صورتم را شستم و شلوار مشکی، پلوری پشمی و بوتهای سواریم را پوشیدم. بعد به طبقه پایین و به سمت آشپزخانه رفتم. کوله مارک وگزم  (Vogues) را برداشتم و برای خوردن دو قرص مسکن و یک فنجان کاپوچینو چراغ را روشن نمودم. همانطور که انگشتانم را که ناخنهایی جویده شده داشت را روی میز می کوباندم ،‌احساس می کردم از دهان مه آبی رنگ ناشی از سیگار کشیدنم خارج می شود. در ذهنم دوباره به سناتور کیتون فحش دادم.  

دیشب در پشت میز شام، او با رفتار خشنش تظاهر می کرد که نه تنها من می توانم مسیر زندگیم را مشخص کنم بلکه دوستش هم داشته باشم.  

او اصلاً فکر نمی کرد که من به سختی با چیزی کنار می آیم، توانم را جمع می کنم تا در جاییکه می دانم پیروزیم قطعیست، خواسته هایم را پس بگیرم.  

می دانستم که حق کار کردن ندارم. من باید با این واقعیت ناراحت کننده کنار می آمدم. خب چرا، چرا نمی توانستم تنها چیزی که الان می خواستم را داشته باشم؟ زندگی با آنجلو، تنها مردی که در این دارو دسته واقعاً از او خوشم می آمد. 

می توانستم صدای پاشنه های کفش مادرم را در طبقه بالا ، که مضطربانه راه می رفت  و جیر جیر درب دفتر پدرم را که باز می شد را بشنوم. 

توجه صدای فریادهای پدرم در پشت تلفن و به زبان ایتالیایی شدم و بعد صدای هق هق مادرم به گوشم رسید.  

مادرم کسی نبود که بی اختیار و خیلی زود شروع به گریه کند و پدرم هم اصلاً عادت نداشت که صدایش را بالا ببرد.  به همین دلیل این سرو صدا ها توجهم را جلب نمودند.  

نگاهی به طبقه پایین انداختم که آشپزخانه ای مدل اپن با سالن نشیمنی بزرگ که مشرف به یک تراس بسیار بزرگی بود انداختم و ماریو استفانو را دیدم که با تندی به زبان ایتالیایی با هم صحبت می کردند و وقتی متوجه من شدند ساکت گشتند.

نگاهی به ساعت بالای سرم انداختم. هنوز یازده نشده بود. مصیبت در شرف وقوع را احساس می کردم! 

اولین پیش لرزه های زمین زیر پایم را، اولین لرزش فنجان قهوه پیش از رسیدن آن طوفان وحشی را؟ این احساسی بود که در آن لحظه داشتم.  

مادرم فریاد زد « فرانکی!؟» 

تن صدایش بالا بود.  

« مهمون داریم، جایی نرو!» 

گویی می توانستم به محض اینکه از خواب بیدار می شوم از خانه خارج شوم. این یک هشدار بود. استرس داشتم.  

من هم بلند گفتم  « کی می یاد؟» 

پاسخ سوالم را بلافاصله بعد از اینکه پرسیدم نگرفتم، بلکه چند دقیقه بعد زمانیکه زنگ درب خانه مان به صدا درآمد متوجه شدم و من آن هنگام در حال بالا رفتن از پله ها بود تا از چند و چون ماجرا با خبر شوم.  

به سرعت درب خانه مان را باز کردم و با دشمن جدیدی که تازگی پیدا کرده بودم ولف کیتون روبه رو شدم. با پوزخند پر تمسخر کینه توزانه ای بر لب پشت درب ایستاده بود. او را بدون ماسک هم می شناختم حتی با وجودیکه دیشب لباسی کاملاً رسمی بر تن داشت . هر چقدرکه از این مرد متنفر بودم، اما باز هم چهره ای داشت که هرگز فراموش نمی شد.

چهره اش بسیار سرد و به طور دیوانه کننده ای زیبا بود. بلوز چهارخانه جذب اسپرتی و یک کت بلیزر بر تن داشت. به شکل خانه خراب کنی در پشت درب ایستاده بود و همانطور که بادیگاردش به دنبالش می دوید شبنم صبحگاهی را از روی کفشهای چرم کالجش تکان داد. 

به سرعت و با عصبانیت، گویی که من کسی بودم که کار اشتباهی نسبت به او انجام داده ام گفت « نمسیس، امروز حالت چطوره؟»  

افتضاحم به لطف تو. البته نیازی هم نبود که او بداند چه تاثیر مخربی بر ذهن من گذاشته است. همینکه او من را از اولین بوسه ام با آنجلو محروم کرد، دیگر کافی بود.  

بدون اینکه اصلاً نگاهش کنم، درب را پشت سرش بستم.  

همانقدری از او استقبال کردم که گویی خودم هم دروگر مرگ هستم. 

با لبخند مودبانه ای که در صورتم کاشتم ،گفتم «سناتور کیتون عالی هستم و می خواستم بابت دیشب از شما تشکر کنم» 

ابروهایش به صورت کمانی و ناباور بالا رفت و گفت «تشکر کنی؟»  

وچون پیشنهاد گرفتن کتش را به او ندادم ، کتش را به یک از بادیگاردهایش داد. 

«بله. شما به من نشون دادید که یک مرد واقعی چه کارهایی انجام نمی ده و به من ثابت کردید که آنجلو بندینی مرد آینده منه»

بادیگار ولف با نادیده گرفتن من کتش را بر روی یکی از رخت آویزها آویزان کرد.  

بادیگاردهای کیتون با محافان پدر من فرق داشتند، آنها لباسهای فرم پوشیده بودند و مشخص بود که سابقه نظامی دارند.  

«‌به عنوان یک جنتلمن شما من رو ناامید کردید. اما به عنوان یک آدم حقه باز، ‌باید بهتون یک نمره مثبت بدم. واقعاً تحت تاثیر قرار گرفتم» 

بعد هم هر دو تا انگشت شصت دستم را به او نشان دادم.   

لبهایش به صورت یک خط صاف درآمد و گفت «سرگرم کننده ای» 

«‌و شما . . . ؟» 

می خواستم جواب او را بدهم که با لحن تندی کلامم را قطع کرد.  

«وکلای قانونیم وقتی بحث به حرفای بی ربط ختم میشه، حوصلشون سر می ره، با وجودیکه خودم عاشق اینجا ایستادن و صحبت در مورد اولین برخوردمون در تاریکی هستم، اما چند تا کار دارم که باید به اونها رسیدگی کنم. فرانچسکا، بهت توصیه می کنم که تا موقعی که کارم تموم بشه، صبر کنی! چون هنوز پرده اول این طعنه و کنایه های امروزمونه» 

«پرده اول مزخرفیه و اگه این فیلمی که راه انداختی با شکست مواجه بشه، جای تعجب نداره»

کمی به جلو خم شد، یکم زیادی، وارد فضای شخصیم شده بود، با دستش چانه ام را گرفت  کمی با انگشت شصتش نوازشم کرد، چشمهای طوسیش مثل گوی های نقره ای کریسمس می درخشیدند.  

«‌دوشیزه روسی، نیش و کنایه ویژگی دخترهای بی تربیته» 

«دزدهای بوسه هم در فهرست آدمهای مورد احترام من جایی ندارند» 

«نمیسیس، تو خیلی مشتاقانه من رو بوسیدی» 

«البته، قبل از اینکه بدونم تو کی هستی، یک ادم عوضی» 

«‌بوسه های دیگه ای هم هست و همشون رو هم بدون اینکه من چیزی ازت بخوام می گیری .خب، پس بهتره من هم قولی که قراره شکسته بشه ندم.» 

خواستم دهانم را باز کنم و بگویم که واقعاً باید سرش را به یک دکتر نشان بدهد، که خودش قبل از اینکه من حرفی بزنم به بالای پله ها رفت و من را همان پایین باقی گذاشت. متعجب چشمهایم را باز و بسته کردم. 

او چطور می دانست که کجا باید برود؟ 

پاسخش مشخص بود. 

قبلاً به اینجا آمده بود.  

او پدرم را می شناخت.  

ولی پدرم یک ذره هم از او خوشش نمی آمد.  

دو ساعت بعد در حالی سپری شد که دایما در آشپزخانه سیگار می کشیدم، راه رفتم و خودم را با خوردن کاپوچینویی که تنها به یک جرعه از ان لب زده بودم سرگرم نموده بودم.  

سیگار کشیدن تنها عادت بدی بود که من داشتم و می توانستم به آن ادامه دهم. مادرم می گفت که آن کمک به کاهش اشتهایم می کند و پدرم هنوز متعلق به نسلی بود که به آن به چشم یک کار پیچیده و باکلاس نگاه می کرد. با آن احساس می کردم که بزرگ شده ام، در غیر اینصورت می دانستم که هنوز بچه هستم و زندانی. 

دو تا وکیل پدرم و دو نفر دیگر که شبیه وکالا بودند هم بیست دقیقه بعد از بالا رفتن ولف وارد خانه شدند و به اتاق کار پدرم رفتند.  

مادرم هم عجیب رفتار می کرد.  

برای اولین بار در تمام عمرم او هم در هنگام جلسه کاری پدرم وارد اتاق شده بود.  

دوبار از اتاق بیرون آمد. یکبار برای فراهم کردن لوازم پذیرایی از میهمانانش- که وظیفه میزبانی از میهمانان در شرایط معمولی به عهده کلارا  خدمتکارمان بود – و بار دوم هم که وارد راهرو طبقه بالا شد، با حالتی عصبی با خودش صحبت می کرد و تصادفاً با گلدانی برخورد نمود و آن را انداخت.

وقتی که بالاخره درب اتاق کار پدرم باز شد که برای من به اندازه یک روز طول کشیده بود، ولف تنها کسی بود که به طبقه پایین آمد. در جایم ایستادم. گویی منتظر اعلام نظر پزشک برای خطر تهدید کننده زندگیم بودم. آخرین حرفهایش استرس بدی را به جانم انداخته بود که ذره ذره وجودم را می خورد. او فکر می کرد که من دوباره او را خواهم بوسید. اگر او از پدرم می خواست که من را بیرون ببرد کاملاً ناامید میشد.  

او ایتالیایی نبود، از اعضای مافیا نبود و من هم یکذره از او خوشم نمی آمد. 

پدرم به این سه چیز بسیار اهمیت می داد. 

ولف در پیچ پله هایمان و بر روی آخرین پله ایستاده بود، در سکوت. 

قدش بلند بود و ظاهر امپراتور مانندش پریشانم می کرد.  

چقدر من کوچک و ناچیز بودم.  

«نم(Nem) برای رای نهایی آماده ای ؟»  

لبخند شریرانه ای بر لب داشت. 

تمام بدنم مور مور گشت و بند دلم پاره شد. نفس لرزانی کشیدم،‌ باید در مقابل احساس ترسی که به قفسه سینه ام فشار می آورد مقاومت می کردم.  

تابی به چشمهایم دادم و گفتم « بی صبرانه منتظرشم» 

دستور داد «باید بریم» 

« نه ، متشکرم» 

به میان حرفم پرید و گفت « ازت خواهش نکردم» 

«‌خوبه، چون من هم نمی پذیرفتم» 

واقعاً با لحن بسیار بدی جوابش را می دادم. من تا به حال نسبت به هیچکس اینقدر با خشونت رفتار نکرده بودم. اما ولف کیتون منصفانه و صادقانه تنها خشم و عصبانیت من را دریافت می کردم.  

« فرانچسکا ، چمدونت رو ببند.» 

« ببخشید؟»

2 پاسخ به “رمان دزد بوسه پارت پنج”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *