اگر باردار بودم با مشکلات بسیاری مواجه میشدم. همسرم بچه نمیخواست. این موضوع را خودش به من گفت. آنهم نه یکبار، بارها. و حتی به من گفته بود که اگر دلم خیلی بچه بخواهد میتوانم در جای دیگری به تنهایی زندگی کنم و از بانک اسپرم استفاده نمایم.
بدنیا آوردن بچه ای ناخواسته کار بسیار غیراخلاقی بود و با توجه به شرایط ما، کاملاً دیوانه وار.
اما گذشته از همه اینها، زندگی بدون بچه واقعاً من را ناامید میکرد. فکر باردار شدن از ولف و مادر بچه او بودن بسیار هیجان انگیز و پر از شوق و انتظار بود.
افکار احمقانه ای به ذهنم خطور می کرد.
چیزهایی که اصلاً حق نداشتم بهشان فکر کنم.
بچه هایمان چه رنگ چشمی داشتند؟ مثل هر دوی ما موهایشان تیره بود و اندام باریکی داشتند. اما – چشمانشان طوسی بود یا آبی؟ قدشان بلند بود یا کوتاه؟ آیا هوش ولف و استعداد من در نواختن پیانو را داشتند؟ آیا پوستشان مثل پوست رنگ پریده من سفید برفی بود؟ یا بیشتر شبیه به پدرشان برنزه بودند؟
دوست داشتم همه چی را بدانم.
در مقابل حلقه کردن دستم بر روی شکمم مقاومت کردم، شکمم را گرد و پر و سفت مجسم نمودم که ثمره عشقمان رو در خود داشت.
ثمره عشقم را در دل داشتم.
هیچکس هرگز به من نگفته بود او عاشق من است. هیچ کس این حرف را به من نزده بود. ونه حتی خانم استرلینگ.
صدای زنگ تلفنم بلند شد و قلبم در قفسه سینه ام از جا کنده شد. نتیجه اش مهم نبود، می خواستم زودتر راحت شوم.
تست بارداری را برداشتم و چند باری پلک زدم. دوخط آبی. پررنگ و برجسته. حامله بودم.
بغضم شکست.
اصلاً فکر نمی کردم که این اتفاق برایم بیوفتد. ولف گفته بود –نه! او با عزمی راسخ اعلام کرده بود – اصلاً بچه نمی خواست و حالا، نه حتی شش ماه پس از عروسیمان، حالا که تازه با هم کنار آمده بودیم باید می رفتم و به او میگفتم که من بچه دار شدهام.
قسمت کاملاً منطقی وجودم یادآوری کرد تمامش تقصیر تو نیست. اوهم مقصر است.
در واقع او کسی بود که برای رابطه جنسی مراقبت نشده کلی چرب زبانی کرد و با آن مزخرفاتش راجب به خود کنترلی (که این یکی رو واقعاً خوب انجام داده بود!!) و محاسبه تاریخ ها و اینکه از تاریخ تخمک گذاریم گذشته است، این مشکل را بوجود آورده بود.
فقط هر دوی ما به این نکته توجه نکرده بودیم که همان باری که قرص پیشگیری از بارداری را در شب نامزدیم خوردم، تاریخ پریودم بهم ریخته بود.
بعد دوباره، خب من آن کسی بودم که وقتی ولف به اوجش رسید او را نزدیک به خودم نگه داشتم – ولو تصادفی – اجازه ندادم دور شود.
می دانستم که در هیچ موقعیت دیگری این اتفاق نیوفتاده است. در تمام آن آخر هفته در کلبه ما از کاندوم استفاده کرده بودیم.
شانههایم از شدت گریه تکان میخوردند. از دستشویی بیرون آمدم و در کریدور دانشگاه شروع به حرکت کردم و از کالج خارج شدم و به سمت یک روز بی نظیر پاییزی گام برداشتم.
باید به خانم استرلینگ اعتماد میکردم. او میدانست چه کار باید بکند.
به سمت ماشین اسمیتی می رفتم که آنجلو من را به سمت چمن های گوشه ای کشید و بر روی زمین انداخت.
جیغ کشیدم. اولین چیزی که به فکرم رسید بچم بود.
سعی کردم او را از روی خودم کنار بزنم. او را دیدم که همانجور که می خندید سعی می کرد من را هم غلغلک بدهد.
«آنجلو . . . »
داشتم بالا می آوردم. سه ماه اول سخت ترین دوران نبود؟ نمی توانستم به سمت زمین بچرخم .
«برو اونور!»
تلو تلو خوران بر روی پاهایش ایستاد، موهای سیاهش را کنار زد و از آن بالا به پایین و به من نگاه کرد. این دیگر چه کاری بود؟ آنجلو همیشه کم حرف و محترم بود و نسبت به من مهربان. اما هرگز در هفته های اول ازدواجم اینگونه مرا لمس نکرده بود.
«مسیح! الهه ، متاسفم» دستش را به سمتم دراز مرد و مرا از میز بلند کرد.
از اینکه هنوز به من الهه می گفت متنفر بودم، اما فکر می کردم هیچ قانونی در مورد لاس زدن های بی فایده وجود ندارد.
شاید هم باید وجود داشته باشد. تا هر وقت که شوهرم پا از خانه بیرون می گذارد آن زنها هم نتوانند مزاحمش شوند . .

. این طوری در یک کشور خشن و سختگیر زندگی می کردیم. . .
در جایم بلند شدم و نگاهی به اطرافم انداختم. واقعاً نمی دانستم دنبال چه چیزی میگشتم.
لباس و ژاکتم را از علف های روی زمین پاک کردم. آنجلو توضیح داد «به نظر میرسید روز بدی داشتی، فقط میخواستم یکم بخندی.» چطوری باید به این دوست خوبم میگفتم که کاملاً درست می گوید؟ من هم بدترین روز زندگیم را گذرانده بودم و هم بهترین روزم را . علفهای چسبیده به سرشانه اش را از روی کتش پاک کردم و لبخند زدم.
«تقصیر تونبود، من خیلی حواسم پرت بود. یکم شکه شدم.»
«رانندت اونطرف پارکینگ منتظرته. محافظانتم هستند که متاسفانه کارشون رو خوب انجام نمی دن. ببین الان اصلاً کنارت نبودن.»
با این حرف آنجلو تابی به ابروهایش داد و با انگشتش ماهیچه های سرشانه ام را با حالتی تسکین دهنده محکم ماساژ داد.
بعد از جریان تعقیب ماشینم ولف اصرار داشت که حتماً بادیگارد داشته باشم. و من هم تنها در همین هفته توانستم او را متقاعد کنم که این قانونش را زیر پا بگذارد و محافظان در ماشین بمانند.
مدتی بود که هیچ خبری از پدرم یا مارک بندینی نشده بود. ظاهراً آنها به شدت سرگرم دور نگه داشتم مافیا از مشت آهنین ولف بودند.
اگر میخواستم در محیط دانشگاه دوستی پیدا کنم با دو تا مرد در سایز فیل که قدم به قدم در کنارم حرکت می کردند نمی توانستم در این کار موفق باشم.
در مورد کاری که پدرش انجام داده بود چیز به آنجلو نگفتم. برعکس ولف، من در تفکیک کارهای پدر از پسر بسیار خوب عمل میکردم.
«متشکرم» کیفم را بر روی شانه ام انداختم و در مقابلش ایستادم. معذب و پر از حس گناه. او تلاش میکرد پلی که بینمان بود را از نو بسازد و من ایستاده در طرف دیگر همراه با
رقیبش،آماده یکبار دیگر خراب کردن آن بودم.
اما وفاداری به همسرم و سر و کله زدن با پسری که برایم بسیار مهم بود ،لذت زیادی داشت.
بند بازی بودم که خیلی در راه رفتن روی طناب مهارت نداشتم.
«من باید یک اعترافی بکنم» موهای زیبایش بهم ریخته بود و ظاهرش را نامرتب نشان می داد. از درک چیزی که در ابتدای نامزدیمان نخواسته بودم ببینم قلبم به درد امد. آن روز، آنجلو میتوانست همسر فوق العادهای برای یک نفر باشد، اما ان یک نفر من
نبودم. چشمانم را مالیدم و گفتم «بگو»
هرگز در زندگیم تا این حد احساس خستگی نمیکردم و اصلاً طوری نبود که آن را به یک ساعت زودتر بیدار شده بودنم نسبت دهم.
نگاهشرابهپاییندوختواینپاوآنپاکرد. دیگر جسور و با اعتماد به نفس به نظر نمیرسید. «شب نامزدیت یک اتفاقی افتاد. . .

چیزی که نباید پیش میاومد.» نفس عمیقی کشید، آب دهانش را قورت داد. نگاهش را میدزدید. «دختر بلونده شب بالماسکه هم اونجا بود. »
«بعد از اینکه تو من رو رد کردی و من در ذهنم سعی می کردم ببینم چطور باید تا پایان جشن دووم بیارم. اشتباه کرده بودم و نمیتونستم ذهنم رو متمرکز کنم ، تو هم به دنبال نامزدت بودی. احساس میکردم دنیام در حال فرو پاشیه و هر لحظه یک دیواری جلوم فرو می ریخت.»
دستی به گونه اش کشید، گویی حقیقت سیلی به صورتش زده بود.
«من اشتباه کردم، یک اشتباه بزرگ. من با اون خبرنگاره خوابیدم. در واقع این فقط یک اشتباه کوچولو بود. نه یک اشتباه وحشتناک. اشتباه بزرگتر و وحشتناک تر بعد از اون اتفاق افتاد وقتی نامزدت رو در پله ها دیدم.»
به بالا نگاه کردم و صورتش را بررسی نمودم. در کمال تعجبم، دیدم که آنجلو با پلک زدن پشت سر هم سعی میکرد اشکهایش را عقب براند
اشکهایی واقعی.
با وجودیکه میدانستم حرفهای بسیار بدی که به من میزند به شدت وحشتناکند اما باز هم واقعاً از دیدنشان نفرت داشتم.
حرفهایی که من را به طرق مختلف داغان کرده بودند.
هر چقدر هم که ارتباط من و ولف الان با هم خوب بود باز هم نمیتوانست شبی را که معصومیتم را به زور ازم گرفت پاک کند.
با صدای لرزانی گفتم «تو به ولف گفتی ما با هم خوابیدیم؟»
سرش را تکان داد .
«نه،نه. این حرف رو نزدم. من فقط . . .

فقط بهش هم نگفتم که این اتفاق نیوفتاده. من به جای تلاش برای از بین بردن چیزی که فقط یک سوءتفاهم بود، بیشتر سعی کردم به آن دامن بزنم. فرانکی من دیوونه شده بودم. قسمتی از وجودم هنوز هم دوست داره که شماها با هم بهم بزنین. دوست داشتم به این سرنوشت فشار بیارم. اصلاً نمیخواستم اون شب رو برای هر دوی شما خراب کنم. منظورم اینه، می خواستم اونهم فقط چون فکر میکردم که تو هم موافق این ازدواج نیستی. فکر میکردم که تو فقط به خاطر فشارهای پدر و مادرت سعی میکنی که یک فرصتی به اون بدی. نه چون،خب. . . »
«دوسش دارم؟» با صدای دو رگهای به جملهاش پایان دادم. بازویش را فشردم و او نگاهی به دستم انداخت و نفس عمیقی کشید. «آره»
«من دوسش دارم.»آهی کشیدم «خدایا، آنجلو، من خیلی متاسفم اما من دوسش دارم. با وجودیکه هیچوقت نمیخواستم عاشق اون بشم ولی باز هم دوسش دارم. این اتفاق افتاد، خب این مسئله به عشق مربوط میشه ،نمیشه؟شبیه مرگه. خودت میدونی که یک روزی برات پیش مییاد ولی نمیدونی کی ؟ کجا ؟ و چطور پیش مییاد!»
لبخند خشکی زد و گفت «دورنمای تاریکی از زندگی نشون میدی.»
از انجلو عصبانی نبودم. واقعاً نبودم. بخصوص که حالا من و ولف توانسته بودیم از دامی که برایمان پهن کرده بودند به سلام رها شویم. شاید میشد آن را یک لحظه مهم در روابط فعلی مان نامید .
«با این وجود. . . » لبخندی زد و چال گونههای بچه گانهاش به خوبی به نمایش درآمد. همان لبخندی که هر وقت بر لب میآورد دلم را میلرزاند.
از گوشه چشمش و از زیر مژگان بلندش نگاهی به من انداخت. «هر وقت نظرت رو عوض کردی، من اینجام»
با ابروهایی بالا رفته و خجول گفتم «با هم کنار اومدیم» آهی نمایشی کشید و گفت «الهه، چه باور کنی، چه نکنی من هستم.» ضربه ای به سینهاش زدم و گفتم «برو بابا»
احساس میکردم تا بن استخوانم عصبی و پر تنشم. «اولین بارت با کی بود؟ کی این کار و کردی؟»
این سوالی بود که مدتها در سرم میچرخید و تا به حال فرصت پرسیدنش را پیدا نکرده بودم.
حالا، به نوعی، سعی میکردیم با هم دوستانه رفتار کنیم. آنجلو نفس عمیقی کشید. «سال آخر دبیرستان بودم. شرلی ایوانز، بعد از کلاس حسابان.» لب خند دنداننمایی بر لبم نقش بست «دختر محبوبی بود؟» صورتش بی روح بود.«شاید بشه گفت. معلم بود.» لبخندم محوش شد «چی؟ تو اولین بار با معلمت بودی؟»
«بیست و سه سالش بود. هیچ دختر دیگهای در اون سن و سال بدون هیچ رابطه جدی کنار نمیره و من روبه دردسر می انداخت. من همه احساسات واقعیم رو برای تو کنار گذاشته بودم.»
این موضوع هم من را ناراحت میکرد و هم خوشحال.
زندگی ما رو به دو مسیر متفاوت کشانده بود اما آنجلویی که من در زمانی نه چندان دور میشناختم او هم همان احساسات مشابه من را داشت.
«خب. . . » انگشت شصتش را به سمت پایین
نشانه رفت «شاید در زندگی پس از مرگمون»
بار قبل هم این حرف را زده بود.
لبخندی زدم «قطعاً»
همدیگر را در آغوش گرفتیم و من به سرعت به آن طرف چمنها و جایی که دو تا ماشین پر از دانشجو های کالج در حال سبقت گرفتن از همدیگر بودند رفتم.
نگاهی به ماشین کادیلاک جدید و جای دنجی که اسمیتی در ان پارک کرده بود انداختم.
اینبار ولف یک قدم فراتر برداشته بود و اطمینان پیدا کرده بود که ماشین ضد گلوله باشد.
اسمیتی را در ماشین دیدم که با گوشیش سرگرم بود و لبخندی بر لبهایم نقش بست.
همه چیز درست میشد.
ممکن بود ولف از شنیدن این اخبار خیلی خوشحال و هیجان زده نشود ولی امیدوارم بودم که خیلی هم ناراحت نگردد و عکس العمل تندی نشان ندهد.
تقریباً به ماشین رسیده بودم که کریستن، همان دخترک خبرنگار جلویم پرید. چشمانش گود افتاده بود و ظاهرش نامرتب بود و پف زیر چشمانش نشان از بیخوابیهایش داشت.
دو تا محافظانم همزمان و به سرعت از ماشین بیرون آمدند و به سمت من دویدند. دستم را بلند کردم و برایشان تکان دادم.
«مشکلی نیست.» «خانم کیتون» مصرانه گفتم «مشکلی نیست. لطفاً یک قدم عقب برید.» کریستین که اصلاً توجهی به آنها نمیکرد و در جایش تلوتلو میخورد با عجله گفت
«فرانچسکاااااااااا» انگشتش را به سمت من و به جایی کلی نشانه گرفت. آنقدر مست بود که حتی نمیتوانست به من اشاره کند. سعی کردم وقتی ارتباطمان را با اوقطع کردیم بیاد بیاورم. آخرین چیزی که از او
شنیده بودم . . . ولف گفته بود که او اخراج شده است. او واقعاً میخواست انتقام بگیرد و تلافی کند. اما هفته ها از آن ماجرا گذشته بود. پرسیدم «تو کجا بودی؟» سعی کردم خیلی به بلوز پاره و شلوار جین کثیفش نگاه نکنم. با دستش به اطرافش اشاره کرد و سکسکهای نمود.
«اوه اینجا، اونجا. واقعاً همه جا. در خونه پدر و مادرم در اوهایو درهم شکسته بودم. دوباره اینجا برگشتم تا دنبال کار بگردم و دوباره تلاش کنم. صد بار با شوهرت تماس گرفتم تا اون من رو از لیست سیاهش خارج کنه و بعدش . . . ریدم، چرا دارم این چیزها رو به تو می گم؟»
خندید و موهای چربش را کنار زد.
نگاهی به پشت سرم انداختم تا ببینم آنجلو هنوز آن اطراف هست یا نه. کریستین ذهنم را خواند.
«راحت باش. من فقط برای اینکه ولف از دست تو دیوونه بشه با اون رفیقت خوابیدم. به هر حال برای من خیلی جوونه»
با خودم گفتم خب، آفرین به تو.
ظاهراً بارداری بر منطقم تاثیر گذاشته بود، چون احساس میکردم دوست دارم دستش را بگیرم و نوازشش کنم و یک فنجان قهوه برایش بخرم.
من لعنتی به خوبی میدانستم که او برای نجات خودش تمام تلاشش را برای خراب کردن زندگی من میکند و حتی همسرم را برای خودش می خواهد.(حداقل قبل از آنکه اخراج شود.)
اما چیزی در دلسوزی وجود دارد که باعث می شود این دلسوزی الزاماً خرج افرادی که لیاقتش را دارند نشود و صرفاً در مواقع مورد نیاز استفاده گردد.
«ظاهراً نقشه من بدبختانه شکست خورده»
با ناخن های شکستهاش گونهاش را خاراند و نگاهی به ژاکت سفید رنگ بافتی که بر روی پیراهن مشکی تا زانویم پوشیده بودم انداخت.
«شبیه به اون دختر های عوضی مذهبی به نظر میرسی.» «من یکی از اون دخترهای مذهبی هستم.» ناگهان به شدت خندید.
«ولف واقعاً یک حرامزاده منحرفه» «یا شاید هم فقط من رو دوست داره.» چاقوی خیالیام را در سینهاش فرو کردم. به هر حال او کاری کرده بود که همسرم باور کند من خیانت کردهام.
اینکه موقعیتش چقدر وخیم بود اصلاً اهمیتی نداشت و به من مربوط نمیشد.
من کاری به او نداشتم.
«نکته خوبی بود. ولف فقط عاشق رابطه با هرکسیه که به خانواده روسی مربوط میشه. چون فقط آرتور رو با خانواده اش میشه آزار داد. عدالتی منصفانه و این مزخرفات.»
«ببخشید؟» یک قدم به عقب برداشتم و او را به صورت کامل ارزیابی کردم.
امروز واقعاً روز شکه کنندهای برایم بود. اول که تست مثبت بارداریم، بعد اعتراف آنجلو و حال هم این. فهمیدم که جهان هستی سعی دارد پیامی به من بدهد. امیدواربودم آن داستان عاشقانه افسانهای که هنوز شروع نشده، ناگهان به پایان رسیده بود نباشد.
یکی از محافظانم یک قدم جلو آمد، به سمتش چرخیدم و گفتم «عقب وایستا، بزار حرف بزنه!»
کریستن سرش را عقب انداخت و بلند شروع به خندیدن کرد و گفت «بهت هیچی نگفته؟» بعد در حالیکه با انگشتش به من اشاره میکرد و مسخره می نمود ادامه داد «اصلاً تا حالا فکر کردی که چرا تو رو از پدرت گرفت ؟پدرت با اون چیکار کرده؟»
فکر کرده بودم. همیشه. لعنتی، من گهگداری این سوال را از ولف میپرسیدم ، اما البته که این را به کریستن اعتراف نمیکردم، چون باعث میشد احساس قدرتی کند که سزاوارش نبود
کریستش آرنجش را به درخت بلوط بزرگی تکیه داد و ادامه داد «از کجا شروع کنم؟ تمام این چیزها اثبات شده هستند و تو به محض برگشتن به خونه میتونی صحتشون رو از شوهرت بپرسی. ولف کیتون واقعاً به عنوان ولف کیتون به دنیا نیومده. او با اسم فابیو نوچی، بچه حرامزاده فقیری بود که تنها با فاصله چند بلوک با شما زندگی میکرد. زیپ کد مشابهی داشتین- ولی خونههاتون خیلی با هم فرق داشت. مادرش الکلی خماری بود و پدرش هم از قبل از تولد اون اصلاً در صحنه حضور نداشت. برادر بزرگترشرومئو – اون رو بزرگ کرد. رومئو پلیس شد. پلیس خوبی هم بود، تا اینکه در مکان و زمان اشتباهی گرفتار شد. اسم اونجا پیتزا مامان بود، غذاخوری کوچکی سه بلوک پایینتر از خانه شما. رومئو رفته بود تا برای ولف پیتزا بخره، اونها هم شروع به تیر اندازی کرده بودند. رومئو که هنوز یونیفرم رسمیش تنش بود به قسمت پشت غذا خوری رفت تا تیراندای ها تموم بشه. اونها یا باید رومئو رو میکشتن یا رومئو اونها رو لو میژداد. پدرت رومئو رو در مقابل چشمان شوهرت کشت و هیچ توجهی هم به عجز و التماسهای اون نکرد.»
. . . من هرگزالتماس نمیکنم. . . .

هرگز زانو نمیزنم. . .

. برای حفظ غرورم. حرف های ولف به یادم آمد، احساس کردم پوست بدنم خیس وسرد شد.
پس به این دلیل او تا این حد در مذاکره سخت و غیر قابل انعطاف بود هیچ احساس پشیمانی یا بخششی هم نداشت. پدرش وقتی که ولف واقعاً به این چیزها نیاز داشته از او دریغ کرده بود.
به کریستن خیره شدم، میدانستم چیزهای دیگری هم هنوز باقی مانده بود. میدانستم که تنها نک یک کوه یخی عظیمالجثه از آب بیرون آمده بود.
کریستن ادامه داد «بعد از اون اتفاق خانواده کیتونها او رو به فرزندی قبول کردند. خانواده بسیار ثروتمندی از آن سوی شه . دقیقاً همین خونه ای که الان در اون زندگی میکنی. کیتونها ثروتمندترین خانواده شیکاگو بودند. زوج بسیار برجستهای که هرگز
بچه دار نشده بودند و دنیا رو به پای ولف میریختند. آنها برای دور کردن ولف از دنیای آشفته ابتدای زندگیش اسم او را تغییر دادند. شرایط برای ولفی کوچولو اونجا بهتر بود. اون حتی توانست با زخمی که نتیجه دیدن نحوه کشتن برادرش آنهم با قرار دادن اسلحهای در میان ابروانش بود
«چرا پدرم در حالیکه ولف شاهد اون ماجرا بود این کار رو انجام داد؟»
از اینکه چیزی از او بپرسم متنفر بودم اما برخلاف شوهرم، غرورم برای ادامه حیاتم، ضروری نبود.
کریستین پوفی کرد و گفت «فقط چون ولف بچه بود از اونجا بیرون اومد. اون مهرههای اصلی رو نمیشناخت و مثل برادرش علناً با مافیا نمیجنگید. هیچکس هم حرف اون رو باور نمیکرد . گذشته از اینها فکر میکنم پدرت به یک سری اصول اخلاقی پایبنده»
با انزجار به دقت به من نگریست. فکم را محکم بر هم فشار میدادم ولی چیزی نگفتم، خیلی میترسیدم که او دست از حرف زدن بردارد.
با بیتفاوتی ادامه داد «به هر حال، میدونی بعدش چه اتفاقی افتاد؟»
از بین دندانهای بهم چفت شده ام گفتم «نه، اما شرط میبندم که گفتنش به من خیلی خوشحالت میکنه.»
میدانستم که او واقعیت را میگوید. نه به این دلیل که توانایی دروغ گفتن را نداشت بلکه اون علاقه زیادی به انتقال اخباری داشت که به درستی منتقل نشده بود.
«ولف به کالج رفت، دوست پیدا کرد و به بهترین شکل ممکنی که میشد زندگی نمود در سال دوم هاروارد، وقتی برای تعطیلات تابستانی میخواست به خانه برگرده، ضیافت رقص خیریه باشکوهی که پدر و مادرش برگزار کرده بودند با تمام سیاستمدارن و افراد سرشناس درجه یکش منفجر شد. میتونی حدس بزنی مسول این انفجار کی بود؟»
البته که پدرم!
من آن اتفاق را به یاد میآوردم. در تابستانی که هشت ساله بودم، به ایتالیا سفر نکردیم و پدرم برای انفجار آن سالن رقص دستگیر شد و خیلی زود به دلیل نبود مدرک آزاد گشت.
مادرم در تمام مدت گریه میکرد و دوستانش دایماً در کنارش بودند.
وقتی پدرم آزاد شد، آنها شروع به دعوا کردند، خیلی زیاد. شاید مادرم همان موقع متوجه شد که با یک مرد خوب ازدواج نکرده است.
در نهایت، آنها تصمیم گرفتند که بهترین مسیر پیش روی من، رفتنم به مدرسه ای شبانه روزی باشد. فکر میکنم آنها میخواستند به بهترین شکل ممکن، از من در مقابل شهرت پدرم در اینجا، در شیکاگو محافظت کنند.
کریستن دوباره سوتی کشید «باید بگم همسرت دوباره از این بحران نتواست خارج بشه. مشکل رسماً بر روی کاغذ مشخص شده بود، انفجار در نتیجه نشت گاز ایجاد شده بود. خیلی زود تمام هتلهای زنجیرهای تعطیل شدند. دستگیری پدرت کار مسخرهای بود. چون با وجودیکه همه میدانستند که پدرت از مادر ولف که قاضی دیوان عالی کشور بود، برای صدور حکمی بر علیه بهترین دوستش انتقام گرفته، اما باز هم نمیتوانستند او را به دادگاه بکشانند.»
لورنزو فلورنس!
او که هنوز هم در زندان بسر میبرد، کسی بود که برای پدر من کار میکرد و بیش از پانصد کیلو گرم هرویین به ایالات متحده قاچاق کرده بود.
عقب عقب رفتم و بر روی چمنها افتادم. محافظانم کافی بودند. هر دویشان به سمتم دویدند. کریستین تکیهاش را از درخت برداشت و دولا شد و خودش را تا جلوی چشمانم پایین آورد، لبخند سرخوشانهای بر لب داشت.
«خب، حالا ولف سراغ پدرت اومده و علیه اون مدرک جمع میکنه. در واقع از همان وقتی که از دانشگاه فارغ التحصیل شد این کار رو انجام داد. با تمام ان کارآگاهان خصوصی و منابع بیپایانش، سعی کرد یک چیزی از پدرت پیدا کنه. هر چیزی که بود به شدت ذهنش رو به خودش مشغول کرده بود. خودت هم میدونی که این بازی با کشته شدن پدرت به پایان میرسه، درسته؟»
نتوانستم پاسخی بدهم. آنها در حالیکه لگد میانداختم و فریاد میکشیدم و جیغ می زدم، به سمت ماشین کشاندندم .
دوست داشتم همانجا بمانم و گوش بدهم.
دلم میخواست فرار کنم. کریستین در حالیکه به دنبال ما میدوید فریاد زد «ولف وارث مافیا میشه . . . » یکی از محافظانم او را به عقب هل داد ، اما کریستین واقعاً از این کارش لذت میبرد. من هم درست همانند اون فریاد زدم «اون مافیا رو نمیخواد.»
«ولف همونجور که برنامه ریزی کرده تو رو دور میاندازه. اصلاً تا به حال فکر کردی که چرا هیچوقت تعهد نامه ازدواج رو امضا نکردین؟ فکر نکن به سلامت از این ماجرا خلاص میشی. اونجوری نیست که یکی از اعضای خانواده ولف . . .»
«نه اشتباه میکنی» احساس میکردم لب پایینم می لرزد . آننها من را بر روی صندلی عقب اتوموبیل نشاندند و در را پشت سرم محکم بستند.
احساس سرگیجه و حالت تهوع میکردم. از نظر جسمی بسیار ضعیف بودم و از نظر احساسی آنقدر شکه که نمیتوانستم افشا سازیهای امروز را هضم کنم.
کریستین در کنار شیشه ماشین ظاهر شد و به من اشاره کرد تا آن را پایین بدهم. سرش را به شیشه ماشین فشار میداد.
«شیرینم تا پایان همین سال اون تون رو بیرون میاندازه. وقتی به اندازه کافی لهت کرد و باهات ارتباط داشت. من هزار بار قبل از تو این چیزها رو دیدم. عزیزم ولف کیتون عشق نمی ورزه.»
من هم در پاسخش گفتم «شاید با تو اونجوری بوده» «داری هزیون میگی» «تو هم واقعاً بدبخت و ناامیدی.این اطلاعات رو از کجا آوردی؟» کریستین شانهای بالا انداخت و لبخند تلخ و شلش درست مثل کرهای که آب میشد
در صورتش پدیدار گشت. پاسخم آسان و زهرآگین بود. مجبور نبودم دوباره سوالم را تکرار کنم. خودم پاسخش را میدانستم. پدرم به او گفته بود.
آنشب وقتی ولف شامی را که نخورده بودم به اتاقم و به کنار تختم آورد او را رد کردم. آمادگی روبه روشدن با او و قطعاً دادن خبر بارداریم را نداشتم. در اعماق وجودم میدانستم که حرف های کریستن تا حدودی درست است.
تمامش از اول نقشه ولف بود. برای از بین بردن خانوادهام و دور انداختن من در آن بین. این که نقشه اش هنوز درست عمل میکرد یا نه، نکته دیگری بود.
نه اینکه من هم سرنخ اصلی نقشه های این روزهای او را داشته باشم.
تنها چیزی که میدانستم این بود شانس با ما یار نبود.
ولف پرسید «همه چیز مرتبه؟»
موهایم را به آرامی از صورتم کنار زد.
نمیتوانستم به چشمهای او نگاه کنم. نگاهم به صفحات کتابی بود که واقعاً نمیخواندمش. مطمئن هم بودم که آن را سر و ته در دست گرفته ام، اما چیزی هم
نمی گفتم، چون چشمانم به سختی شکل کتاب را می دیدند چه برسد که محتوایش را هم درک کنم.
«هیچی فقط پریود شدم» دروغ گفتم.
«من هنوز هم می تونم صبر کنم.»دستش از گونهام سر خورد و با انگشت شصتش چانهام را بالا داد تا صورتم را ببیند. «من فقط برای سکس اینجا نیومدم.»
«خب، من واقعاً حال و حوصله حرفهای عاشقانه زدن رو هم ندارم.» با ناراحتی گفت «فرانچسکا!» نگاهم بالا رفت و به چشمانش دوخته شد. از این واقعیت که اینقدر دوستش داشتم متنفر بودم.

۳۸۰

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *