در ژستش ملموس و صمیمانه بود که واقعاً به سختی مانع شکستن بغضم شدم. بدون اینکه از من سوال کند لیوانی آب از روی میز کنار تختم برایم ریخت و به لبهای
ترک خورده ام نزدیک نمود و کمکم کرد چند جرعه ای بنوشم.
«استرلینگ مثل دیوانه ها نگرانته. به اون رستوران پایین خیابون رفته و اونقدر وافل خریده که میشه باهاشون خانه شکلاتی هنسل و گرتل رو درست کرد »
در تختم جابه جا شدم و گفت «گرسنم نیست.»
به نوعی، هر چیزی بعد از آن اتفاق بیشتر اذیتم می کرد. من واقعاً آسیب جسمی ندیده بودم، اما این حالت به دلیل تاثیر آدرنالینی بود که در بدنم ترشح شده و حالا در حال از بین رفتن بود.
تابی به چشمانش داد و گفت «وحشتناک بود»
سناتور ولف کیتون اینقدر ناراحت شده بود که من هرگز فکر نمی کردم چنین حالتی را در او ببینم.
لبیترکردمومزهشورخونخشکشدهبررویلبمراحسنمودموگفتم«مندلم سیگار می خواد »
ولف از جایش بلند شد و از داخل کشو میزم پاکت کوچک سیگارم را بیرون آورد و با خارج کردن یکی از آنها، آن را بین لبهایم گذاشت و درست مثل فیلم های سیاه و سفید قدیمی با فندک زیپو، سیگارم را روشن نمود.
با سیگاری بر دهانم لبخند زدم. واقعاً می خوای این کار رو به عادت همیشگیت تبدیل کنی؟» «به کدوم کار عادت کنم؟» «به ترسوندن من تا سرحد مرگ!»
«بستگی به این داره که چقدر من رو اذیت می کنی. تو خودت یادت رفت به من بگی ترور شدی. حداقل اونهم توسط پدرم.»
«بد کسی رو انتخاب کرده بود.»دوباره کمی جدیت و آن آهنگ آهنین به صدایش برگشت. «اون برای کشتن من خیلی جدی نبود. بعلاوه ،گذشته از همه اینها من دخترش رو گرو گرفته بودم.»
با این حرفش ، چیزی نگفتم. از روی تختم بلند شد، دیگر مضطرب نبود. «خوشحالم که حالت بهتره»
فهمیدم که می خواهد برود. نگاهی به ساعت مچیم انداختم. ساعت سه صبح بود. او باید فردا صبح زود از خواب بیدار می شد و به اسپرینگ فیلد پرواز می کرد. اما نمیتوانست تحمل کنم که او الان بعد از اینکه آنگونه محبتش را به من نشان داد، ترکم کند.
نمی خواستم از دستش بدهم. نمی خواستم دوباره به چند ساعت قبل و پیش از آن اتفاق برگردم.

به دونا غریبه ای که فقط نیازهای جنس اش را برطرف میکردند هراز گاهی  هم شامی می خورند.
بی شک می دانستم که او الان می خواهد به همان موقعیت قبلیش برگردد و اگر الان از این اتاق بیرون می رفت – قطعاً این اتفاق می افتاد.
با صدای گرفته و قورباغه مانندی، وقتی که دیگر به در رسیده بود گفتم «نه!»
به آرامی در جایش چرخید و نگاه دقیقی به من انداخت.
این تنها چیزی بود که از صورتش می شد خواند.
از نظر او من بخشی از داراییش بودم و حالا که فهمیده بود من با این موضوع مشکلی ندارم دیگر روزها و چه بسا شب هایش را هر طور که دوست داشت میگذراند.
«دلم نمی خواد امشب تنها بمونم . تو می تونی . . .

فقط برای همین یک شب. . . ؟»

چند باری پلک زدم . از احساس ناامیدی که در صدایم موج میزد متنفر بودم. دوباره زیر چشمی نگاهی به در انداخت ، کمی طولانی . «من باید فردا صبح زود بیدار بشم.» در حالیکه دستی بر روی تشکم می کشیدم گفتم «صیاد من تخت خواب خیلی راحتی
رو در اختیارم گذاشته.» کمیاینپاوآنپاکرد. «باید به استرلینگ خبر بدم که حال تو خوبه.» «البته» سعی کردم صدایم آرام و صاف باشد، برای عقب راندن اشک هایم چند باری پلک
زدم.
«بله، احتمالاً اون الان خیلی نگرانه. فراموش کن چی گفتم. به علاوه من اونقدر خسته هستم که حتی قبل از اینکه در اتاق رو هم پشت سرت ببندی خوابم برده!»
سرش را تکان داد و در را نیمه باز نمود. آنقدر خسته بودم که نمی توانستم برای خواسته تحقق نیافته ام سوگواری کنم.
یک دقیقه بعد از اینکه ولف از اتاقم خارج شد با سیگار نیم سوخته ای که در لیوان آبم شناور بود به خواب رفتم.
عادتی که باعث می شد اگر ولف لیوان آبم را جمع کند ، فحشی زیر لب بر زبان آورد.
وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شدم، ساعت هفت صبح را نشان می داد. سعی کردم خودم را بیدار نگه دارم، اما فشار زیادی را بر بدنم احساس می نمودم.
خدایا! چقدر بد آسیب دیده بودم؟
حتی نمی توانستم یک اینچ هم تکان بخورم.
زمانی که سعی کردم دست راستم را تکان دهم تا بتوانم ساعتی را که زنگ بیدار باش هر روزم را به صدا در می آورد خاموش کنم متوجه شدم که این درد مانع حرکتم نشده بود.
همسرم در پشت سرم به خواب رفته بود ، شکمش درست به کمر من چسبیده بود و فشار می آورد. هنوز کت و شلوار تنش بود و آرام و عمیق نفس می کشید.
می توانستم از روی لباس اندامش را که به باسنم فشار می آورد، حس کنم. حتی سر صبح هم بدنش تحریک شده بود.
احساس کردم سرخ شدم، لب پایینم را به دندان کشیدم و لبخندم را قورت دادم. او به اتاقم برگشته بود. او شب را در تخت من سپری کرده بود. من از او چیزی را خواسته بودم که او به وضوح گفته بود که هر گز اتفاق نمی افتد و
حالا اوآنرابه من داده بود.
دستم را بر روی بازویش گذاشتم که باعث شد کمرم در جایم بچرخد، دهان و بینی اش به تیغه کتفم چسبیده بودند.
فقط برای یک چیز خدا را شکر می کردم. اینکه این اتفاق یک دروغ ساده نبود ، بلکه حقیقتی منع شده بود.
دروغی که من نمی توانستم تحملش کنم. پیدا کردن حقیقت و باز کردن آن تا به رگهایم تا وقتی که ان را بشکافم… من تشنه به چالش کشیدن او بودم.
فصل سیزدهم

ولف:
مدتها قبل ازآنکه پی به وجود فرانچسکا روسی ببرم، فعالیتهای روزانه پدرش را از نزدیک مورد بررسی دقیق قرار دادم. در پی انتقام بودن کاری تمام وقت است و هر چه بیشتر بفهمید، بهتر هم می توانید عمل کنید.
به دنبال ضعف در کارش بودم و راه های گریزش با ارتباطاتی که داشت. اما در واقع دخترش ارزشمند ترین دارایی او بود. بسیار مهلک تر و شخصی تر از هر کلوپ استرپی که می توانستم تعطیلش کنم.
مشکل زمانی پیش آمد که فهمیدم آرتور روسی دیگر خیلی به دخترش بها نمی دهد. تا آنجاییکه می توانست بگوید دخترش دیگر به او وفادار نیست.
چیزی که شرایط را سخت تر کرد، ازدواج آن دختر با مردی بود که عزمش را جزم نموده بود تا تجارتش را ویران کند نه اینکه به ارث ببرد.
بازی تغییر کرده بود. آرتور به مارک بندینی اجازه داده بود دخترش را هدف بگیرد. چون دختر او حالا همسر من بود. و همسر من، در جاییکه احمقانه به آرتور روسی ثابت کرده بودم، برایم بسیار اهمیت
داشت. ماشین جگوارم در مقابل رستوران پیتزا مامان در ایتالیای کوچک متوقف شد.
این مکان جایی بود که به طور عجیبی بوی تازه خمیر ترش و سس گوجه فرنگی تازه و بوی غمی لعنتی را می داد. کسب و کاری که ماهیانه پول هنگفتی از آن بدست می آمد و جایی عالی برای پول شویی فراهم می کرد.
اینجا جایی بود که اعضای مافیا جلسات روزانه شان را برگزار می کردند. احساسات عمیقی که نسبت به این مکان داشتم هم من را از انجام کاری که می خواستم در مقابل این احمقها انجام دهم باز نمی داشت.
اسمیتی از ماشین خارج شد و درب عقب اتومبیل را برایم گشود و من به آرامی و با طمئنینه وارد رستوران شدم و با نادیده گرفتن زن چاق و گمراه کننده ای که در پشت کانتر قرار داشت به سمت درب پشت سرش حرکت نمودم و قدم به داخل اتاق تاریکی گذاشتم که ده مرد در اطراف میز گرد داخل آن نشسته بودند. رومیزی روی میز پارچه شطرنجی سنتی سفید و قرمز ایتالیایی بود و فضایشان با یک شمع نیم
سوخته وخاموش زرد رنگ تکمیل شده بود و در پشت میز هم پدر خانم من نشسته بود.
میز گرد هیچ سلسله مراتب را نشان نمی داد.
آخرین باری که به این رستوران آمده بودم، میزش مستطیل شکل بود و آرتور روسی در صدر آن نشسته بود و در پشت سرش پنجره شیشه ای قرار داشت که تفنگ هایش را در بر گرفته بود.
تصویر پر نقش و نگاری بود.
به آرامی به سمت پدر خانمم حرکت کردم.
زن آزار دهنده ای که در پشت سرم حرکت می کرد دایماً فریاد می کشید و یک نفس عذر خواهی میکرد و به میزهایی که رویشان پر بود – از آبجو و شراب و آب و آب پرتغال و برش های نان برخورد می کرد و محتویاتشان را بر روی مردانی که در پشت میز نشسته بودند می ریخت.
آنها آنجا نشسته بودند و با دهان هایی باز مانده، متعجب و عصبانی فقط به من خیره شده بودند.
در مقابل آرتو روسی ایستادم. شلوارش به شرابی که می نوشید آغشته شده بود.
در کنارش مایک بندینی نشسته بود، پدر آنجلو که به آرامی در حال بلند شدن از پشت میزش بود و بدون شک یا می خواست فرار کند و یا به من شلیک نماید.
شانه اش را گرفتم و چنان انگشتانم را در سر شانه اش فرو کردم که استخوانش را توانستم لمس کنم و اینگونه او را سرجایش فرو نشاندم و بعد چنان لگدی به صندلیش زدم که به آن سمت اتاق پرتاب شد. پایه های چوبی صندلی از شدت ضربه سی چهل سانتی بر روی زمین سرخوردند .
به آرتور روسی نگریستم و از دیدن دستش که هنوز ازآن شبی که با خون خودش ملافه را لک کرده بود و بسته بود، خوشحال شدم .
«بندینی امروز چطوری؟» لبخند گرمی به پدر آنجلو زدم. لبهایش جمع شدند و پوزخندی بر لبش نشست. «صحیح و سالمم»
چشمانش به سمت چپ و راست حرکت می کرد و سعی می کرد برخورد دیگران را از ملاقات ناگهانی من مورد ارزیابی قرار دهد.
رنگشان مثل روح پریده بود و شلوارهایشان را خیس کرده بودند. من پلیس نبودم.
من پلیس نبودم.
آنها- می توانستند با پلیس مقابله کنند. من مردی بودم که قدرت درک معانی و مقاصد پنهانشان را داشتم – و بدتر از آن می توانستم آن چنان برای بیشاپ و روسی مشکل درست کنم که هرگز نتوانند خوشان را از آن بیرون بکشند. اما خلاص شدن از دست من هم جواب نمی داد. و حالا، اصلاً جای سوالی باقی نمانده بود.
راننده و دو محافظ من درست در جلوی درب ورودی ایستاده بودند.
«خوبه که همچین چیزی می شنوم، چون اصلاً همسر من خوب نیست. در حقیقت، هنوز بینی اش خونریزی داره »
بعد بدون هیچ هشداری و ناگهانی مشتم را محکم به بینیاش کوباندم که باعث شد تمام مردان نشسته در اطرافمان همزمان از جایشان برخیزند و تنها با اشاره دست آرتور سرجایشان نشستند. لبهایش به شکل خط صافی درآمده بود.
سر مایک به یک طرف چرخید و صندلیش هم به عقب پرواز کرد و محکم از پشت به زمین افتاد .
دو قدم برداشتم و فاصله میان مان را از بین بردم و ادامه دادم «دنده هاش هم آسیب دیده»
و بعد لگد محکمی به دنده های مایک کوباندم.
تمام کسانی که در اطرافمان بودند با خشم از آسیب پذیر بودن موقعیتشان دهانشان را جمع کرده بودند.
دستمالی از جیبم بیرون آوردم و با آن دستم را تمیز نمودم و با حالتی نمایشی آه پر افسوسی کشیدم و گفت «و در آخر و نه حداقل لبش هم پاره شده. بهت اجازه انتخاب می دم. مشت یا لگد؟!»
نگاهی به پایین و به او انداختم، سرم را کج کردم .
از بیدار شدن در تختخواب همسرم احساس تعجب ناخوشایندی به من دست داده بود. اما تلاش همسرم در خوشحال کردن من با فشار باسنش به بدنم، قطعاً چیزی بود که در زندگی بدون رابطه جنسی واقعی مان می توانست خوشایند باشد.
با وجودیکه می دانستم به شدت آسیب دیده است، باز هم نتوانستم در برابر وسوسه معاشقه مان در زیر پتو مقاومت کنم و کاری که کردم این بود ، لباسم را از تنم خارج نمودم و بدنم را به بدنش چسباندم و بعد از کمی معاشقه ولذت سیری ناپذیری از اتاقش خارج شدم و به خانم استرلینگ دستور دادم مراقب خوردن و نوشیدن او باشد و هیچ کار سنگینی انجام ندهد.
درست بعد از این سفارشات گوشی تلفن را برداشتم و از زیون خواستم محافظی برای او استخدام نماید.
مایک با پوزخندی بر لبش گفت «مشت!» دندانهایش خونی شده بود.
در نهایت، یک گانگستر بود. «خب، پس پا رو انتخاب میکنم. من از تو دستور نمیگیرم!»
بعد با کفش آکسفوردم چنان محکم به بینی اش کوباندم که صدای شکست و خرد شدن آن به وضوح به گوشم رسید. قدمی به عقب برداشتم و شروع به قدم زدنم به دور اتاق کردم

۳۱۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *