این گفتگو اهمیت بسیار زیادی داشت. اولین صحبتمان بعد از ازدواج راجع به مرد دیگری بود. مرد دیگری که تا همین اواخر به او علاقه داشتم.
ولف به دست دادن با مدعوین و سر تکان دادن و لبخند زدنش ادامه داد، همان چهره اجتماعی که در انظار نشان می داد.
«بهت گفته بودم که اصلاً آدم صبوری نیستم و نمی تونم سومین اتفاق رو هم تحمل کنم. اگرچه من عمیقاً از نتیجه گیری عجولانم به خاطر اون چیزی که در مهمانی قبلی پیش آمد عذرخواهی می کنم اما به هیچ طریقی نمیتونی از خط گذشتن اون و تلاشش در اغوای خانمی که نامزد داره رو انکار کنی»
«چیکار کردی؟»
پوزخندی زد، حالا دیگر نگاهش را از میهمانانی که برای جلب توجه او با یکدیگر می جنگیدند به سمت من برگردانده بود.
«اون همین الان تحت بازجوییه، به جرم مشارکت در کارهای پدرش. جای نگرانی نیست. مطمئنم همین الان هم یک وکیل خیلی خوب پیدا کرده عزیزم. شاید کریستین هم از همون وکیل استفاده بکنه. فقط اون رو به خاطر عبور از تقریباً پانصد خط قرمز، از کارش اخراج کردم، تمام اعتبارش رواز دست داد.»
«تو از مافیا خبرچینی کردی؟» دستانم مشت شدند،مشتی که به وضوح ناشی از خشمم بود.
چند باری در مقابلم پلک زد، گویی اصلاً از موضوع مورد صحبتمان خبر نداشت.
«من کاری که لیاقتشون بود رو با اونها کردم تا یاد بگیرند دیگه دورو بر چیزی که متعلق به منه آفتابی نشن»
من! متعلق به او بودم؟! نفس عمیقی کشیدم «چه اتفاقی براش میافته؟»


شانهای بالا انداخت. «احتمالاً تا سرحد مرگ می ترسونندش و بعد آزادش میکنند. کریستین هم همینطور. شغل اون رسماً به پایان رسیده. اینها چیزهایی نیستند که بخوای خیلی بهشون اهمیت بدی.»
«تو واقعاً نفرت انگیزی» پچ پچ کنان گفت «ولی تو واقعاً لذیذی» عصبانیتم از بین رفت، کمی از ان لذت بردم.
خانم استرلینگ جایی در بین جمعیت بود، احتمالاً عکس میگرفت. دوست داشتم اینجا میبود تا رفتار ولف و موقعیتی که در ان بودیم را قضاوت کند و برایم توضیح دهد.
«حالا هم به طور رسمی همسرم هستی و خوب میدونی که امشب باید ملافه مون رو خونی کنیم، درسته؟»
از حرفش واقعاً لرزیدم.
واقعاً گمان میکردم که ولف خیلی به این سنتها پایبند نیست و تنها به سناتور بودنش اهمیت میدهد. اما من فراموش کرده بودم که او تا چه حد از آزار پدرم لذت میبرد – و چه چیزی برای پدرم رنج آورتر از مدرکی که نشان دهنده خوابیدن ولف با دخترش باشد، بود؟
«فکر میکنم بعد از آخرین باری که این کار رو کردی دیگه خونی ندارم.»
در حالیکه گیلاس آب پرتغالم را به لبم نزدیک میکردم لبخندی زدم. لازم نبود بداند که تا آنجا که میشد ودکا به نوشیدنیم اضافه کرده بودم. البته به لطف کلارا.
«فکر نمیکنم که پیمان شکنی در ذاتت باشه، اگه خیلی سخت تلاشمون رو بکنیم شاید ردی از خون پیدا بشه.»
«من طلاق میخوام» واقعاً حرفش را جدی نگرفته و خیلی هم شوخی نکرده بودم.
خندید و گفت «شرمندم عزیزم، تا آخرین لحظهای که نفس میکشم به من پیوند خوردی»
یا تا وقتی که من را با یک مدل دیگر جایگزین میکرد. «خب، پس بیا امیدوار باشیم این اتفاق خیلی زود بیوفته
دو ساعت بعد از شروع جشن، من و ولف بالاخره از هم جدا شدیم. من به دستشویی رفتم و بعد از کلی وقت تلف کردن برای جمع کردن انبوه تورهای لباسم سعی نمودم دستشویی نمایم. این کار را بالاخره انجام دادم اما برای انجام درست آن پانزده دقیقه در دستشویی معطل شدم.
دستانم را شستم، درب را باز نمودم و قدم به بیرون گذاشتم تا به جشن بازگردم که صدای شکستن چیزی در اتاق کناری به گوشم رسید. در جایم ایستادم و سرم را به سمت یکی از اتاق های مهمان طبقه پایین برگرداندم. اخم هایم در هم رفت و راهم را به سمت منبع صدا تغییر دادم. اگر یکی از میهمانان مست کرده بود و به لوازم منزل پدرم آسیب میرساند، قطعاً توبیخش مینمودم.
در مقابل در باز اتاق ایستادم، با دیدن صحنه داخل اتاق ناباورانه چشمانم گرد شدند و آرام آرام برایم معنا پیدا کردند.
مادرم بر روی تخت افتاده و پدرم در بالای سرش ایستاده بود، بر سرش فریاد میکشید، قطرات آب دهانش بر روی صورت مادرم میریخت. در زیر پایشان تکه های شکسته لیوان برندی به چشم میخورد. پدرم کفشهای آکسفوردش را بر روی آنها فشار داد و تکه ای از لیوان شکسته به سمت دیگری بر روی فرش پرت شد.
«تو چه الگویی برای اون درست کردی؟ اون رو آماده بزرگ ترین روز زندگیش کردی درحالیکه پدرش رو انکار می کنه و دیروز اونجوری جوابم رو داد؟ اون هم در مقابل اون شیطان! اون من رو یک احمق تمام عیار جلوه داد و تو؟ تو هم من رو آدم سفیهی نشون دادی که با یکی مثل تو ازدواج کرده.»
مادرم به صورت پدرم تف کرد و گفت «فریبکار!» پدرم دستش را بلند کرد، پشت دستش آماده کوبانده شدن به صورت مادرم بود.

اصلاً فکر نکردم. در دفاع از مادرم از جایم پریدم و فریاد زدم «نه!»
همانطور که خودم را وسطشان پرت میکردم، پدرم را هم به کناری هل دادم. اما یا آنقدر قوی نبودم و یا سریع که پدرم کارش را با سیلی زدن به صورت من خاتمه داد، آنهم بسیار محکم. تلو تلو خوران کنار مادرم بر روی تخت افتادم و در این بین با آرنجم به دنده مادرم ضربه زدم.
گونههایم آتش گرفته بود، چشمانم میسوختند، درد از گردنم تا به چشمانم ادامه مییافت احساس میکردم کل صورتم آتش گرفته است.
چند باری پلک زدم و با حالتی متزلزل به آرامی خودم را صاف کردم و به تشک تکیه داده و چند باری سرم را تکان دادم.
خدایا ،چقدر درد داشت. چند بار او مادرم را کتک زده بود؟
قبل یا بعد از تحویل من به ولف؟ قبل یا بعد از اینکه مادرم فهمید پدرم خیانت می کند و با او برخورد نمود؟
با دهان بسته خنده تلخی کرد و گفت «فرانچسکا! چه به موقع» با پایش تکه ای از لیوان شکسته را به سمتم پرت نمود و ادامه داد «ببین چه بلبشویی به پا کردی؟!»
نگهان بغض مادرم ترکید و در حالیکه با شرمندگی دستهایش را بر روی صورتش گذاشته بود شروع به گریه نمم نم کرد
او نمیخواست با این شرایط آشفته دست و پنجه نرم کند، به همین دلیل در درون خودش ناپدید شده و در زیر لایه های غم و اندهش گرفتار شده بود.
حالا بعد از سالها بازی کردن نقش همسری وظیفه شناس و کامل، بالاخره کم آورده و در هم شکسته بود.
خودم باید با آرتور روبه رو می شدم. در نتیجه باج خواهی ولف از او شجاع شده بودم.
به بالا نگاه کردم و کمرم را همچون میله ای صاف نمودم. «چند بار مادرم رو کتک زدی؟»
احساس میکردم از بینیام آتش خارج میشد و دهانم طعم تلخ نفرت و انزجار گرفته بود.
در حالیکه در جایش تلو تلو میخورد به سمتم براغ شد و پوزخند تهوع آوری بر لب آورد. «انگار به اندازه کافی رفتار درست رو بهت یاد ندادم.»
او مست بود. مست و لایعقل. تکه ای بزرگ از شیشه شکسته را برای محافظت از خودم برداشتم، قدمی عقب گذاشتم و آن را همچون اسلحهای ما بینمان گرفتم.
میدانستم که یکی از شروط ولف پیش از توافق برگزاری جشن عروسیمان این بود که هیچ اسلحهای در اینجا نباید باشد. حتی یک دستگاه فلز یاب هم در جلوی در نصب شده بود.
اگر پدرم اسلحه ای هم در گوشه و کناری پنهان نموده بود باز هم الان چیزی همراه خودش نداشت.
«ماما حرفش درسته؟»

روی صحبتم با مادرم و بود نگاهم را هنوز به پدرم دوخته بودم.
مادرم همانطور بر روی تخت تکذیب ضعیفی نمود و گفت «ولش کن ویتا میا(به ایتالیایی یعنی زندگی من)، اون فقط کمی نگران مراسمه. همین»
پدرم شروع به تا زدن آستینهایش نمود و با ژستی که گویی آماده خلع سلاح من است گفت «از وقتی که تحت تاثیر اون پسره قرار گرفته و به من بی احترامی کرده، حتی اگه تو بازار سیاه هم بفروشنش دیگه برام کوچکترین اهمیتی نداره. تنها چیزی که حالا برام مهمه حفظ وجههام است و داشتن اطمینان از اینکه این دوتا هیچ کار شرم آوری انجام نمی دن»
میدانستم که پدرم حقیقت را میگوید.
تکه شیشه را به سمتش نشانه رفتم و گفتم «بزار مامان بره، بیا تنهایی مشکل رو حل کنیم.»
«هیچی برای حل کردن وجود نداره، تو در سطح من نیستی و من هم در مورد هیچ موضوعی با تو صحبت نمیکنم.»
«تو دیگه دست رو مامان بلند نمیکنی!»
صدایم به شدت میلرزید. میخواستم از او خواهش کنم که هیچ کاری برای کشتن همسر قانونی من انجام ندهد. اما باید میپذیرفتم که – محافظت از ولف کار من نبود. او به وضوح گفته بود کوچکترین اهمیتی به من نمیدهد.
«و. . . اگه بکنم؟ به سرعت به شوهرت میگی؟ من آدمهای گندهتر و خیلی قدرتمندتر از شوهر تو رو صبحونه خوردم. اصاً فکر نکن که الان میتونی راجب بهش با من صحبت کنی! ببینم فرانچسکا، حتما چیزی هم در اختیارش گذاشتی! درسته؟ اونم قبل از ازدواج !؟»
پاپا قدم تهدید آمیز دیگری به سمتم برداشت. بدنم کمی مقبض شد، اما خودم را جمع نکردم و باز هم تکه شیشه را هشدارآمیز در صورتش تکان دادم.
«ببینم ت وهم مثل هزاران دختر احمقی که تو شیکاگو فکر میکنند متفاوتند، بدجور به ولف حال دادی؟ در نهایت خیلی از کارت تعجب نمیکنم! تو همیشه خیلی احمقانه به خودت مطمئن بودی. خوشگل بودی ولی احمق!»
فریاد زدم «پاپا!»
اشکهایم گوله گوله از چشمم جاری بودند. چطور میتوانست اینگونه صحبت کند؟ و چطور در جایی که میدانستم او لیاقت عشق و احترام من را ندارد، باز هم بر زبان آوردنشان توسط او تا این حد آزارم میداد؟
«تو مستی!»
نمیدانستم این نکته رابه خودم یادآوری میکردم و یا به او. هنوز گونهام به شدت میسوخت و گر گرفته بود. دوست داشتم این پانزده دقیقه آخر را برای همیشه از ذهنم پاک نمایم. ادامه دادم «و احساساتی!»
پاپا در جوابم گفت «من از این شرایط ناراحتم و واقعاً دیگه میخوام زندگی شماها رو نابود کنم»
به مادرم اصرار کردم «ماما، بیا بریم»

مادرم خودش را بر روی تخت بالاتر کشید و در حالیکه جنین وار در خودش جمع می شدگفت «فکر میکنم همینجا بمونم و یک چرت کوتاه بزنم بهتر باشه»
هنوز مرواریدها و لباس ابریشمین سبز رنگش را بر تن داشت.
چرت بزند! مادرم هنوز بعد از تمام کارهایی که پدرم انجام داده بود باز هم مصررانه نمیخواست هیچ کاری بر علیه او انجام دهد.
سرم را تکان دادم و در جایم چرخیدم و از اتاق خارج شدم. آنقدر تکه شیشه را در دستم محکم فشار داده بودم که احساس میکردم خون بر روی لباسم جاری شده است. دوباره وارد دستشویی شدم و خودم را تمیز نمودم و مطمئن شدم هیچ اثر قابل رویتی از خون بر روی لباسم باقی نمانده و بعد به میهمانی بازگشتم .
به خوبی میدانستم که مفقود شدن من و پدر و مادرم همزمان، شایعات بسیار بدی را ایجاد خواهد کرد. قدم به میان میهمانان گذاشتم و گیج و منگ و آشفته راهم را از میان آنها باز نمودم و نگاههای نگران و کنجکاوی که با تعجب به من دوخته میشد را نادیده گرفتم.
خانم استرلینگ را در بار پیدا کردم در حال خوردن پیش غذا بود و با نادیده گرفتن بشقاب بزرگ غذایی که در دست داشت، خودم را به آغوشش انداختم. میگوهای سوخاری و رلهای تخم مرغش بر روی زمین ریختند.
او را کشیدم و گفتم «میشه به طبقه بالا بریم؟ من باید آرایشم را مرتب کمنم
وقتی دستی من را به عقب کشید و برگرداند، دهان او هم باز ماند.
با شوهر تازهام رخ به رخ شدم که با اخمهایی درهم و از میان مژههای سیاهش با جدیت به من نگاه میکرد.
هرگز او را تا این حد عصبانی ندیده بودم.
هرگز او را تا این حد عصبانی ندیده بودم. «صورتت چی شده؟»
بلافاصله دستم به سمت گونه ام حرکت کرد ، کمی گونه ام را مالاندم و خجول خندیدم.
خوشبختانه او صدایش را آنقدر کنترل کرده بود که هیچ کسی نتواند بشنود. «هیچی نیست، فقط یک اتفاق بود»


«فرانچسکا. . . »
صدایش نرم شده بود، دستم را گرفت – نه بازویم را که این خود برای ما یک پیشرفت محسوب می شد- و من را به سمت تورفتگی بین دو اتاق پذیرایی و اتاق آفتابی کشاند. به پایین و به لباس حجیمم نگاه کردم، مصمم بودم گریه نکنم.
برای خودم هم عجیب بود که چطور بیست و چهار ساعت گذشته را بدون فریاد زدن سپری کرده بودم.
«بهت آسیب رسوند؟» بسیار آرام سوال کرد و زانوانش را برای هم قد شدن با من خم نموده بود.
درست به عمق چشمانم خیره شده بود و اصلا به اثر انگشتان پدرم بر روی گونه ام که به او مجوز انجام هر کاری که می خواست را می داد نگاه نمی کرد.
«اون اصلاً قصد نداشت به من آسیب برسونه. می خواست به مادرم سیلی بزنه که من خودم رو در مسیرش قرار دادم و نگذاشتم.»
سرش را تکان داد و گفت «مسیح!»

۲۷۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *