نگاهی به اطراف انداختم و چند باری پلک زدم. «ولف،چه اهمیتی داره؟ تو خودت هم خیلی بهتر از اون نیستی! درسته که کتکم نزدی اما همیشه چیزهای بدی راجب به من می گی. خودم شنیدم به پدرم گفتی که تو فقط دوست داری با من . . . سکس داشته باشی و به محض اینکه دیگه خیلی در آغوشت خوب به نظر نرسم، دورم می اندازی»
از گوشه چشم دیدم که در جایش صاف شد و درست ایستاد و با دلخوری فکش را بر هم فشار داد و گفت «قرار نبود تو بشنوی»
«قرار نبود تو هم اون حرفها رو بزنی، تو چیزهای خیلی بدی راجب من به اون گفتی» «می خواستم آزارش بدهم. »
«آفرین. اونقدر عصبانی شده که سعی کرد مامانم رو بزنه. تقریباً نتیجه کارهای تو بود. پدر من دیوانست، هرکسی باهاش درگیر بشه، قربانی بالقوه اش خواهد بود »
«من هرگز به اون اجازه نمی دم که دست روی تو بلند کنه.» «هرگز؟ یا حداقل تا وقتی که برای خانم کیتون بودن به اندازه کافی خوشگل باشم!»
به صراحت گفت «هرگز! و تا آخرین لحظه ای که زنده هستی خانم کیتون هم باقی می مونی!»

فریاد زدم «چه ربطی داره!»
در جایم چرخیدم و چنگی به گیلاس شامپاین زدم و برای کاهش فشار عصبی ام یک جا آن را سر کشیدم. برایم سخنرانی می کرد،
از لحظه ای که با والدینم مواجه شده بودم ساعت را فراموش نموده بودم.
نگاهی به اطرافم انداخت . برایم سخرانی کوچکی راه انداخته بود. جمعیت اطرافمان خیلی کم بودند.
«ساعت چنده؟» «وقت رفتن مهمونا و سرو سامون دادن به این شلوغی است.» «واقعاً»
مچ دستش را چرخاند و آستین کت بلیزرش را بالا زد و نگاهی به ساعت کارتیه اش انداخت.
«ساعت ۱۱ است. خوب می دونی که تا وقتی که ما رو تا اتاق خواب همراهی نکنند از اینجا نمی رن.
آهی کشیدم . . رسم بود. بازویش را به سمتم گرفت و من هم چنگی به آن زدم.
دوست داشتم زودتر همه چیز به پایان برسد،نه به این دلیل که واقَعاً می خواستم شب را آنجا و با او سپری کنم بلکه به این دلیل که دوست داشتم همه چیز به پایان برسد.
پنج دقیقه بعد ولف اعلام کرد که به اتاق خوابمان می رویم. میهمانانمان شروع کردند به دست زدن، جیغ کشیدن و سوت زدن و سرخوشانه با دهان بسته خندیدن. ولف
کمک کرد از پله ها بالا بروم و وارد اتاق خواب قدیمیی بشوم که پدر و مادرم آن را برای شب عروسیم آماده نموده بودند.
میهمانان با پاشیدن نقل به دنبالمان آمدند و مستانه آواز می خواندند و صدایشان بلند و کلماتشان نامفهوم بود.
ولف حامیانه بازویش را به دور شانه ام حلقه کرده بود و سمتی از صورتم را که از سیلی پدرم هنوز قرمز بود و ورم داشت پنهان نموده بود.
سرم را چرخاندم و نگاه سریعی به پدر و مادرم که به دنبال جمعیت در حرکت بودند انداختم. آنها هم دست می زدند و برای شنیدن آنچه که میهمانان کنار گوششان فریاد می زدند، سرشان را پایین انداخته بودند. مادرم لبخند بزرگی بر لب داشت و پدرم پوزخندی که نشان می داد هنوز دنیا به کامش است.
با درک ظاهری رفتارشان چیزی در وجودم شکست. نمایشی که اگر بچه تر بودم خریدارش می بودم.
تعطیلات تابستانی، کریسمس های زیبا، نمایش های پر محبت ظاهریشان در انظار و در مراسم اجتماعی.
دروغ،دروغ و دروغ. ولف در را پشت سرمان بست و برای اطمینان بیشتر دو بار قفلش نمود.
هر دویمان به اطراف اتاق نگاه کردیم.
ملافه سفید کتان دست نخورده ای مرتب تخت بزرگ و شاهانه ای را که به جای تخت تک نفره من قرار داده بودند پوشانده بود.
دوست داشتم آن را از جایش بردارم. نه فقط به این دلیل که چیزی برای نمایش به دیگران نداشتیم و نمی توانستم آن را درشب عروسیم خونی کنم بلکه این فکر که هر کسی در پشت در ایستاده می داند که امشب سکس خواهیم داشت ناراحت و مضطربم می کرد.
بر روی لبه تخت نشستم، کف دستانم را بر روی آن گذاشتم و به لباسم خیره شدم. زمزمه وار گفتم «مجبوریم این کار و انجام بدیم؟» «ما مجبور نیستیم هیچ کاری انجام بدیم.»
در حالیکه درب بطری آب را باز میکرد و جرعه ای از آن را سر میکشید کنارم نشست. بطری را به من داد ، آن را به سمت دهانم بردم.
«خوبه. چون من پریودم. درست یک روز بعد از اینکه قرص های ضد بارداری رو مصرف کردم شروع شد.»
خودم هم نمیدانستم که چرا این حرف ها را به او میگویم. فقط می گفتم و حالا دیگر وقتش بود که از او در موردش سوال کنم.
«چرا من رو مجبور کردی از اونها استفاده کنم؟» «تو آماده بارداری هستی؟»
«نه، اما تو که نمیدونستی. و صادقانه بگم، خیلی ها فکر میکردند که من بعد از عروسی باردار شدم. چرا اینقدر برات مهم بود؟»
«فرانچسکا، من بچه نمیخوام.» با نفس عمیقی، دستی به صورتش کشید و ادامه داد «و منظورم اینه که . . . هیچوقت بچه نمیخوام.»
زیر لب گفتم «چی؟!»
به من گفته شده بود که رویای خانوادههای بزرگ و قدیمی بچه دار شدن و داشتن بچهای از خودشان بود.
ولف از جایش بلند شد و من را چرخاند، به طوریکه حالا دیگر پشتم به او بود، شروع به باز کردن زیپ لباسم نمود.
«من دوران کودکی خوبی نداشتم. پدر و مادر واقعی من آدمهای پستی بودند. عملاً برادرم من رو بزرگ کرد، اما اون هم وقتی سیزده سالم بود مرد. پدر و مادر خواندهام هم وقتی دانشجوی هاروارد بودم فوت کردند. نسبتهای خانوادگی، اونطوری که من
دیدم گیج کننده و به درد نخوره. تمام تلاشم رو میکنم که ازشون دوری کنم مگه اینکه حساب شده و مطمئن باشند، آنهم در جاییکه واقعاً انتخاب دیگه ای نداشته باشم. با این تعریف، بچه ها بینظمترین هستند و خب، در لیست برنامه های من در پایین ترین رده قرار می گیرند. اگرچه من نیاز تو به مادرشدن رو هم درک می کنم و اگه بخوای بچهدار بشی مانعت نمی شم. فقط باید به دوتا نکته توجه کنی. اول اینکه – آنها فرزندان من نخواهند بود. تو میتونی با استفاده از اسپرمهای اهدایی باردار بشی و دوم – من در زندگی آنها هیچ نقشی بازی نمیکنم. اگه دلت بخواد بچه دار بشی، من تمامی امکانات برای تو و اونها رو مهیا میکنم و خانهای امن و قشنگ دراختیارتون میگذارم. اما اگه کنار من بودن رو انتخاب کردی – واقعاً با من بودن رو– فرانچسکا، هرگز بچه دار نخواهیم شد.»
لب پایینم را محکم گاز گرفتم. نمیدانستم قلبم در طول یک روز چقدر غم و اندوه را باید تحمل می کرد، چه برسد به یک ماه.
هنوز در جعبه چوبی را باز نکرده و آخرین یادداشت را از آن خارج ننموده بودم، دقیقاً هم دلیلش را میدانستم. تمامی یادداشتها به وضح به من نشان داده بودند که ولف مرد زندگی من خواهد بود. اما اعمال این مرد عکسش را به من ثابت میکرد. حقیقت این بود که من نمیخواستم بدانم که آیا او مرد زندگی من خواهد بود یا نه، قلبم هم به سادگی هنوز تصمیمش را نگرفت
وقتی هیچ پاسخی به او ندادم، به سمت کمد دخترانه و صورتی رنگم رفت و با یک لباس خواب و ربدوشامبر بلند رویش بازگشت. آنها را به من داد و من تازه متوجه شدم که وقتی غرق در افکار مبهمم بودم و به رابطهمان فکر میکردم، به صورت کامل لباسهایم را از تنم خارج نموده بود و بجز شرتی که به پا داشتم کاملاً لخت بودم.
«تا پنج دقیقه دیگه بر میگردم. لباست رو بپوش»
همانطور که به من گفته بود، عمل کردم. بخشی از من، بخش کوچکی از من – خیلی بچهدار شدن اهمیت نمیداد. شاید بچه دار نشدن بهترین کار ممکن بود. قطعاً ما آنقدری که لازمه پدر و مادر شدن بود همدیگر را دوست نداشتیم و به همدیگر احترام نمیگذاشتیم. او با من به دکتر زنان نمیآمد و اهمیتی به دختر یا پسر شدن کودکمان نمیداد و همراهم لوازم مورد نیاز کودک را انتخاب نمیکرد و آنطور که من با آنجلو مجسم کرده بودم هرشب شکم متورمم را نمیبوسید.
آنجلو:

قلبم با احساس دلتنگی برای او بدرد آمد. آنجلو همه این چیزها را چه بسا بسیار بیشتر به من میداد. او متعلق به یک خانواده بزرگ بود و بچهای از خون خودش میخواست. وقتی هفده سالم بود و در بارانداز نشسته و پاهایمان را تاب میدادیم در موردش صحبت کرده بودیم. من گفته بودم که چهار تا بچه میخواهم و او در پاسخم گفته بود مرد خوشبختی که با من ازدواج میکند چقدر از درست کردن این بچه ها لذت میبرد . بعد هر دویمان خندیده بودیم و من محکم به شانه اش کوبانده بودم.
خدایا، چرا آن یادداشتها ولف را به من نشان میداد . آنجلو مرد دلخواه من بود و همیشه هم بود.
همانطور که کمربند ابریشمین ربدوشامبرم را می بستم تصمیم گرفتم هفته آینده به اولین کلینیک مراجعه کنم و قرص بگیرم. خودم را با سبک زندگی ولف هماهنگ
مینمودم، حداقل فعلاً. درسم را میخواندم و کاری انجام می دادم. هر روز از خانه خارج می شدم و تمام روز را کار می کردم.
یا شاید هم تصمیم میگرفتیم از هم جدا شویم و من آزاد میشدم. برای ازدواج با آنجلو یا هر کس دیگری آزاد میشدم.
با باز شدن در اتاق و ورود ولف تنها همراه با پدرم از فکر و خیال بیرون آمدم.
با دیدن این صحنه زانوان خم شد و پایین آمدم و بر روی لبه تخت نشستم. لب پایین آرتور میلرزید و وقتی راه میرفت تلو تلو میخورد و متزلزل بود.
ولف همچون کودکی خطا کار محکم بازویش را گرفته بود.
همسرم همانطور که پدرم را بر روی زمین و به سمت من هل میداد با خشونت گفت «بگو!»
پدرم چهار زانو مقابل من به زمین افتاد، به سرعت و به سختی سعی کرد خودش را بالا بکشد.
نفسم بند آمده بود. هرگز پدرم را اینگونه ندیده بودم. تا این حد آسیب پذیر!
درک چیزی که پیش آمد ، بسیار سخت بود. حتی باور اینکه چه چیزی از دهانش هم خارج میشد سخت تر بود.
«فیلیا میا (به ایتالیایی یعنی دخترم) واقعاً اصلاً نمیخواستم به صورت خوشگلت آسیب برسونم»
به طور غافلگیرکنندهای صادقانه به نظر میرسید و چیزی که بیشتر از اینها آزارم داد
این بود که چند لحظه اول با شنیدن صدایش قلبم گرم شد. بعد کارهای امروزش به یادم آمد و عملکردش در طول ماه گذشته. از جایم برخواستم و به سمت پنجره اتاقم رفتم و پشتم را به آنها نمودم.
پدرم در پشت سرم به ولف گفت «حالا بزار برم ، یا به خاطر خدا . . . »
صدای درگیری شان در پشت سرم به گوشم رسید و ظالمانه لبخندی بر لبانم نقش بست. پدرم در برابر همسرم هیچ شانسی نداشت، من هم نداشتم.
بسته ای سیگار از داخل کشوی درآورم بر داشتم و با فندک زیپوام روشنش کردم که همسرم گفت «قبل از اینکه بری، یک چیز رو باید روشن کنیم.»
پک عمیقی به سیگار زدم و پنجره اتاقم را باز نمودم و اجازه دادم دود آبی رنگ سیگارم در تاریکی شب بلعیده شود.
پدرم پرخاش کنان گفت «بنال ببینم!»
ولف گفت «موضوع اون ملافه لعنتیه»
پدرم در پشت سرم نفسش را محکم از بینی اش خارج کرد و گفت «البته»
درخودم توان برگشتن و رو در رو شدن با آنها و بررسی چهره پدرم را نمی دیدم.
«فکر میکردم بند رو آب داده باشی! »
صدای یک سیلی محکم به گوشم رسید، زانوانم تا شدند. پدرم تلو تلو خوران عقب رفت و پشتش محکم به کمد لباسم خورد، دستش را بر روی گونه اش گذاشت.
چشمانم گرد شده و دهانم باز مانده بود.

ولف با همان صدای زیر و محکمش گفت «فرانچسکا هنوز آمادگیش رو نداره» دلواپسیش و حرکات آرامش در تضاد کامل با آنچه انجام می داد، بود.
ولف قدمی به سمت پدرم برداشت، فاصله بین شان را از بین برد و با گرفتن یقه اش او را از جایش بلند کرد و ادامه داد «و برخلاف بعضی ها، من هرگز زنی رو بر خلاف میلش لمس نمی کنم حتی اگه اون زن حلقه ازدواج من رو در انگشتش داشته باشه. آرتور پس ما انتخاب دیگه ای نداریم، داریم؟»
پدرم چشمانش را باریک کرد و گوله ای آب دهانش را بر روی کفش ولف تف کرد.

۲۸۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *