بر روی کاری که انجام می دادم تمرکز کرده بودم،- لباسها را خراب می کردم و کراوات هایی که ارزش هر کدامشان چند ده هزار دلار بود را یکی پس از دیگری پاره می نمودم. آنقدر سرگرم کارم بودم که حتی صدای لخ لخ کفش های روفرشیش برای ورود به اتاقش را هم نشنیدم.  

در واقع درست وقتی متوجه حضورش شدم که او پشت درب اتاق خوابش ایستاده بود و با تلفن صحبت می کرد.  

«کیتون» 

مکثی کرد. 

«چیکار کرده؟» 

مکثی کرد. 

«من مطمئنم که اون یک اینچ هم بدون ردیابی نمی تونه تو شهر حرکت کنه.» 

بعد هم تماس را قطع کرد.  

اَه، من ذاتاً نفرین شده بودم، قیچی را بر روی زمین انداختم و سعی کردم آهسته و نک پا از اتاق خارج شوم. 

یکی از کشوهایی که ساعتهایش در آن قرار گرفته بود را محکم بستم و چیزی را بر روی زمین انداختم و از اتاق رختکنش بیرون دویدم و به محض باز شدن درب اتاق و ورود ولف به آن خودم را درون حمام اتاقش که با دربی دو لنگه باز می شد پرت کردم.  

هنوز هم اثر اخم ناشی از مکالمه تلفنیش بر روی پیشانیش نشسته بود.  

بعد از جشن عروسی شب گذشته این اولین باری بود که او را می دیدم. پس از ناپدید شدنش با امیلی، بیست دقیقه بعد برگشت و به من گفت که باید برویم.  

در تمام مسیر برگشت به خانه هم ساکت بود. من به وضوح با گوشی موبایلم پیامی برای دختر خالم ام آندریا فرستادم، به نظر نمی رسید که او کوچکترین اهمیتی به این موضوع بدهد. وقتی به خانه برگشتیم (فرانکی اینجا خانه تو نیست!) مستقیم به اتاقم رفتم، درب اتاقم را محکم بستم و آن را به خوبی قفل نمودم.

اصلاً لذت خوشحال شدن را با پرسیدن سوالی راجب به امیلی به او ندادم . در واقع طوری رفتار کرده بودم که به او نشان دهم این موضوع کوچکترین اهمیتی برایم ندارد.  

اصلاً. 

الان، حالا که او در مقابلم ایستاده بود، فهمیدم که عکس العمل من در مقابل امیلی برای او کوچکترین اهمیتی نداشته و یا هیچ امتیاز مثبتی در جنگ با او برایم کسب ننموده است. 

به طور غریزی یک قدم به عقب برداشتم و آب دهانم را به سختی قورت دادم.  

چشمان سرد و بیرحمش چنان بر روی بدنم حرکت کرد که گویی من لخت در مقابلش ایستاده ام و خودم را به او تقدیم نموده ام. لب هایش هنوز چنان بر هم فشرده می شدند که به شکل یک خط صاف درآمده بودند.  

شلوار غیر رسمی خاکستری رنگی به پا داشت و 

به جای کت بلیزرش بلوز سفیدی پوشیده بود که آستین هایش را تا آرنج تا نموده بود. 

درحالیکه به آرامی دستش را به دورم حلقه می کرد من را بیشتر به داخل اتاق کشاند و با لحن سرد و بی احساسی گفت «دلت برام تنگ شده؟» 

از شدت ترس ناشی از دیدن لباس های پاره شده اش در اتاق رختکن و قاب عکس سرنگون شده ای که هنگام خروج با عجله ام از اتاق بر زمین انداخته بودمش، خنده ام گرفت.  

دوباره که پشتش را به من کرد،‌ سعی نمودم به آرامی از اتاق خارج شوم.  

«حتی راجب بهش فکر هم نکن» 

لحنش هشدار دهنده بود و همانطور که در حال پر کردن سخاوتمنانه لیوان نوشیدنی از بار مقابل پنجره اتاقش بود و به خیابان اصلی نگاه می کرد، پشتش هنوز به من بود.

«اسکاچ؟» 

مسخره اش کردم «فکر کردم گفتی که بر زبان می آوردم لذت می بردم.  

این عمارت من را هم تغییر داده بود. 

سخت شده بودم، چه ظاهری، چه باطنی! 

پوست نرمم به استخوان هایم چسبیده بود، چشم های درخشانم پر از بدبینی شده و قلبم یخ زده بود.  

«در خارج از این دیوارها نمی تونی. تو در شرف ازدواج با یک سناتور هستی و هنوز بیست و یک سالت هم نشده. می دونی چقدر برای وجهه من بده؟» 

«اصلاً عادلانه نیست، تو می تونی هجده سالگی ازدواج کنی، ولی تا بیست و یک سالگی نمی تونی چیزی بنوشی! انگار یکی از انتخاب های زندگی به طور قابل توجهی برجسته تر از اون یکیه.» 

با حالتی عصبی وراجی می کردم، در جایم ایستاده بودم و به شانه های پهنش از پشت نگاه می نمودم.  

او مرتب کار می کرد و این مشخص بود. من هر روز پنج صبح صدای مربی بدنسازیش را می شنیدم که در حالیکه آهنگ های دهه هشتاد را می خواند از راهرو عبور می کرد.  

ولف در زیر زمین خانه اش هر روز یک ساعتی ورزش می نمود و اگر فرصت می کرد قبل از شام هم به سرعت می دوید.  

به سمت من چرخید، دو گیلاس اسکاچ در یک دستش بود. یک لیوان را به سمتم دراز کرد.  

پیشنهاد صلح جویانه اش را نادیده گرفتم، دست به سینه شدم.  

«نم، تو برای بحث در مورد سن قانونی نوشیدن مشروبات الکلی به اینجا اومدی؟» 

باز هم دوباره همان اسم حیوانات خانگی. با نمسیس خطاب کردنم، طعنه می زد.  

بسیار خود بین بود و درست مانند نارسیسیز، برایم هیچ کاری بجز حلقه کردن انگشتانم به دور گردنش و به خواب ابدی فرستادنش لذت بخش نبود. 

«چرا که نه؟»

فقط برای پرت کردن حواسش از اتاق رختکنش و کوه لباسها و کراواتهای پاره شده وسط آن حرف می زدم.  ادامه دادم «تو می تونی اطرافت رو تغییر بدی، درسته؟»

«تو از من می خوای که قانون رو طوری تغییر بدم که بتونی به طور قانونی در انظار عمومی آزادانه بنوشی؟» 

«بعد از میهمانی دیشب فکر می کنم که حق نوشیدن در هر جایی که خودت هم حضور داری رو بدست آوردم.»  

چیزی قبل از آنکه به طور کامل خاموش شود در چشم هایش درخشید.  

اشاره ای اندک به احساس خوشایندی که داشت،‌ اما با این حال نفهمیدم دلیلش چه بود.  

لیوان نوشیدنی که برای من ریخته بود را بر روی بار پشت سرش گذاشت و باسنش را به آن تکیه داد تا بتواند خوب من را بررسی کند. 

همانطور که زانوهایش را بر روی هم انداخته بود، نوشیدنی کهربایی رنگش را هم در گیلاسش می چرخاند.  

«این راضیت می کنه؟» 

غارغار کرد. 

«چی؟» 

«پریدن تو رختکن من» 

سرخ شدم، از این خیانت آشکار بدنم متنفر بودم.  

به خاطر خدا، روز گذشته ولف با کس دیگری خوابیده بود و با کوبیدن آن به صورتم به اندازه کافی لذت برده بود. من باید سر او فریاد می زدم، او را می زدم و همه چیز را به سمتش پرت می کردم. اما از نظر جسمی از کمبود غذا ضعف داشتم و از نظر ذهنی هنوز در شک ناشی از نامزدی عجولانه مان بودم.  

سرش فریاد زدن، چیزی بود که به نظرم بسیار جذاب می امد، اما من انرژی برای انجامش نداشتم.  

شانه ای بالا انداختم و گفتم « زندگی من برای یهو پریدن توش بهتر، بزرگتر و قشنگ تره» 

«خوشحالم که تحت تاثیر قرار نگرفتی، چون بعد ازعروسیمون دیگه نمی تونی به این اتاق خواب بیای» 

این حرفها را با حالتی پر تمسخر بر زبان می آورد.  

در حالیکه چانه ام را لمس می کردم با حالتی متفکرانه گفتم «اما فکر می کردم که هر وقت دنبال یک جمع خانوادگی بودی و حوصله اش رو داشتی از من انتظار داری رختخوابت رو هم گرم کنم!» 

سعی کردم از همان لحن پر کنایه ای که او در هنگام صحبت با من بکار می برد استفاده کنم.

از احساس پیروزی که ناشی از دیدن نگاه جستجو گرش بر روی انگشتان خالی دستم بود، لذت بردم. به دنبال حلقه نامزدی اش می گشت.  

«مال خودت. تو واقعاً یک مشت استخونی، ‌متشکرم. مثل جناغ مرغ می تونم بشکنمت» لبخند مغرورانه زد و دوباره ادامه داد «با این وجود این اتفاق می افته.» 

«چرا، از اطلاعاتی که بهم دادی متشکرم. همونجور که می دونی برای من واقعاً هیچی مهمتر از نظر تو نسبت به خودم نیست. بعلاوه شاید زیر ناخن هامم خاک جمع شده باشه.» 

«فرانچسکا» 

طوری اسمم را آرام و روان بیان کرد که گویی میلیونها بار آن را بر زبان آورده بود. شاید این کار را کرده باشد! شاید از وقتی که پا به شیکاگو گذاشتم یکی از اهدافش بودم و برایم نقشه کشیده بود.  

«به اتاق رختکن بزرگ من برو و منتظر من بمون تا نوشیدنیم رو تموم کنم و بیام. باید خیلی با هم صحبت کنیم.» 

سرم را به سمت بالا حرکت دادم و گفتم «من از تو دستور نمی گیرم» 

«فقط بهت پیشنهاد دادم. باید خیلی احمق باشی که قبول نکنی و چون من اهل مذاکره نیستم،‌ این تنها پیشنهادیه که بهت میدم.» 

ذهنم شروع به پردازش نمود. اون به من اجازه داد که برم؟ او با یک نفر دیگه خوابیده و من را در حالیکه سرگرم معاشقه با عشق دوران کودکیم بودم دیده بود. قطعاً ، بعد از دیدن آن حجم لباس های پاره شده روی زمین احساساتش نسبت به من از بین می رفت، شاید هم این تنها یک احتمال باشد.  

به سمت رختکن بزرگ و جادارش حرکت نمودم، خم شدم و قیچی را از روی زمین برداشتم. برای محافظت از خودم. فقط محض احتیاط. به ردیف کشوها تکیه دادم و سعی کردم عادی نفس بکشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *