به میز کار تئودور الکساندرم تکیه دادم، دست هایم را در جیب شلوارم فرو برده بودم و بیست دقیقه دیوانه کننده را در سکوت به مشاجره فرماندار بیشاپ و فلیکس وایت، رییس پلیس شیکاگو،گذراندم.  

درهفته ای که طی یک هوس آنی با فرانچسکا نامزد کردم، خیابان های شیکاگو خونین ترین هفته خود از اواسط دهه 80 به بعد را گذرانده بودند. 

یک دلیل دیگر در ضرورت ازدواج من و فرانچسکا نجات این شهر بود.  

بیشاپ و ان پلیس کهنه کار معتقد بودند که آرتور روسی مستقیم و غیر مستقیم مسئول تمام بیست و سه قتلی است که از جمعه تا یکشنبه اتفاق افتاده بودند. البته هیچکدام از آن مجرمین هم اسم او را بر زبان نیاورده بودند.  

 وایت در صندلی چرمیش کمی خودش را عقب کشید و در حالیکه یک سکه یک سنتی رو با انگشت شصت و اشاره اش به سمت من می انداخت گفت «سناتور، یک پنی می دم بفهمم به چی فکر می کنی؟» 

سکه را نگرفتم و اجازه دادم بر روی زمین بیافتد، نگاهم خیره بر او ماند.  

«خنده داره که اسم پول رو می یاری، این همون چیزیه که برای جنگیدن با این آمار روزافزون جنایت بهش احتیاج داری.» 

«منظور؟» 

«آرتور روسی» 

بیشاپ و وایت نگاه ناراحتی به همدیگر انداختند، رنگ صورت هر دویشان به وضوح پریده بود.  

از شدت خنده منفجر شدم. 

من خودم حواسم به آرتور بود، اما باید این کار را به تدریج انجام می دادم. من با ارزش ترین دارایی او را گرفته و او را در شرایطی آزاد گذاشته بودم که در دراز مدت به او فشار می آورد. 

تصمیم ازدواج با فرانچسکا روسی، جدا از خرد کردن پدرش، که از سیزده سالگی در سرم شکل گرفت،  یک تصمیم آنی بود. 

اولش که به عنوان نمسیس در جشن حاضر شد و خودش را نشان داد، در یک چرخش مسخره، پوزخندی را بر چهره ام نشاندم. بعد متوجه برق نگاه آرتور با حرکت دخترش در جشن بالماسکه شدم. او به دخترش می بالید و از حالت عصبی من خوشحال بود. فرانچسکا به وضوح برگ برنده او بود. زیبایی، متانت و تربیتش توجه همه را به او جلب می کرد.  

و من کم کم به این نتیجه رسیدم که ازدواج با فرانچسکا، هم اهرم فشاری بر آرتور روسی و تهدید های روز افزونش است و هم راهی برای پاک کردن شهرت زنبارگی من. 

نتیجه نهایی این تصمیم هم این بود: من و فرانچسکا تنها وارث امپراتوری روسی بودیم و روسی هم عملاً هر زمانی که اراده می کردم، چه خواسته و چه ناخواسته کسب و کارش را به من منتقل می کرد.

«گناهان پدران گریبان فرزندانشون رو نمی گیره.» 

صبح روز بعد از بالماسکه، با حضور من در خانه روسی، ‌لبهای آرتور روسی می لرزیدند.  

من همان شب در ماشین لیموزین، وقتی که خانم همراهم زیپ شلوارم را پایین می کشید و من را برای لذتی بیشتر آماده می کرد، پیامی برای او فرستادم و به او توصیه کردم صبح زودتر بیدار شود.  

آنروز رنگش آنقدر پریده بود که یک لحظه گمان کردم که سکته قلبی می کند. فکر خوشایندی بود. اون حرامزاده هنوز بر روی پاهایش راه می رفت و به من خیره شده بود، با نگاهش طلب انصاف می کرد. 

«جملات کتاب مقدس رو می گی؟» خمیازه ای کشیدم و ادامه دادم «کاملاً مطمئنم که خیلی از این جملات رو بارها و بارها زیر پا گذاشتی» 

« کیتون اون رو وارد این بازی نکن!» 

«برای اون التماس کن آرتور، به خاطر دختر نازپرودت که هیچوقت سختی نکشیده زانو بزن، نور چشمات،‌ خوشگل ترین دختر تمام مجالس رقص شیکاگو و رک بگم، کسی که برای همسر قانونی من شدن در جایگاه دوم قرار داره.» 

او دقیقاً متوجه منظور من و علت درخواست من شده بود. 

«اون نوزده سالشه و تو سی سالته!» 

آرتور سعی می کرد من را توجیه کند. 

اشتباه بزرگی کرد. آن زمانی که من سعی کردم برای او دلیلی بیاورم، هیچ تاثیری در تصمیم او نگذاشته بود. اصلاً. 

«کاملاً قانونی. زیبایی و سلامت و خوش رفتاری دخترت در دست من، دقیقاً همون چیزیه که دکترها برای پاک کردن شهرت زشت و بد من توصیه کردند.» 

 «اون آبنبات تو دست کسی نیست، مگر اینکه اولین حرفت به عنوان سناتور، آخرین حرفی باشه که . . .» 

آنقدر محکم دستش را مشت کرده بود که می دانستم الان از کف دستش خون چکه می کند.  

کلامش را قطع کردم. « تو هیچ کاری برای خراب کردن وجهه کاری من انجام نمی دی، خودت هم می دونی که چه کارهایی می تونم بکنم. آرتور زانو بزن. اگه خوب بتونی متقاعدم کنی، شاید بتونم اجازه بدم که اون رو برای خودت نگه داری.» 

«قیمتت چنده؟» 

«دخترت. سوال بعدی!» 

« سه میلیون دلار!» 

حرکات غیر ارادی چانه اش، همسو با ضربان قلبش بود. 

«اوه، آرتور» 

سرم را کج کردم و به شدت خندیدم. 

«‌پنج میلیون!» 

لب هایش به صورت یک خط صاف درآمده بودند و من به وضوح صدای ساییدن دندان هایش بر همدیگر را می شنیدم.

او مرد قدرتمندی بود-بسیار قدرتمندتر از اینکه سرش را برای چیزی خم کند- و برای اولین بار در زندگیش، مجبور به تسلیم شدن بود. 

چون آن چیزی که من از او در دست داشتم نه تنها تمام گروه مافیاییش را به خطر می انداخت، بلکه وقتی او را تا ابد به زندان می انداختم همسر و دختر گرانبهایش را هم بی پول و بی پشتوانه می کرد.  

تابی به چشم هایم دادم و گفتم «فکر می کنم که عشق بی قیمته. آقای روسی، نظرت چیه که اون چیزی که واقعاً می خوام رو بهم بدی؟ غرورت رو!»

مرد مقابلم– همان ارباب از خودراضی و در مرکز توجهی که من به شدت از او متنفر بودم- به آرامی زانوانش را خم کرد و با ماسکی پر از نفرت و سرد در مقابلم زانو زد.  

همسرش و تمام حاضران در اتاق به کفش هایشان نگاه می کردند، سکوت پر هیاهویشان در هوای اتاق موج می زد.  

آرتور روسی در مقابلم زانو زده بود، پست و حقیر و نا امید.  

با دندان هایی بهم قفل شده، ‌پر حرص گفت «‌ازت خواهش می کنم، التماست می کنم دخترم رو رها کنی. هر طوری که دوست داری دنبال من باش، من رو به دادگاه بکشون، تمام اموالم رو تصاحب کن. دوست داری بجنگی؟ باهات محترمانه و شرافتمندانه می جنگم ولی کاری به فرانچسکا نداشته باش.» 

آدامس نعناییم را در دهانم چرخاندم و جویدم، خودم را وادار کردم که دهانم را بسته نگه دارم.  

می توانستم تمام اسراری را که از آرتور روسی در سرم داشتم را رها کنم و تمامش کنم ولی درد و اندهی که آرتور روسی در من ایجاد کرده بود، چیزی بود که درست مثل این آدامس کش می آمد. 

آدامسی که در تمام این سالها به آرامی دردش را تا به امروز ادامه داده بود. 

چشم در مقابل چشم و این مزخرفات، درسته!؟ 

«روسی، درخواستت رو رد می کنم. قرار داد رو امضا کن» 

توافقنامه محرمانه مان را به سمتش هل دادم.  

«من دختر ننرت رو هم با خودم می برم.»

به زمان حال برگشتم. بیشاپ و وایت چنان صدایشان را بالا برده بودند که حتی نهنگ ها را هم کر می کرد، درست مثل دو تا دختر دبیرستانی که هر دو برای جشن پایان دبیرستانشان از یک لباس خوششان آمده بود، با هم یکه به دو می کردند. 

«… باید ماه پیش هشدار می دادی!» 

«اگه کارمندای بیشتری داشتم که …» 

بشکنی زدم و حرفشان را قطع کردم و گفتم «خفه شید، هر دوتون. ما برای پایان دادن به این منازعات به حضور بیشتر پلیس در مناطق جرم خیز نیاز داریم.» 

«و با کدوم بودجه، خواهش می کنم بگید، من باید بودجه پیشنهاد شما رو تامین کنم؟» 

فیلیکس بعد از بیان این جمله اش دستی به چانه خیس از عرقش که برق می زد کشید. 

جای جوش های دوران نوجوانیش پوست صورتش را خراب کرده بود، فرق تاس سرش برق می زد و تنها موهای دور سرش باقی مانده بودند.    

نگاهم را به صورتش دوختم، غروری که در آن موج می زد از بین رفت. 

پول های نقد زیادی از گوشه و کنار به دستش می رسید و هر دوی ما می دانستیم که سرمنشاء آنها از کجاست. 

با لحنی بسیار جدی گفتم «تو درآمدهای جانبی داری» 

پریستون بیشاپ خودش را بر روی تشک صندلیش بالا کشید و گفت «عالیه! کاپیتان اخلاقمون دست به کار شد.» 

«باید جفتتون رو از کار بیکار کنم. چون یادم می یارید–شماها درآمد های جانبی هم دارید.» 

به محض اینکه درب اتاق باز شد، چهره جدی به خودم گرفتم. 

کریستن، ‌همان زنی که با او در جشن بالماسکه شرکت کرده بودم، یکی از بهترین روزنامه نگاران و البته یک مزاحم آزار دهنده، سراسیمه وارد اتاق شد، چشمانش درست مثل موهایش وحشی بودند.  

از آنجاییکه من همنشینان خانمم را با دقت و با حداقل خصایص نمایشی انتخاب می کردم، می دانستم او الان به دلیل اطلاع از خبری اینجاست که هنوز هیچ کدام از آقایان حاضر در این اتاق از آن مطلع نشده بودند. هیچ چیز دیگری او را اینقدر فعال نمی کرد، بعلاوه کار او جمع آوری اطلاعات مهم و محرمانه بود. 

او در حالیکه موهای بلوند ریخته شده بر پیشانیش را کنار می زد گفت « ولف، واقعاً؟» 

مردمک چشم هایش در کاسه چشمش می رقصیدند. ظاهر آشفته اش علت حضور استرلینگ در پشت سرش را که زیرلب پوزش می خواست، توجیه می کرد.

مدیره خانه ام را مرخص کردم و بر روی کریستن تمرکز نمودم. 

با لحن صمیمانه ای گفتم « بزارین قبل از اینکه روی کفپوش مرمرین خونه من شاهرگتون رو بزنین، این رو اول بیرون ببرم.» 

کریستین گفت «خیلی مطمئن نباش که من اون کسیم که در این بده بستونها خونم ریخته میشه!» 

انگشت اشاره اش را تهدید آمیز در مقابلم تکان داد. رفتار زشتی بود. این کاری بود که اکثر دخترانی که از شهر کوچک کانزاس(Kansas) به شهرهای بزرگ می رفتند و تبدیل به زنان شاغل موفق می شدند انجام می دادند. دختری از کانزاس؟ او همیشه خیلی درونگرا بود. 

دفترم در ضلع غربی عمارتم قرار داشت. درست در کنار اتاق خوابم و چند تایی اتاق میهمان. کریستین را به اتاق خوابم راهنمایی کردم و درب اتاقم را باز گذاشتم تا فرصت هر حرکت اضافه ای بجز حرف زدن را از او بگیرم.  

او با دست هایی بر کمر شروع به راه رفتن کرد، تخت شاهانه ام یادآور جایی بود که او هرگز اجازه ورود به آنجا را پیدا نکرده بود. شبیه به زنی حرف گوش کن آرام ایستاده بودم. به اشتراک گذاشتن تختم با زنی دیگر هیچوقت برایم جذابیتی نداشت. 

من یاد گرفته بودم که آدمها به زندگیم وارد می شوند و به راحتی و با کمترین اهمیتی از آن خارج می گردند. تنهایی برای من چیزی بیش از یک انتخاب در زندگیم بود. یک فضیلت بود، نوعی عهد. 

بالاخره شروع به صحبت کرد و همانطور که به قفسه سینه ام فشار می آورد با حالتی احساساتی تمام تلاشش را کرد. 

«‌تو همون شب بالماسکه با من خوابیدی و درست فردا صبحش با کس دیگه ای نامزد کردی؟ مسخره ام کردی؟» 

او نسبت به فرانچسکا خیلی بهتر عمل کرده بود، اما عصبانیت زیادش هیچ احساس احترام یا علاقه ای در من ایجاد نمی کرد و از همه مهمتر بی حرکت ایستاده بودم. 

نگاه رقت انگیزی به او انداختم. او خیلی خوب می دانست که ما هر دو ان کار را زمانی که از حالت طبیعی و انسانی خارج بودیم انجام دادیم. من هیچ قولی به او نداده بودم، حتی قول ارگاسمش را! 

آنها خیلی نیازی به انجام کاری از طرف من نداشتند و به این ترتیب وقتم را خیلی هدر می دادند. 

«نظرتون چیه خانم ریس(Rhys)؟» 

«چرا اون؟» 

«چرا اون نه؟» 

کریستن دوباره در حالیکه با پایش ضربه ای به پایه تختم می زد غرید «اون فقط نوزده سالشه!» 

نگاهش می گفت که او هم تازه به همان نتیجه ای که من هم می دانستم رسیده است. تختم از فولاد ساخته شده بود و اگر او تا به حال به اینجا دعوت شده بود می فهمید که من بهترین و گرانترین و دور از ذهن ترین مبلمان را برای خانه ام تهیه کرده ام.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *