لبخند دندان نمایی زد و دندان هایش درست مثل یک رشته مروارید به نمایش درآمدند. او فوق العاده زیبا بود.
نمی دانستم اگر در زندگیش دوباره امیلی دیگری را به رختخوابش ببرد من چطور به زندگیم ادامه خواهم داد.
ما دیگر دو غریبه ای که تنها در زیر سقف مشترکی با هم زندگی می کردند نبودیم.
ما در هم تنیده و پیچیده شده بودیم، با رشته هایی نامریی چنان به هم متصل گشته بودیم که تنها عقب کشیدن یکی از ما گره های بیشتری ایجاد می کرد و ما را به هم نزدیک تر می نمود.
او بسیار پخته و باهوش بود و من نمی دانستم اگر بخواهم، چطور باید او را برای خودم نگه دارم. عزیزم!
«فرانچسکا تو با یک بار نزدیکی که باردار نمی شی»
مصرانه گفتم «این یک افسانه است و چیزیه که الان دیگه باید بپذیریمش»
حرفم به این دلیل نبود که من اصلاً نمی خواستم مادر بشوم بلکه من اصلاً نمی خواستم مادر فرزند ناخواسته ای شوم.
هنوز هم احمقانه فکر می کردم که با گذشت زمان او طرز فکرش را تغییر میدهد و وقتی ببیند چقدر با همدیگر خوشحالیم نظرش را عوض می نماید.
بعلاه چیز بسیار وحشتناکی در مصرف قرص های ضد بارداری که برایم گذاشته بود وجود داشت. احساس می کردم بدنم و فرزندی که متعلق به من بود را رد می کند.
«کی پریود شدی؟» «هفته اول همین ماه » «خب، پس مشکلی نیست، همین الان که تخمک نداری»
تو از کجا می دونی؟» حندیدم و احمقانه انگشتانم را بر روی قفسه سینه اش کشیدم . «همسر برادرم. . . »
حرفش را خورد، ماسک سرد و بی تفاوتی بر روی صورتش نشاند. ظاهراً نمی خواست این حرف را بر زبان بیاورد. من هم اصلاً فکر نمی کردم که او برادر داشته و آن برادر همسری هم داشته است.
چشمکی زدم ،از ادامه صحبتش نا امید شده بودم .
آب دهانش را قورت داد و من را به آرامی پایین گذشت و در جایش ایستاد و دستش را به طرفم دراز کرد .
«تو درست میگی، بیا بریم نم!» دستش را گرفتم، می دانستم که ما واقعاً مشکل داریم. او اصلاً نمی خواست به من اجازه نزدیکی بیشتری بدهد. من هم دیگر نمی توانستم او را نادیده بگیرم.
در داخل کلبه، ولف هیزم بیشتری داخل شومینه ریخت و من هم مارش مالو ها را به سیخ کشیدم.
به او نشان دادم که چطور چند طبقه اس مورس درست کند و حالا یک ردیف از آنها به سیخ کشیده شده بود.
من به تمام دوستانم در سوییس نحوه درست کردن این ساندویچ ها را یاد داده بودم که باعث ناراحتی بعضی از پدر و مادرها شده بود. آنها نامه های تند و تیزی به مدیر مدرسه ارسال نموده وادعا کرده بودند که از وقتی دخترانشان این روش را یاد گرفتهاند کلی وزن اضافه کرده اند و والدین هم مجبورند هر آخر هفته شومینه منزلشان را تمیز نمایند.
ولف با نیشخندی بر لبش گفت «پس کلی جنجالی بودی. اما تونستی با اون لهجه سلیس انگلیسی مدرسه شبانه روزیت و رفتار بی عیب و نقصت من رو فریب بدی.»
با لحن جدی گفتم «اوه، من هیچوقت جنجالی نبودم.»
نگرانی آزار دهنده ای که دلیل انتخاب من توسط او تنها ظرفیت بالقوه رفتار من برای بانوی اول شدن بود را در ذهنم عقب راندم.
«من اغلب مواقع خودم رو درگیر مشکلات نمی کردم. این هم تصادفاً اتفاق افتاد و وقتی خیلی اتفاقی کلاه گیس معلممون رو در آتش انداختم متوجهش شدم. »
در میان بازوان ولف خندیدم و بیش از هر زمان دیگری در گذشته در آغوشش احساس شادی و آرامش کردم.
ولف من را به خودش نزدیک تر کرد و دوباره بوسید. بوسه ای جدی و بسیار متفاوتی که رسماً خبر از اتمام بخش صحبت های شبانه مان می داد.
و در حالیکه آتش با رنگ های زرد و نارنجی در شومینه اتاق می رقصید و جو گرم عاشقانه و در عین حال فضای فوق العاده لوکسی را ایجاد کرده بود، ولف من را به پشت بر روی زمین و در مقابل پنجره خوابید
مبلمان روستایی، لوازمی با بهترین کیفیت و کاناپه چرم قهوه ای سوخته با رو انداز پشمی و نرم ، بهترین پس زمینه برای چیزی که به شدت می خواستمش بودند.
ما بر روی زمین چوبی و قالیچه بافت نرمی خوابیده بودیم و ولف هم روی من قرار گرفته بود، در دهانم ناله ای کرد و با یک دستش بدنم را لمس نمود، با حرکت بیشتر دستش تمام قدرت تفکر و اندیشه ام هم از پنجره کلبه خارج می شد.
با حرکات بدنم اشتیاق بی اندازه ام را به او نشان دادم و او را برای چیزی بیشتر تشویق نمودم.
همانطور که با یک دستش بدنم را به بازی گرفته بود با دست آزادش دکمه های پیراهنم را باز کرد. با باز شدن آخرین دکمه و خروج لباس از تنم، چشمانش بر روی بدنم به گردش درآمد و من را کاملاً از وضعیت طبیعی ام خارج نمود.
ولف زیر لب گفت «تو خیلی زیبایی. بهتر و شایسته تر از هر تعریف و تمجید و تملقی که پیش از اینها و قبل از جشن بالماسکه راجب بهت شنیده بودم. به خودم گفتم فقط برای کنجکاوی می بینمش و اما هرگز بهت نگفتم که – تو تک تک تصورات لعنتی قبلی ام رو در هم شکستی.»
برای عقب راندن اشک هایم چند باری پلک زدم و نقطه نقطه صورتش را با دستانم لمس نمودم. و به این ترتیب به او نشان دادم که چقدر مشتاق او هستم.
«لطفاً به من عشق بورزن» سکس نه! رابطه محض نه! در هم تنیدن و پیچیدن نه! عشق،عشقوفقطعشق. به من عشق بورز، قلبم در سکوت التماس چنین چیزی را می کرد. لبهایم را بوسید و لبها و زبانش را بر روی گردن و بدنم به حرکت درآورد. زمزمه وار گفتم «فقط، لطفاً همین کار رو بکن» با ادامه بوسه هایش و حرکت زبانش بر روی بدن و پاهایم، انگشتان من هم درون
موهای مشکی و پرش فرو رفتند. «می خوام حست کنم !»
«چرا؟!» «نمی تونم توضیح بدم.» «چرا می تونی، فقط می ترسی.» ولف کیتون یک دزد بوسه بود، اما تنها چیزی که دزدید تنها یک بوسه نبود. او قلبم را هم دزدیده بود، آن را از قفسه سینه ام کنده و در جیب بغلش گذاشته بود.
کاری که وعده داده بود در نهایت انجام خواهم داد را کردم. پاهایم را باز نمودم و یکبار دیگر از او خواهش کردم، اینبار تک تک کلماتی که بر زبان آورده بود صادقانه بودند و همان معنا را می دادند.
«چون تو درست می گفتی، گفتی خودم به خواست خودم به تختخوابت می یام – و من اومدم. خب، من رو داشته باش»
ولف دوباره من را بوسید، سخت و عمیق و مشتاقانه. بعد لب پایینم را که هنوز ناراحت و درد ناک بود به دندان گرفت.
«با وجودیکه همه حقیقت این نیست، ولی این کار رو می کنم. »
خودش را بر روی ساعدش بالا کشید و کیف پولش را از جیبش خارج نمود و یک عدد کاندوم از آن خارج کرد.
دلشکستگی ام را پنهان نمودم. خودش را عقب کشید و در صورتم دقیق شد.
«از چی ناراحت شدی؟» «هیچی»
با دستش همچون کودکان چانه ام را نوازش کرد و انگشت شصتش را در امتداد استخوان چانه ام نوازش وار حرکت داد.
«موضوع دروغ گفتن به همدیگه که حل شده . بریز بیرون»
نگاهم به سمت کاندوم در دستش چرخید و گفتم« فقط. . . فکر می کردم اولین بارمون- اولین تجربه واقعیمون- یکم شخصی تر باشه»
در حین بیان این حرف صورتم گر گرفت ، چون دقیقاً چیزی را از او می خواستم که چند ساعت قبل موضع سفت و سختی نسبت به آن گرفته بودم.
«می تونی. . . ؟» «از پسش بر می یام» با بوسه ای ساکتم کرد. «پس ما این کار رو تا وقتی که تو قرص مصرف نمی کنی به عادت همیشگیمون تبدیل
نمی کنیم. قبوله؟» سرم را در تاییدش تکان دادم.
کاندوم را بر روی فرش انداخت و قبل از شروع هر کاری دقیق و عمیق به من خیره شد.
عملاً قبل از آنکه خودش را پایین بیاورد و من را ببوسد عصبی شده بودم
«آروم باش»
نفس عمیقی کشیدم تا کاری که گفته بود را انجام دهم. این کار آزارم می دادم اما به طریقی کاملاً متفاوت با دفعه پیشین.
اینبار برایم وقت گذاشت و اجازه داد کنار بیایم و هر جا که احساس می کرد ناراحت شده ام می بوسیدم و بارانی از کلماتی که به من قدرت و شهامت می بخشید به وجودم سرازیر می کرد.
کلماتی که با ذره ذره روحم باورشان می کردم. «تو مثل باران باشکوهی.»
«درست به همون زیباییی آسمان بی ستاره شیکاگو در اون شب ناراحت کننده بالماسکه هستی»
«نمسیس تو واقعاً فوق العاده ای، اگه جلوم رو نگیری دوست دارم تا آخرین لحظه مرگم هم در همین موقعیت باشم.»
گویی از احساسات کثیف و ناراحت کننده ای که از اظهار نظرش راجب به اندام کوچکم احساس می کردم اقیانوس ها فاصله داشتم.
چنگی به شانه هایش زدم و کنار گوشش به آرامی ناله کردم و همچون گهواره ای شروع به حرکت نمودم. بدنم آینه حرکات او شده بود. به حرکاتش سرعت بیشتری بخشید و سعی می کرد مراقب پیشانی و دنده های آسییب دیده ام باشد. نمی خواست آسیبی به من برساند.
بعد فشار هایی که وارد می کرد عمیق تر و وحشیانه تر شدند و میدانستم که دیگر در اوج لذتش قرار دارد. ناخن هایم را در گوشت کمرش فرو بردم، احساس می کردم که هیجان من هم رو به افزایش است.
این بار متفاوت از تمام دفعات قبلی بود.
عمیق تر و ژرف تر. «نم، دارم به اوج می رسم. » با بوسه ناگهانی عمیقی که بر لبهایش نشاندم فرصت هر اقدام و عملی را از او گرفتم. برای لحظاتی طولانی همانطور در هم پیچیده در آغوش یکدیگر باقی ماندیم. این بار خبری از احساس شرمندگی و ناراحتی نبود. به جای دیگری نگاه نمی کردم.
او هم سرش را پر افسوس تکان نمی داد و دوست نداشت قطره ای آب شود و به زمین فرو رود و بمیرد. سرهایمان به سمت همدیگر کج شده بود و هر دوی ما بر روی فرش جلوی شومینه خوابیده بودیم.
چانه ام را نوازش کرد . «همونجا کارت رو تموم کردی»
دهان دره ای کرد و همزمان دستانش را کشید. آنقدر خونسرد و راحت رفتار می کرد که نگرانم می نمود.
«من یک قرص دیگه نمی خورم.» همانطور که لباسم را بر روی سینه هایم می کشیدم سرم را تکان دادم و ادامه دادم «برای سلامتیم مضره»
«عزیزدلم» چشمانش می خندیدند. «همانجور که قبلاً گفتم این اتفاق تکرار نمیشه » «بچسب به تعداد دفعات» «میشه به جاش به تو بچسبم؟ » خندیدم «خوبه کلماتت رو به خاطر می سپرم» دوباره چانه ام را نوازش کرد و گفت «باید هم این کار رو بکنی!»
«ولف خواهش می کنم این کار رو نکن، باعث می شه فکر کنم بچه ام.»
در جایش ایستاد. کاملاً عریان بود. من را بر روی شانه هایش انداخت، مراقب بود به دنده هایم فشاری وارد نکند. بعد من را به اتاق خواب اصلی برد.
قبل از آنکه گازم بگیرد با دستش ضربه محکمی به باسنم زد. نفس زنان خندیدم و گفتم «داری چیکار می کنی؟» «چند تا کار آدم بزرگا رو انجام مییدادم
ما تمام شب را با هم در یک تخت مشترک خوابیدیم و سه تا کاندوم استفاده کردیم.
صبح روز بعد، باز هم سری به آرتمیس زدیم. او از دیدن ما خوشحال به نظر می رسید.
کمی با او سواری کردم و از اینکه چهار بار سکسی که شب گذشته داشتم خیلی اذیتم نکرده بود متعجب بودم.
به آرتمیس آب و غذا دادیم و کمی در آنجا کنارش نشستیم. آن روز صبح، در آن انبار و در حضور آرتمیس ولف به من رابطه دهانی را آموزش داد.
به من گفت «فرانچسکا، خودت خوب می دونی که تو هیچ کار اشتباهی انجام نمی دی، درسته؟»
سرم را در تایید حرفش تکان دادم اما واقعاً اینطوری فکر نمی کردم. واقعاً مطمئن بودم تک تک افرادی که با آنها به کلیسا رفته بودم و حتی پدر و مادرم، با اطلاع از کاری که ما انجام می خواستیم انجام دهیم سکته می کردند.
«اگه کسی بفهمه چی؟» ولف خندید. یک خنده کامل و به تمام معنا. «فرانچسکا تمام آدم های بالای هجده سالی که تو می شناسی این کار رو کردند.»
«من نکردم!» «از بابتش واقعاً سپاسگزارم»
قطعاً، او آن چیزی که من دوست داشتم بشنوم را بر زبان می آورد و حتماُ شک و تردیدرادرچهرهمنخواندهبودکهچندضربهایبهگونهمنزدوآهیکشیدوگفت «تو فکر می کنی من منحرفم؟»
«چی؟!» ۳۵۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *