« چرا خواستید با من برقصید؟ و اگر فکر می کنید هر چیزی که به من مربوط میشه سطحی و ناخوشاینده، نگید که برای یک لذت پر تردید پول خوبی پرداخت کردید!» 

برای اولین بار در طول شب، لبخندی بر چهره اش نقش بست.  

خیلی غیر طبیعی و تقریباً خیالی بود. فهمیدم که اغلب عادت به خندیدن ندارد.  

شاید هم هیچ وقت نمی خندد.  

« دوست داشتم خودم از نزدیک صحت زیبایی زبانزدتون رو ببینم » 

دوباره! 

در مقابل تمایلم به لگد کردن پایش مقاومت کردم. مردان چینین موجودات ساده ای بودند.  

اما به خودم یادآوری کردم، آنجلو فکر می کنه که من از قبل هم زیبا تر شده ام. از وقتیکه هنوز سیم بر روی دندانهایم بود ، بر روی بینی و گونه هایم کک و مک و موهای دودی- قهوه ای پر چین و شکنم غیر قابل کنترل بودند و حالا یاد گرفته بودم که چطور کنترلشان کنم. 

بدون برداشتن نگاهش از چشمانم گفت «نوبت منه. تا حالا با بنگینی راجب به اسم بچه هاتون صحبت کردید؟» 

سوال عجیبی بود. از آن سوال هایی که بدون شک با هدف مسخره کردن من پرسیده شده بود. دوست داشتم همین الان درجایم بچرخم و از او دور شوم. اما موسیقی کم کم آرام می شد و پایان دادن به برخوردی که خودش تا کمی بعد به پایان می رسید، احمقانه بود. بعلاوه، هر چیزی که من بر زبان آورده بودم او را ناراحت کرده بود. چرا این ضربه درست را از دست بدهم؟ 

« بندینی! و در واقع بله. کریستین، جاشوآ و اما» 

بسیار خب، من حتی جنسیتشون رو هم انتخاب کرده بود، زمانیکه شما وقت اضافه زیادی داشته باشد، همچین اتفاقی هم می افتد.  

حالا دیگر پوزخند کاملی در صورتی که با ماسک نصفه ای پوشیده شده بود ،شکل گرفت، و اگر از شدت عصبانیت خونم به جوش نمی آمد، می توانستم از کار فوق العاده دندان پزشکش و ترتیب مرتب دندانهایش تعرف کنم. بعد هم به جای خم شدن و بوسیدن پشت دستم که از اصول پایان رقص بود، ‌قدمی به عقب برداشت و با سلام مسخره نظامی گفت « متشکرم دوشیزه فرانچسکا روسی» 

«برای رقص؟» 

«‌برای درایتتون»

بعد از آن رقص لعنتی با سناتور کیتون، شبم بد و بدتر شد. آنجلو با گروهی از مردان پشت میزی نشسته بود و غرق صحبت بود و من همانطور که از بغل یکی به بغل دیگری می رفتم، در طول آهنگ، لبخند می زدم و همزمان امید و آرامشم را هم از دست می دادم . نمی توانستم مزخرف بودن شرایطم تا این حد را باور کنم.  

من جعبه چوبی مادرم را دزدیده بودم، تنها چیزی که تا به حال دزدیدم- تا یادداشت مربوط به خودم را بخوانم و شهامت نشان دادن احساساتم به آنجلو را پیدا کنم. اگر او امشب من را نمی بوسید، اگر هیچ کسی امشب من را نمی بوسید، به این معنی بود که زندگی بدون عشقی را تجربه می کردم؟ 

سه ساعت بعد از رقص با نقاب، ‌به آرامی از درب ساختمان موزه خارج شدم و بر روی پله های بتونی عریض‌ آن ایستادم و هوای تازه بهاری شب رو نفس کشیدم. خیلی زود برای آخرین دور رقصم باید به داخل برمی گشتم. خوشبختانه همسر آقا درگیر درد زایمان شده بود.  

بازوهایم را در بر گرفتم، یک تاکسی زرد رنگ از مقابل ساختمان گذشت و زوجی که در هم پیچیده بودند کج و معوج و زیگزاگی به مسیرشان ادامه می دادند.  

صدای درب آمد. 

به نظرم کسی دنیا را برایم تعطیل کرد. چراغ های خیابان مقابلم خاموش شدند و تمام چراغ های اطرافم کمرنگ و محو شدند. 

به طور وحشتناکی زیبا بود. تنها چراغ قابل رویت اطرافم ماه هلالی شکل بالای سرم بود.  

احساس کردم بازویی از پشت سرم به دور کمرم حلقه شد، آغوشش قوی و محکم بود، خم شدنش بر روی بدنم شبیه به مردی بود که برای آن از قبل خودش را آماده کرده بود.  

برای سالها. 

چرخیدم. آنجلو از پشت ماسک طلایی مشکی بالماسکه اش به من می نگریست. نفسم بند آمد، بدنم پر از شور شد و خودم را در آغوشش فرو بردم و زمزمه کنان گفتم «اومدی؟»  

با بند انگشتش به آرامی گونه ام را لمس کرد و بی حرف سرش را در تایید تکان داد. 

بله.  

بعد هم خم شد و لبش را بر لب های من فشار داد.  

قلبم در قفسه سینه ام از جا کنده شد.

زدم به خال. این اتفاق افتاد.  

لبه کتش را گرفتم و او را به خودم نزدیک تر کردم. قبلا، بیشمار دفعات بوسیدنمان را در ذهنم مجسم نموده بودم، اما هرگز فکر نمی کردم اینگونه باشد.  

مثل خانه بود، شبیه به اکسیژن .جاودان. لبهای پرش لبهایم را در بر گرفته بود و نفس گرمش را به درون دهانم می دمید، کاوش می کرد، می چشید و قبل از آنکه چیز بیشتری بخواهم سرش را خم کرد و خشن تر نوازشم نمود. من هم به همان صورت به او علاقه ام را نشان دادم. من را به خودش نزدیکتر کرد، به آرامی و حریصانه و مالکانه من را می بوسید. دستش را به پشتم کشید و چنان در دهانم ناله کرد که گویی من قطره ای آب در بیابان بودم. صدای ناله من هم بلند شد و ناشیانه هر گوشه دهانش را لمس می نمودم. احساس خجالت، اشتیاق و از همه مهمتر آزادی می کردم.  

آزاد بودم. در میان بازوان او.  

چرا در آغوشش بیش از عشق احساس آزادی می کردم؟ 

غرق در امنیت آغوشش بودم و قبل از آنکه عقل مه گرفته ام سر جایش بیاید، سه دقیقه ای  از احساس خوب بوسیدنش لذت بردم.  

دهانش مزه ویسکی می داد، نه مشروبی که آنجلو تمام شب نوشیده بود. او خیلی بلند قدتر از-  آنجلو – بود. حتی اگر این اختلاف قد زیاد نبود، باز هم بلند تر بود. بعد هم بوی افترشیوش به مشامم رسید، و چشمهای سرد طوسی رنگ، قدرت بدنی و احساسات خشنی که آتش خشم را در وجودم قوی تر می کرد، به یادم آمد.  

نفس عمیقی کشیدم و احساس کردم درونم آتشی افروخته شده است. 

نه. 

لبهایم را از لبهایش جدا کردم و یک قدم به عقب و به سمت پله برداشتم. او برای جلوگیری از افتادنم کمرم را گرفت و هیچ تلاشی برای ادامه بوسه مان نکرد.  

فریاد زدم «تو!» 

صدایم می لرزید. 

در زمانی تنظیم شده دوباره چراغ های خیابان روشن شدند و نور بر صورت زاویه دارش افتاد. 

آنجلو چانه گردی داشت. تمام صورت این مرد زاویه دار و خشن بود. در صورتش حتی با آن ماسک نصفه، هیچ چیزی بجز شکست من دیده نمی شد. 

چطور این کار را کرد؟ چرا این کار را کرد؟ اشک درچشمانم حلقه زد، اما آنها را عقب راندم. دوست نداشتم به این آدم به تمام معنا غریبه خرد شدنم را نشان دهم.

به آرامی گفتم « چطور جرات کردی؟» 

سعی کردم با گاز گرفتن لپم از داخل مانع فریاد کشیدنم بشوم. 

او یک قدم عقب رفت و ماسک آنجلو را از چهره اش برداشت- فقط خدا می دانست که چطور دستش به آن ماسک رسیده بود. ماسک را از بالای پله ها درست مثل یک تیکه آشغال عفونی به پایین پرت کرد. 

صورت بدون ماسکش شبیه به یک اثر هنری بود.  

وحشی و عصبی، توجه من را می خواست. یک قدم دیگر کنار رفتم و فضای بیشتری بینمان ایجاد کردم.  

با بی تفاوتی گفت «چطور؟ به راحتی!» 

او با تحقیر آشکاری معاشقه کرده بود.  

« دختر باهوش، اگرچه باید هم دنبال دلیلش بگردی» 

« دلیل؟» 

عصبانی شده بودم. نمی توانستم دیگر این پنج دقیقه آخر را تحمل کنم. یک نفر دیگر من را بوسیده بود. بر طبق سنتهای خانواده ام -آنجلو- دیگر عشق زندگیم نمی شد. 

این احمق ، اگرچه . . .  

حالا دیگر نوبت او بود یک قدم به عقب برود. بدن ستبرش راه ورود به سالن را مسدود کرده بود. به همین دلیل نمی توانستم ببینم که چه کسی آنجا ایستاده است، شانه های مرد افتاده بود، دهانش باز مانده بود و صورتش بدون ماسک بود، و در مقابل منظره بیرون نوشیدنی اش را می نوشید.  

آنجلو نگاهی به لبهای متورم من انداخت، چرخید و همراه با امیلی که به دنبالش در حرکت بود، از آنجا رفت.  

ولف پشتش را به من کرد و آرام و مطیع از پله ها بالا رفت. وقتی به درب رسید، زن همراهش درست در همان لحظه به راحتی شروع به صحبت با او نمود.  

ولف دستش را گرفت و او را از پله ها پایین برد و نیم نگاهی هم به من که در آن پله های سیمانی وا رفته بودم نیانداخت.  

می توانستم صدای پچ پچ آنها وحرف زدن زن همراهش و صدای خنده ولف را که همچون نوایی در باد می پیچید را بشنوم. 

وقتی درب لیموزین بسته شد، لبهایم چنان به گز گز افتاده بودند که برای اطمینان از آتش نگرفتنشان با نک انگشتم لمسشان کردم. قطع برق اتفاقی پیش نیامده بود. او آنها را قطع کرده بود.  

او نیرو گرفته بود. توان من را.  

یادداشت را از داخل یقه ام بیرون آوردم و بر روی پله ها انداختم. و مثل بچه های لجباز لگدش کردم و پایم را بر رویش فشار دادم.  

ولف کیتون بوسه ام را دزدیده بود.

فصل دوم 

 

فرانچسکا: 

 

همانطور که در اتاقم نشسته بودم و پکهای عمیقی به سیگارم می زدم و به تک تک تارهای عنکبوت تنیده در گوشه سقف اتاقم نگاه می کردم خشم و عصبانیت شدیدی در وجودم زبانه می کشید.  

این یک رسم احمقانه و خنده دار بود. هیچ دلیل علمی نداشت. قطعاً تمام چیزهایی که بر روی آن یادداشت های کوچک نوشته شده اند، درست نیستند. احتمالاً من هرگز دوباره ولف کیتون را نمی بینم.  

با این حال برای دیدن آنجلو خیلی زود خیز برداشته ام. حتی اگر او قرار روز جمعه آیندمان را کنسل کند، باز هم کلی میهمانی و جشن عروسی و مراسم مختلفی که هر دو در آن شرکت کنیم، در این ماه در پیش رویمان است.  

می توانستم همه چیز را برای او توضیح دهم. رو در رو. یک بوسه احمقانه نمی توانست سالها لفاظی های عاشقانه ما را پاک کند. من حتی می توانستم احساس افسوس او را وقتی که توضیح می داهم من سناتور کیتون را به جای او اشتباهاً بوسیدم، مجسم کنم. 

سیگار تمام شده ام را کناری گذاشتم و یکی دیگر روشن کردم. دست به گوشی تلفنم نمی زدم، و در مقابل تمایل شدیدم به فرستادن پیامی در این شرایطی که بسیار هیستریک و عصبی بودم مقاومت می کردم. من باید با دختر خاله ام آندری در این مورد صحبت می نمودم. او در آن طرف شهر زندگی می کرد و از آنجایی که بیست و یکی دو سالش بود و کاملاً مخالف ارتباط با جنس مذکر بود، باز هم تنها مشاور من بود. 

پرده زرد و صورتی رنگم، مانع دیده شدن طلوع آفتاب می شد. پرندگان در خارج از عمارت سنگی بزرگ ما سرو صدا می کردند و لبه پنجره اتاقم نشسته بودند.  

بازویم را روی چشمهایم گذاشته بودم، کمی بدنم را کشیدم، دهانم طعم خاکستر و ناامیدی می داد.  

روز شنبه بود و قبل از آنکه مادرم متوجه چیزی بشود، باید از خانه خارج می شدم. باید به بهانه خریدن لباس گرانقیمتی برای قرارم با آنجلو و خوشگل تر به نظر رسیدنم بیرون می رفتم. به جای تمام آن لباسهای رنگ و رو رفته و کفشای داخل کمدم، من بر طبق استانداردهای سلطنتی، یک دختر ایتالیایی- آمریکایی کاملاً ساده بودم. من نقشم را به خوبی ایفا می کردم چون مجبور به انجامش بودم، اما  از اینکه شبیه به یک پرنسس احمق و پر افاده رفتار کنم متنفر بودم. من یا اصلاً آرایش نمی کردم یا بسیار کم می کردم و فکر می کردم وقتی که موهایم به همان صورت شلوغ و وحشی باشند، خیلی قشنگ تر هستند.  

ترجیح  می دادم اسب سواری کنم و باغبانی را به خرید و درست کردن ناخنهایم ترجیح می دادم. نواختن پیانو سرگرمی مورد علاقه ام بود و ساعتها ایستادن در اتاق پرو و سنجیده شدن توسط مادرم و دوستانش ، برای من به معنای واقعی جهنم بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *