اگر باردار بودم با مشکلات بسیاری مواجه میشدم. همسرم بچه نمیخواست. این موضوع را خودش به من گفت

. آنهم نه یکبار، بارها. و حتی به من گفته بود که اگر دلم خیلی بچه بخواهد میتوانم در جای دیگری به تنهایی زندگی کنم و از بانک اسپرم استفاده نمایم.
بدنیا آوردن بچه ای ناخواسته کار بسیار غیراخلاقی بود و با توجه به شرایط ما، کاملاً دیوانه وار.
اما گذشته از همه اینها، زندگی بدون بچه واقعاً من را ناامید میکرد. فکر باردار شدن از ولف و مادر بچه او بودن بسیار هیجان انگیز و پر از شوق و انتظار بود.
افکار احمقانه ای به ذهنم خطور می کرد.
چیزهایی که اصلاً حق نداشتم بهشان فکر کنم.
بچه هایمان چه رنگ چشمی داشتند؟ مثل هر دوی ما موهایشان تیره بود و اندام باریکی داشتند.

اما – چشمانشان طوسی بود یا آبی؟ قدشان بلند بود یا کوتاه؟ آیا هوش ولف و استعداد من در نواختن پیانو را داشتند؟ آیا پوستشان مثل پوست رنگ پریده من سفید برفی بود؟ یا بیشتر شبیه به پدرشان برنزه بودند؟
دوست داشتم همه چی را بدانم.
در مقابل حلقه کردن دستم بر روی شکمم مقاومت کردم، شکمم را گرد و پر و سفت مجسم نمودم که ثمره عشقمان رو در خود داشت.
ثمره عشقم را در دل داشتم.
هیچکس هرگز به من نگفته بود او عاشق من است. هیچ کس این حرف را به من نزده بود. ونه حتی خانم استرلینگ.
صدای زنگ تلفنم بلند شد و قلبم در قفسه سینه ام از جا کنده شد. نتیجه اش مهم نبود، می خواستم زودتر راحت شوم.
تست بارداری را برداشتم و چند باری پلک زدم. دوخط آبی. پررنگ و برجسته. حامله بودم.
بغضم شکست.
اصلاً فکر نمی کردم که این اتفاق برایم بیوفتد. ولف گفته بود –نه! او با عزمی راسخ اعلام کرده بود – اصلاً بچه نمی خواست و حالا، نه حتی شش ماه پس از عروسیمان، حالا که تازه با هم کنار آمده بودیم باید می رفتم و به او میگفتم که من بچه دار شدهام.
قسمت کاملاً منطقی وجودم یادآوری کرد تمامش تقصیر تو نیست. اوهم مقصر است.
در واقع او کسی بود که برای رابطه جنسی مراقبت نشده کلی چرب زبانی کرد و با آن مزخرفاتش راجب به خود کنترلی (که این یکی رو واقعاً خوب انجام داده بود!!) و محاسبه تاریخ ها و اینکه از تاریخ تخمک گذاریم گذشته است، این مشکل را بوجود آورده بود.
فقط هر دوی ما به این نکته توجه نکرده بودیم که همان باری که قرص پیشگیری از بارداری را در شب نامزدیم خوردم، تاریخ پریودم بهم ریخته بود.
بعد دوباره، خب من آن کسی بودم که وقتی ولف به اوجش رسید او را نزدیک به خودم نگه داشتم – ولو تصادفی – اجازه ندادم دور شود.
می دانستم که در هیچ موقعیت دیگری این اتفاق نیوفتاده است. در تمام آن آخر هفته در کلبه ما از کاندوم استفاده کرده بودیم.
شانههایم از شدت گریه تکان میخوردند. از دستشویی بیرون آمدم و در کریدور دانشگاه شروع به حرکت کردم و از کالج خارج شدم و به سمت یک روز بی نظیر پاییزی گام برداشتم.
باید به خانم استرلینگ اعتماد میکردم. او میدانست چه کار باید بکند.
به سمت ماشین اسمیتی می رفتم که آنجلو من را به سمت چمن های گوشه ای کشید و بر روی زمین انداخت.
جیغ کشیدم. اولین چیزی که به فکرم رسید بچم بود.
سعی کردم او را از روی خودم کنار بزنم. او را دیدم که همانجور که می خندید سعی می کرد من را هم غلغلک بدهد.
«آنجلو . . . »
داشتم بالا می آوردم. سه ماه اول سخت ترین دوران نبود؟ نمی توانستم به سمت زمین بچرخم .
«برو اونور!»
تلو تلو خوران بر روی پاهایش ایستاد، موهای سیاهش را کنار زد و از آن بالا به پایین و به من نگاه کرد. این دیگر چه کاری بود؟ آنجلو همیشه کم حرف و محترم بود و نسبت به من مهربان. اما هرگز در هفته های اول ازدواجم اینگونه مرا لمس نکرده بود.
«مسیح! الهه ، متاسفم» دستشرابهسمتمدرازکردومنراازرویزمینبلندکرد.
از اینکه هنوز به من الهه می گفت متنفر بودم، اما فکر می کردم هیچ قانونی در مورد لاس زدن های بی فایده وجود ندارد.
شاید هم باید وجود داشته باشد. تا هر وقت که شوهرم پا از خانه بیرون می گذارد آن زنها هم نتوانند مزاحمش شوند . .

. این طوری در یک کشور خشن و سختگیر زندگی می کردیم. . .
در جایم بلند شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. واقعاً نمی دانستم دنبال چه چیزی میگشتم.
لباس و ژاکتم را از علف های روی زمین پاک کردم. آنجلو توضیح داد «به نظر میرسید روز بدی داشتی، فقط میخواستم یکم بخندی.» چطوری باید به این دوست خوبم میگفتم که کاملاً درست می گوید؟ من هم بدترین روز زندگیم را گذرانده بودم و هم بهترین روزم را . علفهای چسبیده به سرشانه اش را از روی کتش پاک کردم و لبخند زدم.
«تقصیر تونبود، من خیلی حواسم پرت بود. یکم شکه شدم.»
«رانندت اونطرف پارکینگ منتظرته. محافظانتم هستند که متاسفانه کارشون رو خوب انجام نمی دن. ببین الان اصلاً کنارت نبودن.»
با این حرف آنجلو تابی به ابروهایش داد و با انگشتش ماهیچه های سرشانه ام را با حالتی تسکین دهنده محکم ماساژ داد.
بعد از جریان تعقیب ماشینم ولف اصرار داشت که حتماً بادیگارد داشته باشم. و من هم تنها در همین هفته توانستم او را متقاعد کنم که این قانونش را زیر پا بگذارد و محافظان در ماشین بمانند.
مدتی بود که هیچ خبری از پدرم یا مارک بندینی نشده بود. ظاهراً آنها به شدت سرگرم دور نگه داشتم مافیا از مشت آهنین ولف بودند.
اگر میخواستم در محیط دانشگاه دوستی پیدا کنم با دو تا مرد در سایز فیل که قدم به قدم در کنارم حرکت می کردند نمی توانستم در این کار موفق باشم.
در مورد کاری که پدرش انجام داده بود چیز به آنجلو نگفتم. برعکس ولف، من در تفکیک کارهای پدر از پسر بسیار خوب عمل میکردم.
«متشکرم» کیفم را بر روی شانه ام انداختم و در مقابلش ایستادم. معذب و پر از حس گناه. او تلاش میکرد پلی که بینمان بود را از نو بسازد و من ایستاده در طرف دیگر همراه با
رقیبش،آماده یکبار دیگر خراب کردن آن بودم.
اما وفاداری به همسرم و سر و کله زدن با پسری که برایم بسیار مهم بود ،لذت زیادی داشت.
بند بازی بودم که خیلی در راه رفتن روی طناب مهارت نداشتم.
«من باید یک اعترافی بکنم» موهای زیبایش بهم ریخته بود و ظاهرش را نامرتب نشان می داد. از درک چیزی که در ابتدای نامزدیمان نخواسته بودم ببینم قلبم به درد امد. آن روز، آنجلو میتوانست همسر فوق العادهای برای یک نفر باشد، اما ان یک نفر من
نبودم. چشمانم را مالیدم و گفتم «بگو»
هرگز در زندگیم تا این حد احساس خستگی نمیکردم و اصلاً طوری نبود که آن را به یک ساعت زودتر بیدار شده بودنم نسبت دهم.
نگاهشرابهپاییندوختواینپاوآنپاکرد. دیگر جسور و با اعتماد به نفس به نظر نمیرسید. «شب نامزدیت یک اتفاقی افتاد. . .

چیزی که نباید پیش میاومد.» نفس عمیقی کشید، آب دهانش را قورت داد. نگاهش را میدزدید. «دختر بلونده شب بالماسکه هم اونجا بود. »
«بعد از اینکه تو من رو رد کردی و من در ذهنم سعی می کردم ببینم چطور باید تا پایان جشن دووم بیارم. اشتباه کرده بودم و نمیتونستم ذهنم رو متمرکز کنم ، تو هم به دنبال نامزدت بودی. احساس میکردم دنیام در حال فرو پاشیه و هر لحظه یک دیواری جلوم فرو می ریخت.»
دستی به گونه اش کشید، گویی حقیقت سیلی به صورتش زده بود.
«من اشتباه کردم، یک اشتباه بزرگ. من با اون خبرنگاره خوابیدم. در واقع این فقط یک اشتباه کوچولو بود. نه یک اشتباه وحشتناک. اشتباه بزرگتر و وحشتناک تر بعد از اون اتفاق افتاد وقتی نامزدت رو در پله ها دیدم.»
به بالا نگاه کردم و صورتش را بررسی نمودم. در کمال تعجبم، دیدم که آنجلو با پلک زدن پشت سر هم سعی میکرد اشکهایش را عقب براند.
اشکهایی واقعی.
با وجودیکه میدانستم حرفهای بسیار بدی که به من میزند به شدت وحشتناکند اما باز هم واقعاً از دیدنشان نفرت داشتم.
حرفهایی که من را به طرق مختلف داغان کرده بودند.
هر چقدر هم که ارتباط من و ولف الان با هم خوب بود باز هم نمیتوانست شبی را که معصومیتم را به زور ازم گرفت پاک کند.
با صدای لرزانی گفتم «تو به ولف گفتی ما با هم خوابیدیم؟»
سرش را تکان داد .
«نه،نه. این حرف رو نزدم. من فقط . . .

فقط بهش هم نگفتم که این اتفاق نیوفتاده. من به جای تلاش برای از بین بردن چیزی که فقط یک سوءتفاهم بود، بیشتر سعی کردم به آن دامن بزنم. فرانکی من دیوونه شده بودم. قسمتی از وجودم هنوز هم دوست داره که شماها با هم بهم بزنین. دوست داشتم به این سرنوشت فشار بیارم. اصلاً نمیخواستم اون شب رو برای هر دوی شما خراب کنم. منظورم اینه، می خواستم اونهم فقط چون فکر میکردم که تو هم موافق این ازدواج نیستی. فکر میکردم که تو فقط به خاطر فشارهای پدر و مادرت سعی میکنی که یک فرصتی به اون بدی. نه چون،خب. . . »
«دوسش دارم؟» با صدای دو رگهای به جملهاش پایان دادم. بازویش را فشردم و او نگاهی به دستم انداخت و نفس عمیقی کشید. «آره»
«من دوسش دارم.»آهی کشیدم «خدایا، آنجلو، من خیلی متاسفم اما من دوسش دارم. با وجودیکه هیچوقت نمیخواستم عاشق اون بشم ولی باز هم دوسش دارم. این اتفاق افتاد، خب این مسئله به عشق مربوط میشه ،نمیشه؟شبیه مرگه. خودت میدونی که یک روزی برات پیش مییاد ولی نمیدونی کی ؟ کجا ؟ و چطور پیش مییاد!»
لبخند خشکی زد و گفت «دورنمای تاریکی از زندگی نشون میدی.»
از انجلو عصبانی نبودم. واقعاً نبودم. بخصوص که حالا من و ولف توانسته بودیم از دامی که برایمان پهن کرده بودند به سلام رها شویم. شاید میشد آن را یک لحظه مهم در روابط فعلی مان نامید .
«با این وجود. . . » لبخندی زد و چال گونههای بچه گانهاش به خوبی به نمایش درآمد. همان لبخندی که هر وقت بر لب میآورد دلم را میلرزاند.
از گوشه چشمش و از زیر مژگان بلندش نگاهی به من انداخت. «هر وقت نظرت رو عوض کردی، من اینجام»
با ابروهایی بالا رفته و خجول گفتم «با هم کنار اومدیم» آهی نمایشی کشید و گفت «الهه، چه باور کنی، چه نکنی من هستم.» ضربه ای به سینهاش زدم و گفتم «برو بابا»

احساس میکردم تا بن استخوانم عصبی و پر تنشم. «اولین بارت با کی بود؟ کی این کار و کردی؟»
این سوالی بود که مدتها در سرم میچرخید و تا به حال فرصت پرسیدنش را پیدا نکرده بودم.
حالا، به نوعی، سعی میکردیم با هم دوستانه رفتار کنیم. آنجلو نفس عمیقی کشید. «سال آخر دبیرستان بودم. شرلی ایوانز، بعد از کلاس حسابان.» لب خند دنداننمایی بر لبم نقش بست «دختر محبوبی بود؟» صورتش بی روح بود.«شاید بشه گفت. معلم بود.» لبخندم محوش شد «چی؟ تو اولین بار با معلمت بودی؟»
«بیست و سه سالش بود. هیچ دختر دیگهای در اون سن و سال بدون هیچ رابطه جدی کنار نمیره و من روبه دردسر می انداخت. من همه احساسات واقعیم رو برای تو کنار گذاشته بودم.»
این موضوع هم من را ناراحت میکرد و هم خوشحال.
زندگی ما رو به دو مسیر متفاوت کشانده بود اما آنجلویی که من در زمانی نه چندان دور میشناختم او هم همان احساسات مشابه من را داشت.
«خب. . . » انگشت شصتش را به سمت پایین
نشانه رفت «شاید در زندگی پس از مرگمون»
بار قبل هم این حرف را زده بود.
لبخندی زدم «قطعاً»
همدیگر را در آغوش گرفتیم و من به سرعت به آن طرف چمنها و جایی که دو تا ماشین پر از دانشجو های کالج در حال سبقت گرفتن از همدیگر بودند رفتم.
نگاهی به ماشین کادیلاک جدید و جای دنجی که اسمیتی در ان پارک کرده بود انداختم.
اینبار ولف یک قدم فراتر برداشته بود و اطمینان پیدا کرده بود که ماشین ضد گلوله باشد.
اسمیتی را در ماشین دیدم که با گوشیش سرگرم بود و لبخندی بر لبهایم نقش بست.
همه چیز درست میشد.
ممکن بود ولف از شنیدن این اخبار خیلی خوشحال و هیجان زده نشود ولی امیدوارم بودم که خیلی هم ناراحت نگردد و عکس العمل تندی نشان ندهد.
تقریباً به ماشین رسیده بودم که کریستن، همان دخترک خبرنگار جلویم پرید. چشمانش گود افتاده بود و ظاهرش نامرتب بود و پف زیر چشمانش نشان از بیخوابیهایش داشت.

۳۷۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *