صدای گذاشتن لیوانش را بر روی شیشه میز بار شنیدم و بعد صدای قدم هاش که به اتاق نزدیک می شد به گوشم رسید. 

قلبم به سرعت می تپید. در چهارچوب درب ایستاد و به سردی به من چشم دوخت. چانه اش محکم و نگاهش سرد و سخت شد. کپه لباس های روی زمین تا پایین ران پایم بالا آمده بود. اصلاً ‌اشتباهی نکرده بودم و بهتر از این نمی توانستم نیمی از وقت  بعد از ظهرم را پر کنم. 

«میدونی چقدر پول رو حیف کردی؟»  

صدایش مثل همیشه بم و بی تفاوت بود.  

او اصلاً اهمیتی به اینکه من لباس هایش را داغان کرده بودم نداد و این حالتش باعث شد که من احساس ناامیدی و سردرگمی کنم.  

واقعاً غیر قابل نفوذ و دور از دسترس بود، تک ستاره ای در آسمان که چشمک می زد و در کهکشان راه شیری خیلی دور تر از دستان پرخشونت من که به دنبال تلافی بودند قرار داشت.  

در حالیکه قیچی را در هوا تکان می دادم گفتم «هنوز برای جبران قیمت غرور من کافی نیستند» 

احساس می کردم از بینی ام آتش خارج می شود.  

دست هایش را در جیب شلوارش فرو برد و شانه اش را به چهارچوب درب تکیه داد. 

«نمسیس اصلاً چیزی خوردی؟ اینکه دوست پسرت دیروز قرار داشته تو رو ناراحت کرده یا اینکه من با دختری که با اون قرار داشته سکس داشتم؟» 

خب، ‌حالا دیگر باید می پذیرفتم که به هر دلیلی،  بخشی از وجودم دوست داشت نتیجه شک من به آنچه که با امیلی پشت درب های بسته اتفاق افتاده بود را به سناتور کیتون نشان دهد. حالا آن اتفاق دیگر واقعی و آزار دهنده شده بود. خدایا، نباید تا این حد برایم آزاردهنده باشد. 

 درست شبیه به کوبیدن مشتی بر شکم خالیم بود.

خیانت، اهمیتی نداشت که توسط چه کسی انجام شود، چیزی را در عمق وجودتان از بین می برد و بعد شما مجبورید با دل تکه تکه شدتان به زندگیتان ادامه دهید.  

سناتور کیتون اصلاً برایم اهمیتی نداشت.  

نه. این حرفم خیلی درست نبود.  

تمام چیزهای بدی که برای من اتفاق افتاده بود در او خلاصه می شد. 

در پاسخ سوالش گفتم «البته که آنجلو» 

نفس عمیقی کشیدم و انگشتانم به دور قیچی محکم تر شدند.  

نگاهش به سمت مفصل انگشتان سفید شده ام که به سختی به دور قیچی حلقه شده بودند چرخید .  

پوزخندی بر صورتش نقش بست، او می توانست تنها با یک گوشه چشمش من را خلع سلاح کند، بدون آنکه نیازی به استفاده از کل بدنش داشته باشد.  

«دروغگو، اون هم از نوع چندش آورش» 

«چرا من باید به تو چون با امیلی بودی حسادت کنم؟ مگه تو به من و آنجلو حسادت کردی؟» 

سعی کردم بغضی که در گلویم شکل گرفته بود را عقب برانم. 

«به یک دلیل، چون اون در سکس فوق العاده است و آنجلو برای داشتن اون دختر شیرین و سکس با اون خیلی پسر خوش شانسیه» 

نیشتری زد و بعد اولین دکمه پیراهنش را باز نمود.  

موج گرما در رگ هایم به جریان افتاد و دمای بدنم را آنقدری بالا برد که مثل یک کوره داغ شدم. او تا به حال، هیچوقت هیچ حرف سکسی به من نزده بود و ازدواج ما بیشتر شبیه به یک جور مجازات بود تا چیز دیگری.  

با باز شدن دومین دکمه پیراهنش، موهای مشکی رنگ قفسه سینه اش به من چشمک زدند.

«دوم، در واقع من اصلاً از اون ارتباط کوچولوی شما خوشم نیومد. فرصت یک خداحافظی درست و حسابی رو بهتون دادم. تا وقتی که از دستشویی بیرون می یام هردوتون بهم بچسبید. با همه وجودتون. ازش لذت بردی؟» 

پلک زدم، سعی کردم معنای حرف هایش را متوجه شوم.  

آیا او فکر می کرد که من و آنجلو با هم . . . ؟  

مسیح، این فکر در سر او بود. حرف های گنگی که بر زبان می آورد دیگر چیزی از آن احساساتی که قبلاً‌ در چشمانش دیده بودم را پنهان نمی کرد. 

او فکر می کرد که من در آنشب با آنجلو خوابیده ام و او بدون دادن هیچ فرصتی به من، به اشتباه عکس العمل نشان داده بود.  

خشم تک تک استخوان های بدن ضعیف و دچار سوءتغذیه ام را در بر گرفت.  

آمدن امروزم به این اتاق، نمی توانستم باور کنم که تا به حال تا این حد از او متنفر شده باشم. اشتباه کرده بودم. 

اما باز هم سر جایم ایستادم.  

الان این؟ یک نفرت واقعی بود؟ 

تلاشی برای اصلاح تصوراتش نکردم. این کار درد احساس حقارت خیانتش را برایم کمرنگ می کرد.  

حتی اشتباهاتمان هم به یک اندازه بود. 

شانه هایم را صاف کردم. تنها برای اذیت کردنش تا آنجا که می توانستم اجازه می دادم در این اشتباه باقی بماند.  

«اوه، من بارها با آنجلوخوابیدم.» دروغ می گفتم «اون بهترین عاشق در بین اعضای مافیا بود و البته خودم هم شخصاً بررسیش کردم.» 

 می خواستم احساساتش را تحریک کنم.  

شاید اگر او فکر می کرد که این یک معامله کثیف با یک زن سهل الوصول بوده اجازه می داد بروم.  

ولف سرش را بالا برد و چنان نگاهی به من انداخت که تمام اعتماد به نفسی که در خودم داشتم را از بین برد.  

«چه عجیب می تونم قسم بخورم که در شب بالماسکه تو فقط می خواستی اون رو ببوسی، چیز بیشتری نبود.»

آب دهانم را قورت دادم، سعی کردم سریع فکر کنم. من می توانستم تعداد دفعاتی که در زندگیم دروغ گفته بودم را تنها با انگشتان یک دستم بشمارم.  

«بر اساس یادداشت ها. من فقط می خواستم از سنت ها پیروی کنم. من قبلاً ‌هزاران بار آنجلو رو بوسیدم.» با لحنی تاکیدی ادامه دادم «اما اون شب سرنوشتم را تعیین می کرد.» 

«سرنوشت تو رو به من داد» 

«تو سرنوشتم رو دزدیدی» 

«شاید، اما این موضوع چیزی رو برای من از بین نمی بره. دیروز رو فقط اتفاقی که یکبار پیش می یاد در نظر بگیر. من بهت اجازه کمی ریسک خارج از سیستمت رو دادم. یک هدیه نامزدی از ارادتمندتون، ‌البته اگه بخوای. از الان تا ابد من تنها گزینه پیش روی تو هستم. چه بخوای، چه نخوای» 

با تابی به ابروانم گفتم « فکر کنم قانون برای تو معنایی نداره»  

باز هم قیچی را در هوا باز و بسته کردم.  

با نگاهی کسالت بار به قیچی در دستم نگریست.  

«خانم روسی، خیلی باهوشی» 

«پس، سناتور کیتون، بهت اطلاع میدم که این چیزها اصلاً کارساز نیست. هر چقدر هم که این بازی رو ادامه بدی من باز هم هر وقت که بخوام، با هر کسی که بخوام می خوابم » 

درست وفتی که از هر راهبه ای پاک تر و باکره تر بودم بر سر خوابیدنم با دیگران با او بحث می کردم. او حتی، تنها مردی بود که من بوسیده بودمش. 

اگرچه این بحث در مورد حقم در خوابیدن با تمام آدم های سرشناس شیکاگو نبود- ولی صرفاً یک اصل بود. شاید برای اولین بار احساس می کردم که می توانم به چیزی که می خواهم برسم.

«بزار برات روشن کنم» 

قدم به داخل رختکن گذاشت و کمی فاصله بینمان را کم کرد. اگرچه هنوز برای لمس من کمی فاصله داشت اما با این حال بودن در فضایی مشترک با او، علامت های هیجان و ترس را به ستون فقراتم می فرستاد.  

«تو غذا نمی خوری، حتی با وجود کم آوردن بدنت و به قیمت دفن جسد خوشگلت من از این قرار ازدواج عقب نمی کشم. اما من می تونم زندگی رو برات راحت تر کنم. من با پدرت مشکل دارم، نه با تو، و تو هم آنقدر عاقل هستی که همه چیز رو به همین صورت حفظ کنی. خب، ‌در این شرایط، نمسیس من چی می تونم به تو بدم که پدر و مادرت نمی تونن؟» 

پرخاش گرانه گفتم « داری من رو می خری؟» 

شانه ای بالا انداخت و گفت «من همین الان هم تو رو دارم. فقط فرصتی بهت می دم که زندگیت رو قابل تحمل تر کنی. ازش استفاده کن» 

خنده هیستریکی از حنجره ام خارج شد.  

احساس می کردم سلامت عقلیم مثل عرق از بدنم خارج می شود.  

این مرد باور نکردنی بود.  

«تنها چیزی که می خوام برگشتن آزادیمه» 

«اولاً تو هیچوقت با پدر و مادرت به آزادی نمیرسی. با تظاهر به این موضوع به هوش هر دوتامون توهین نکن» 

چهره ثابت و خونسردش همچون شلاقی بر چهره من نواخته می شد.  

دوباره یک قدم دیگر در اتاق حرکت کرد. پشتم را به دراور پشت سرم چسباندم، دسته های برنزیش در ستون فقراتم فرومی رفت.  

صراحتاً گفت «فکر کن. من چی می تونم به تو بدم که پدر و مادرت نمی تونن؟» 

فریاد زدم «من هیچ لباسی نمی خوام. ماشین جدید نمی خوام یا حتی یک اسب جدید» 

باز هم ناامیدانه قیچی را در هوا تکان دادم.  

پاپا قبلاً به من گفته بود که هر کسی که میخواست حسن نیتش را در ازدواج با من نشان دهد می توانست برایم یک اسب بخرد. و بعد این فکر به ذهنم خطور کرد که من دیگر از دست رفته ام.  

با لحنی سرزنش بار گفت «دست از فکر کردن به مادیات بردار» 

و من در جایم چرخیدم و یکی از کفش های آکسفوردش را برای ممانعت از نزدیک شدن بیشترش به سمتش پرتاب نمودم، اما او آن را در هوا گرفت و خندید.  

«فکر کن»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *