« خیلی کم سن و سال به نظر می رسید.» 

با لحن نامهربانانه ای گفتم « خب، این هم یک نظره، سوال که نیست . . . درسته؟» 

« اطمینان داشتم که ایشون از هم صحبتی خانم هایی کمی بزرگتر از شما خوششون می یاد.»  

« ایشون باید اول از میزان علاقه خانم ها نسبت به خودشون بیشتر خوششون بیاد.» 

مسیح .من این حرف را واقعاً بر زبان آوردم! دستم را بر روی دهانم گذاشتم.  

«کاملاً برعکسه. ایشون هیچوقت مشکلی در جذب خانم ها نداشتند» 

خانم استرلینگ همانطور که راهمان را به سمت قسمت شرقی ساختمان ادامه می دادیم به گستاخیش ادامه داد و با تکان سرش و لبخند کمرنگی که از یادآوری چیزی بر لب های باریکش نقش بسته بود، گفت «کثرت خانم ها و انواع مختلفشون ایشون رو واقعاً خسته کرده بود. من براشون نگران شده بودم.» 

خب مشخص شد که در راس همه خصوصیاتش، عیاش هم هست. سری تکان دادم. آنجلو با تمام تجربیاتی که در زندگی کسب کرده بود و با آن روش تربیت خشکش، باز هم واقعاً مرد نجیبی بود. نه اینکه اصلاً کاری در زندگیش انجام نداده باشد، بلکه به آن شکل نبود که تشنه این چیزها باشد.  

« خب، شاید، الان باید نگران یک چیز دیگه باشید، انتظار داشتم که  تختم با ایشون مشترک باشه» 

ظاهراً من باید میزان ادب و آزادیم را دوباره می سنجیدم. 

وقتی که به اتاقم رسیدم نمی توانستم تحسینش نکنم، تختی که پرده هایی همچون خیمه از سقف بالای آن آویزان شده و از چهار طرف جمع شده بودند، پرده های مخمل بنفش رنگ پنجره ها، اتاق لباس بسیار بزرگی که می شد در آن راه رفت،کمدهای بزرگ یا حتی میز تحریر کنده کاری شده چوب بلوط، صندلی های چرم مشرف به باغ، فوق العاده بودند. 

صندلی ها در مقابل پنجره قرار گرفته بودند و مطمئن بودم که منظره مدهوش کننده ای دارند.  

اما بهترین منظره شیکاگو کوچکترین اهمیتی برای من نداشت. دوست داشتم به خانه بچگی هایم برگردم و به رویای ازدواج با آنجلو فکر کنم.  

«راحت باشین، آقای کیتون به اسپرینگ فیلد پرواز کرده بودند و الان در مسیر برگشت به خونه هستند.» 

بعد دستش را بر روی لبه لباسش کشید و آن را صاف نمود.  

خب کیتون سناتور ایالت بود. و مجبور نبودم که این سوال را بپرسم، می دانستم که او قبلاً یک جت شخصی برای انجام کارهای سیاسیش خریداری کرده است. می دانستم که نمایندگان سنا مجوز خرید دارند و پدرم قبلاً در مورد این قوانین صحبت کرده بود. او همیشه می گفت اگر می خواهی شکستشان بدهی باید به خوبی آنها را بشناسی و در طول زندگیش به سیاستمداران بسیاری رشوه داده بود.  

به دلایلی حتی جت شخصی داشتنش هم کام من را تلخ تر کرد.  

رفتن به سر کار با گذاشتن رد پایی از کربن و کاشتن درختهای کوچک برای اصلاح آن. او چه دنیایی برای فرزندان و نوه هایش می خواست باقی بگذارد؟ 

 در یک لحظه به ذهنم رسید که او با جتش به اسپرینگ فیلد رفته بود یا DC ؟ من اصلا از این خانم کمک نخواسته بودم .

در واقع او اصلاً نمی دانست که من مشکل دارم. او بعد از اینکه دست سرد و لاغرش را فشار دادم  پشتش را کرد و به سمت درب خروج حرکت کرد.  

«ببخشید، می دونم احمقانه به نظر می رسه ولی رییستون من رو از پدر و مادرم خریده و اینجا آورده، من باید از اینجا بیرون برم.» 

او به من نگاه کرد و پلک زد.  

«اوه عزیزم، بخشید فکر می کنم که یادم رفته فر رو خاموش کنم.» 

بعد با عجله از آنجا خارج شد و درب را پشت سرش بست.  

بلافاصله به دنبالش دویدم و چند بار دستگیره درب را فشار دادم. او درب را به روی من قفل کرده بود. لعنتی! 

در اتاق شروع به راه رفتن کردم، بعد ناگهان به پرده اتاق چنگ زدم و آن را از ریلش خارج کردم و پاره نمودم. نمی دانم چرا این کار را انجام دادم. فقط دوست داشتم همانطور که کیتون من را داغان کرد، من هم هر چیزی که اینجا بود را خراب کنم. خودم را بر روی تختم انداختم. با همه وجودم زجه می زدم.  

آنروز با گریه خوابم برد. خواب دیدم که آنجلو برای بردن من به خانه پدر و مادرم می رودو می فهمد که چه اتفاقی با ولف افتاده است. بعد هم همه شهر را به دنبال من می گردد. در رویایم، ‌او به اینجا می آمد، نمی توانست بودن من با یک مرد دیگری را تحمل کند و با ولف روبه رو می شد. در رویایم او من را از اینجا می برد، می رفتیم به یک جای دور و گرمسیری. جایی امن. این قسمتش را هم خودم می دانستم رویایی بیش نیست. – اگر پدرم نمی توانست جلوی ولف را بگیرد، هیچ کس دیگری هم نمی توانست.

وقتی از خواب بیدار شدم، آخرین پرتو های نور خورشید با کم جانی از پنجره های بلند و قدی و لخت اتاق به درون می تابید.  

گلویم خشک و دردناک بود و چشم هایم آنقدر پف کرده بود که نمی توانستم حتی آنها را باز کنم.  

برای یک لیوان آب جان می دادم، اما حاضر بودم بمیرم و همچین چیزی نخواهم.  

یک سمت تختم فرو رفته بود و وقتی توانستم چشم هایم را باز کنم تازه متوجه علتش شدم.  

ولف در آن سمت تخت بسیار بزرگ و شاهانه نشسته بود و به من خیره شده بود. نگاه دقیق و موشکافانه اش، از پوست و گوشت و استخوانم هم می گذشت و همه را به تلی از خاکستر تبدیل می کرد.

چشم هایم را باریک کردم، بعد هم برای بیان قسمتی از چیزهایی که در مغزم می گذشت، دهانم را باز نمودم تا چیزی بگویم. ولف با تا زدن آستین های لباسش و نمایش بازوهای عضلانی و برنزه اش با آن رگهای برجسته، با لحنی هشدار گونه گفت «قبل از اینکه چیزی بگی، فکر می کنم یک نفر باید اینجا عذرخواهی کنه» 

با لحنی تلخ و پر کنایه گفتم «عذرخواهی چیزی رو درست می کنه؟» 

با وجودیکه لباس کامل تنم بود ، باز هم پتو را به صورت کامل بر روی بدنم کشیدم.  

پوزخند مغرورانه ای زد، فهمیدم از این یکی به دو کردن هایمان لذت می برد.  

«اون شروع خیلی خوبی بود. گفتی من آقامنشانه رفتار نکردم و من در کمال ادب باهات مخالفم. من به سنت شما احترام گذاشتم و بعد از بوسیدنت محترمانه بهت پیشنهاد ازدواج دادم.» 

باور نکردنی بود.  

حالا دیگر کاملاً هشیار شده بودم و کمرم را به تاج تخت فشار می دادم.  

«می خوای من ازت عذرخواهی کنم؟» 

به آرامی دستی به پارچه کتان فشرده کشید و کمی طول کشید تا پاسخ من را بدهد.  

«پدر و مادرت از اینکه می خواستند تو رو به یک زن خانه دار کوچولو تبدیل کنند خیلی باید خجالت بکشند. تو قدرت ذهنی فوق العاده ای داری.» 

در حالیکه دست به سینه می شدم گفتم «‌ اگه فکر می کنی من تو رو به عنوان همسر آینده ام می پذیرم، باید خیلی احمق باشی!» 

ولف خیل جدی به حرف های من گوش داد، بعد دستش را به سمت مچ پای من حرکت داد اما آن را کاملاً لمس نکرد، اگر نمی دانستم او از خشم من خیلی بیشتر لذت می برد، قطعاً لگدی به دستش می زدم. 

«حتی فکر این‌که تو بتونی به من یا بدنم دست بزنی، البته به جز حال دادن به پایین تنه‌‌ام اون هم وقتی که به اندازه کافی بخشنده باشم که این اجازه رو بهت بدم، شدید سرگرمم می کنه. چرا قبل از اینکه حرف های جبران ناپذیر بیشتری بزنی، سر میز شام همدیگر رو بهتر نشناسیم؟ این خونه یک سری قوانین داره و باید ازشون اطاعت کنی!»

خدایا دوست داشتم چنان بزنمش تا انگشتانم هم از شدت ضربه آتش بگیرند.  

دندان قروچه ای کردم و گفتم «ترجیح می دم غذاهای گندیده و گنداب بخورم تا سر یک میز با تو بنشینم و غذا بخورم.» 

« بسیار خب!» 

بعد چیزی را از پشتش خارج کرد. تقویم سفید رنگی بود، با کشاندن خودش به سمت من، آن را بر روی میز پاتختی کنارم گذاشت. بعد از ساعتی که با بستنش به دور مچ دستم، بیشتر از آنکه حس کنم هدیه گرفته ام، احساس می کردم دستبندی بر مچم زده شده است، این لمس کوتاه و خوشایند بود.  

وقتی صحبت می کرد به من نگاه نمی کرد و به آن تقویم نگاه می کرد.  

«‌معمولاً بیست و یک روز طول می کشه تا عادت یک نفر شکل بگیره. همین الان بهت می گم من یک الگوی خاص در این مورد ایجاد می کنم. چون بیست و دوم آگوست در راهه.» 

بعد در حال بلند شدن از جایش ادامه داد «در اونروز تو در محراب در مقابل من ایستادی و قول ادامه زندگیت رو به من می دی. قولی که من خیلی هم جدی می گیرمش. تو می تونی پول جمع کنی، روابط جدید برقرار کنی، و کاملاً احمقانه دستت رو در مجامع رسمی به دور دست من حلقه کنی. دوشیزه روسی، شبت خوش» 

او چرخید و سلانه سلانه به سمت درب حرکت کرد و در مسیرش با پایش پرده را هم از سر راهش کنار زد.  

کمی بعد خانم استرلینگ با یک سینی نقره وارد اتاق شد. سینی مملو از میوه های فاسد خورد شده و یک لیوان آب به وضوح کدر.  

با ترحمی دلسوزانه که صورتش را مسن تر از آنچه که بود نشان می داد به من نگاه کرد.  

در نگاهش عذرخواهی موج می زد.  

من نه آن سینی را می پذیرفتم و نه غذا را.

فصل سوم  

 

ولف: 

 

ااه. 

لعنتی. 

الاغ. 

اسکل. 

احمق. 

اینها تنها تعدادی از کلماتی بودند که من دیگر به عنوان سناتورایالت ایلینوز، چه در خلوت و چه در اجتماع به خودم نسبت نمی دادم. 

خدمت به ایالتم-کشورم- تنها هدفی بود که من داشتم.  

مشکل این بود که تربیت واقعی من کاملاً متفاوت از چیزی بود که در رسانه ها به تصویر کشیده می شد. به نظرم من نفرین شده بودم.  

و من مخصوصاً همین الان هم که نو عروسم تا سر حد جنون من را عصبانی کرده،  دوست دارم فحش بدهم. 

چشم های وحشی و براق و بلوطی رنگش، آنقدر شیرین هستند که عملاً دوست داری با انگشتانت آنها رو از کاسه در بیاوری. 

از یک سال پیش و از همان اولین لحظه ای که فرانچسکا روسی پا به شیکاگو گذاشت، تمام مردان سرشناس شیکاگو، در مقابل زیباییش سر تعظیم فرود آوردند و بدبختانه تنها فرصتی هم که در طول زندگیشان ایجاد کردند، خیلی هم تضمین شده نبود.  

متاسفانه برای من، عروسم، لوس ، خام و بی تجربه و بچه ای بسیار نازپرورده و با اعتماد به نفسی در حد کانکتیکات و کمترین اشتیاقی برای انجام هر کاری به جز اسب سواری ، بد اخلاقی بود- و یک وحشی اگرچه تربیت شده، خیالاتی-که درست مثل بچه ای  لوس دایماً چشم هایش را گرد می کرد.  

خوشبختانه برای او ، عروس من بودن برابر با زندگی در ناز و نعمتی بود که او تصور می کرد در سایه پدر و مادرش خواهد داشت.

درست بعد از عروسی، می خواستم او را به عمارت فوق العاده باشکوهی در آنطرف شهر بفرستم،‌ کیف پولش را پر از کارت های اعتباری و پول نقد کنم و هر وقت که به  حضور با او در انظار و در اجتماع نیاز داشتم یا زمانیکه باید افسار پدرش را می کشیدم، از او استفاده کنم و ببینمش.  

درمورد بچه هم که دیگه جایی هیچ سوالی باقی نمی ماند، با توجه به میزان همکاری او با من، که در حال حاضر، خیلی باید بهتر شود، می توانست از اهدا کنندگان اسپرم استفاده کند، نه من. 

استرلینگ گزارش داده بود که فرانچسکا اصلاً نه دستی به آن آب کثیف و میوه های گندیده زده و نه صبحانه ای که امروز صبح برایش برده بودند را خورده است.  

نگرانش نبودم.  

این دختر بچه هر وقت گرسنگی به او فشار می آورد غذایش را می خورد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *