من گه گاهی مشروبات الکلی آنهم با کنترل شدید مقدار، کیفیت و میزان تکرار آن می نوشیدم، بجز آن،‌ غذاهای بی کیفیت، شرط بندی، سیگار، مواد مخدر، حتی بازی های رایج و کندی کرش انجام نمی دادم.  

هیچ اعتیادی به هیچ چیزی نداشتم.  

فرانچسکا گلویش را صاف کرد و گفت «عذرخواهی من رو می پذیرید؟» 

عجولانه دستی برایش تکان دادم و گفتم «سریع انجامش بده.» 

بعد از سرو دسر، پیش از آنکه من و برایان حتی دستی به آن بزنیم گالیا ظرفش را یکبار تموم کرده و دوباره آن را پر نموده بود،  فرانچسکا هم قبل از انکه اعلام کند این دسر فوق العاده خوشمزه است ولی او دیگر سیر شده و دیگر اشتهایی ندارد، تنها دو قاشق از آن را خورده بود.  

(مدرسه شبانه روزیش ارزش پرداخت آن همه هزینه را داشته است) 

بعد از آن هم با لیوان های نوشیدنی مان در دست به سمت سالن حرکت کردیم تا نامزد من برایشان پیانو بنوازد.  

از آنجایی که فرانچسکای نوزده ساله در دنیای من بسیار کم سن و سال و بچه بود، این کار اساساً نشان دهنده تربیت خوب او،‌ خوش صحبت بودنش و به رسمیت شناختن او برای ورود به طبقه ممتاز جامعه آمریکا بود.  

هر سه نفر ما بر روی کاناپه سه نفره مبل مقابل پیانو نشسته بودیم و به فرانچسکا که درحال نشستن پشت پیانو بود نگاه می کردیم.  

در اتاق گردی که دیوارهایش مملو از قفسه های پر از کتاب بود. 

این اتاق آخرین تیر تفنگ من در برخورد با همکاران و همتایانم بود، اما نواختن موسیقی در آن توسط همسرم آن را بسیار بسیار تاثیر گذار تر کرده بود.

فرانچسکا لباسش را با دقتی تحسین بر انگیز بر روی آن مرتب کرد و با کمری که همچون تیر کمان صاف بود و گردنی کشیده و ظریف، ما را تشنه شنیدن صدای پیانو نموده بود.  

انگشتانش بر روی کلیدهای پیانو حرکت کرد – طنازانه، گویی حتی لمسشان هم نمی کرد. چند لحظه ای به تعریف از قطعه ای که من از پدر و مادرم به ارث برده بودم پرداخت.  

کیتون بزرگ در موسیقی سنتی فرد توانایی بود. آنها در تمام مدت زندگیشان و تا روز مرگشان به من التماس می کردند که آن را فرا بگیرم.  

برایان و گالی نفس هایشان را حبس نموده بودند و به چیزی که من در نگاه کردن به آن حق انتخابی نداشتم و تنها باید ظاهرم را حفظ می نمودم، خیره شده بودند. 

نامزد من در آن لباس مخمل مشکی به طور فوق العاده ای زیبا و جذاب شده بود،‌ موهایش از پشت به سبک فرانسوی پیچیده شده بود و با نگاهی ستودنی به پیانو آنتیک من نگاه می کرد و در حالیکه لبخند مسحور کننده ای بر لب آورده بود شروع به نواختن آن نمود.  

او من را بی نهایت ناراحت کرده بود، بسیار فراتر از گروگان پر ارزش، گرانقیمت و برجسته اما بی مصرف و بی فایده بود.  

او موجودی بود زنده ، با ضربانی که از این سمت اتاق هم می شد احساسش کرد و برای اولین بار بعد از گرفتن او از پدرش ، آرزو کردم که کاش این کار را انجام نداده بودم. نه فقط به دلیل تصویری که از خود نشان می داد، بلکه چون رام نشدنی بود. 

و پر دردسر ، و بدون شک برای من چیز خوش مزه و بسیار بد طعمی بود.  

او شروع به نواختن قطعه ای از پیانو نمود. انگشتانش به زیبایی بر روی پیانوحرکت می کردند، اما خیانت امیز ترین چیز، حالتی بود که در چهره اش موج می زد.

لذت بی حدی که او از موسیقی می برد هم  من را مسحور کرده بود و هم خشمگین.  

به نظر می رسید غرق در موسیقی شده، سرش به عقب متمایل شده بود وچشم هایش بسته بودند و لبهایش به آرامی با آهنگ زمزمه می کردند و نتهای موسقی را دنبال می نمودند. با طنین موسقی دراماتیک از دیوارهای اتاق احساس کردم اتاق برایم گرمتر و کوچکتر شده است به هتچ که در سمت چپم نشسته بود نگاه کردم.  

گالیا لبخند می زد و با لذت سرش را تکان می داد و کاملاً غافل از حالت پر انزجار همسرش از نحوه در آغوش گرفتنش بود.  

تا همین امروز، هیچ نظر خاصی نسبت به برایان نداشتم و در حقیقت از او خوشم هم می آمد و علی رغم عدم صلاحیتش حتی در حمایت از یک ماهی قرمز، ‌اشغال کردن صندلی در کابینه بسیار بعید بود، الان دیگر نظرم راجب به او عوض شده بود.  

متعلقات من به من تعلق داشتند.  

قابل تحسین نبودند.  

لمس شدنی نیستند. 

ناگهان، ‌نیاز به خراب کردن این لحظات برای نامزدم آنهم با خشونت تمام در من به شدت قوی شد.  

نامزد فتنه گر من ، که بعد از به دست کردن حلقه نامزدی من،  در شبی که او را به همکار و همتای کاریم معرفی کرده بودم شروع به دلبری از او نموده بود ، هزینه گزافی بابت این کارش پرداخت می کرد، قطعاً می پرداخت.  

خونسرد و پر غرور لیوان ویسکی ام را به لب هایم نزدیک کردم، و از جایم بلند شدم و شروع به حرکت به سمت فرانچسکا نمودم.  

چون پشت به او ایستاده بودم حتی اگر چشم هایش را هم باز می نمود نمی توانست من را ببیند. اما او چشم هایش را باز نکرد و مسحور هنر نوازندگیش بود.  

او جاذبه جنسی زیادی برای میهمانانم به نمایش گذاشته بود و آنها ذره ذره آن را بلعیده بودند – آنقدر که باید درس خوبی هم به آن دو و هم به فرانچسکا می دادم.  

با هر قدمی که به سمتش بر می داشتم صدای سازش هم بلندتر و درآماتیک تر می شد، نوای موسیقی به اوج خودش رسیده بود که اولین نقشه ام را عملی کردم و از پشت بوسه ای بر روی شانه اش زدم، ‌کاری که باعث شد چشم هایش را باز کند و بدنش از شدت تعجب از جا بپرد.

با وجود لرزش بدنش در زیر بوسه های اغوا کننده من، که از پوست لطیف شانه اش تا گردن نرم و فرو رفتگی پشت گوشش ادامه یافته بود، اما باز هم انگشتانش را بر روی پیانو نگه داشته و به نواختنش ادامه می داد. 

«دست بردار نمسیس. خوب برای ما برنامه اجرا کردی و به خوبی از پس پیانوی عتیقه من بر اومدی. ببینم آماده ای تا ببینم به خوبی امیلی هستی یا نه؟» 

با ادامه بوسه هایم می توانستم گرما و سرخ شدن پوستش و لرزش پر نیاز بدنش را با حرکت لب هایم برروی شانه اش حس کنم،‌ گازی از گوشت نرم و ترد شانه اش زدم و در مقابل میهمانانم دندانهایم را به داخل پوست نرمش فرو نمودم و یک نمایش از خود بیخود شدنم و پر از نیاز را اجرا کردم.  

فرانچسکا نتهایش را گم کرد و انگشتانش بی هدف بر روی پایانو حرکت کردند. از این واقعیت که تعادل فکریش را بر هم زده بودم سر از پا نمی شناختم.  

صاف ایستادم و کمی از او فاصله گرفتم، خودم را از هاله شیرین بدنش دور نمودم، فکر می کردم که دست از پیانو زدن بر می دارد ولی او دوباره دست هایش را بر روی پیانو تنظیم نمود و یک نفس عمیق کشید و باز هم شروع به نواختن آهنگ «مرا به کلیسا ببر»‌ اثر هوزیر نمود. فوراً متوجه شدم که با این کارش از من برای بوسه های بیشتر دعوت می نماید.  

نگاهی به پایین انداختم، او هم به بالا نگاه کرد. نگاهمان در هم گره خورد. اگر تمام اینها تنها عکس العملی به بوسه ساده من بود،‌ پس در تختخواب چه واکنشی نشان می داد؟

احمق به رفتار او در تخت فکر نکن. 

دوباره به عقب برگشتم و انگشت شصت دستم را در امتداد گردنش به آرامی حرکت دادم و بینی ام را در انحنای سر شانه اش فرو بردم.  

«اونها هم می تونن ببینن که چقدر مشتاق منی، براشون مشخص شده» 

فرانچسکا با لب های بسته گفت «مسیح» 

سعی کرد آن نت را دوباره اجرا کند   

از این آهنگ بیشتر خوشم می آمد. خیلی عالی نواخته نمی شد، چیزی که من بسیار مشتاقش بودم – شکست او بود. 

«برای من هم مشخص شد» 

فرانچسکا نفسی کشید و گفت «این کار رونکن» 

نفس عمیقی که کشید باعث شد قفسه سینه اش به سرعت به سمت بالا و پایین حرکت کنند. 

با این حال هنوز ساکت بود، هنوز نمی گفت که تمانش کن. 

پر طعنه گفتم «اگه دوست دارن ببینن، خب ببینند، توتنها کسی نیستی که تو این اتاق نمایش اجرا می کنه» 

«ولف!» لحنش اخطاری بود. 

این اولین باری بود که او اسم من را بر زبان میآورد. 

 در مقابل من حداقل . 

یکی از دیگر از دیوارهای بینمان شکسته شد.  

دوست داشتم عصبانیش کنم ولی بیشتر از آن دلم می خواست به دلیل زیاده روی در اجرای خواسته ام به شدت آزارش دهم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *