فصل ششم  

 

ولف 

به زحمت کراوات زرد رنگم را از گردنم کشیدم و آن را بر روی زمین پرت نمودم. 

خیلی ملایم بود.  

کراوات سبز رنگ را از جایش خارج کردم و قبل از آنکه اصلاً به یکی بهتر از آن فکر کنم آن را به دور گردنم بستم. 

رنگش خیلی زنده بود. 

کراوات مخمل ابریشمی سیاه رنگ را بیرون کشیدم و آن را بر روی پیراهن سفیدم قرار دادم.  

عالی شد. 

محرومیت جنسیم به نفعم بود. من به سختی می توانستم یک راه مستقیم را بدون فکر کردن به سکس با نزدیکترین زن کنارم طی کنم. از آخرین سکسم چند روزی گذشته بود و اگر واقعیت را بگویم آخرین برخورد همراه با سکسی نسبتاً خوبم در تاریکی اتفاق افتاده بود. 

با وجودیکه امیلی برای سکس بدن فوق العاده ای داشت. فقط کمی از یک جسد پر سرو صدا تر بود و جذابیتش هم به همان اندازه.  

اگرچه ، در گارد دفاعیش ، من بیشتر از آنکه سکس را برای هر دویمان قابل تحمل تر کنم ، فقط به دنبال فرو نشاندن خشم و عصبانیتم بودم. وقتی به ارگاسمش تظاهر می کرد بسیار رقت انگیز به نظر می رسید و من هم آنقدر عصبی بودم که وانمود کردم متوجه آن نشده ام. 

درست همان لحظه ای که چشمم به فرانچسکا و چشمان آبی بندینی در شب عروسی افتاد متوجه شدم که آماده معاشقه با یکدیگر هستند، چه خودشان متوجه باشند و چه نباشند. 

چشمان فرانچسکا حتی در تاریکی زیر پله هم ، به شدت برق می زد. فکر کشاندن او به آن سوی سالن رقص و سکس شدید با او بر روی میز پر زرق و برق عروس و‌داماد به عنوان مجازاتی برای این کارش در سرم موج می زد.  

اما رفتار پر حسادت و مالکانه 1)در طبیعتم نبود و 2) برای هدف نهایی من خوب نبود. 

بعلاوه از کی دیگر نوجوان محسوب نمی شدم؟ بهتر بود که اجازه می دادم آخرین برنامه شان را هم اجرا کنند. اگر خرابش می کردم دیگر نمی توانستم به هدفم برسم. 

خب، ‌اجازه دادم بندینی این کار را بکند. 

به طور کامل.

حالا نمسیس با این درخواست وفاداری وانحصار طلبیش من را متعجب کرده بود. فکر می کردم که  او بعد از هفته ها سکس خشن و داغ که طوری برنامه ریزی می کردم از آن لذت نبرد، خودش من را به نزد نزدیکترین معشوقه ام می فرستد. 

کریستن البته دیگر در لیست انتخاب هایم جایی نداشت. چون او سعی کرده بود دلایل من برای این نامزدی را برای روسی افشا کند. در نتیجه کریستن از خبرنگار ارشد به رده محقق تنزل مقام پیدا کرد. من با یک تماس با سردبیرش ، به او اطلاع دادم که خبرنگار بلوند خوشگلش که ده سال پیش از ییل(Yale) آمده با آدمهای ناجوری می خوابد. آدمهای ناجوری که او زندگیشان را پوشش می دهد. 

زندگی من. 

جمعه شب بود، و وقت بازی بزرگم.  

وزیر انرژی ، برایان هتچ همراه با همسرشبرای صحبت در مورد میزان حمایتی که در انتخابات آینده از من می کرد به اینجا می آمد. تقریباً شش سالی میشد که به عنوان سناتور خدمت می کردم، اما هدفم مشخص بود، ریاست جمهوری. 

مسلماً ، قسمتی از دلایلم که دوشیزه روسی اکنون گرانترین حلقه نامزدی ایلات متحده را در دست داشت همین بود. اصلاح تصویرم از مردی که برای سکوت نیمی از مردم ایالات متحده از جذابیت جنسی اش استفاده می کند به ناجی شاهزاده خانمی که نجاتش برای من منفعت بیشتری به همراه  داشت.  

تربیت اشرافی فرانچسکا هم اولین چیزی بود که به چشم می آمد . لازم به ذکر نیست که با وجود احترامی که برای همسرم قایل بودم، از بین بردن تجارت پدرش در لیست برنامه های آینده ام قرار داشت.  

می گویند که من کسی هستم که به خاطر اعتقاداتم آدم هم می کشم ولی فرانچسکا هرگز نمی تواند من را اینگونه بشناسد.  

با کراوات تازه خریداری شده مشکیم در آینه مقابلم اخم می کنم. رختکن بزرگ و جادارم کاملاً تمیز شده و با لباس های جدید جایگزین شده بود.  

انتهای کشو دراورم را به دنبال عکسی که هرگاه نیاز داشتم به یاد بیاورم که از کجا به اینجا رسیده ام و به کجا می خواهم بروم گشتم.  

آنجا نبود. 

به آرامی کشو دراور را بیرون کشیدم تا کاملاً باز شود. هنوز هم نمی توانستم آن را پیدا کنم. 

 فرانچسکا آن را هم خراب کرده  و یا با خودش برده بود.

پول من در درجه اول اهمیت قرار داشت چون او بعد از رابطه من با آخرین اسباب بازی دوست پسرش به وضوح این موضوع را تایید کرده بود. آیا واقعاً  انتظار داشت که وقتی خودش را در ملاعام در اختیار مرد دیگری قرار می دهد من هم از کارش استقبال کنم؟ به هر حال زیاده روی کرده بود.  

به سرعت از اتاقم خارج شدم و به سمت ضلع شرقی ساختمان رفتم. استرلینگ سر راهم قرار گرفت، گویی او هم تازه از اتاقش خارج شده بود. بعد با تکان دست هایش در هوا درست مثل یک مرغ قدقد کنان گفت «سناتور کیتون! نامزد شما هوش از سر می بره، نمی تونم صبر کنم تا شما زیبایی. . . » 

او جمله اش را کامل نکرد. به سرعت بدون هیچ حرفی از کنارش گذشتم و راهم را به سمت اتاق فرانچسکا ادامه دادم. استرلینگ به دنبالم حرکت کرد،‌ پرخاش کنان گفتم «جادوگر پیر،‌ حتی فکرش رو هم نکن.» 

بدون اینکه درب اتاق فرانچسکا را به صدا درآورم، بی هوا درب را باز نمودم. این بار واقعاً کاری انجام داده بود. لباسها و کراواتها فقط پول را هدر داده بودند و در برنامه اصلیش جایی نداشتند.  

آن عکس، برایم بی قیمت بود. 

عروسم در مقابل آینه میز توالتش نشسته بود، ‌لباس مخمل مشکی تنگی بر تن داشت- طوری به نظر می رسید که ما برای کاری بجز خنجر زدن به یکدیگر آماده شده ایم- سیگاری در گوشه لب های شیرنش قرار داشت. او خاک گل را به داخل گلدان فشار می داد، حتی در وسط اتاق خوابش هم باغبانی می کرد، آن هم با لباس شب مارک شانلش. 

دیوانه بود.  

او عروس دیوانه من بود. 

خودم را وارد چه بازی جهنمی جدیدی کرده بودم؟

به آرامی به سمتش رفتم،‌ سیگار را از گوشه لبش بیرون کشیدم و با یک دست دو نیمش کردم. 

 فرانچسکا به بالا نگاه کرد و پلک زد.  

او سیگاری بود. یک خصوصیت دیگر که من نه تنها در وجود او، ‌بلکه همه مردم و کلاً از ان متنفر بودم. با این حساب، تنها با شناخت کامل این دختر می توانستم او را به طور کامل داغان کنم. حتی اگر بخواهم با او ازدواج هم نمایم باز هم نمی خواهم هیچ چیز خصوصی بجز طعم گرمای بدنش آن هم وقتی در آغوش می گیرمش حس کنم.  

غریدم «در خانه من سیگار نکش!» 

صدایم خشمگین بود و این برای خودم هم عجیب به نظر می رسید. من هرگز عصبانی نمی شدم، هیچ وقت تحت تاثیر قرار نمی گرفتم و بالاتر از همه این ها – هرگز هیچ کس بجز خودم برایم اهمیتی نداشت. 

فرانچسکا بر روی پاهایش ایستاد،‌ سرش را با کمی شیطنت کج کرد و گفت «منظورت خونه ماست؟» 

«نمسیس با من بازی نکن!» 

«پس مثل اسباب بازی هم رفتار نکن نارسیسوس» 

امروز خیلی عجیب شده بود. این چیزی بود که من از نشستنم در پشت میز مذاکره بدست آورده بودم. حقم بود. با یک حرکت سریع او را به دیوار چسباندم و در صورتش فریاد زدم « اون عکس کجاست؟» 

حالت صورتش از خوشحالی به ترس تغییر کرد  پوزخند از لبان برجسته اش محو شد. به مژه های بلند و سیاهش نگاه کردم، ‌چشم هایش مثل دو تیله شیشه ای، ‌آنقدر آبی و وحشی بودند که واقعی به نظر نمی رسیدند و من می خواستم برای این خیره سریش آنقدر خفه اش کنم که رنگ پوستش با چشمانش هماهنگ شود. اگر می دانستم تا چه حد این دختر آزار دهنده است احتمالاً در مقابل وسوسه دور کردن او از آن پیره مرد مقاومت می کردم. اما الان او به مشکلی برای من تبدیل شده بود و من حاضر به پذیرش شکست و مغلوب این دختر نوجوان شدن نبودم

فکر می کردم که تظاهر به خنگی می کند- مثل هر زن ضعیف دیگری- اما فرانچسکا ثابت کرده بود کسی نیست که به راحتی شکست بخورد.  

از زمان مذاکره مان تقریباً خودم را گول زده بود که او را مجذوب نموده ام. او هر روز به اسب سواری می رفت و همراه با اسمیتی، ‌راننده ام ، مدیره پر دردسر خانه شان کلارا و  دختر خاله اش آندریا  در نورث وسترن گردشی کرده بود. همه شان چنان در خانه من چرخیده بودند که گویی به تور کاخ سفید رفته اند. دختر خاله اش آندریا با آن موهای اکستنشن شده و پوست برنزه و لباس های تنگش شبیه به یکی از کارداشیان ها به نظر می رسید. او عادت داشت در پایان هر جمله اش آدامسش را باد کند و بتراکند. قسم می خورم که از آن به عنوان نقطه پایان جمله اش استفاده می کرد.  

«چه گلدان قشنگی» پوپ 

«ببینم شماها رابطه محافظت شده دارین؟چون ولف یکم سنش زیاده»پ وپ 

«فکر می کنی بتونی مهمانی آخرین شب مجردیت رو تو  کابو بگیری؟ من هیچوقت اونجا نرفتم» پوپ 

استرلینگ به من گفته بود که فرانچسکا روزها پیانو تمرین می کرده، سه وعده غذایش در روز را خورده است و در اوقات فراغتش باغبانی می کرده است. 

فکر می کردم که دوروبرم آفتابی می شود.  

ولی در اشتباه بودم.  

فرانچسکا حالتی متاسف به چانه اش داد وگفت «اون رو شکستم.» بعد از مکثی اضافه کرد «تصادفاً، ‌من اینجور وحشی بازی هایی بی فکرانه ای رو نمی کنم.» 

او پر از شگفتی بود، بخصوص ‌این یکی و امروز، من هم مشخصاً امشب در حال و هوای  یک شب آرام و بدون ماجرا بودم.  

با پوزخند آزاردهنده ای گفتم «اما من می کنم!»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *