پاهایم را به هم فشار دادم و به آن سوی اتاق فرار کردم.
به بازویم چنگ زد و باز هم من را به آغوشش برگرداند.

در آغوشش و در مقابل بدنش همچون کره ای در ماهیتابه ذوب می شدم.
«من فقط به کمی زمان نیاز دارم، تو هنوز در مقابل من خیلی باتجربه ای.» «مگه مسابقه است؟»
چشمهایم را با حالتی متهمکننده باریک کردم و گفتم «من روزنامه ها رو خوندم، تو دختر باز قهاری هستی!»
«دختر باز قهاریم!»
قفسه سینهاش به من چسبیده بود و و با خنده ناشی از کلماتی که بکار برده بودم تکان میخورد و میرقصید.
«ببینم آیا باید تو رو تا نزدیک ترین دروازه همراهی کنم و به قرن شانزدهم بازگردانم؟

این حرف را با تقلید لهجه تئاتری انگلیسی بیان کرد.
میدانستم شبیه به دختران کوتهفکر به نظر میرسم، اشتباه بود- میدانستم که برای اینگونه بودن تربیت شدهام، و باز هم میدانستم رهایی از زنجیرهای آهنی وسواسهای اخلاقی فکریم چقدر مشکل است.
من نوزده ساله نبودم، نه واقعاً.

رفتارم شبیه به دختران پانزده ساله بود و سبک زندگیام درست شبیه به کودکان نوپای لعنتی.
«فراموشش کن»
پوزخندی زد و دهانش را جمع کرد و گفت «باشه، هیچ کار خاصی نمیکنیم، فقط مثل بچه دبیرستانی ها یکمی با هم وقت میگذرونیم. خاطرهانگیز و نوستالژی هم هست.»
این کار آنقدر خطرناک بود که گویی قبول میکردم تمام راه را طی کند.

حتی فکر تنها بودن با او در اطاقی در بسته هم خطرناک به نظر میرسید. «تو اتاق تو؟»
«تصمیم با خودته. یکی از ما باید بعد از اتمام کارمون اتاق رو ترک کنه. من تختم رو با هیچ زنی شریک نمیشم.»
«مردها چطور؟» دوباره به موضع قبلی خودم برگشتم و خوشحال بودم که گفتگوی دوستانهای داریم.
«خانم روسی، حواست به حرف زدنت باشه، ممکنه مجبور بشی کارهای بدی با دهنت انجام بدی. »
میدانستم که این بار شوخی می کند، حتی خندهاش را سعی کرد پنهان کند و سرم را به سمت پایین کمی فشار دهد.
«تنها خوابیدن یکی از اصولته؟»

«بله»
پس او تختش را با هیچ زنی شریک نشده بود و رابطه دهانی نداشته و اصلاً تمایلی به برقراری ارتباط عاطفی و طولانی مدت با زنی نداشته است.
من خیلی از نحوه قرارهای دونفره اطلاعی نداشتم اما کاملاً مطمین بودم که همسر آیندهام شریک بسیار فوقالعاده ای در آنها نبوده است.
«چرا احساس میکنم دوست داری یک سوال بپرسی؟»
من را بررسی می کرد، متوجه شدم که با حالتی متفکرانه لب پایینم را به دندان گرفتهام و میجوم.
«چرا ارتباط دهانی دوست نداری؟» صورتم دوباره سرخ شد.
نمیتوانستم در پاگرد طبقه بالا مانع پرسیدن سوالات و بیان حرفهایی بشوم که خانم استرلینگ به راحتی از پشت درب نازک اتاقش میتوانست بشنود.
ولف، که البته ظاهرش هر چیزی را نشان میداد جز ناراحتی و ناامیدی، به دیوار پشت سرش تکیه داد و با چشمهای خمارش به من خیره شد.

ولف، که البته ظاهرش هر چیزی را نشان میداد جز ناراحتی و ناامیدی، به دیوار پشت سرش تکیه داد و با چشمهای خمارش به من خیره شد.
«من واقعاً از کارهای دیگه بیشتر لذت می برم. از قسمت خم شدنش به شدت متنفرم.»
«به نظرت تحقیر آمیزه؟» «من هرگز در مقابل کسی زانو نمیزنم. موضوع رو شخصیش نکن!»
«مطمئناً اونقدر در حالت های مختلف میتونه انجام بشه که نیازی به زانو زدن نداشته باشه!»
چی میگفتم؟؟!!
لبخند مغرورانه ای بر لب آورد و گفت «در همه اونها کسی که این کار رو می کنه خیلی پست به نظر می رسه.»
«و چرا تو هیچوقت تختت رو با کسی شریک نمیشی؟» «مردم ولت می کنن، عادت کردن به آنها بیمعنیه» «یک زن و شوهر قائدتاً همدیگر رو ول نمیکنند!» «ولی، خود تو هم خیلی دوست داری این موضوع زن و شوهری رو نادیده بگیری،
درست نمی گم نامزد عزیزم؟»


چیزی نگفتم.
تکیه اش را از دیوار جدا کرد و یک قدم به سمتم برداشت و با انگشت شصتش چانه ام را بالا داد.
ولف اشتباه میکرد. خب یا حداقل خیلی درست نمیگفت. من دیگر خیلی تمایلی به فرار کردن از او نداشتم.
نه از وقتی که فهمیدم والدینم هیچ تلاشی برای برگرداندن من نخواهند کرد.
آنجلو گفته بود که ما در همین زندگیمان با هم خواهیم بود، اما تا الان هیچ خبری هم از او نشده بود.
با گذشت هر روز نفس کشیدن بدون آنکه احساس کنم چاقویی تا دسته در سینهام فرو رفته آسانتر شده بود.6

اما من این را به ولف اعتراف نکرده بودم.
من آن چیزی که بدنم با او در اتاق پیانو پدر و مادرم به اشتراک گذاشته بود را با صدای بلند بیان نکرده بودم.
از آغوشش بیرون آمدم، هرچیزی که به او باید میگفتم را گفته بودم. من هنوز آمادگیش را نداشتم. «شبت به خیر، شرور» بعد به آرامی به سمت اتاقم حرکت کردم. «نمسیس، خوب بخوابی.»
تاثیر صدای گرفته اش بر من که از پشت سرم به گوشم رسید درست مانند حرکت انگشتانش بر روی کمرم بود، اما او نرم شده و عدم تمایلم در با او بودن را پذیرفته بود.
پایان فصل نهم
فصل دهم
ولف
از صندلی عقب ماشین کادیلاکم به کارآگاه خصوصی که استخدام کرده بودم و الان بعد از بستن درب ماشینش به سمت خانه روسی میرفت نگاه کردم.
مادر فرانچسکا درب را باز کرد و کارآگاه پاکت قهوه ای رنگ را بیهیچ کلام اضافهای به او داد و بعد چرخید و برگشت، درست همانطور که به او دستور داده بودم.
آرتور روسی سعی کرده بود مدارک بر علیهش را از بین ببرد. حالامناوراازبینمیبردم. من تمام خیابانهای شیکاگو را پر از افسران پلیس و خبرچینها کرده بودم.

در طول سه دهه گذشته، او با مشتی آهنین بر این خیابانها حکومت کرده بود و حالا، تنها در طول چند هفته کوتاه توانسته بودم بخش زیادی از این قدرت را از بین ببرم.
کاراگاه خصوصی گزارش داده بود که آرتور در این مدت زیاد مشروب مینوشیده، خوابش کم شده و دستش را بر روی دو تا از امین ترین نگهبانانش بلند کرده است.
برای اولین بار در طول سه دهه گذشته هم، باشگاه استریپ خودش را ترک نموده بود، عادات او تنها شامل سیگار و نوشیدنی نمیشد و زنان دیگر را هم در بر میگرفت.

160

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *