اتاق های هتل با سطل آشغالی پر از کاندوم های استفاده شده، اتفاقاتی که در دستشویی میهمانی‌هایی که توسط حزب سیاسیش برگزار می‌شد افتاده بود، حتی یکبار هم دوساعت با یک شاهزاده اروپایی در داخل ماشینی با درب های قفل شده مانده بودند که برای خانواده دختر و مردم کشوری که دختر اهل آنجا بود بسیار تحقیر آمیز بود.

«باید آهسته جلو بریم، من هنوز تو رو نمی‌شناسم.» 

دست‌های لرزانم به سمت شانه او حرکت کردند و او را ناخواسته و بدون هیچ فشار واقعی به عقب هل دادند.  

هنوز پشتم به او بود.  

«با هم بودن در یک تختخواب کمک می‌کنه بهتر همدیگر رو بشناسیم. » 

دوست داشتم قبل از آنکه او را برای فکر خوابیدن با آنجلو سرزنش می کردم دست از فکر کردن بر می‌داشتم.  

با گذشت بیشتر زمان دروغی که گفته بودم بزرگتر و مهم‌تر می‌شد.  

من را برگرداند، صورتم در مقابل صورتش قرار گرفت و کمرم را به کانتر پشت سرم فشار داد. از اینکه به راحتی حرکتم می‌داد هم متعجب و هم ناراحت بودم.  

دوباره تکرار کردم « آروم آروم» 

صدایم در هنگام ادای این کلمات می‌لرزیدند. 

من را بلند کرد و بر روی کانتر گذاشت و تکرار کرد «آروم » 

خودش طوری بین پاهایم قرار گرفت که گویی هزاران بار قبلاً این کار را انجام داده بود- که داده بود. فقط نه با من.

لباسم بالا آمده بود و اگر او پایین را نگاه می‌کرد- که نگاه کرد، البته که نگاه می‌کرد- می‌توانست لباس زیر زرد رنگ ساتن ست پیراهنم و تغییر رنگ ناشی از خیسی بدنم را ببیند. 

دستانش به باسنم چنگ زدند و خودش را بیشتر به من فشار داد.  

نفسم بند آمد.  

از وضعیتم تا مغز استخوانم خجالت می‌کشیدم، اصلا دوست نداشتم که او آن قسمت از بدنم را لمس کند، چون قطعاً به او اثبات می‌کرد چقدر مشتاقش هستم.

پلک‌هایم بر هم افتادند. در زیر فشار اشتیاقم سنگین شده بودند. لب‌هایش را بر لب‌هایم گذاشت و بوسه‌ای محکم و طولانی بر انها زد. زبانش را با ریتمی منظم در دهانم حرکت ‌داد و چیزی داغ و درخشان را در رحمم به حرکت درآورد. بدنش‌را محکم به بدنم فشار داد، ‌دستانم به حرکت درآمدند و درست شبیه به زنانی که قبلاً در فیلم دیده بودم  لمسش کردم و از قدرتش لذت بردم.  

احساس خوبی داشت و دوست نداشتم به چیز دیگری فکر کنم.  

اینکه چطور به همدیگر دروغ گفته بودیم. اینکه چطور دروغ، احساس بهتری نسبت به حقیقت – واقعیت زندگی من داشت. احساسم به پدرم را کنار گذاشتم، ‌دلتنگیم برای آنجلو و نگرانی ام برای مادرم را هم. 

فقط ما دو نفر بودیم که در داخل حبابی آماده ترکیدن گیر افتاده بودیم.

یکی از دستان ولف حرکت کرد و  لمسم کرد. آنقدر تحریک شده بودم که عذرخواهی برای این وضعیت بدنم و عکس العملی که  نشان می داد در نک زبانم می رقصید.   

به بوسیدنم ادامه داد و با هر بار پیچ و تاب خوردنم و ناله ای سر دادنم ریز ریز در دهانم می‌خندید.  

در آنچیزی که می‌توانست وحشتی واقعی باشد در بین بوسه هایش که کثیف تر، طولانی تر و خیس تر می‌شد و در کنار نوازش دستانش زیر لب گفت « تو خوب عکس‌العمل نشون می‌دی.» 

خوب عکس‌العمل نشان دادن خوب بود یا بد؟ 

به عنوان یک دختر خوب این هم موضوع دیگری برای نگرانی بود. در کمال تعجبم متوجه شدم که پاهایم بازتر شده‌اند و ناخودآگاه از او برای چیز بیشتری دعوت می‌کنم.

بعضی از دخترها خودشان را لمس می‌کردند، اما من هرگز این کار را دوست نداشتم. نه اینکه بگویم کار بدیست، نه، فقط می‌ترسیدم ریسک از دست دادن اتفاقی بکارتم را به جان بخرم. 

آن بی قیمت بود. اما او هم همسرم بود و به نظرم از این موضوع خوشش می‌آمد.  

من هم.  

می‌دانستم که اولین بار احتمالاً دردناک است، ‌اما قسمتی از وجودم خوشحال بود که این کار در میان بازوان ولف انجام می‌گیرد.

تمام وجودم به خارش افتاده بود و احساس می‌کردم که در حال انفجارم. در نک چیزی شگفت انگیز قرلار داشتم.  

دهانش با خشم بیشتری من را می‌بوسید،‌ می‌دانستم این خشم چیزی بسیار متفاوت از خشمی است که آنروز با آن من را از اتاقش بیرون انداخت.  

«چقدر تحریک شدی» 

تابی به کمرم دادم و چشمانم را بستم، ‌بدنم با هزاران احساس متفاوت منفجر شد. انگشتانم لمسش می‌کردند. بدنش سفت و سخت و گرمتر از همیشه بود.  

افکار بدی به ذهنم خطور می‌کرد، دوست داشتم کارهای دیگری بکنم، چیزی بیشتری از او می‌خواستم.  فکر هایی که هرگز با مادرم یا کلارا مطرحشان نمی‌کردم. نه حتی با خانم استرلینگ  

مسیح!‍ فرانچسکا، خیلی منحرف شدی! 

به پشتم چنگ زد و پاهایم را به دور کمرش حلقه کرد و همانطور که من را به سمت پله ها می‌برد به بوسیدنم هم ادامه داد. دستانم به دور گردنش حلقه شده بودند.  

متوجه شدم که من را به اتاق خواب می برد- اتاق خودش ، من- من که نمی‌توانستم به آنجا وارد شوم.

باید به او می‌گفتم که باکره‌ام. 

 باید می‌گفتم که در دنیای من قوانینی وجود دارد.  

و کسی مثل من تا زمان ازدواجش نباید سکسی را تجربه می کرد.  

اما در این لحظات خاص بیان این حرف ها بسیار زشت و غیر‌معمول بود.  

من باید زمان و مکان درستی برای بیان این حرفها انتخاب می‌کردم.

در میان بوسه‌های حریصانه‌اش گفتم «من رو پایین بزار» 

«من هیچ رابطه دهانی نمی خوام.  اما تو اینقدر تحریک شدی که بدونم اماده یک ارتباط واقعی هستی» 

چی؟ ترس به گلویم چنگ انداخت و آن را چنان فشار می‌داد که حتی نفس هم نمی‌توانستم بکشم. او آنقدر تحریک شده بود که همانجا بر روی زمین هم می‌توانست کارش را انجام دهد.  

تازه به طبقه بالا رسیده بودیم که سعی کردم عقب برانمش، پاهایم باز شده از دور کمرش آویزان شده بودند.  

بلافاصله من را پایین گذاشت و من را که از آغوشش خارج می‌شدم نگاه کرد. پشتم به دیوار پشت سرم چسبیده بود.  

«نمسیس؟» 

اخم کرده و پیشانیش چین افتاده بود.  

بیشتر از آنکه عصبانی باشد گیج بود.  

با وجود تمام کمبودهایش، ‌باز هم ولف هرگز من را مجبور به ارتباط فیزیکی ناخواسته‌ای نمی کرد.  

«گفتم من آماده نیستم!» 

«تو این رو طوری گفتی که انگار من شخصا تو رو  تا دروازه های جهنم اسکورت می کنم ، موضوع چیه؟» 

از رفتارم خجالت می‌کشیدم. ار هر دو دروغی که در مورد باکرگیم و با تجربگیم در سکس گفته بودم خجالت می‌کشیدم. و در‌آخر هم از شدت اشتیاقم نسبت به او خجالت زده بودم. 

 آیا این تمام چیزی بود که من برای فراموش کردن آنجلو نیاز داشتم. سختی وجود ولف در مقابل نرمی من؟ 

«ببینم تو باکره‌ای؟» 

دهانش تقریباً از فشار خنده غنچه شده بودند. خندیدنش در مقابل نامزدش بسیار بعید بود. تقریباً داشتم فکر می‌کردم که او قادر به درک لذت واقعی نیست.  

«البته که باکره نیستم.» 

پاهایم را به هم فشار دادم و به آن سوی اتاق فرار کردم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *