بیشتر نگران این بودم که شاید کسی که اتاق را تمیز کرده عکس را همراه با قاب شکسته اش دور انداخته باشد. 

این آخرین عکس دسته جمعی ما بود. تمام دنیای من در یک قاب ارزان قرار گرفته بود.  عروسم شانس آورده بود که من هنوز فراتر از قانون نبودم. الان و در این لحظه می توانستم گردن زیبایش را بشکنم. 

«بله، البته ، درسته» 

لبخند زیبا و مودبانه ای به من زد.  

با دندان های بهم چفت شده او را به چالش کشاندم «خب،‌ نمسیس حالا بگومن باید چی تورو بشکنم؟»  

صورتم را به صورتش نزدیک تر کردم و بدنم را به بدن کوچکش فشار می دادم.  

« نامزد عزیزم. تو قلبم رو شکوندی و بعد هم روحم رو» 

میخواستم جواب این حرفش را بدهم که استرلینگ ضربه ای به درب چوبی اتاق نواخت و سرش با موهایی که به دورش ریخته شده بود از قاب درب جلوآمد .  

تازه آن موقع متوجه وضعیت خودم شدم. زانویم بین ران پاهای فرانچسکا قرار گرفته بود، ‌هر دو زن با چشمانی گرد شده به زانوی من نگریستند. یکی از میان چهارچوب درب و دیگری با لب هایی از هم باز شده و پلک هایی سنگین .  

یک قدم به عقب برداشتم.  

استرلینگ آب دهانش را قورت داد . 

«قربان، آقای وزیر و همسرشون برای ملاقات با شما اینجا هستند. بگم. . . بگم که فعلاً سرتون شلوغه؟» 

نفس عمیقی کشیدم ، سرم را تکان دادم و برای آخرین بار نگاهی تحقیر آمیز به فرانچسکا انداختم و گفتم «هیچوقت تو زندگیم اینقدر خسته و کسل نشده بودم.»

تصور می کردم که شام خوب پیش می رود.  متوجه شدم که من و فرانچسکا با سرسختی تمام با کارد و چنگالمان درگیر گوشت بره پر چاشنی و گلابی آبپزی که بر خلاف یکدیگر انتخاب نمودیم بودیم.  

من و برایان مقابل یکدیگر نشستیم و حتی قبل از این که غذای اصلیمان را شروع کنیم در مورد برنامه های آینده من صحبت می کردیم، که نامزد برجسته و از هوش برنده  من- البته این کلمات را برایان بکار برد، نه من- از همسر ناخوشایند او- در مورد خیالات و تصوراتش صحبت کرد، بنیادهای خیریه بیروحی که از نظر او باید از دلقک و کمی شادی برای کودکان بیمارستانی و بازی های آب پاشی- که منظورش استفاده از خود شلنگ آتش نشانی برای آب پاشیدن بود استفاده می کردند. 

برایان هرگز آخرین موضوعی که همسرش انتخاب نمود را فراموش نخواهد کرد. با وجودی که مثل روز برایم روشن بود که فرانچسکا از شدت کسالت و خستگی آماده گریه است، با این حال باز هم لبخند می زد و سرش را تکان می داد. تنها چیزی که دیگر برنامه امشبش را کامل می کرد دست تکان دادن برای حضور ناگهانی کیت میدلتون در وسط اداره آموزش رفتارهای اجتماعی بود.  

من به طور عجیب و آزار دهنده ای از او خوشم می آمد. بخصوص با در نظر گرفتن این نکته که او فقط در صدد خراب کردن تنها چیز مهم من در تمام این کاخ باشکوه و گرانقیمت بود. 

آن عکس . 

در حال تکه تکه کردن غذای‌ خرچنگ بودم و تصور می کردم اعضای بدن همسر آینده ام را تکه تکه می کنم که گالیا هتچ (Galia Hatch) سرش را از بشقابش بالا آورد و یک نگاه هیجان زده و بی اندازه مشتاق به فرانچسکا انداخت.

موهایش رنگ شده و کاهی رنگ بود. در صورتش آنقدر جراحی پلاستیک کرده بود که می توانست به عنوان مخزن مواد پلاستیکی با دوام حرکت کند و اگر هنوز جادوگران قرون وسطا زنده بودند حتماً عاشق لباس پشت باز وحشتناکی که پوشیده بود می شدند.

«اوه، الان فهمیدم که چرا چهرتون اینقدر برام آشنا است! شما یک برنامه خیریه رو اداره می کردید، ‌درسته عزیزم؟ قبلا ًدر اروپا. فرانسه، اشتباه که نمی کنم؟» 

چنگالش را به کناره گیلاس شامپاینش زد و به طور احمقانه ای و با صدای بلند به نوعی این موضوع را اعلام کرد.  

نزدیک بود از شدت تعجب صدای پخ خنده ای از من خارج شود. نمسیس تنها به اسب ها، باغبانی و آنجلو اهمیت می داد. نیازی به این کارها نداشت. گوش هایم بلافاصله سرخ شدند. 

فرانچسکا قاشق و چنگالش را در بشقاب نیمه پرش گذاشت و با دستمال گوشه دهانش را که اصلاً غذایی هم نشده بود پاک کرد و گفت «سوییس» 

دست از گوش دادن به صحبت های پر هیجان برایان در مورد وزارت خارجه برداشتم و توجهم را به صحبت خانم ها دادم. فرانچسکا به پایین نگاه کرد و توجه من به شکاف سینه هایش جلب شد. سینه های شیری رنگش در آن سوتین تنگ بهم چسبیده بودند. نگاه کردن به جایی دیگر در برنامه ام قرار نداشت. احتمالاً از شدت بدن تحریک شده ام می مردم.  

«خیریه فوق العاده ای بود، یادمه بخش باغبانی هم داشت، درسته؟ و شما ما رو در باغ گردوندید و من تا مدتها بعد از آن برنامه مدام از دختر آمریکایی شیرینی که باغ را به ما نشان داد صحبت می کردم.» 

گالیا جیغ بلند کشید و نگاه من از سینه های نامزدم به صورت او دوخته شد.

صورت فرانچسکا سرخ تر شده بود و حتی با آن اندک آرایشی هم که داشت جوانتر و شاداب تر به نظر می رسید. او نمی خواست که من این چیزها را بدانم. 

بجز ترس هیچ دلیلی برای پنهان کردن این اطلاعات پیدا نمی کردم، فکر می کرد که با اطلاع از فعالیت های بشر دوستانه اش، علاقه من به او بیشتر می شود.

عزیزم، ‌هیچ مشکلی در این مورد نداری.

«می دونین که نامزد شما هم یکی از حامیان است؟» 

برایان با درک عدم توجه من به صحبت هایش ابروهای پر و خاکستری رنگش را بالا برد. حالا دیگر حواسم بود.  

اگرچه فرانچسکا ویژگی های تحسین برانگیزی برای بانوی اول شدن داشت و این ویژگی ها شامل زیبایی، عقل و توانایی ارتباط با زنانی حتی مثل گالیا را که می توانست میمونها را هم مست کند داشت ولی باز هم خونم به جوش امده بود.  

فرانچسکا رسماً  ثابت کرده که بیش از آنچه لازم است، شخصیت مستقل و قوی دارد. وقتش بود که بال های سیاه نمسیس را می‌چیدم.  

«طبیعتاً» 

دستمالم را بر روی میز پرت کردم و به چهار خدمتکاری که در گوشه های اتاق غذاخوری ایستاده بودند اشاره نمودم تا میز را جمع کنند و دسر را سرو نمایند. 

فرانچسکا به چشم های من نگاه نمی کرد، گویی خودش متوجه ناراحتی من شده بود.  او به خوبی حالات من را درک کند.  

این یکی دیگر از چیزهایی بود که باید به لیست بی انتهای خصوصیاتی که در وجود او نمی پسندیدم اضافه می کردم.  

وقتی که پاهای فرانچسکا در زیر میز پاهای من را پیدا کرد و پاشنه ای نک تیز کفشش بر روی کفش های راحتی من فشار داد فهمیدم که می خواهم معامله ام با آرتور روسی را فسخ کنم.  

دخترش اسلحه یا اسباب بازی نبود. 

آزار دهنده بود.

فرانچسکا عقب نشست و در حالیکه انگشتان کشیده اش را به آرامی بر روی گردنش می سراند گفت «ما یک باغ سبزیجات در قسمت فقیر نشین شهر داریم جایی که بیشتر محل سکونت مهاجران و پناهندگان سیاسی که در شرایط سختی زندگی می کننده » 

به من نگاه نمی کرد. پاشته کفشش به سمت زانوی من بالا آمد و ناگهان پاشته تیزش را به قسمت پایین زانوی من فرو کرد. قبل از اینکه فرصت پیدا کند با پاشنه کفشش اندام های تناسلیم را هم فشار دهد کمی صندلیم را عقب کشیدم. 

این بازی می توانست دو نفره باشد.

به محض اینکه دست نامزدم به سمت لب هایش حرکت کرد، گالیا با لبخندی پر توجه از او پرسید «عزیزم همه چی مرتبه؟» 

درست در همان لحظه من هم پایم را در زیر میز بالا اوردم و کف کفشم را بین ران های پای نامزدم فرو نمودم.  

حرکت ناخودآگاه زانویش پاسخی به این عمل من بود،‌گویی لب هایش چیزی را فراموش کرده بودند. عکس العمل غیر ارادی زانوی من هم ناشی از برانگیختگی بدنم از توجه به آن حالتش بود و می گفت بله، نمسیس، این همان چیزی است که تو از دستش دادی.  

ان بوسه شب بالماسکه و بر روی پله های موزه به نظرم شبیه به اولین بوسه او رسیده بود. اما بعد از اینکه اعتراف کرد بارها با آنجلو خوابیده و احتمالاً با نصف مردان گروهشان هم ارتباط داشته، ‌متقاعد شدم که نامزد آینده ام بسیار کارکشته است.  

اگر بعد از گذاشتن لب هایم بر روی لب هایش می توانستم همان حس پر نفرت را در چهره اش ببینم، می توانستم آن هرزه خونسردی که من را بدجور به یاد پدر عوضیش می انداخت به خاطر بسپارم. 

فرانچسکا لبخند پوزش خواهانه ای بر لبانش نشاند و گفت «عذرخواهی می کنم من باید یک سیگار بکشم» بعد هم صندلیش را عقب کشید و کشاله پایش را از فشار شدید ته کفش من که بدون شک به اندام تناسلیش هم فشار می آورد،‌ آزاد ساخت. 

گالیا چینی بر بینی اش انداخت سعی کرد از این فرصت استفاده کند و با لحنی مهربان اما رییس مآبانه به هم صحبت زیباروتر و خوش رفتارترش گفت «چنین دختر شیرینی، این عادت بد رو هم داره؟» 

ناخودآگاه می خواستم بگویم اتفاقاً از این عادت زشته نامزدم خیلی خوشم می آید، اما البته، مانع عکس العمل بی جای خودم شدم. سیگار کشیدن یک رفتار غیر اخلاقانه بود،‌ رفتار غیر اخلاقانه هم منجر به ضعف می شد. به هیچ یک از این دو اجازه ورود به زندگیم را نمی دادم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *