صدای سایش فلز بدنه دو ماشین به هم به گوشم رسید و آزارم داد، با کوبانده شدن ماشینشان از پشت، کادیلاک به سمت جلو کشیده شد و تکان خورد . از درها حرارت بلند شده بود و بوی سوختگی لاستیکها به مشامم میرسید.
اسمیتی در حالیکه انگشتان لرزانش بر روی دکمه های گوشی تلفنش حرکت می کرد فریاد زد «عزیز دلم پات رو روی پدال گاز فشار بده، یکم فاصله بینمون ایجاد کن!»
محکمتر و عصبیتر به فرمان چنگ زدم . قفسه سینه ام به سرعت بالا و پایین میرفت و دستانم به سختی میلرزیدند و احساس می کردم که ماشین به صورت زیگزاگی بین خطوط حرکت میکند.
مسیر نسبتاً مشخص بود، صدای ترمز ماشینهای دیگری که در مسیر در حرکت بودن بلند شده بود و وقتی سعی می کردم از دست ماموران بندینی فرار کنم سایر ماشینها هم در شانه راست جاده حرکت کردند .
صدای ولف در فضای داخل ماشین پیچید. «چی شده؟»
اسمیتی گوشی تلفنش را به بلوتوث ماشین وصل کرده بود. نفسم را به شدت بیرون دادم. شنیدن صدای ولف خیلی خوب بود . با وجودیکه اینجا نبود اما بلافاصله احساس کنترل بیشتری کردم.
اسمیتی گفت «دارن تعقیبمون می کنند» «کی ؟»
ترس بلافاصله جایگزین احساس آرامشم شد . شاید واقعاً خلاص شدن از دست من خوشحالترش میکرد.
او بی توجه به حضور من در داخل اتاق انتقام سختی از پدرم گرفته بود. اسمیتی گفت «نمی دونم» در سر وصدای اطرافمانم فریاد زدم «آدمای بندینی هستند»

چند دقیقه ای زمان برد تا ولف اطلاعاتی را که دریافت کرده بود هضم کند. پرسید «پدر آنجلو؟»
دوباره صدای خراشیدن شدید فلز بدن ماشینها به گوشمان رسید و با برخورد دوباره خودرویشان از پشت ، ماشین ما حدود یک متری به جلو پرواز کرد.
سرم بهفرمان برخورد کرد و نفس نفس زنان صدای ناله ام بلند شد. «فرانچسکا ، کجایی؟»
صدای ولف سختتر شده بود. نگاهی به اطرافمان انداختم تا بتوانم آدرس را پیدا کنم.
اسمیتی گفت « »190_I بعد کیف مدرسه ام را از زیر پاهایش برداشت و به دنبال تلفن من گشت.
«الان به پلیس زنگ می زنم.» ولف فریاد زد «به پلیس زنگ نزن!» من و اسمیتی همزمان فریاد زدیم «چی؟!!» دوباره آدمهای بندینی به ماشین ما نزدیک شدند و دوباره کادیلاک جلو پرید و صدای
بدی از آن بلند شد .

سپر ماشین با کشیده شدنش بر رو آسفالت خیابان و نیز بتن های کنار مسیر سر و صدای وحشتناکی ایجاد کرده بود.
صدایی که ایجاد میشد من را تنها به یاد بازی اتومبیل دزدی بزرگ میانداخت و آن صدایی که پیش از آتش گرفتن ماشین به گوش می رسید .
آنجلو و برادرانش در تمام تعطیلاتمان در ایتالیا این بازی را انجام میدادند. همیشه هم آنجلو برنده می شد.
«دارم می یام دنبالتون از خیابان لاورنس خارج بشید.»
صدای ولف و برداشتن سوییچ ماشین بگوشمان رسید. تا به حال اصلاً ندیده بودم که او رانندگی کند. چه خودش رانندگی کند و چه وقتی که من در خیابان های اطراف رانندگی می کردم کنارم بنشیند.
«من راننده خوبی نیستم.»
سعی کردم احساساتم را کنترل کنم و به او این نکته را یادآوری نمایم که نباید خیلی به تواناییهای من در خروج از این شرایط بدون هیچ آسیب اطمینان بخشی تکیه کند.
چشمانم به دنبال خروجی بود که ولف نام برده بود، مردمک چشمانم در کاسه چشمم به شدت در حرکت بود.
«تو لعنتی یک راننده عالی هستی »
صدای لایی کشیدن اتومبیلش را از بین ماشینهای دیگر میتوانستم بشنوم ، تقریباً بیش از دوهزار قانونی که برای منع بوق زدن و عدم آلودگی صوتی بود را زیر پا گذاشته بود و سر و صدایش در پس زمینه بگوش می رسید
«بعلاوه، اگه کوچکترین اتفاقی برای تو بیوفته، من کل مافیا رو میترکونم و تک تک اعضای مافیای شیکاگو رو تا آخر عمرشان پشت میلههای زندان می ندازم، اونها هم این رو می دونن.»
من من کنان گفتم «فکر می کنم همه این چیزها برای اینه که با تو ازدواج کردم.»
برای کنار زدن اشک چشمانم چند باری پلک زدم و توانستم خیابان لاورنس رو پیدا کنم
اسمیتی با حرفی که زدم سرش را برای من تکان داد. الان جا و زمان صحبت در این مورد نبود.
ولف گفت «تقصیر تو نیست من پسرش و یک شب انداختم زندان، الان هم شرکتش تحت بررسیه. می خواد با تو از من انتقام بگیره.»
«جواب هم میده؟» صدایم میلرزید .
صدای موتور ماشین جگوار ولف که با فشار دادن گاز ماشین بلند شده بود به گوشم رسید.
هیچ پاسخی به من نداد. یک بار دیگر به ماشینمان کوباندند.
بغضم را قورت دادم .
اسمیتی فریاد زد «اونها دارن ما رو به حاشیه جاده می کشنون.» محکم دستش رابر روی داشبورد کوباند و ادامه داد«اجازه استفاده از اسلحه رو دارم؟»
ولف حمله کرد «جرات داری بکن، اگه یک تار مو از سر فرانچسکا کم بشه. . . »
درست در همین لحظه بلند ترین صدای برخورد چیزی با در خودرو در گوشم زنگ زد و بلافاصله کیسه های هوای ماشین هم باز شدند و سرمان محکم به تکیه گاه سر صندلی هایمان برخورد کرد.
گرد سفیدی درست مثل آرد شیرینی پزی در هوا پراکنده شد و کادیلاک با صدای ناهنجاری چرخید در کنار جاده توقف نمود.
صدای فیسسس چیزی در زیر پایمان بگوشم رسید.
نمی توانستم هیچ حرکتی بکنم، حتی نمی توانستم ناله کنم . احساس می کردم بینی ام به پشت سرم چسبیده و در سرم فرو رفته است. اگر بینی ام شکسته باشد اصلاً تعجب نمی کردم.
فکر کردم حالا ، که تمام صورتم بهم خورده ، همسرم هم علاقه اش به من را از دست خواهد داد.
این آخرین چیزی بود که پیش از مرگ به ذهنم خطور کرد.
«فرانچسکا؟ نم؟ با من حرف بزن»
صدای ولف به گوشم می رسید. سعی کردم پلک هایم را باز کنم اما پرده سیاهی در مقابل چشمانم کشیده شده بود. دوست داشتم پاسخش را بدهم اما نمی توانستم.
صدای ضربه ای که به فرمان ماشین زد به گوشم رسید «لعنت به این جهنم ، من دارم می یام»
با تمام انرژی که در بدنم باقی مانده بود، سرم را به سمت اسمیتی چرخاندم. با خالی شدن باد ایربگ ها ، سرش به عقب برگشته و از درد ناله می کرد.
اسمیتی به سختی گفت «اون حالش خوبه. از دهان و بینیش خون می یاد اما چشم هاش حالت خوبی نداره. »
ولف فریاد زد «اه!»
اسمیتی کمربند خودش را باز کرد و بعد به سمت من برگشت و کمربند من را هم باز نمود.
«من باید . . . ؟»
«بله. اسلحه ات رو دربیار و اگه هر کدوم از اون حرومزاده ها بهش نزدیک شدن، تک تکشون رو قبل از اینکه خودم برسم و بکشمشون، بکش. چون من خیلی انسانی تر عمل نمی کنم»
بعد از این مکالمات هوشیاریم را از دست دادم . احساس می کردم چیزی همچون پتوی عذاب آوری من را پوشانده که بسیار داغ و سوزان بود. من آنجا بودم، ولی واقعاً نبودم.
نمی دانم چقدر گذشت، اما اولین چیزی که به یاد می آورم گردش چراغ های آبی و قرمز ماشین پلیس در پشت پلک های بسته ام بود و اسمیتی که برای افسران پلیس توضیح می داد آنها را ندیده است. ماشینشان پلاک نداشته و احتمالاً یک گروه از جوانهای پانکی بودند که با ماشین جدیدشان خرابکاری می کردند.
بعد بازوی ولف را حس کردم که به دورم پیچیده شد و من را بلند کرد و شبیه به نوعروسان به داخل آمبولانس برد و بر روی تخت گذاشت و وقتی کس دیگری می خواست به من دست بزند سرش فریاد کشید.
مرد بهیار هم در پاسخش معترضانه گفت «ما باید گردنش رو ببندیم و جاش و تثبیت کنیم تا اگر آسیب نخاعی دیده باشه، ثابت و بی حرکت بموند. »
ولف پرخاشگرانه گفت «خوبه. فقط با ملایمت.»
وقتی چشمانم را باز کردم متوجه شدم که ولف تنها نیست و مرد چاقی با موهای مشکی پر و ملبس در کت و شلواری طرح دار در کنارش ایستاده است.
بهیار نور چراغ قوه اش را به چشمان من انداخت و بدنم را برای هر آسیب احتمالی قابل مشاهده بررسی نمود.
پیشانیم کوبیده شده بود و صورتم ورم کرده و زخمی بود. «اگه به اورژانس منتقل بشه، باید گزارشش رو اعلام کنیم.»
مردی که کنار ولف ایستاده چیزی در گوشیش می نوشت و هنوز نگاهش را به صفحه گوشیش دوخته بود. «خیلی خوب به نظر نمی رسه!»
«اهمیتی نمی دم که چطور به نظر می رسه»
صدای بهیار خانمی به گوشم رسید. «وقتی کیسه هوا جمع می شه باید به بیمارستان منتقل بشید، اگه نمی خواید باید فرم مشاوره پزشکی رو امضا کنین . من به شما اکیداً توصیه می کنم که ایشون رو به بیمارستان منتقل کنید تا بصورت کامل چکاپ بشن.»
چشم هایم را باز کردم.
زن جذابی در اواخر دهه بیست زندگیش بود و اگر شوهر اغوا کننده من با او ارتباط برقرار می کرد اصلاً تعجب نمی کردم.
ناگهان احساس بدی وجودم رو در بر گرفت، دوست داشتم به او بگویم که من حالم خوب است و ما را تنها بگذار.
ولف مردد پرسید «عزیزم؟» انگشتانش به نرمی صورتم را نوازش کردند.
آنقدر نرم و ملایم نوازشم کرد که به سختی می توانستم باور کنم خودش باشد.
آنقدر نرم و ملایم نوازشم کرد که به سختی می توانستم باور کنم خودش باشد. «می خوایم به بیمارستان منتقلت کنیم » کف دستش هنوز بر روی گونه ام بود، نالیدم «نه، بیمارستان نه! فقط. . . خونه، لطفاً» «فرانچسکا. . . » اسمیتی مداخله کرد «خوبه. کیسه هوا جمع شد، اما تماسی با ما نداشت» ولف گفت «اون باید به بیمارستان منتقل بشه.» مردی که کنار ولف ایستاده بود سعی کرد قانعش کند «قربان. . . » برایم عجیب بود، علت محبت و مهربانی اینگونه او تنها حضور مردم در اطرافمان بود.
چون او در انظار مجبور بود با من ملایم مهربان باشد.
این فکر من را تا سر حد مرگ می ترساند، بخشی از وجودم می خواست به این چهره جدید همسرم بچسبد و هرگز رهایش نکند.
«خواهش می کنم، من فقط تخت خودم رو می خوام »
صدایم با تلاش زیادم برای محکم بودن و گریه نکردن، شکست و آرام شد. لبم قارچ برداشته بود و مطمئن بودم که اگر دوباره تلاش می کردم، زخم آن هم باز می شد.
خانم بهیار جذاب چند باری به شانه ولف کوباند و حالا دیگر می خواستم تمام توانم را جمع کنم تا کله اش را بکنم. اما ناگهان ولف از جایش پرید.
ناله کنان گفتم «اینها فقط کوفتگی های سطحی هستند
ولف اول انگشتش را به سمت مرد کت و شلوار پوش کنارش گرفت و گفت «ظرف یک ساعت آینده دکتر خصوصی رو به خونه من بفرست » بعد به سمت من برگشت.
به او گفتم «بریم خونه » او هم در حالیکه موهای روی صورتم را کنار می زد گفت «بله میریم خونه.»
مرد کت و شلوار پوش کنارش زیر لب گفت «خداروشکر » بعد با گوشی تلفنش با جایی تماس گرفت.
ولف گفت «زایون خفه شو» «بله قربان.»
چند ساعت بعد از ویزیت دکتر که تقریباً دوساعتی طول کشید در تخت خودم از خواب بیدار شدم. ولف بر روی مبل جلوی تختم نشسته بود و با لپ تاپش کار می کرد.
به محض اینکه چشمانم را باز کردم، لپ تاپش را بر روی مبل گذاشت و از جایش بلند شد و به سمتم آمد.
در زیر پتویم جمع شدم، آنقدر زخمی بودم که نمی توانستم لمس شدن را تحمل نمایم. اما او تنها در کنارم بر روی تخت نشست و دستانش را بر روی پاهایش گذاشت.
پرسیدم «اسمیتی چطوره؟»
در مقابل سوالم چند بار طوری پلک زد که گویی سوال مسخره ای پرسیده بودم. به زبان انگلیسی سوال کرده بودم دیگر؟ مطمئن بودم که انگلیسی صحبت کردهام. بعد لبخندی بر روی صورت زیبایش نقش بست. درست مثل ماه، و من به خوبی می دانستم – با درصد جنون بالایی – عاشق این جانور بیرحمی که همسرم بود شده بودم.
برای یکی دیگر از آن لبخندهای واقعی و سوزان او حاضر بودم با پدرم شاخ به شاخ شوم، اژدها بکشم و تمام غرورم را در سینی نقره ای به او تقدیم کنم.
پذیرش این حرف برای خودم هم سخت و ناامید کننده بود : من کاملاً در مشتش بودم.
«بعد از یک تعقیب و گریز سخت از دست گانگسترها، حالا اولین چیزی که می پرسی اینه؟ نمی پرسی چطور بهت کمک کرد؟
انگشت شصتش را نوازش وار بر روی گونه ام کشید. «اون کمکم نبود، راننده و دوستمونه»
سرش را تکان داد «اوه، نمسیس!» بعد با لبخندی پهن سرش را پایین آورد و پیشانیم را بوسید.

۳۰۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *