صورتم گر گرفته بود «نه، البته که نه!!»
«چون من خودم این کار رو هر روز با خودت کردم، الان چند هفته شده . نفشه هم کشیدم که تا پایان عمرم هم این کار رو انجام بدم. اینکه لذتی رو به شوهرت بچشونی اصلاً کار خجالت آوری نیست.»
با زبانم لبم را خیس کردم و کلماتی که در دوران نامزدیمان بر زبان آورده بود را برایش تکرار نمودم «اما تو گفتی که این نوع رابطه خوار کننده است.»
«به طور کلی زانو زدن خوار کننده است. اما نه زانو زدن برای کسی که با ارزش تر از غرورته»
میدانستم که ولف کسی نیست به راحتی از غرورش صحبت کند. بعلاوه او برای من نمسس، نارسیسس بود. هر چیزی مثل این که باعث می شد به خاطرش به غرورش چنگ بزند واقعاً برایش آزاردهنده بود.
قبل از اینکه چیزی بگوید زانو زدم و کاری را که می خواست انجام دادم. احساس می کردم دستانش من را در انجام آن کار هدایت می کنند.
انگشتانش به موهایم چنگ زده بودند و صدای ناله هایم بلند شده بود.
ناگهان سرم را با کشیدن موهایم، عقب کشید و با صدای گرفته ای گفت «می دونی که چقدر برام محترمی»
زیر لب گفتم «می دونم» لبهایم متورم و حساس شده بودند.
«خوبه، چون تا پنج ثانیه آینده اتفاقی می افته که فکر میکنی اصلاً برات احترامی قایل نیستم»
بعد اتفاقی که نباید میافتاد، افتاد.
تنها چیزی که احساس میکردم اشتیاق شدید خودم و نیازم به چیزی بیشتر بود. ملتمسانه چیزی که همسرم داشت را میخواستم.
لبخند زدم .
او هم در پاسخ لبخندی زد . گفت «همسر عزیزم، فکر می کنم با هم خوب کنار مییایم.»
فصل پانزدهم

فرانچسکا
با همان هوس وحشتناکم از خواب بیدار شدم. اشتیاق شدیدم به شیرینی جات که از بین نمی رفت.
فکر می کردم دلم میلک شیک توت فرنگی میخواهد.
نه ! من حتما یک لیوان از آن را میخواستم. به شدت.
در جایم چرخیدم و بدنم با یک جسم سفت و عضلانی برخورد نمود. همانطور که یک چشمم را باز میکردم صدای نالهام هم بلند شد.
پنج هفته پس از بازگشتمان از دریاچه میشیگان، متوجه چند حقیقت جالب در زندگی جدیدم با سناتور ولف کیتون شدم .
اولین چیزی که متوجه شدم لذت شدیدم از بیدار کردن همسرم با دهانم بود.
نکته بعدی که از آن لذت می بردم، نقش جدیدم به عنوان وسیله بیدار کننده اش بود.
شروع به بوسیدنش کردم و بوسه هایم را به سمت شکمش و پایین آن ادامه دادم و بعد با دنبال کردن موهای تیره بدنش شلوار ورزشی طوسی رنگش را که اسم کالجی که در ان درس خوانده در رویش نقش بسته شده بود را آرام آرام پایین کشیدم. و وقتی کارم را شروع کردم او هم از خواب بیدار شد و برخلاف همیشه که با این کارم پتو را بر رویمان می کشید و آرام اما محکم به موهای سرم چنگ میزد، من را بر روی
تشک عقب راند و گفت «فکر نکنم امروز بتونم خودم را کنترل کنم» و من همانطور چهار دست و پا کاندومی از داخل کشوی کنار تخت برداشتم.
هنوز از هیچ قرصی استفاده نمیکردم. قصد داشتم به محض بازگشتم از دریاچه ، از دکتر وقت بگیرم. اما خجالت میکشیدم، چون میدانستم که در انجا قطعاً معاینه خواهم شد.
دوست نداشتم همراه با خانم استرلینگ به آنجا بروم و میدانستم ماما و کلارا هم به طور کلی اعتقادی به پیشگیری از بارداری ندارند.
سه بار با آندریا تماس گرفته بودم و او گفته بود که واقعاً دوست دارد همراهم بیاید، اما اگر پدرم بفهمد که او با من در ملاء عام دیده شد، قطعاً می کشدش.
«فرانکی این یک موضوع شخصیه. متوجه نشدین
بله. میدانستم. لعنتی! حتی نمیتوانستم او را برای این موضوع سرزنش کنم. من خودم هم به دلایلی از پدرم وحشت داشتم. به همین دلیل تنها راهی که برایم باقی ماند، همراه کردن شوهرم با خودم بود. وقتی هفته پیش در سر میز شام به سختی از او خواستم همراهم بیاید ، او درخواستم
را رد کرد و گفت میتوانم خودم به تنهایی بروم. «اگه اذیت بشم و درد داشته باشه چی؟» ولف شانه ای بالا انداخته بود . «اونجا بودن من دردت رو از بین نمیبره.» مزخرف بود و او هم میدانست. روز بعد وقتی ولف از سر کار به خانه برگشت یک بسته بزرگ کاندوم با فیش خرید
آنها از فروشگاه زنجیرای کاستکو همراهش بود.
ولف قانون با هم نخوابیدنمان را از پنجره بیرون انداخته بود. اما هنوز لباسها و لوازممان در دو اتاق جداگانه در دو ضلع مختلف ساختمان قرار داشت و با این حال شبراباهمودرکنارهمبهصبحمیرساندیم.
اکثراً، ولف شبها به اتاقم میآمد و بعد از معاشقهای پر شور تنگ در آغوشم میگرفت. اما گاهی، بخصوص روزهایی که تا دیر وقت کار میکرد ، من وارد حریمش میشدم و در تخت خودش به خدمتش میرسیدم.
ما شروع به شرکت در جشن های نیکوکاری و برنامه های خیریه همراه با یکدیگر کرده بودیم . زوجی که همیشه در ذهنم تصور شده بود من و آنجلو بودیم.
وقتی در سر میز شام با یکدیگر خوش بش میکردیم و عشق میورزیدیم، مردم مجذوبمان میشدند و با حالتی افسون شده نگاهمان میکردند.
ولف همیشه دستم را در دستش میفشرد، بر لبم بوسه میزد و درست شبیه به یک جنتلمن واقعی که البته هم بود رفتار میکرد. – مردی بسیار متفاوت از آن حرامزاده پر نیش و کنایه ای که من را به جشن عروسی پسر بیشاپ برد.
حتی کم کم سعی کردم سپر دفاعیم را در مقابل زنانی که به او نزدیک می شدند پایین بیاورم.

در حقیقت سناتور ولف کیتون با وجود تلاش های خالصانه آنها هیچ علاقهای بهشان نشان نمیداد و این شامل تعداد زیاد شورت زنانه که در صندق پستیمان انداخته میشد هم بود. (خانم استرلینگ از انها بیزار بود و از کوره در می رفت و در حالیکه دو تا از آنها را با انگشتش گرفته و تاب میداد به سمت سطل زباله رفت)
من و ولف هر شب بعد از بازگشتش به خانه با هم یا او به تنهایی تعداد زیاد کارت ویزیتی که زنان دیگر به او داده بودند را از جیبش بیرون می آوردیم.
زندگی من و ولف خوب بود.
زندگیم در رفتن به کالج، سواری با آِرتمیس، باغچه ام و دروس پیانویی که آموزش می دیدم خلاصه شده بود و وقت زیادی برای نشستن و فکر کردن به حرکت بعدی پدرم نداشتم.
ماما هر هفته به دیدنم میآمد، ما با هم غیبت می کردیم، چای مینوشیدیم، مجله های مد را تماشا میکردیم و هر کاری که او دوست داشت انجام میدادیم، حتی اگر خودم علاقه ای به آن نداشتم، اما سعی می کردم خوشحالش کنم.
همسرم هیچوقت مخالفتی برای حضور کلارا و مامان در آنجا نشان نداده بود. در واقع اغلب مواقع هم از آنها دعوت میکرد تا بیشتر بمانند. خانم استرلینگ و کلارا هم از آن استقبال میکردند و از علاقه مشترکشان به سریال های روزانه تلویزیونی صحبت می نمودند و گه گاهی پنهانی رمان های عاشقانه را با همدیگر رد و بدل می کردند.
بعد از سفرمان به دریاچه چند باری در کالج با آنجلو برخورد کرده بودم. او هم در آنجا کلاس داشت ولی کلاس مشترکی با همدیگر نداشتیم.
کاملاً اطمینان داشتم که این اتفاق هرگز هم نمیافتاد. نه تا زمانی که همسرم به خوبی از حضور او در این دانشگاه خبر داشت.
احساس میکردم برای چیزی که کوچکترین تقضیری در انجامش نداشتم باید از او عذر خواهی کنم.
در همان زمان، می توانستم دلیل مخالفت ولف با ادامه دوستی من و آنجلو را درک کنم. چون وقتی من و ولف برای اولین بار با یکدیگر ملاقات کردیم من عاشق آنجلو بودم.
به هر حال آنجلو هم با نظر همسرم اصلاً موافق نبود و هر زمانی که در کافی شاپ یا در یک جای عمومی با هم روبه رو میشدیم ، او شروع به صحبتهای طولانی میکرد و تمام اطلاعات ریز و درشت در مورد اطرافیان قدیممان را به من میداد.
وقتی به من می گفت چه کسی ازدواج کرده، کی طلاق گرفته و امیلی -«امیلی ما » با یک گانگستر بوستونی از دارو دسته ایرلندی های نیویورک آشنا شده، با صدای بلند خندیدم.
«خدای من !» چهره متعجبی به خودم گرفتم و او هم خندید. «الهه، اینم جهت اطلاعت، که در مورد رابطه من و امیلی کنجکاو بودی» الهه! همسر من خونسرد، قدرتمند و بی رحم بود. آنجلو شیرین و مطمئن و بخشنده. مثل
شب و روز بودند.

تابستان و زمستان! و من حالا می دانستم به کجا تعلق دارم- جایی در کنار ولف و در طوفان .
در یک تصمیم آگاهانه برای حفظ زندگی سعادتمندانهام با همسرم میخواستم در صندوقچه چوبی را اصلا ً باز نکنم.
البته باید آن را مدتها قبل باز می کردم. درست بعد از ازدواجم با ولف. اما فقط یک یادداشت دیگر در آن باقی مانده بود و ولف با همان دو یادداشت قبلی مالک قلب من شده بود . نمی خواستم اثر آن یادداشتها را از بین ببرم.
نه الان که خوشبختی و سعادت را حتی تا نک ناخن هایم نزدیک به خودم حس میکردم
الان من احساس گیجی و خواب آلودگی داشتم و دلم میلک شیک میخواست اما در این لحظه دوست داشتم در آغوش شوهرم باقی بمانم و نیاز روحی خودم را بر طرف کنم.
بعد از کمی سکس و معاشقه، ولف پشت گردنم را بوسید و گفت «سم شیرین من، حریف باشکوه من.»
وازجایشبلندشدوبهحمامرفتومنهمدمررویتختمچالهشدم.دهدقیقه بعد که از حمام بیرون آمد صورتش را اصلاح کرده و دوش گرفته بود و لباس کاملاً رسمی بر تن داشت و وقتی من در جایم چرخیدم تا او را ببینم در حال بستن کراواتش بود.
در حالیکه لبهایم را جمع میکردم با ناز گفتم «من دلم میلک شیک می خواد»
اخمهای ولف در هم رفت و به سمتم چرخید و بدون نگاه کردن به آینه به بستن کراواتش ادامه داد و گفت «تو معمولاً خیلی چیزهای شیرین دوست نداشتی.»
«همین روزها پریود میشم.» در واقع تا الان دیر هم شده بود.
«اسمیتی رو میفرستم قبل از اینکه سر کار برم یکی برات بگیره. حالت خوبه؟ می تونی کالج بری؟ ماشین لازم نداری؟»
قرار بود هفته آینده در امتحان رانندگی شرکت کنم. «نمی خوام اسمیتی برام میلک شیک بگیره، دوست دارم خودت بری برام بخری» بر روی زانوهایم بلند شدم و در همن حال به سمت لبه های تخت و او جلو رفتم. «همیشه همه سفارشات من رو اون می خره» «چی سفارش میلک شیک توت فرنگی تو رو اینقدر پیچیده کرده؟» ولف دوباره به حمام برگشت و تا کمی از آن چیز معطر و خیلی خوش بود به موهایش
بزند. یک روز از شدت جذابیتش و بوی خوبش سکته می کردم. «یک روز شکه می شی!» دروغ گفتم . اسمیتی عالی بود. من فقط به طور آزار دهنده ای دوست داشتم همسرم
کار زیبایی برایم انجام دهد.
بعد از هدیه دادن ارتمیس دیگر هیچ کار رمانتیک و عاشقانه دیگری برایم انجام نداده بود.
بدون هیچ لحن خاصی گفت «خودم برات میلک شیک توت فرنگی می خرم.» و بعد از اتاق خارج شد. با صدای بلندی فریاد زدم «متشکرم» یک لحظه بعد خانم استرلینگ، بزرگترین قهرمان فال گوش ایستادن در کل آمریکای
شمالی،سرشراازلایدرتوآورد.

شما دو تا باهوش ترین آدم هایی هستین که تابه حال دیدم.» سرش را تکان داد.
من هنوز در جایم خوابیده بودم به سقف خیره شده بودم و از احساس آرامش بعد از هم آغوشی با همسرم لذت می بردم. ملافه ها به دور بدنم پیچیده شده بود و اصلاً نگران چیزی که میدید نبودم.
او تا الان صدها بار صدای ما را در حال آنجام آن کارهایی که همه زوج ها انجام می دهند شنیده بود.
«منظورت چیه؟» با تنبلی کش و قوسی به بدنم دادم و خمیازهای کشیدم . «دخترک شیرین و احمق من، تو حامله ای !!»
نه! این اتفاق نیوفتاده.
این نمی تونه اتفاق بیوفته. فقط همینه. باید همین باشه . حتماً اشتباه شده.
وقتی قبل از رفتن به کالج در والگرینز تست بارداری خریدم، این کلمات در سرم می چرخیدند.
با چنان ولعی میلک شیک توت فرنگیام را نوشیدم که گویی زندگیم به آن وابسته بود و درست بعد از آن احساس تهوع واحشتناکی بهم دست داد. حتی پیش از آنکه در دستشویی کالج دولا شوم و دستشویی کنم و تست را امتحان نمایم، باز هم حس خوبی نداشتم .
خانم استرلینگ درست می گفت. زیر لب فحشی بر زبان آوردم. باید همین الان آندریا را با خودم همراه می کردم.
باید وقتی جواب تست را می دیدم، یک نفر ذمن را نگه می داشت. اما آندریا از پدرم می ترسید و ظاهراً دیگر وقتش بود که در خارج از دارو دسته مافیا دوستانی برای خودم پیدا کنم.
تست را درون کلاهکش گذاشتم و تلفنم را تنطیم نمودم تا بعد از یک دقیقه زنگ بزند. پیشانیم را به در فشار دادم.
از دو چیز اطمینان کامل داشتم. من نمیخواستم باردار باشم.
من نمیخواستم باردار نباشم.من نمیخاستم باردار نباشم

۳۶۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *