در حال تغییره عزیزم. همیشه»

خانم استرلینگ به آرامی من را به عقب و خارج از آن راه مخفی هدایت کرد و بسیار با دقت درب آنجا را بست تا ولف متوجه سر و صدای ما نشود.
بعد قبل از آنکه دستش را پشتم بگذارد و من را به آلاچیق هدایت کند نگاهی به اطرافش انداخت تا مطمئن شود که همه چیز امن و امان است.
دستهایچروکوپرازرگهایآبیرنگشرابرکمرشزدومنرامقابلخودش نشاند.
برای دومین بار در طول آن روز احساس کودکی خطا کار به من دست داد. «چطور وقتی ولف تا این حد از خانواده ام متنفره می تونه من رو دوست داشته باشه؟» دستی درون موهایم کشیدم و آرزو کردم کاش سیگار داشتم. خانم استرلینگ نگاهش را به زمین دوخت و لحظه ای ساکت شد. به نکته خوبی اشاره کرده بودم. وقتی سرش را خاراند منگوله ظریف و سفید رنگ لباسش هم تاب می خورد. «فرانچسکا ، ولف هنوز در میانه راه عاشق شدنه» «اون از پدرم متنفره و هوس من رو داره» قبل از اینکه خانم استرلینگ دوباره شروع به صحبت کند لحظه ای سکوت برقرار شد.

«اسم فامیل من استرلینگ نیست و من اصلاً این آدمی که می بینی نبودم. در واقع من هم با فاصله چند بلوک آنطرف تر از تو در ایتالیا کوچولو بزرگ شدم.»
سرم را بالا آوردم و اخم کردم. خانم استرلینگ ایتالیایی بود؟ رنگ صورتش به شدت پریده بود. به علاوه ، رنگ پوستش شبیه به من بود. شبیه به پدرم. مادرم تیره تر بود ، اما من
نگاه پدرم را ارث برده بودم. دلیلی دیگری که می ترسیدم به خاطرش ولف از من بدش بیاید. ساکت ماندم و به صحبت هایش گوش دادم.
«وقتی جوان بود کارهایی کردم و پریشانی حالم باعث شد دوباره از اول شروع کنم. باید یک اسم فامیل برای خودم انتخاب می کردم. هر اسمی! استرلینگ را از نگاه ولف انتخاب کردم. من به کارهایی که در حق ولف کیتون جوان انجام دادم افتخار نمی کنم. ولفی که آنقدر بی دفاع بود که نمی توانست روی پای خودش بایستد، اما اون الان من رو بخشیده. قلب ولف اونقدری که فکر می کنی سیاه نیست و برای کسی که واقعاً دوستش داره دیوانه وار می تپه. فقط بدبختانه . . . »
خانم استرلینگ چشمانش را محکم بر هم فشار داد و به سختی گفت «تمام کسانی که اون دوستشون داشته فوت کردند»
شروع به حرکت در آلاچیق نمودم و به منظره باغ نگریستم.
گلهای تابستانی صورتی و بنفش رنگ باز شده بودند. باغچه سبزیجاتم هم خیلی خوب شده بود. من زندگی را به این باغ تزریق نموده بودم و امیدوار بودم – یا شاید هم احمقانه فکر می کردم – که تغییر مشابهی را هم در وجود همسر آینده ام انجام خواهم داد.
در جایم ایستادم و با پایم با سنگریزه های زیر پایم بازی نمودم.
«فرانچسکا از نظر من، قلب اون چند باری ضربه خورده. قلبش سخت و نامهربون شده، بخصوص برای کسانیکه به او ستم کرده اند، اما اون هیولا نیست. »
به آرومی پرسیدم «فکر می کنین دوباره بتونه عشق بورزه؟» خانم استرلینگ با لبخندی خسته در پاسخم گفت «فکر می کنی خودت می تونی؟»
آخی کشیدم . البته، می توانستم. اما من یک خیال پرداز بیچاره با شهرتی خراب در نظر کسی بودم که اصرار داشت خوبی های وجود هر کسی را ببیند.
پدرمبهآنسادهلوحیمیگفتومنبهآنامید.
حرفش را تایید کردم و گفتم «بله. اون در قلبم جایی برای خودش باز کرده ، فقط باید خودش اون رو بخواد.»
صداقتم کار دستم داده بود. خودم هم نمی دانستم چرا اینقدر راحت همه چیز را به خانم استرلینگ اعتراف کرده بودم.
شاید چون او هم کار مشابهی در برابرم انجام داده بود، اجازه داده بود من گوشه چشمی به زندگی پنهان گذشته اش بیاندازم.
«خب، دختر عزیزم- » با دستهای سرد و پر از رگش گونه هایم را قاب گرفت «در پاسخت باید بگم ، ولف هم می تونه هر چیزی که تو نسبت به اون احساس می کنی رو بسیار بسیار بیشتر و به مراتب قوی تر از تو احساس کنه. اون دست به هر کاری که میزنه اونو بصورت کامل و واقعا عالی انجام میده و بیش از همه عشقش را .»
از خانم استرلینگ خواستم به ولف بگوید امشب به اتاق من نیاید و او هم نیامد. و از آنجاییکه شب قبل از ازدواجمان بود ولف گمان کرد که من چون عصبی هستم شام را در اتاق خودم میخورم.
او به خانم استرلینگ تاکید کرده بود که شام من را به طبقه بالا بیاورد و مطمئن شود که من شامم را خوردهام.
شام وافل غرق در شربت افرا و کره بادام زمینی بود که از رستوران پایین خیابان خریداری شده بود. ظاهراً او اهمیتی به عروس بهم ریخته فردا صبحش نمی داد.
تا صبح خواب به چشمم نیامد.
در ساعت پنج صبح، خانم استرلینگ به اتاقم آمد و با گروه آرایشگرانی که قدم به قدم دنبالش می نمودند، همراه با کلارا و ماما و آندیا شروع به آواز خواندن کردند و من را شبیه به سیندرلا که با آواز پریان کوچک و قناری ها از خواب بیدار می شد، از خواب پراندند.
سعی کردم این واقعیت را که پدرم یک عوضی حرامزاده و همسرم مرد سنگ دلیست را فراموش کنم و از روزم لذت ببرم. من در طول دوران زندگیم تنها یک بار چینین جشن عروسی می توانستم داشته باشم و باید به بهترین شکل ممکن از ان لذت می بردم.
لباس عروسی رز-گلد طراحی ورا ونگ ( )Vera Wangرا با ان تور دانتل طرح دار و دامن ساتن اعلای پلیسه پوشیدم. موهایم با موج های بسیار زیبایی در پشت سرم رها شده بود و تا روی کمرم می رسید و تاج مارک سوآروسکی هم آن را تکمیل نمود.
دسته گلم ساده بود و از رز های سفید درست شده بود.
وقتی به جایی که قرار بود مراسم ازدواجم برگزار شود رسیدم، در کلیسایی در ایتالیای کوچک- آنهم برای احترام به سنت های پدر و مادرم- آنجا از ماشینهای رسانه و هزاران روزنامه نگار و خبرنگار پر شده بود.
قلبم به سرعت می تپید.
من از شب پیش از ازدواجمان با همسرم صحبت نکرده و فرصتی برای مقابله با چیزهای وحشتناکی که راجب به من به پدرم گفت را پیدا نکرده بودم.
بر اساس چیزیکه به پدرم گفته بود، وقتی سنم بالاتر میرفت من را دور میانداخت، واقعیت زندگیم در آن لحظه به وضوح احساس می شد.
ما حتی یکبار شام با هم بیرون نرفته بودیم (شامی که برای عذرخواهی به من داد که یک قرار عاشقانه دونفره نبود و در طول زمانی که من غذا رابه دهانم می فرستادم او با موبایلش سرگرم بود)
ما معمولاً به هم هیچ پیامی نمی دادیم. هیچ وقت بر روی تخت یکدیگر نخوابیده بودیم و برای وقت گذرانی با هم صحبتی نکرده بودیم.
تلاش من برای تغییر آن اصلاً اهمیتی نداشت، ارتباط من با ولف کیتون محکوم به فنا بود.
برای رسیدن به نامرد شیک و مرتبم که کنار کشیش با نگاهی جدی در چهره اش ایستاده و منتظر من بود شروع به حرکت کردم.
در کنارش پریستون بیشاپ و برایان هیچ ایستاده بودند.
از ذهنم گذشت که من و ولف کیتون هیچ دوست واقعی نداریم.
کلارا و خانم استرلینگ سه برابر من سن داشتند. دختر خاله ام آندریا بیست و چهار ساله بود و بیشتر به دلیل احساس دلسوزی که نسبت به من داشت در انجا حاضر شده بود. او در یک مشروب فروشی کار می کرد و با اعضای اصلی مافیا قرار می گذاشت و ادعا می کرد که هیچ کدامشان او را لمس نکرده اند وحتی نبوسیدندش.
سن مادرم دوبرابر من بود . و این حالت من و ولف را در موقعیت آسیب پذیری قرار می داد.
ما هر دو تنها بودیم و تحت محافظت. زخمی و بی اعتماد.
مراسم بدون هیچ مشکلی ادامه یافت و وقتی زن و شوهر اعلام شدیم، ولف بوسه ملایمی بر لبهایم زد. او بیشتر نگران دوربین هایی بود که در مقابل ما قرار داشتند و اطمینان پیدا کردن از زیبا و مناسب به نظر رسیدنمان، تا اینکه فکرکند آن بوسه اولین بوسه ازدواجمان است.
ما هنوز حتی یک کلمه هم با هم صحبت نکرده بودیم و حالا تقریباً دیگر ظهر شده بود.
در سکوت به سمت منزل پدر و مادرم حرکت کردیم . خیلی مطمئن نبودم که دعوایمان نشود و من چیزی که دیروز شنیده بودم را به رویش نیاورم و اصلاً دلم نمی خواست روحیه تازه شارژ شده ام را خراب کنم.
بعد از اتفاقی که در جشن نامزدیام افتاد، ولف لیستی از کارهایی را که ما میخواستیم پدرم انجام دهد را برایش فرستاده بود، تا ما قدم به این خانه بگذاریم.
کاملاً اطمینان داشتم که خانه پر از آدمهایی است که از قبل مورد تایید همسرم قرار
گرفته اند. و برایم جای تعجب داشت که آنجلو آنجا نبود اما پدر و مادرش در مراسم شرکت کرده بودند. بسیار کوتاه به من تبریک گفتند، هدیه شان را دادند و به سرعت به سمت درب خروج حرکت نمودند.
مردم صحبت میکردند، می خندیدند و به ما تبریک می گفتند و قبل از آنکه همگی برای صرف غذا بر سر میز حاضر شویم رو به همسرم کردم و برای اولین بار از وقتی که به عقد هم درآمده و ازدواجمان را رسمی کرده بودیم گفتم «با آنجلو چیکار کردی؟

260

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *