حق با او بود. عشق به تعبیر او، کار عبثی بود. همیشه یک طرف بیشتر دوست داشت. «من باید نگران باشم؟» صفحه دیگری ورق زدم و گفتم «برای چی؟» «مثلاً به توانایی تو در خوندن .کتاب رو سر و ته گرفتی.» طعنه زد.
کتاب را بستم . با دستش به خودمون اشاره کرد و ادامه داد «برای تو، ما، این» «نه» سکوت شد، اما او هنوز از اتاق بیرون نرفته بود.
مضطرب شده بودم.
برایم عجیب بود که چطور روزمان را آنطور بی قید و شرط با میلک شیک توت فرنگی و با معاشقه شروع کردیم و چقدر سریع دوباره به دو دشمن ایستاده در مقابل هم تبدیل شده بودیم.
«بیا بریم بیرون، تو میتونی به اون سیگارهای سرطان زات پک بزنی و به سرعت هم به من بفهمونی چی تو کلت وول می خوره.»
از جایش برخواست و چنگی به پاکت سیگار کنار تختم زد.
«نه، متشکرم.»
امشب وقتی به خانه برگشتم یادم رفت سیگارهایم را دور بیاندازم، اما قطعاً در چند ماه قابل پیشبینی آینده باید آن را کنار می گذاشتم.
«تو هیچی نمیخوای به من بگی؟؟؟
بازهم با دقت صورتم را زیرنظر گرفت، چشمانش تیره و نگاهش سرکش شده بود، فکش را با ناراحتی محکم بر هم فشار داد.
«نه» دوباره کتابم را باز کردم، اینبار درست در دست گرفتم. «می خوای باهات دکتر زنان بیام؟» نبضم با سرعت بیشتری شروع به زدن کرد و همچون چکشی به گلویم کوبیده میشد.
«از پیشنهادت برای ماه آینده ممنونم، ولی جوابم هنوز نه هست. میشه لطفاً من رو تنها بگذاری؟ فکر میکنم به عنوان یک همسر غنیمتی و یک بدن گرم برای شبهای این هفته ات به خوبی به وظایفم عمل کردم»
چشمهایش را جمع کرد و قدمی به عقب برداشت. از حرفهایی که بر زبان آورده بودم ناراحت شده بود- مردی که مثل آهن سرد و غیر قابل انعطاف بود، پیش از انکه آتش دعوایی به پا شود، در جایش چرخید و از اتاق بیرون رفت.
به محض اینکه در پشت سرش بسته شد، بر روی بالشتم افتادم و شروع به گریه کردم و ذهنم رامتمرکز نمودم.
فردا جعبه موروثی را باز می کردم و آخرین یادداشت آن را هم خارج می کردم. یادداشتی که به خوبی مشخص می کرد ولف عشق زندگی من است یا خیر.
فصل شانزدهم
یادداشت را نزدیک به قفسه سینهام نگه داشتم و از کافه تریا خارج شدم و مستقیم به سمت چمنهای سبز و مرطوب ورودی رفتم .
اولین باران پاییزی مستقیم به صورتم میبارید و همانطور که دنیا در نظرم تیره و تار میشد این باران هم دیدم را کمتر میکرد.
. . . اولین باران فصل یک نشانه است. . .
بیشتر شهرها در فصل بهار بسیار رمانتیک میشدند اما فصل رمانتیک شیکاگو پاییز بود. وقتی برگ ها زرد و نارنجی میشدند و آسمان به رنگ خاکستری چشمان همسرم در میآمد.
یادداشت در بین انگشتانم خیس شده بود، آنقدر که احتمالاً دیگر خراب شده و غیر قابل خواندن بود، اما باز هم محکم به آن چنگ زده بودم.
در وسط چمنها و در فضایی باز ایستاده بودم و اجازه میدادم باران بر صورت و بدنم ببارد.
ولف، بیا و من رو نجات بده!
با وجود تمام چیزهایی که کریستین به من گفته بود و چیزهای تلخی که خودم هم میدانستم، باز هم دعا میکردم که او بیاید و تعبیر آخرین یادداشت صندوقچه گردد و همان شوالیه زره پوش من باشد.
. . . عشق زندگی ات در طوفان پناهت میدهد. . .
با تما وجودم دعا می کردم، التماس می نمودم و هق هق می کردم.
خواهش می کنم ، خواهش میکنم ، خواهش میکنم پناهم بده. دوست داشتم قول بدهد بعد از اینکه کارش با پدرم تمام شود
بگوید علیرغم نفرتش از خانوادهام – به دلایل خوبی – عاشق من است.
امروز صبح بعد از اینکه آخرین یادداشت را خواندم ، درست مثل شب بالماسکه، آن را در سوتینم فرو کردم. اسمیتی من را به کالج رساند و در طول مسیر باران شروع به باریدن بر شیشه جلوی اتومیبیل نمود.
اسمیتی زیر لب گفت «لعنتی» و بعد برف پاک کن ماشین را روشن کرد. «امروز دنبال من نیا» اولین و اخرین دستوری بود که به اسمیتی میدادم. با حواس پرتی آدامسش را باد کرد و گفت «هووم؟» محافظانم نگاهی با هم رد و بدل کردند و در جایشان جابه جا شدند. «ولف خودش دنبال من مییاد» «اون به اسپرینگ فیلد رفته» «برنامش عوض شده، تو شهر مونده» فقط کمی از حرفم دروغ بود. اگر ولف عشق زندگیم بود ، اینجا می آمد. اما حالا در زیر
باران ایستاده بودم و کسی به دنبالم نیامده بود.
«فرانچسکا! چه اتفاقی افتاده؟» صدایی از پشت سرم به گوشم رسید. در جایم چرخیدم.
آنجلو بر روی پله های ورودی با چتری در دستش ایستاده بود و با چشمانی جمع شده به من نگاه میکرد.
دوست داشتم سرم را تکان دهم، اما دیگر نمیخواستم دخالتی در سرنوشتم بکنم.
آنجلو، خواهش میکنم . تو اینجا نیا!
فریاد زد «داره بارون مییاد!»
نگاهی به ماشینهایی که به سرعت از آنجا عبور می کردند نمودم، منتظر همسرم بودم که ناگهان خودش را نشان بدهد و بگوید میخواهد خودش من را برساند.
منتظر او بودم تا به سرعت من را از آنجا ببرد.
دعا میکردم او ناجی من باشد، نه از این بارانی که میبارید، بلکه از طوفانی که در درونم به پا شده بود.
«الهه، بیا اینجا!»
سرم را بالا و پایین کردم، سعی کردم بغضی که در گلویم گره خورده بود را قورت دهم.
«فرانچسکا، بارون شدیده، چی شده؟»
صدای پای آنجلو را که از پله های بتنی پایین میآمد و به سمت چمنها حرکت میکرد به گوشم رسید. میخواستم او را در جایش متوقف کنم، اما میدانستم که همین الان هم خیلی در سرنوشتم خرابکاری کرده ام. زمانی یادداشتها را باز کرده بودم که نباید باز میکردم. احساساتی را در قلبم نسبت به مردی برانگیخته بودم که تنها به دنبال زمین زدن خانوادهام بود.
احساس کردم آنجلو از پشت من را در آغوش گرفت.

این کارش هم اشتباه بود و هم درست. هم آرامش دهنده و هم مضطرب کننده . زیبا بود و زشت. در ذهنم شروع به جیغ زدن کردم، نه. نه. نه . دستانش به دورم حلقه شد. در میان بازوانش میلرزیدم. بغلم کرد و پیش از آنکه در
پناه سینهاش قرار بگیرم ، در آغوشم گرفت.
او به نحوه میدانست که نیاز من به یک گرمای انسانی بسیار بیشتر از سقفی بالای سرم است .
با دستانش گونههایم را قاب گرفت، به لمسش اعتماد کردم، حالا دیگر بدون شک میدانستم که ولف بعد از اینکه وارد خانهاش شدم یادداشت دوم را خوانده و بعد شکلاتها را فرستاده بود.
همانطور که اولین یادداشت را هم خودم محرمانه به او گفته بودم و او آن را خراب نموده بود.
آن یادداشتها اهمیتی نداشتند.
آنها هرگز اهمیتی نداشتند. این درست بود. این واقعی بود. من و آنجلو، در زیر آسمانی که برای تمام لحظاتی که سعی میکردم همسرم را
عاشق خودم کنم میگریست. آنجلو! شاید همیشه فقط آنجلو بود. بابغضی که در سینهاش شکست گفتم «من بادارم،» و بعد اضافه کردم «طلاق
میخوام بگیرم» خیلی مطمئن نبودم که آیا واقعاً این همان چیزیست که میخواهم یا نه.

5 پاسخ به “رمان دزد بوسه پارت پنجاه و دو”

  1. سلام رویای عزیز.
    خداقوت,واقعارمان قشنگیه.ممنون;-)
    میشه بگی چرا دیگه پارت نذاشتی؟!
    یاپارت های جدید جای دیگه ای بارگذاری شدن؟!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *