«حالا دوست داری به من بگی چرا اینقدر از پدر من ناراحتی؟»
«هر وقت دلت خواست می تونی دست از این سوال پرسیدنت برداری. چون اون روزی که من آمادگی صحبت در موردش رو پیدا کنم هرگز فرا نمی رسه»
به خودم اجازه بداخلاقی دادم «تو اصلاً منصف نیستی»
«هیچ وقت ادعا نکردم منصفم. به هر میزانی. جواب سوالت چیزی نیست که تو دوست داشته باشی بشنوی.»
«شاید دوست داشته باشم. شاید پاسخ تو اون آرامشی که برای درک واقعیت نادیده گرفتن پدرم لازم دارم رو بهم بده.»
او در مقابل جایی که کلبه نبود و فقط یک انبار سفید و قرمز بود ایستاد.
«واقعیت اینه که اون جواهر ارزشمندی رو پرورش داده که تنها لمس کردنش توسط من دلیل خوبی برای بی لیاقت بودن خود اون آدم رو در اختیارت می گذاره.»
« تو این کار رو کردی!»
«اما عزیز من، بین من و پدرت تفاوت بسیاری وجود داره. من هرگز وانمود نکردم که لیاقت تو رو دارم. من خیلی ساده تو رو ازش گرفتم.»
دستانم را به دور دروازه چوبی انبار حلقه کردم و سرم را تکان دادم. «ولف این کارمون قطعاً تجاوز به حریم اونهاست. من واردش نمی شم.»
او از روی حصار پرید و بدون اینکه نگاهی به پشت سرش بیاندازد به سمت انبار حرکت نمود.
با باز شدن در انبار بوی یونجه تازه و خاک مرطوب و هرچیزی که مربی سوار کاریم دوست داشت به آنها کود اسب بگوید در هوا پیچید.
می دانستم داخل انبار پر از چهارپایان است.
صدای سوت ولف با چرخاندن زبانش در دهانش از داخل انبار به گوشم رسید.
«اون خوشگله»
بلند فریاد زدم «فقط دو ثانیه است که از پیش من رفتی و اونوقت داری با کی حال می کنی؟؛»
لبخندی که بر لبم نقش بست باعث درد لبهایم شد. صدای گرفته و بم خنده اش به گوشم رسید.
پاهایم را محکم به هم فشار دادم . چیزی در وجودم او را می خواست وسرانجام مشتاقش بود. امشب دیگر می توانستم با او سکس داشته باشم.
خدایا! من خودم می خواستم امشب با او سکس داشته باشم. برای اولین بار بعد از شب نامزدیمان واقعاً احساس می کردم از نظر جسمانی کاملاً آماده هستم. به او نیاز داشتم . و با وجودی که ولف واقعاً نمی شد سر از احساسات ولف درآورد اما به خوبی
میدانستمکه–اوهممنرامیخواهد.

ولف فریاد زد «بیا اینجا »
صدایش به طور تعجب آوری- شاید هم شکه کننده ای – شبیه به پسران کم سن و سال ایتالیایی که با آنها بزرگ شده بودم به نظر می رسید.
این شیوه بیان کلمات و چرخیدن زبان در دهانش باعث شد مکث کنم اما سرم را تکان دادم با خودم خندیدم. ولف کیتون به همان خوش رفتاری که آنها بودند به نظر می رسید.
پدر متوفایش هتلدار و مادرش هم قاضی دیوان عالی کشور بود. «اگه بگیرنمون چی؟» باز شدن نیشم به اندازه نصف شدن صورتم دردناک بود.
صدای سوتهای تحسین آمیز بیشتری از داخل انبار بگوشم رسید. اون درست شبیه به یک بچه خیابانی سوت می زد و مثل یک اشراف زاده والتز می رقصید. هر گز نمی توانستم او را وادار به انجام کاری نمایم.
«می تونیم وثیقه بزاریم»بعد در حالیکه کلمات را آهسته و کشیده ادا می کرد ادامه داد «اوون باسم خوشگلت رو تکوم بده ، نم!»
نگاهی به اطرافم انداختم . بعد سرم را پایین آوردم و آهسته قدم به آنسوی حصار گذاشتم. وقتی وارد انبار شدم، دستم را گرفت و به خودش نزدیک کرد. ولف من را از
پشت گرفت و با چانه اش به یکی از چهار قسمتی که اشغال شده بود اشاره کرد. اسب عربی باشکوه و سیاه رنگی که یال و دم سفید رنگی داشت در آنجا قرار داشت و به من خیره شده بود.
ولف اصلاً اغراق نمی کرد . واقعاً نفس گیر بود. اسب با آن مژه های پر و ریز و زیبایش پلک زد. کف دستم را بر روی قلبم گذاشتم ، احساس کردم که در زیر دستم به شدت می تپد.
تا به حال هیچ اسبی به آن زبایی ندیده بودم. چشمانش آرام و مهربان بود . سرش را پایین آورد و پذیرای تحسین بی اندازه ای که قطعاً در نگاهم موج می زد شد.
گفتم «هی،دختر»
Https://Romanix.ir P a g e 594

به سمتش رفتم ، قدم هایم را نگاه می کرد. اجازه دادم به او زمان کافی برای پذیرفتن و یا تغییر نظرش را بدهم.
دستم را بر روی بین اش گذاشتم . زمزمه وار گفتم «تو تنهایی اینجا چیکار می کنی؟»
ولف از پشت سرم و در حالیکه به دیوار مقابل تکیه داده بود گفت «به نظرم اون در وضعیت جسمانی خوبی قرار داره »
با وجودیکه پشتم به او بود می توانستم نگاه خیره اش را بر خودم حس کنم.
سرم را در تایید حرفش تکان دادم . «ممکنه. اما باید بفهمیم این مزرعه مال کیه.» «دوسش داری؟»
«دوسش داشته باشم؟ عاشقشم. شیرین و مهربونه و نیازی به گفتن نیست که باشکوه هم هست»
دستم را به سمت پیشانی اسب دراز کردم و با نوازش موهایش و خواباندن آن به سمت گوشش بررسیش کردم. طوری به من اجازه انجام این کار را داد که گویی من را در تمام زندگیش می شناخته است.
«من رو یاد کسی می اندازه»
«لطفاً بهم نگو حالا دیگه من رو با چهارپایان مقایسه می کنی » خندیدم و در همین حین هم متوجه تاری دید چشمانم شدم.
تصور می کردم که این اسب متعلق به یک دختر جوان است. خود این اسب هم جوان به نظر می رسید. شاید با هم بزرگ شده بودند.
«خب، تو رو باید با چی مقایسه بکنم؟»
تکیه اش را از دیوار جدا کرد و به سمتم گام برداشت. هنوز پشتم به او بود. صدای خرد شدن یونجه ها در زیر پاهایش را می توانستم بشنوم .
نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم و با حلقه شدن دستش از پشت در زیر سینه هایم ، آرام آرام لمسش را مزه مزه نمودم.
زیر لب گفتم «مردم» «نمی تونم تو رو با مردم مقایسه کنم. هیچکسی مثل تو نیست.»
ولف این حرف را به آرامی بر زبان آورد و حالا دیگر لب هایش بر روی گردنم قرار گرفته بود.
شکمم گرم شد ، و احساس کردم از شدت خوشحالی چنان می لرزم که این شادی جمجمه ام را می شکافد و تا نک پاهایم ادامه می یابد.
در گوشم گفت «این مال توست» دندان هایش لاله گوشم را خراشاندند.
«اسب. مال توست . این مزرعه هم مال منه.تمام زمین های اینجا تا شعاع سه مایلی کلبه مال ماست. صاحب قبلیه اینجا اصطبل داشت و وقتی اینجا رو به پدر و مادر من فروخت اسب هایش را با خودش برد.»
پدر و مادر متوفایش! هنوز خیلی چیزها از او نمیدانستم. خیلی چیزها را از من پنهان کرده بود.
پیش از ازدواجم با تو اصلاً قصد نداشتم هدیه ای بهت بدهم و بعد از ازدواجمون فهمیدم که ارزش تو خیلی بیشتر از الماسهاست»
در جایم چرخیدم و چند باری پلک زدم. می دانستم که باید از او تشکر کنم.
در آغوشش گرفتم.
بوسیدمش.
عاشقش بودم و حالا شاید به شدت، به خاطر تمام تلاش هایی که کرده بود و حالا دیگر می دانستم که بصورت طبیعی به او نرسیده است دوستش داشتم.
فکر عاشق او بودن وحشت زده ام می کرد. او از ذره ذره زندگی من خبر داشت و با این حال من چیزی از او نمی دانستم.
شاید اصلاً برای دوست داشتن کسی نیازی به شناخت بیشتر نیست.

شاید تنها باید قلب آن آدم را شناخت و قلب ولف بسیار برگتر از چیزی بود که قبلاً تصور می کردم.
به من خیره شد و منتظر پاسخم ماند . وقتی دهانم را باز کردم غیر منتظرانه ترین کلمات از دهانم خارج شد. «ما نمی تونی اون رو اینجا نگه داریم. اون اینجا تنهاست.» پیش از بستن چشم هایش و تکیه دادن پیشانیش به پیشانی ام و قفل شدن لبهایش
بر لبهایم، لحظه ای هیچ حرفی بر زبان نیاورد. آهی کشید و جریان هوای گرمی بر لب های من وزید. در دهانم زمزمه کرد«چطور اینقدر دلسوزی؟» چنگی به لبه کتش زدم و او را به سمت خودم کشیدم و گوشه دهانش را بوسیدم.
«ما اون رو با خودمون به حومه شیکاگو می بریم تا تو بتونی هر هفته ببینیش . جایی پر از اسب و علوفه، با یک نفر که مسئول مراقبت از اون میشه. کسی که خیلی زشت و بی دندون باشه و به اندازه کافی از تو دور بمونه»
خندیدم «متشکرم» «دوست داری چی صداش کنی؟» «آرتمیس»
حتی پیش از آنکه واقعاً به اسم آن اسب فکر کنم به نحوی این را می دانستم ، اسمش را می دانستم.
«الهه حیات وحش. کاملاً برازندشه.»
نک بینیام را با دقت بی اندازه ای بوسید ، بعد پیشانی و در انتها لب هایم را.
در کنار آرتمیس بر روی یونجه ها نشستیم و آبجویمان را نوشیدیم و برانی ها را خوردیم. در چند روز گذشته بسیار بیشتر از کل ماه قبل غذا خورده بودم.
اشتهایم برگشته بود که نشانه خوبی به نظر می رسید. ولف گفت «از وقتی سیزده سالم بود دوست داشتم وکیل بشم »
نفسم بند آمد. او به من اعتماد داشت. از خودش برایم صحبت می کرد. این خیلی فوق العاده بود. این هر چیزی بود.
«دنیا جای منصفانه ای نیست. تو هیچ پاداشی برای خوب و نجیب و با اخلاق بودن نمی گیری. اما برای استعداد، حیله گری و هدایت مردم می گیری. این چیزها الزاماً مثبت نیستند و هیچکدامشان – حتی استعداد، یک فصیلت اخلاقی به شمار نمی یآد. دوست داشتم از اونهایی که محتاج حمایت بودند، حمایت کنم . اما هر چه بیشتر کار می کردم بیشتر می می فهمیدم سیستم فاسد است.»
وکیل شدن با امید اجرای عدالت درست شبیه به تمیز کردن سس قرمز از روی لباس خون آلودیه که پنجاه بار چاقو خورده است. خب پس سعی کردم بالاتر برم.»
«چرا اینقدر وسواس اجرای عدالت داری؟»
«چون پدرت من رو از خودم دزدید. فهمیدم که دوران کودکی محافظت شده ای داشتی. حتی به پدرت برای فراستادن تو به مدرسه شبانه روزی و دور کردن تو از آشوبهایی که در شیکاگو بپا کرده بود، احترتم می گذارم. اما این آشوب؟ من وسط اونها بزرگ شدم. باید می توانستم زنده بمانم. احساس ترس و اشتباه می کردم.»
«با پدرم می خوای چه کنی؟» «نابودش می کنم» آبدهانمراقورتدادموگفتم«وبامن؟بامنچهمیکنی؟» «نجاتت می دم.»
کمی بعد ، از شکر و آبجویی که خورده بودم احساس خواب آلودگی کردم. سرم را به قفسه سینه ولف تکیه دادم و چشمانم را بر هم گذاشتم. او هم تلفنش را برداشت و اجازه داد در حالیکه سرم بر روی سینه اش قرار گرفته بخواب بروم.
کاری بسیار بعید از همسرم.
از آنجاییکه هیچ پیامی دریافت نکرده بود، نمی دانستم با گوشیش می خواهد چه کار کند، اما قسمتی از وجودم دوست داشت حد و اندازه صبرش را بیازماید. دوست داشتم ببینم کی به آرامی من را تکان می دهد و می گوید وقت رفتن است.
یک ساعت بعد در حالیکه لکه بزرگی از آب دهانم بر روی لباسش ایجاد شده بود، از خواب بیدار شدم. هنوز هم با تلفنش سرگرم بود. نگاهی به صفحه گوشیش انداختم و سعی کردم از جایم تکان نخورم.
در حال خواندن مقاله ای به صورت آف لاین بود. احتمالاً یکی از اسنادی بود که قبلاً دانلود کرده بود. برای اینکه به او نشان دهم از خواب بیدار شده ام کمی در جایم حرکت نمودم.
«دیگه باید برگردیم» نگاهی به آرتمیس که با آرامش در آخورش خوابیده بود و خمیازه می کشید انداختم.
در تایید حرفش گفتم «آره باید بریم. اما اینجا رو خیلی دوست دارم » بعد بدون هیچ فکری سرم را بلند کردم و بوسه ای بر لبان ولف زدم
ولف تلفنش را پایین گذاشت و من را در میان بازوانش گرفت و با دقت بسیار با پاهایی که در طرفینش قرار گرفته بود بر روی ران نشاند
فوراً احساس قدرت و هوشیاری بسیار زیادی نسبت به هفته های گذشته کردم، دستانم را به دور گردن ولف حلقه نمودم و بوسه عمیقی بر لب های هم نشاندیم.
بدون اینکه به کاری که انجام می دهم فکر کنم شروع به مالش بدنم بر بدن تحریک شده اش نمودم. هنوز قرصی مصرف نکرده بودم- هیچوقت فرصت برنامه ریزی برای یک قرار ملاقات را پیدا نکردیم – و حالا بیش از هر وقت دیگری می دانستم که اولین
تجربه نزدیکیمان تنها کاری از روی خشم و عصبانیت بوده است.
ولف بچه نمی خواست ، و من هم قطعاً بچه ای علی رغم میل او نمی خواستم. بخصوص نه درنوزده سالگی و حالا که تازه به کالج رفته بودم.
«من. . . » در بین بوسه مان گفتم «من . . . ما کاندوم لازم داریم. من اقدام جلوگیرانه ای نکردم»
«من خودم مراقبم»
بوسه هایش را تا پایین گردنم و شکاف بین سینه هایم ادامه داد، دکمه های پیراهن سورمه ای با خال های سفیدم را باز نمود.
خودم را عقب کشیدم.
با دست هایم صورتش را قاب گرفتم، هنوز خودم کاری که می خواستم انجام دهم را باور نداشتم.
«در هر حال خودم می دونم این راه مناسبی برای پیش گیری از بارداری نیست »

۳۴۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *