می توانستم از وقتم به جای گذراندن آن در کنار مردانی که در کار سختم برای ادامه زندگیم اختلال ایجاد کرده بودند بهتر استفاده کنم.
«احساس می کنم امروز خیلی مهربون شدم. شاید باید برای اینکه تازه ازدواج کردم خدا رو شکر کرد. من همیشه در روابط عاشقانه خیلی ناامید کننده بودم. »
نگاهی به چهره گرفته و در هم رفته آرتور و سایر نوچه هایش که با چهره ای سرخ از نوعی مقاومت الکتریکی که در بدنشان جریان داشت آنجا نشسته بودند، انداختم.
مشت هایشان گره خورده بود، چانه هایشان را جلو داده بودند و پاهایش را مضطربانه بر روی زمین می کوباندند.
آنها برای زدن من دلشان ضعف می رفت اما می دانستند که من لمس نشدنی هستم.
اگرچه من همیشه اینگونه نبودم . حالا آرتور روسی تنها دلیل ضعف های من محسوب می شد.
«من واقعاً می خواستم زندگی اونهایی که این کار رو با فرانچسکا کردند رو نابود کنم، اما یک چیز کوچیک به یادم اومد – باور کنین- آروم موندن من – واقعاً خیلی خیلی ضروریه. من هم قدرتش رو دارم و هم وسیلش رو که تک تک شماها رو خفه کنم و جزء جزء کسب و کارتون رو نابود کنم و اطمینان پیدا کنم تمام اون نقشه ها و پروژه هاتون خاتمه پیدا کرده. می تونم رستورانها و بارهای رقیبتون رو بخرم و کلی پول خرجشون کنم و ببیینم چطور شماها رو کنار می گذارند و از دور خارجتون می کنند. میتونم کاری کنم که اعضای خانوادتون حتی یک قرص نان ساده هم برای غذا خوردن
نداشته باشند و تمام بیمه های پزشکیتون غیر فعال بشه. می تونم FBI رو به تمام کلوپها و قمارخونه های زیر زمینی و انبارهاتون بفرستم. می تونم تمام پرونده های راکدتون رو دوباره به جریان بندازم و اونقدر بازرس استخدام بکنم که خیابونهاتون رو پر کنند-» نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم « می تونم دار و ندارتون رو ازتون بگیرم، اما این کار رو نمی کنم. حداقل نه هنوز. پس توجیحم نکنین»
اخم های آرتور در هم رفت. تا الان ساکت نشسته بود. «توی جغله فکر می کنی من به دختر خودم آسیب می رسونم؟»
به دوستش که حالا از روی زمین بلند شده بود و خون صورتش را پاک می کرد اشاره کردم و گفتم «نوچه های بندینی کردن»
آرتور به سرعت به سمت بندینی چرخید. اوه، برادر جان!
اون اصلاً خبر نداشت. امپراتوریش از هم گسیخته شده بود. قدرتش لحظه به لحظه کمتر می شد. این موضوع قطعا برای من هم خوب نبود.
آرتور بلافاصله با عصبانیت گفت «راست می گه؟»
مایک در حالیکه خون آبه دهانش را در داخل سطل آشغال تف می کرد گفت «اون روز عروسیش پسر من رو زندان انداخت!»
به سمتش رفتم و در حالیکه به یقه لباسش چنگ میزدم او را محکم به سمت خودم کشیدم و وادارش کردم به من نگاه کند و گفتم «اگه دوباره یک جایی دوروبر همسرم ببینموتون این کارتون رو نشونه اعلام جنگ تلقی می کنم. جنگی که بیشتر از اونچیزی که فکر کنی مجهزم و در کمترینم زمان ممکن به پایان می رسونمش. فهمیدی؟!»
نگاهش را از چشمانم برگرداند، تاب دیدن عزم و اراده راسخی که در انها موج می زد را نیاورد.
«باشه استرونزو (به ایتالیایی یعنی لعنتی) . خب!»
«این شامل حال پسرت هم میشه . اگر کنار فرانچسکا ببینمش کاری می کنم که از بدنیا اومدنش متاسف بشه»
«آنجلو هر کاری دوست داشته باشه انجام می ده » دوباره تف کرد «ان خارج از این بازیه!»
رویم را از مایک برگرداندم و به آرتور گفتم «روسی خواهیم دید!»
آرتور حالا دیگر از جایش برخواسته بود شکست بدون درگیری را نمی توانست بپذیرد.
سالها این رویای من بود. داشتن چنین قدرت اعمال نظری بر او! و حالا که سرانجام به آن رسیده بودم چیزی بجز تحقیر و احتیاط حس نکرده بودم. آمدن به اینجا ریسک بزرگ و محاسبه نشده ای بود . این مردان به هیچ اصول اخلاقی پایبند نبودند و اگر سرانجام فرانچسکا به مرگ ختم می شد، هرگز نمی توانستم خودم را ببخشم. من او را در صدر تمام این خطرات و آشفتگی ها قرار داده بودم.
در حالیکه انگشتم را به سمت صورتش نشانه رفته بودم مستقیم به او نگاه کردم و گفتن «افسار نوچه ها و آدمهات رو بکش»
«یعنی همون کاری که زنت با تو کرده؟»
دستش را درون جیب کتش فرو برد و سیگاری خارج کرد و آنرا در میان لبهایش فرو برد و ادامه داد « انگار اون قدرت تصمیم گیری درست رو ازت گرفته! تو در طول ماه های گذشته هرگز پات رو اینجا نگذاشتی، حتی قبل تر که سرم رو هم می خواستی »
«من سرت رو دارم.»
«سناتور کیتون به جای اینکه سعی کنی عملاً پیروز بشی، تنها داری با غذات بازی می کنی. تو شیفته یک دخترک کم سن و سال شدی و این اصلاً تو برنامت نبود.»
دوباره تکرار کردم «حرفت رو بزن»
احساس آزار دهنده ای در پشت پلکهایم سوسو می زد.
آرتور دست هایش را تکان داد و گفت « من به دختر خودم آسیبی نمی رسونم و اطمینان پیدا می کنم که هیچکس دیگه ای هم در این اتاق این کار رو انجام نمی ده. به هر حال اون از گوشت و خون منه!»
«این واقعیت مزخرف رو به من یادآوری نکن!»
در مسیر بازگشت به خانه با بیشاپ و ووایت کنفرانس تلفنی برقرار کردم.
دو چیز را به خوبی می دانستم: آنها نمیتوانستند کنفرانس تلفنی را قطع کنند چون به خوبی می دانستند که من اهرم های فشار زیادی نسبت به آنها دارم و اصلاً دوست نداشتند همه چیز در پشت تلفن مطرح شود- باز هم به همان دلیل قبل.
مشکل این بود که من از احمق های فاسدی که فقط به خودشان فکر می کردند خسته شده بودم. بخصوص زمانی که در روند کار به مردم بیگناه آسیب میرسد. و باز هم بخصوص زمانی که آن فرد بیگناه زنی می شد که حلقه ازدواج با من را در انگشتش داشت.
بیشاپ در حالیکه گلف بازی میکرد و صدای چرخ دستی و خنده های شاد در پس زمینه بگوش می رسید گفت «شنیدم بازدید بسیار خوبی از دوستانمون کردی.»
وایت هنوز ساکت باقی مانده بود.
همانطور که اسمیتی در ترافیک سنگین شیکاگو زیگزاکی در حرکت بود، در سرجایم در صندلی عقب خودرو جابه جا شدم و راحت تکیه دادم و گفتم «پریستون تو چه می کنی؟»
هیچ اعترافی به رفتنم به نزد آرتور نکردم و پاسخی به بیشاپ ندادم. چون تا آنجا که به من مربوط میشد، من هرگز قدم در آنجا نگذاشته بودم.
یکی از سیگارهای زیپو فرانچسکا را از جیبم خارج کردم و با فکری درگیر، شروع به بازی به آن نمودم. چیزی- که دلیلش را نمی فهمیدم- من را وادار کرده بود صبح که از اتاق فرانچسکا خارج می شدم ، یکی از آن سیگارها را دارم.
«من خوبم. پرسیدن حالم دلیل خاصی داره؟»
صدای ناراحت پریستون با صدایی پر خش و آزار دهنده به گوشم رسید. وایت نفس عمیقی کشید و منتظر پاسخ من ماند.
این حالت زمانی اتفاق می افتاد که تنها کسی که در جمع برگ برنده را در دست داشت یک سیاست مدار سبز با تمایلاتی کینه جویانه بود.
«فقط می خواستم ببین چطور انتخابات سال آینده را اجرا می کنین؟»
به بیرون از پنجره خیره شدم. نشستن در ماشین با نمسیس در کنارم خیلی خوب بود، نه به این دلیل که گفتگوی شیرینی بینمان رد و بدل میشد- که به ندرت هم اتفاق میافتاد- بلکه چون او همیشه طوری به شیکاگو لبخند می زد که گویی بسیار زیبا و فوق العاده و مشغول کننده به نظرش می رسید. فرانچسکا قدردان کوچکرین چیزهای زندگیش بود.
بیشاپ گفت «تقریباً مطمئنم که بهتر از اون چیزی که هرکی فکرش رو می کنه عمل می کنم، حداقل بر اساس نظر سنجی ها»
بعد نک زبانش را در دهانش به دندان های بالایش چسباند و بعد صدای حرکتش با ساک گلفش به گوشم رسید. اصلاً کار کردن روسی با چنین آدمی تعجب آور نبود. از نظر الاغ خوشگذرانی مثل او کار کردن معنایی نداشت.
طعنه وار منظورم را بیان کردم و گفتم «به نظرم چند تا افشاسازی بد مطبوعات هیچی خراب نمیشه.»
گذشته از اینها اصلاً نمی شد این ارتباط را یک تماس اجتماعی در نظر گرفت.
وایت پرخاشگرانه گفت «منظورت چیه؟» و من عملاً توانستم آب دهانش را که در موقع بیان این جمله به بیرون پرت شد ببینم. خدایا! او چه موجود وحشتناکی بود! به خاطر چنین پلیس فاسدی بودنش بیشتر از او متنفر شدم. باید از پس سیاستداران فاسد بر می آمدم. تمام سیاستمداران فاسد بودند اما بعضی
از آنها هنوز خوب باقی مانده بودند.
پلیسی فاسد بودن شما را به یک تکه آشغال تبدیل می کرد. این پایان داستان بود. وایت نماینده اداره پلیس شیکاگو بود جایی که برادر متوفی من هم در آن فعالیت می کرد .
دوست نداشتم فکر کنم اگر برادرم امروز زنده بود و می دید که حالا وایت فرمانده و رییس عملیاتی اداره شده است چه فکری می کرد.
«فقط بهت یادآوری کردم که هنوز کارت رو اونجوری که من رو راضی کنه انجام نمی دی. همسر من دیروز تحت تعقیب بوده. اونها آدمهای بندینی بودند.»
بیشاپ پرسید «حالا حالش چطوره؟» حتی یک ذره هم مشتاق به نظر نمیرسید. «خوش اخلاق باش. زندگی اونقدر کوتاهه که ارزش بدی کردن به همدیگر رو نداره»
بعد پیشنها کرد « :Aتحت هیچ شرایطی سازمان من رو تهدید نکن و :Bیک دستور مستقیم به من بده و من اون رو به به واحدهایی که می تونن کمکت کنن ابلاغ می کنم»
«فکر نمی کنم تو بتونی در مورد این شرایط به من بگی چیکار کنم.»
جگوار از دروازه های عمارتم عبور کرد و وارد محوطه ساختمان شد.
امروز کاری کرده بودم که هرگز انجام نمی دادم. نه از وقتی که از دانشگاه فارغ التحصیل شدم. یک روز مرخصی گرفته بودم!
می خواستم مطمئن شوم که حال فرانچسکا خوب است و نیازی به مراقبتهای پزشکی ندارد.
اسمیتی در ماشین را برایم باز کرد و من از ماشین پیاده شدم.
«درست همین الان، برای تسکین خشم رو به افزایشم به موکلت می گی » با تاکید گفتم « تقاضا می کنم که به اون بگی خودش و وابستگانش رو از همسرم دور نگه داره . این به نفع همه است که شامل خود تو هم میشه!»
وایت گفت «بسیار خب.» بیشاپ ساکت باقی مانده بود. «تو هم همینطور تایگر وودز(اسم یکی از گلف بازان حرفه ای ).
بیشاپ خیلی خلاصه گفت «شنیدم! ببینم کیتون؟ تو تا کی می خوای این اهرم فشار رو علیهمون استفاده کنی؟ چون تو در هر جایی برای خودت دشمن تراشی می کنی. اولیش رو که خودت می دونی کیه ،اون و کارکنانش و حالا هم ما. تو اصلاً دوستی برای خودت باقی گذاشتی؟»
«من به دوست احتیاجی ندارم. من یک چیز به مراتب قوی تر دارم،حقیقت
*************** 
همسرم را در باغچه سبزیجاتش پیدا کردم. به سیگار نازکی پک می زد و به گیاهانش رسیدگی می نمود. بلوز سفید و دامن آبی بلندی بر تن داشت.
چیزی قوی در وجودش او را واردار به پیروی از قوانین پدر و مادرش می کرد ، حتی حالا که دیگر اصلاً تسلطی بر او نداشتند.
وقتی اولین بار او را دیدم فکر کردم که دختر لوس و نازپرورده ایست. اسباب بازی زیبا و پر زرق و برقی که آرتور روسی طراحیش کرده بود و می توانستم بشکنمش.
بعد هر چه بیشتر شناختمش بیشتر فهمیدم که چقدر اشتباه می کردم. او فروتن ،متواضع، منعطف، معصوم و به خوبی تربیت شده بود.
در شب بالماسکه، من او را برای به بهترین شکل تبدیل شدنش به آنچه والدینش می خواستند باشد دست انداخته بودم و کاملاً از این حقیقت غافل بودم که درست و مودب و خوش رفتار بودن بسیار مشکل تر از بک بچه قرن بیست و یکمی خیره سر و سرکش بودن است، کسی که دامن های کوتاه می پوشد و کوچکترین اهمیتی به اطرافش نمی دهد.
من پیش از انکه بفهمم چقدر مهربان و پاک طینت است به خاطر امل بودنش دستش انداخته بودم.
فرانچسکا خاک و عرق را از پیشانیش پاک کرد و در جایش چرخید وبرای برداشتن کود به سمت اتاقک کنار باغ رفت.
در جایش ایستاد و پیشانیش را پاک کر دو شکلکی درآورد . کبودی سطحی اما هنوز سبز رنگ و زننده ای در پیشانیش خودنمایی می کرد.
به سمت اتاقک حرکت کرد مو پشت سرش رسیدم و کیسه سنگین کود را از دستش گرفتم.
همانطور که کیسه کود را به سمت باغچه برایش می بردم گفتم تو چرا اینقدر لجوج و یک دنده ای؟»
با چکمه های کوچکش به دنبلم حرکت کرد. هر چیزش کوچک بود. همه چیزش در کوچکترین سایز ممکن. حتی در همان شبی هم که با او ارتباط داشتم از این موضوع لذت بی اندازه ای برده بودم. لذتی که نه به خاطر بکارتش بلکه به خطر جثه ریزش نصیبم شده بود.
به دنبالم حرکت کرد و سرخوشانه قدم بر داشت. «چرا تو همیشه اینقدر . . . تویی؟»
در مقابل باغچه سبزیجاتش ایستادم. برای اولین بار فهمیدم که چقدر این باغچه چشم نواز شده بود. او چیزهای واقعی را پرورانده بود. گوچه فرنگی، تربچه، نعنا و ریحان. گلهایی که از گلدان های سرحالش سرازیر شده بودند . باغچه ای که با ردیفهای گلهای زیبایی قاب گرفته شده بود.
سبک مورد علاقه من اینگونه نبود. بسیار شلوغ و رنگ و وارنگ بود. مخلوطی از گونه های مختلف و عطر و رنگهای گوناگون بود. اما تنها چیزی که به این باغچه معنا میبخشید این بود که بجز خانم استرلینگ اینجا تنها چیزی بود که او را خوشحال میکرد.
«چطوری باید باشم؟»
با دقت و بدون اینکه کیسه کود به گلهایش آسیب برساند آن را در کنار گیاهانش گذاشتم. بعد در جایم صاف ایستادم دستهایم را پاک نمودم.
سر به سرم گذاشت «یک جور دیگه»
«چه جوری؟ مثل آنجلو؟»
فقط یک احمق می توانست اسم این آدم را در لحظاتی اینچنینی بلند بر زبان بیاورد. اما من به وضوح نشان داده بودم که در جایی که موضوع به همسرم مربوط میشد به یک کله خر واقعی تبدیل می شدم.
یکی از شانه هایش را بالا انداخت و گفت «من واقعاً دوست دارم تو خود خودت باشی!»
دستی به پشت گردنم کشیدم. به طور باور نکردنی احساس خامی و بی تجربگی میکردم.
«به خودت فشار نیار»
«نیاوردم. امروز به خودم سخت نگرفتم. فقط تکالیفم رو انجام دادم و نیم ساعت پیش اومدم اینجا. دارم اماده برداشت دور اول محصولاتم می شم. باید آنها را به آموزشگاه انتهای خیابون بفرست. تمامشون ارگانیک هستند.»
برای اولین بار در جایش چرخید و چهره به چهره من ایستاد. قلبم از دیدن چشم کبود و لب زخمی اش به درد آمد. به آرامی چانه اش را لمس کردم.
«این آسون گرفتن نیستن. سخت هم گرفتی. مجبورم نکن خودم یک کار دیوونه وار انجام بدم!»
«مثلاً چی؟» «مثلاً بدزدمت» خندید، به پاهایش نگاه کرد، گونه هایش سرخ شده بودند. «مثل بچه ها تهدیدم میکنی!» «لطفاً. اگه اون کاری رو که با تو می خوام بکنم با بچه ها می کردم قطعاً بقیه عمرم رو
به دلایل بدجور خوبی تو یک سلون انفرادی بگذرونم.» خم شد و دستش را به سمت برگ زرد شده گلی دراز کرد و آن را کند و دور انداخت.
دست درون جیب شلوارم را مشت کردم و به پشتش نگریستم. در پشتش چال ونوسداشتومنبایدوقتیازپشتاورادرآغوشمیگیرموبدنشرابهبدنممی کوبانم شصت دستم را در آنها فرو کنم با آنها او را نگه دارم.
گلویم را صاف کردم.
یک ساک و کمی میان وعده بردار. باید بریم.» «هووم؟» سرگرم باغبانی اش بود و حتی زحمت بالا نگاه کردن را هم به خودش نداد. «فردا برای آخر هفته به کلبه من در دریاچه میشیگان می ریم. ظاهراً کمی استراحت
در دستور کارت نیست ، خب پس من ترتیبش رو می دم.»
گردنش را به سمت بالا چرخاند، چشمانش در نور افتاب جمع شده بودند، دستش را سایه بان چشمش کرد و گفت «ولف، مشکلی نیست. من خوبم»
«شبیه اونهایی شدی که کتک خوردی و مردم هم در شایعه سازی عالی عمل می کنند. می خوام از شهر بیرون ببرمت.»
این حرفم تا حدی درست بود.
قطعاً نمایش نو عروسم با چهره ای آسیب دیده خیلی جالب نبود. اما اصلاً دوست نداشتم هیچکس دیگری را هم بجز او همراهم ببرم. استرلینگ همیشه دور و بر ما می پلکید و اسمیتی هم قوز بالاقوز بود. بعلاوه بیشاپ اشتباه نمی کرد. من واقعاً هیچ دوستی نداشتم. دو سه روزی از دشمنانم فاصله گرفتن ایده بدی به نظر نمیرسید.
من احتیاج داشتم که نفس بکشم و ظاهراً فرانچسکا تنها کسی بود که در حال حاضر به نوعی میتوانستم تحملش کنم.
«تکالیف دانشگاهم خیلی زیاده.» «اونها رو هم با خودت بیار» «دوس ندارم خانم استرلینگ رو تنها بزارم.» «محافظ ها پیشش میمونن. تنها می ریم.» «این برخلاف موافقت نامه است.»
«لعنت به اون موافقت نامه!»
سکوتی ایجاد شد. فرانچسکا لب پایینش را به دندان گرفه بود و میجوید. احتملاً میخواست مانع جدیدی بتراشد.
پیشنهاد کردم «میتونی قسمتی از مسیر رو تو رانندگی کنی» وسوسش نمودم.
همانطور که فکر میکردم از جایش پرید . تجربه اش در ارتباط با آدمهای عوضی بندینی باعث نشده بود که دست از یادگیری بردارد.
این بخشی از دلایلی بود که به خاطرشان نمی توانستم از او متنفر باشم. حتی اگر می خواستم هم نمی توانستم.
او راننده شده بود و بهترین قسمت ماجرا این بود که خودش هم از این موضوع اطلاعی نداشت.
«واقعاً؟»
مردمک چشمانش از شدت هیجان می لرزید. رنگشان درست به شفافیت و صافی آسمان آبی یک روز تابستانی بود.
«حتی بعد از تمام این اتفاقاتی که افتاده؟» «بخصوص بعد از تمام این اتفاقاتی که افتاده. زدی به هدف. پیشونیت چطوره؟» «بیشتر ظاهرش بده تا احساسش کنم» زیبا به نظر میرسید. البته قصد نداشتم این کلمات را بر زبان بیاورم.
در جایم چرخیدم و به سمت تراس رفتم و از باغ و همسرم فاصله گرفتم و عقب نشینی کردم.
وقتی به درب شیشه ای رسیدم در جایم ایستادم و آخرین نگاه را هم به او انداختم.
دولا شده بود و کارش را ادامه می داد. گفتم «دیگه لازم نیست خیلی نگران اونها باشی.» چشمکی زد و گفت «اونها؟» فهرستشان در حال افزایش بود. اول پدرش و حالا هم بندینی ها. «هر سوسکی که تا به حال با هر ایده کوچولویی سعی داشته آزارت بده.»
به اتاقم رفتم و خودم را برای تمام شب در آن حبس نمودم. اصلاً به خودم اطمینانی نداشم که برای جشن شبانه مان به آنجا بروم و بتوانم در مقابل وسوسه خوابیدن در کنارش مقاومت کنم.
اینطور که به نظر میرسید مسئله کنترلی وجود داشت که من کوچکترین تسلطی بر آن نداشتم .
کنترل همه چیز به دست فرانچسکا بود.
فصل چهاردهم
فرانچسکا
نهایتاً فقط یک ساعت رانندگی کرده بودم.
نه تنها نگران ماشین جگوار گرانقیمت ولف بودم – که ناشی از کوبیده شدن کادیلاک آدم های بندینی از عقب در طول آن تعقیب و گریز بود – بلکه از بودن در کنار همسرم هم خیلی احساس آرامش نمی کردم.
ولف بعد از آن شبی که با من گذراند دیگر آخر شبها به اتاق من نیامد. ما به کلبه کنار دریاچه او می رفتیم، آیا او در آنجا هم می خواست در اتاق جداگانه ای بخوابد؟ صادقانه بگویم اصلاًتعجب نمی کردم. هیچ کسی را هم نداشتم که در این شرایط راهنماییم کند.
کاسمو و ماری کلر، تنها منابع مشاوره من واقعاً به بررسی ازدواجی تعیین شده با یک سناتور بی رحم و بی عاطفه در قرن بیست و یکم نپرداخته بودند.
خانم استرلینگ هم مقرضانه صحبت می کرد و هر چیزی که باعث می شد من احساس کنم از بودن در کنار همسرم خوشحالم را بر زبان می آورد. مادرم درگیر نجات زندگی زناشویی خودش بود و کلارا هم که تا به حال بیشتر شبیه به مادربزرگم بود هم ، بله، صداقت نداشت.
می توانستم با آندیا تماس بگیرم ولی می ترسیدم مورد ترحمش قرار بگیرم. همیشه گیجم می کرد . لاینحل بود.
و همه اینها باعث می شد که ذهنم در تمام مدت درگیر دریاچه میشیگان و اتفاقات بعدش باشد.
جایی که ولف به آن کلبه می گفت در تصوراتم جایی ساده و قدیمی بود و به جایش با عمارت اشرافی مواجه شدم که از سنگ و شیشه ساخته شده بود و با وانی در خارج از ساختمان و در تراسی چوبی با ویوی بی نظیر دریاچه ، نمایی روستایی و بسیار فریبنده و عالی داشت و در میان درختان گیلاس و تپه های سبز مست کننده و کاملاُ دور از فضای گرفته شهری قرار گرفته بود.
قلبم با دورنمای گذراندن چند روز دور از هر کسی در کنار همسرم پر از شوق می شد. اما ترکیب این احساسم با هیجانی که داشتم
«فکر می کنم یک رشته سوالات نمسیس وار دیگه ای در انتظارمه»
ولف با پاهایی بر روی هم انداخته در کنارم و بر وی صندلی مسافر نشسته بود و با انگشتان کشیده و قویش با فندک زیپوی من بازی می کرد.
لب پایینم رابه دندان گرفته و با انگشتانم بر روی فرمان ماشین ضرب گرفتم. «تا حالا عاشق شدی؟» »این چه جور سوالیه؟» «اوه، دوست دارم بهش جواب بدی» با مکثی گفت «نه، هیچوقت عاشق نشدم. تو چی؟»
به آنجلو فکر کردم. بعد به تمام چیزهایی که به خاطر عشق آنجلو برایم اتفاق افتاده بود. دیگر نمی دانستم که احساسم به او چگونه است. اما می دانستم که بی واهمه دروغ گفتن به همسرم من را درست در همان جایگاهی قرار می داد که مادرم الان در آن قرار گرفته بود.
«آره» «مثل آتش جهنم سوزاننده است، درسته؟» به منظره بیرون شیشه لبخندی زد. تایید کردمش «بله» «به همین دلیل هم ازاین احساس فرار می کنم.» «اما پاداشش هم احساس خیلی خوبیه که در آدم ایجاد میکنه.»
برای رو در رو شدن با من در جایش چرخید «هیچ عشقی اینقدر پاداش نمی ده. هیچ عشقی برابر نیست. هیچ عشقی منصفانه نیست. همیشه یک طرف ماجرا اون یکی رو بیشتر دوست داره و بهتره که تو اون کسی نباشی که بیشتر دوست داره. چون بیشتر هم آسیب می بینی.»
سکوتی که بینمان ایجاد شد تا توقف خودرو در مقابل جایی که ولف به آن کلبه می گفت ادامه یافت .
با پوزخند مغرورانه ای بر لبش به سمتم چرخید وگفت « و اما تو – خیلی باهوش تر از اونی که تسلیم این احساس عاشقانت بشی»
دوست داشتم جیغ بزنم ، احمق، من دیگر آنجلو را دوست ندارم. ولف ادامه داد «می دونی چرا بهت احترام می زارم؟» «تو به من احترام می زاری؟»
ازماشینپیادهشدودورزدودرسمتمنرابازکردوگفت«اگهواقعاًمیخوایاز ماست کره بگیری، دوست دارم به بهترین شکل ممکن انجامش بدی و فقط یک تعارف ساده نباشه. نم، خودت هم می دونی که بهت احترام میذارم.»
در یخچال کلبه هر چیز خوب و خوشمزه ای وجود داشت. نان های تازه فرانسوی هم بر روی پیشخوان گذاشته شده بودند . حریصانه دو تکه از آن نان ها را با مربای توت فرنگی و کره بادام زمینی بلعیدم.
ولف به سمت حمام پرواز کرد و بعد از او‌من هم همانکار را کردم .بعداویک بسته شش تایی آبجو و تعداد زیادی برانی بسته بندی شده را در کوله پشتی من گذاشت و به من دستور داد که برای پیاده روی به او بپیوندم.
پیشانیمهنوزدردمیکردوزخملبمهمهربارکهلبخندمیزدمبازمیشدومی سوخت، بعلاوه تازه متوجه شده بودم که دنده هایم در زمان برخوردم با فرمان ماشین کوفته شده اند، با این حال هیچ ناله وگلایه ای هم نمی کردم.
وقتی کیف دخترانه من را بر روی شانه اش انداخت و من را به سمت راه شنی و سنگفرشی که با علف های وحشی که در نسیم شبانگاهی در حرکت بودند و سرو صدا ایجاد می کردند، هدایت کرد، به یاد تصمیم مشترکمان در نداشتن ماه عسل با همدیگر افتادم.
صدای باد و آب چنان نوایی ایجاد کرده بودند که از هر سمفونی دلنشین تر به گوش می رسید، چشم انداز مقابلمان هم منظره تماشایی غروب خورشید و سایه های بنفش و صورتی بود که در پشت تپهای وسیع ایجاد شده بود.
بعد از بیست دقیقه ای راه رفتن متوجه یک کلبه چوبی دیگر بر بالای تپه ای که ما بر رویش ایستاده بودیم شدم.
به کلبه اشاره کردم و گفتم « اونجا چیه؟»
ولف دستی درون موهای پر پشت و تیره اش کشید و گفت «من شبیه راهنماهای تور هستم؟»
«سناتور، درست شبیه به آدمای عصا قورت داده هستی» طعنه زدم و او هم خندید. «می تونیم ببینیم چیه.» «می تونی؟ واقعاً نمیخوام به حریم کسی تجاوز کنم.» «اگه فقط اصول اخلاقی پدرت رو به ارث برده باشی عجب شهروند قانون مندی
میشی» اخم کردم و گفتم «هی!»
به آرامی با انگشتش چانه ام را نوازش کرد. محبت بیشتری نسبت به قبل به من نشان می داد. بخصوص با توجه به این واقعیت که ولف هیچ احساسی نسبت به من ندارد. البته نه بعد از آنروز که با ماشین تصادف کرده بودم.
«استرلینگ بهم گفته دست بردارم. تو و پدرت رو در یک دسته قرار دادن خیلی سخته.»
«همیشه این کار رو می کنی؟» با گرفتن دستم و بالا کشیدنم از تپه احساس لرز کردم. «اخیراً نه.» «و چرا؟» «چون تو یکی از مخالفان شدید اون هستی.» همانطور که از تپه بالا می رفتیم تنفس من هم سخت تر می شد. مصمم بودم برای فراموش کردن وضعیت واقعاً بدم ، حواسم را پرت کنم. از دروس سوارکاری مدرسه ام غافل شده بودم. بعلاوه سوالات زیادی نک زبانم بود
تا پرسیده شود.

۳۳۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *