در حالیکه لکه ناشی از پاشیدن آب دهانش بر روی پیراهنم را پاک می کردم گفتم «می تونم ازت سوال کنم که ما کی اینقدر با هم صمیمی شدیم که تو از من راجب به مسائل شخصیم سوال می پرسی؟» 

انسانها، به صورت کلی، در میان ده چیز مورد علاقه من در دنیا قرار نداشتند.  

زنان عصبی حتی در رده هزارم هم قرار نمی گرفتند.  

کریستن بسیار احساساتی بود و شرایط را در نظر می گرفت و به این ترتیب او برای رسیدن به ریاست جمهوری و خدمت به کشورم بسیار مفید بود.  

«آژانس من عکس هایی از عروس کم سن و سالت بدست آورده که در حال نقل مکان به عمارت توست و مثل شاهزاده ها به خدمتکارانی نگاه می کنه که چمدان های بسیار بسیار زیادش رو حمل می کنند. فکر کنم بزودی به همسر جوان و خشگلی تبدیل میشه که به پنج زبان زنده صحبت می کنه، مثل فرشته ها به نظر می رسهو خیلی خوب هم سرویس می ده» 

کریستن به راه رفتنش ادامه داد و آستین کت و شلوار شیکش را بالای آرنجش کشید.  

فرانچسکا علی رغم تمام کاستی هایش، به نظر کسی نامطلوب نمی رسید و احتمالاً تجربه های جنسی بسیاری هم داشت و با توجه به پدر بسیار سخت گیرش که او را در بیشتر عمرش از اینجا دور کرده و فرانچسکا را با رفتارهای سبکسرانه اش به حال خود رها نموده بود، این نکته را هم باید در نظر می گرفتم که از او آزمایشهای اعتیاد و بیماریهای مقاربتی هم بگیرم. دختران پر اشتباه گزینه مناسبی برای من نبودند و نارضایتی عمومی هم لکه دیگری بر لیست رسوایی های من اضافه می کرد. جایی که پدرش آن را تایید می کرد قطعاً دورنمای جالبی نداشت. 

با هل اندکی که به شانه اش دادم و باعث افتادن او بر روی صندلی کرم رنگ پشت سرش شد گفتم «ببینم تو اینجا اومدی که خودت سوال بپرسی و خودت هم جواب بدی؟» 

صدای خشمگینی از گلویش خارج شد و بلافاصله از جایش پرید. برای اینکه او را ساکت کنم تند رفته بودم. 

« من اینجام تا بهت بگم یا یک چیز منحصر به فرد از بیشاپ بهم می گی یا به همه می گم که نو عروس متین جنابعالی دختر قدرتمند ترین گانگستر شیکاگوست. از اینکه این موضوع تیتر اول روزنامه های فردا بشه، خودم هم خوشم نمی یاد، اما- همونجور که خودت هم با این نکته موافقی– شایعات فروش نسخه ها رو بالا می بره، درسته؟»

دستی به چانه ام کشیدم.  

«دوشیزه ریس، هر کاری که صلاح می دونی انجام بده» 

«جدی می گی؟» 

«اونقدری جدی هستم که کسی بتونه بدون ثبت دستور بازداشت صادر شده برای تو به جرم تهدید یکی از اعضای سنا دستگیرت کنه. اجازه بده درب خروج رو نشونت بدم.» 

مجبور بودم کمی به او اعتبار بدهم- کریستین برای مرگ روابط عاشقانه مان به اینجا نیامده بود. برای او همه چیز در کارش می شد. او من را برای مصالحه با دولتمردان می خواست به نحوی که هم منافع من تامین شود و هم اخباری در اختیارش بگذارند که بتواند روز بعدش از CNN  یا TMZ پیشنهاداتی دریافت کند.  

متاسفانه از نظر کریستی من خیلی سیاستمدار نبودم. من با تروریستها مذاکره نمی کردم- یا حتی بدتر از آنها، با روزنامه نگارها هم. در واقع من حتی با خود رییس جمهور هم مذاکره نخواهم کرد.  

فرانچسکا در بالماسکه گفته بود که نمسیس، نارسیسوس را به این دلیل شیفته خودش کرده بود تا درسی در مورد تکبر به او بدهد. او تقریباً متوجه شده بود که هیچ کس نباید از تکیه بر همسرش، احساس غرور کند. . 

نکته خنده دارش هم این بود که پدر فرانچسکا کسی بود که این درس را به من داده بود.  

کریستن پوفی کرد و گفت «هووم؟» 

«به همه دنیا بگو، جوری همه چیز رو مرتب می کنم که انگار می خواستم اون رو از دست گرگها نجات بدم.» 

من خودم بدترین و خطرناک ترین گرگ اطراف فرانچسکا بودم ولی این را هم تنها من و فرانچسکا باید می دانستیم. 

کریستن با تکان دستش در هوا و سعی کرد تاکتیک جدیدی بکار ببرد «شما حتی در بالماسکه از هم خوشتون نیومد.» 

من با دقت انگشتانم را با کمترین لمس بر روی کمرش گذاشتم و او را به سمت درب هدایت کردم و گفتم «علاقه هیچ ربطی به یک ازدواج خوب نداره. ما اینجا اینکار رو انجام می دیم.» 

به محض اینکه به سمت درب ورودی ساختمان حرکت نمودم، متوجه پیچ و تاب موهای قهوه ای رنگی در سالن شدم.  

فرانچسکا این دور و بر می چرخید و قطعاً مکالمات ما را هم شنیده بود.  

اصلاً‌ نگران نبودم. همانطور که قبلاً هم گفتم، او درست مثل یک گربه خانگی بدون پنجول، بی خطر بود.  

اینکه با او رابطه برقرار می کردم و یا نمی کردم هم کاملاً به او بستگی داشت. من خیلی تشنه علاقه او به خودم نبودم و می توانستم در جاهای دیگری هم آن را پیدا کنم.

با هدایت کریستن به سمت پله ها و به خارج از عمارتم ، در کنارم سکندری خورد و گفت «خب، برای اینکه موضوع روشن بشه می پرسم، موضوع تموم شده است دیگه؟» 

«کاملاً» 

من با معشوقه داشتن مخالف نبودم، ولی بیشتر از این نمی توانستم خطر کارهای پر سر و صدا را بپذیرم و چون کریستین هم یک روزنامه نگار سیری ناپذیری بود، هر چیزی با او به رسوایی ختم می شد.  

«ولف یک چیز رو می دونی، فکر می کنی خیلی مصون هستی چون خیلی رو دور شانسی. من اونقدری در اینکار بودم که بفهمم برای رسیدن به چیزهای بیشتری نسبت به امروزت زیادی به خودت اطمینان داری.  تو خیلی حقه بازی و فکر می کنی که می تونی با چیزهای بیشتری در بری و فرار کنی» 

کریستن در مقابل درب خانه ام ایستاد. هر دوی ما می دانستیم که آخرین باری است به اینجا می آید.  

پوزخندی زدم و با دستم او را مرخص نمودم و گفتم «عزیزم، هر چی دوست داری بنویس.» 

«کیتون تبلیغ خیلی بدی برات میشه!» 

«جشن عروسی کاتولیک دو تا جوون برجسته در بهترین فصل سال؟ از این فرصت  استفاده می کنم.» 

«تو جوون نیستی» 

«کریستن تو هم اصلاً باهوش نیستی. خداحافظ» 

بعد از خلاص شدن از خانم ریس و قبلا از رفتن به نزد فرانچسکا، برای بررسی خروج بیشاپ و وایت باید به دفترم برمی گشتم

امروز صبح مادرش با لوازم دخترش در پشت دروازه ایستاده بود و فریاد می زد تا زمانیکه دخترش را از نزدیک نبیند و از خوب بودن حالش مطمئن نشود از آنجا نمی رود. 

اگرچه قبلاً به فرانچسکا گفته بودم اگر در آن زمان تعیین شده لوازمش را جمع آوری نکند، هر چیزی که جا بگذارد در همانجا باقی می ماند، اما تسکین والدینش درس خوبی در مورد زندگی به او می داد. مادرش در آن وضعیت بی گناه بود. خود فرانچسکا هم همینطور. 

درب اتاق عروسم را با فشاری باز کردم، فرانچسکا هنوز از پرسه زدن در اطراف خانه بازنگشته بود. دستم در جیب شلوار تنگم مشت شد. به آرامی شروع به حرکت به سمت پنجره اتاق خوابش کردم. 

او در باغ بود. با آن پیراهن تابستانی زرد رنگش دولا شده بود و زیر لب با خودش حرف می زد و در همان حال بیلچه باغبانی را در گلدان گلی فرو می کرد. دستکش های سبز رنگ باغبانی برای دست های کوچک او بسیار بزرگ بود و در دستش می لغزیدند. 

درب پنجره را به آرامی باز کردم، کمی کنجکاو شنیدن حرف های زیر لبی اش بودم. صدایش از درز اندک پنجره باز شده به گوشم می رسید. چرت و پرت هایش را با صدای زنانه، خشن و بمی بیان می کرد و اصلا شبیه به دختر عصبی و هیستریک نوجوانی که در این شرایط انتظار داشتم باشد، نبود.  

«فکر می کنه کیه؟ تاوانش رو پس می ده! من گروگان اون نیستم. فکر می کنه من احمقم. همه تلاشم رو می کنم یا اون رو شکست بدم یا خودم بمیرم. این یک موضوع خنده دار قابل توضیح نیست.» 

پفی کرد و سرش را تکان داد و ادامه داد «اما اون می خواد چی کار کنه- بزور بهم غذا بده؟ من از اینجا بیرون می م. اوه، سناتور کیتون—تو اصلاً اونقدرها هم خوش قیافه نیستی. تو فقط درازی. آنجلو؟ اون در خارج و داخل نمونه یک مرد فوق العادست. اون حتماً من رو به خاطر آن بوسه احمقانه می بخشه. البته که من رو می بخشه. می خوام آنجو رو . . . » 

پنجره را بستم. او در حال اعتصاب غذا بود. خوبه. بی تفاوتی ام اولین درسی بود که به او می دهم. وراجی هایش در مورد بندینی اصلاً برایم اهمیتی نداشت. عشق توله سگ هیچوقت خطری برای گرگ ندارد!  

به سمت درب اتاق حرکت کردم که جعبه چوبی قدیمی روی میز کنار تختش توجهم را جلب نمود. به سمتش رفتم. حرف های فرانچسکا در شب بالماسکه در سرم طنین انداخت.

درب صندوق قفل بود ولی به طور غریزی می دانستم که او یادداشت دیگری از آن خارج نموده است. ناامیدانه سعی می کرد سرنوشتش را تغییر دهد. به سرعت بالشتش را برگرداندم در زیر رو بالشتیش یادداشت را پیدا کردم. عروس احمق و زیبا و قابل پیش بینی من! 

تای یادداشت را باز کردم. 

 

: مرد بعدی که به تو شکلات می دهد، عشق زندگیت خواهد بود.  

پوزخندی بر صورتم نقش بست، تعجب کردم، آخرین بار کی لبخند زده بودم ؟  

همان وقتی که فرانچسکا چیزی احمقانه در هنگام ورود به خانه شان و قبل از آنکه مچ پدرش را بخوابانم و او را بگیرم گفت. 

«استرلینگ!» 

از همانجا و از کنار تخت عروسم مدیره خانه ام را صدا کردم. خدمتکار قدیمی ام به سرعت وارد اتاق شد.  

حالت سرگردان و نا‌آرام شاگرد عصبانیش نشان می داد که او منتظر کار اشتباهی از جانب اوست.  

«برای فرانچسکا بزرگترین سبد شکلات مارک گودیوا رو با یک یادداشت از طرف من آماده کن. یادداشت رو خالی بزار» 

با صدای جیغ مانندی و در حالیکه زانوهایش را خم می کرد گفت « این ایده فوق العاده ایه! تقریباً بیست و چهار ساعتی میشه که هیچی نخورده. همین الان آمادش می کنم.» 

بعد هم به سرعت به طبقه پایین و به آشپزخانه رفت، جایی که کتاب زرد  بزرگتر از کل هیکلش را نگاه می داشت. 

یادداشت را دوباره سر جایش گذاشتم و جای بالشت را دوباره همانطور مثل اولش و در آن کپه نامرتب ملافه های روی تختش درست کردم.  

بیشتر از تصاحب جسم فرانچسکا روسی،‌ به اشغال مغزش می اندیشیدم. 

الان ، در مورد روابطم با او این فکر در سرم می چرخید. 

پایان فصل سوم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *