«من هیچ خواسته ای ندارم!» 

«ما هممون یک چیزی می خواهیم» 

طفره رفتم «تو خودت چی می خوای؟» 

«خدمت به کشورم. جستجوی عدالت و محاکمه مجرمان. تو هم این کار رو انجام می دی . شب بالماسکه یادته؟» 

فریاد زدم «کالج!» بالاخره فهمیدم.  

«من می خوام به کالج برم. اونها هیچوقت اجازه نمی دادند که من در مقاطع بالاتر درس بخونم و چیزی برای خودم داشته باشم.» 

شب بالماسکه وقتی که اسقف از من در مورد تحصیلاتم سوال کرده بود، ولف متوجه یک لحظه احساس ناراحتی و خجالت من شده بود، شگفت زده شدم. 

نمرات من همیشه عالی بودند. اما پدر و مادرم فکر می کردند که در جای که میبایست تمام تمرکز و توجه من معطوف شود به مساله ازدواج، برنامه ریز برای جشن عروسی و ادامه میراث روسی با بدنیا آوردن وارثانی برای آنها ، فکر کردن به درس هدر دادن انرژیم خواهد بود.  

ولف در جایش متوقف شد.  

«بدستش می یاری» 

کلماتش چنان من را مبهوت نمود که دیگر ساکت شده بودم. سکوتم او را به ادامه راهش ترغیب کرد. لبخند مغرورانه ای بر لبانش نقش بست. و من باید اعتراف می کردم، ولو بی رحمانه، با وجودیکه همیشه ته ریش داشت – صورتش مثل اشکال اُریگامی زاویه دار بود – اما بخصوص وقتی که لبهایش به سمت بالا می چرخید ظاهری آدونیس وار پیدا می کرد. کنجکاو بودم که بدانم با نقش بستن یک لبخند کامل بر لبانش ، صورتش چگونه به نظر خواهد رسید. امیدوار بودم برای فهمیدنش هیچوقت در اطرافش قرار نگیرم. 

«پدرت به صراحت از من خواسته که وقتی ازدواج کردیم هرگز اجازه رفتن به کالج را به تو ندم تا وضعیت موجود زنان در مافیا به همین صورت حفظ بشه، ‌اما پدرت می تونه بره به درک» 

کلماتش مثل چاقویی تیز در من فرو می رفت . او با لحنی کاملاً متفاوت با چیزی که در اجتماع به کار می برد صحبت می نمود.

گویی یک شخص دیگر با یک دامنه لغات دیگری بود. هیچوقت تصور هم نمی کردم که چنین بمب بزرگی آنهم در اینجا منفجر کند. 

«تو می تونی به کالج بری، اسب سواری کنی، دوستانت رو ببینی و سرخوشانه در پاریس خرید کنی. می تونی جدا از من زندگی کنی، فقط نقشت رو بازی کنی و حتی بعد از چند سال مخفیانه برای خودت معشوقه ای هم داشته باشی. کوچکترین اهمیتی برام نداره.» 

این مرد که بود؟ و چطور می توانست اینقدر سرد و بی احساس باشد؟ در تمام سالهایی که زندگی کرده و در تمام مدتی که با بی رحم ترین مردان مافیا گذرانده بودم هیچوقت هیچ کسی را تا این حد خود محورکه برای رسیدن به اهدافش حاضر به زیر پا گذاشتن استانداردهای پذیرفته شده باشد ندیده بودم.  

ترسناک ترین مردان هم به دنبال عشق و وفاداری و ازدواج بودند. حتی بچه هم می خواستند.  

«خب، من در عوض چی باید به تو بدم؟» 

چانه ام را حرکت دادم و لب هایم را بر هم فشردم.  

«تو غذات و می خوری» 

فکر کردم خب میتونم این کار رو انجام بدم. 

یک قدم دیگر به سمتم برداشت و گفت «نقش یک همسر وظیفه شناس رو بازی می کنی.» 

خودم را بیشتر به دراور پشت سرم فشار دادم اما دیگر هیچ فضایی باقی نمانده بود و جای دیگری هم نمی توانستم بروم. با دو قدم دیگر به من می رسید و درست در وضعیتی مشابه آنجلو در شب گذشته قرار می گرفت و من مجبور می شدم گرمای جهنمی بدنش و سرمای منجمد کننده چشمانش را لمس کنم. 

گوشه یکی از کراوات های قیچی شده اش را گرفت و بلند کرد، کراواتی بلوطی رنگ بود، بعد فضای بینمان را عمداً با یک قدم بلند از بین برد.  

«برنامه ام این بود که به DC برم، اما دیدم که مکان داره پدرت هر جور مشکلی درست کنه، به همین دلیل تصمیم گرفتم در شهر بمونم و اینجا موندنم به این معنیه که ما جمعه از DC میهمان داریم. تو بی عیب و نقص لباس می پوشی و دست از آن داستانهای مزخرف برمی داری و یک نمونه جدید درست و اخلاقیش رو تحویل می دی و از اونها همونطور که تربیت شدی به درستی پذیرایی می کنی. بعد از شام براشون پیانو می زنی و بعد از آن هم همراه با من به ضلع غربی ساختمان می یای و اجازه می دی اونها در قسمت شرقی استراحت کنند.»

با خنده ای ناگهانی گفتم «با تو در یک تخت بخوابم؟» 

این اصلاً با شرایط من سازگار نبود.  

«تو در اتاق کناری می خوابی.» 

حالا دیگر بدنش مماس با بدن من قرار داشت و او بدون اینکه واقعاً من را لمس کند لمس می کرد و نفس گرمش به انحنای گردن تشنه نوشیدنی من می پاشید. با وجودیکه از او متنفر بودم نمی خواستم عقب برود.  

دهانم را باز کردم تا پاسخی بدهم اما هیچ چیزی از ان خارج نشد. میخواستم این پیشنهادش را رد کنم اما باز هم می دانستم که تنها راه رسیدن من به زندگی که سزاوارش هستم همین است. اما نمی توانستم خودم را،‌ در کمال میل و به صورت کامل تسلیم او نمایم. نه به این سرعت. او قوانین، انتظارات و قیمتی برای این نسخه آزمایشی آزادی در زندگیم گذاشته بود. ما یک معامله شفاهی قابل توجه داشتیم و نیاز بود که من هم یکی دو تا شرط اولیه برایش بگذارم.  

گفتم «من یک شرط دارم.» 

ابروهایش با کنجکاوی بالا رفتند،  با انتهای کراوات در دستش گردنم را قلقلک می داد وآن را بر روی گردنم می لغزاند. بدون فکر قیچی در دستم را بالا آوردم و آماده بودم تا اگر دست از پا خطا کرد و من را به طور نامناسبی لمس نمود آن را وسط قلب سیاهش فرو کنم.  

اما او نه تنها عقب نکشید بلکه همان لبخندی را که به شدت کنجکاوش شده بودم بر لب آورد. چال گونه داشت. آن هم در دو طرف صورتش. چال سمت راست صورتش عمیق تر از سمت چپی بود. با سریدن سر کراواتش بر سر شانه ام ، سینه هایم در داخل لباس زیرم سفت شدند. خدا رو شکر کردم که سوتینم به اندازه کافی ابر و اسفنج داشت که او متوجه این وضعیتم نشود. دستم مشت شد و شکمم را به سمت داخل جمع کردم. احساس خوش آیندی همچون چیزی گرم در رحمم به جریان افتاد.  

«نمسیس، یا همین الان صحبت می کنی و یا برای همیشه ساکت می مونی!» 

لب هایش انقدر نزدیک به لب های من بودند که در صورت تماسشان نمی توانستم برای بوسیده شدنم اعتراضی نمایم.  

مسیح! 

برای بدنم چه اتفاقی افتاده بود؟

من از این آدم متنفر بودم و در عین حال بسیار مشتاقش، آنهم دیوانه وار.  

نگاهم را بالا آوردم و فکم را تکان دادم: «من خل نمی شم. اگر انتظار وفاداری داری، تو هم باید وفادار باشی.» 

سر کراوات را به سمت پایین و شکاف بین سینه هایم حرکت داد و بعد باز هم آن را به سمت گردنم سراند. لرزیدم. به سختی سعی کردم چشمانم را باز نگه دارم.  

لباس زیرم خیس خیس شده بود. 

«همین یک شرط رو داری؟» 

وقتی این سوال رو پرسید نگاهش جدی و بی روح بود. 

چیزی به ذهنم خطور کرد.  

«و یک تبصره» 

«می دونم که از اون یادداشت ها خبر داری، و با دونستن اونها بوسه من و آنجلو رو خراب کردی. دیگه اون یادداشت ها را نخون. اون صندق چوبی مال منه و من هر وقت آمادگیش رو داشته باشم اون رو باید باز کنم و بخونم.» 

طوری نگاهم کرد که شک کردم که آیا او قبلاً دست به آن جعبه زده است یا نه. درهر حال می دانستم که همسر آینده ام هرگز مایل نیست کوچکترین اطلاعاتی به من بدهد.  

همسر آینده ام! این اتفاق می افتاد.  

«این معامله شفاهی برای من کاملاً جدیه.» 

با همان لبخند بی نظیرش انتهای کراوات را بر روی گونه ام سراند.   

آب دهانم را قورت دادم.«برای من هم» 

احساس کردم انگشتانش به آرمی انگشتان دستم را باز کردند. قیچی کنار پایمان بر روی زمین افتاد. دستم را در دستانش گرفت و فشارداد. 

قلب هایمان با هم می تپید، ‌چیزی کاملاً متفاوت از وقتیکه من و آنجلو در تاریکی زیر پله به هم پیچیده بودیم و درست شبیه به دوتا بچه دبیرستانی با بی تجربگی همدیگر را می بوسیدیم. چیزی که الان احساس می کردم وحشی و خطرناک بود و به نوعی هیجان انگیز. گویی او می توانست من را تکه تکه کند و اصلاً اهمیتی نداشت که با چند تا قیچی مسلح شده باشم

خودم را وادار کردم به دیشب و به خیانت او و امیلی آنهم وقتی که با من نامزد بود، ‌فکر کنم. کلمات ظالمانه ای که وقتی فکر می کرد با آنجلو خوابیده ام را  به یاد آوردم. آنهم درست در همان شبی که نامزدیم را به بالاترین سطح جامعه شیکاگو اعلام کرده بودم.  

او همبازی من نبود، هیولای زندگی من بود.  

ولف دست های بهم گره خورده مان را بالا آورد و آن را مقابل چانه ام نگه داشت. با شیفتگی به دستان سبزه و بزرگش که دستان کوچک و سفید من را احاطه کرده بودند نگاه کردم. موهای ظریف و سیاه رنگی بر روی مفصل انگشتان دستش داشت و دستانش سفت و پر رگ و برنزه بودند. دیگر تفاوت سایز هیکلمان مسخره به نظر نمی رسید.  

با پایین آمدن سر سناتور کیتون و تماس اندک لب هایش با گوشم ، قلبم در قفسه سینه ام از جا کنده شد.  

«حالا شلوغ کاریت رو تمیز می کنی. تا بعد از ظهر هم با لپ تاپ جدیدت به WiFi و بروشور نورث وسترن (Northwestern)  وصل می شی. تا شب هم شام و هم میان وعدت رو خواهی داشت. فردا صبح صبحانه می خوری، پیانو تمرین می کنی و به خرید می ری و لباس هایی می خری که دهان میهمانانمون با دیدنشون کف کند. منظورم را درست رسوندم؟» 

کاملاً واضح خواسته اش را بیان کرده بود. اما من می خواستم عقب بروم، ‌با عشوه گری پلک بزنم و پوزخند مغرورانه ای که خیلی به آن علاقه داشت را در پاسخ تحویلش دهم.  

اما واقعاً در این شرایط قدرت فیزیکی نداشتم، طعنه و کنایه هم فایده ای برایم نداشت. فهمیدم برگ برنده دست من است. 

با بدنی مماس با بدنش از کنارش گذشتم و او را تنها در اتاق رختکن رها کردم. 

پشت سرم خندید و سرش راتکان داد «در مقابل آدمی که با هیچ کسی مذاکره نمی کنه، ‌خیلی خوب عمل کردی. نمسیس ، چه بخوای چه نخوای همه چی به نفع منه و من تو رو محو می کنم.» 

 

پایان فصل پنجم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *