به محض اینکه آنجلو دور شد، فرانچسکا به چپ و راستش نگاه کرد و به گروهی از خانمهای میان سال نزدیک شد و با بی علاقگی اما مودبانه شروع به صحبت کرد. در همان لحظه هم نگاهش را به پنجره طبقه بالای ساختمانشان دوخته بود و بعد از حداکثر پنج دقیقه، در داخل ساختمان ناپدید گشت.
به دنبال او قدم به داخل ساختمان گذاشتم ، مطمئن بودم که هر دوی آنها به یک جا رفتهاند. با حلقه شدن دستی زنانه به دور بازویم، در جایم چرخیدم.
«بالاخره دنبالش اون بیرون رفتی؟»
کریستین پوزخندی مغرورانه بر لب داشت و از رژ لب قرمز رنگش که تازه پر رنگ شده بود و موهایی که با دقت پشت سرش جمع گشته بودند مشخص بود که قبل ازاینکه من را در اینجا گیر بیاندازد تازه مرتبشان کرده است.
دست او را عقب راندم و تمام توجهم را به طبقه بالا و پیدا کردن نامزدم متمرکز نمودم. اما کریستین راهم را که حالا شلوغ شده بود سد نمود و مانع بالا رفتن شد.
عملاً برای کنار راندن او کار جدی از دستم بر نمی امد. با در نظر گرفتن تعداد نگهبانان، رسانه ها و این واقعیت که او خودش هم یک خبرنگار بود، کنار راندش ایده جالبی به نظر نمیرسید.

با این حال از وقتی که فرانچسکا قدم به زندگی من گذاشت با این سوال ابدی مواجه شده بودم – شهرت و سابقه کاریم را باید انتخاب کنم و یا آن الاغ کوچولوی فریبنده با آن دست های گناهکارش را؟
اخبار خوب؟ هنوز کمی دلیل داشتم. اخبار بد؟ تا همین الان .
«داشتم این اطراف می چرخیدم» بعد آدامس میوهایش را دهانش در صورت من باد کرد و عشوه گرانه پلک زد. «استخونی هم پیدا کردی؟ یا کسی که به خاطر اون استخون گازت بگیره؟»


اینکه افکار درونیم از دهانم خارج شود ناراحتم میکرد. همیشه به خویشتن داریم افتخار می کردم. اما دانستن این نکته که نامزدم در طبقه بالا با پسر دیگری در حال سکس است باعث میشد که بخواهم با ناخنهایم زمین را هم سوراخ کنم.
با وجودی که چند هفته قبل ارتباط فرانچسکا و آنجلو کاملاً باعث خوشنودیم بود، حالا دیگر شرایطم کاملاً عوض شده بود.
«دلت نمی خواد بدونی اون بیرون چی پیدا کردم؟» با آرنجم او را به آرامی به کناری راندم . گفتم «نه واقعاً» به سمت پلههای طبقه بالا رفتم. دنبالم آمد و لبه کتم را گرفت و ان را عقب کشید. «عزیزم شانسی نبود.»
درست در پیچ پله ها بودم که با حرف هایی که برزبان آورد در جایم متوقف شدم.
«می دونم چرا این کار رو با روسی کردی، اون مسئول اون انفجار بود. همونی که پدر و مادرت رو وقتی که تو هاروارد بودی کشت.»
در جایم چرخیدم و نگاهش کردم-واقعاً به او نگریستم، برای اولین بار تنها به ظاهرش نگاه نکردم. کریستین خبرنگار بدی نبود و در شرایط دیگری، به او احترام می گذاشتم. اما از آنجایی که سعی داشت از من برای پیشرفت خودش استفاده کند، من هم هیچ چارهای جز این نداشتم که سخت تر به او ضربه بزنم، واقعاً این کار را میکردم.
«با این شایعات به چه هدفی میخوای برسی؟»
«روسی پدر و مادرت رو ازت گرفت و تو هم در پاسخش دخترش رو. چشم در برابر چشم.منکهمیگمخوبجلواومدی»
گیلاس شامپاینش را به دهان برد و جرعه بزرگی از آن را نوشید. پوزخندی زدم و و با نگاه بسیار سردی بررسیش نمودم.
«من فرانچسکا روسی رو به عنوان عروسم انتخاب کردم چون دوسش داشتم. درسته من هیچ حرف محبت آمیزی راجب به پدرش نمیزنم، اما پدرش اون کسی نیست که شبها تختم رو گرم میکنه.»
« چه جالبه، اون حتی هنوز تختش رو با تو به اشتراک نگذاشته.»


کریستین به دلیل این رفتار خوددارانه من برای گول زدنش، به آرامی کف زد.
از آنجاییکه بالاخره کت بلیزرم را رها نموده بود، در جایم چرخیدم تا به سفرم به طبقه بالا ادامه دهم که درست در همان لحظه آنجلو از اتاق میهمان بیرون خزید و در آن راهرو باریک سعی کرد از پشت سرم عبور کند. لبهایش متورم بود و موهایش ژولیده و خیس از عرق.
چشمان کریستین با نگاه به او که سعی میکرد زودتر فرار کند برق زد. خوشحالی از آن لبخند باز و دندان نمای بزرگ کریستین تراوش می کرد.
چنگی با بازوی آنجلو زدم و برش گرداندم تا صورتش در مقابلم قرار بگیرد. امشب بدترین شب من به عنوان یک شخصیت اجتماعی و احتمالاً یک انسان بود. آنجلو به من خیره شد، نگاهش سنگین بود. عصبانی، بی جان و گناهکار.


با لحنی تهدید آمیز به کریستین گفتم «قبل از اینکه زندگیت رو خراب کنم از اینجا برو، اینبار دوباره بهت اخطار نمیدم. »
کریستین خندید و گفت «به نظر می رسه شما دو تا خیلی حرف برای گفتن دارید.»
معشوقه سابقم بعد از این حرف از آنجا رفت ولی زنگ صدای خندهاش تا دقایقی بعد از رفتنش در گوشم طنین می انداخت.
یقه آنجلو راگرفتم و او را به دیوار چسباندم میدانستم این کارم اصلاً خوشآیند نیست. میدانستم که فردا صبح برای این حرکتم باید پاسخگو باشم. اما به سادگی دیگر پیامدش برایم اهمیتی نداشت. «کی با تو، تو اون اتاق بود؟» «واقعاً بهت توصیه میکنم دست از این رفتار قلدرانت برداری مگه اینه بخوای با
خودت هم همین طوری رفتار بشه.»
من هم به شدت بهت توصیه می کنم که از همسر آینده ام دور بمونی، قبل از اینکه واقعاً خودم بکشمت.
«تو سکس داشتی»
«متشکرم آقای باهوش. من اونجا بودم.»
خندید،کمی به خودش مسلط شد، که بیشتر عصبانی ام کرد.
«با کی بودی؟»
باز هم یقهاش را کشیدم، واقعاً دیگر نزدیک بود خفه شود.
حرکتی که لبخند را از لبهایش پاک نمود.
میدانستم قبل از آنکه کسی متوجه این درگیری که مسببش من بودم بشود باید آرام میگشتم. اما نمیتوانستم. برای زندگی خودم هم شده باید آرام میماندم .
«ببین اولین پاسخم بهت اینه کیتون : به تو چه ربطی داره» «سناتور کیتون!» «نه، مطمئن باش تو لعنتی نمی تونی من رو تحت تاثیر قرار بدی!.» «یک دلیل درست بگو که چرا اصرار داری مقابل من بایستی؟»

با لحن مصممی گفت «چون تو مقابل پدرخانم آینده من ایستادی!» باید برای این شجاعتش تحسینش می کردم_سر نترسی داشت. «و مسابقه اشغال قلب فرانچسکا چیزیه که من در اون شکستت می دم.» «فکر نمی کنم عرضه بردن از من تو هیچ مسابقه ای بجز زود ارضا شدنت رو داشته
باشی، بچه»
«من واقعاً کاملاً آمادم تا نظریه ات رو امتحان کنیم .
بهت اخطار میدم- به فرانچسکا هم گفتم من در کمال میل حاضرم بدون هیچ جهیزیه ای با اون ازدواج کنم و بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی برای خانوادم خوشحالم چون هر چقدر پول برای آزاد کردن اون از دست کیتون لازم باشه هزینه

میکنن . ممکنه بخوای یک عروس دیگه برای اون لباس عروسی که خریدی پیدا کنی. »
میخواستم وسط جشن نامزدیم او را زیر ضربات مشت و لگد بگیرم که نامزدم هم از طبقه دوم پایین آمد. درست شبیه به یک ظرف کثیف خالی از غذا به نظر میرسید. آرایشش به صورت کامل پاک شده بود و چشمهایش با درک موقعیت وحشی شده بودند.
در مقابل اعتراف صریح بندینی به خوابیدن با فرانچسکا ، به وضوح آن چیزی که دیگران هم در جشن نامزدی من میتوانستند ببینند را، درک کردم.
باز هم دوباره، یکبار دیگر فرانچسکا بندینی با مردی رابطه داشته که نامزدش نبوده است.
آن هم در جشن نامزدی خودش.


چند دقیقه بعد نامزدم بیکموکاست در میان بازوانم بود. با فشاری که به بندینی وارد کردم او را عقب راندم و با نامزدم در میان بازوانم از پله ها پایین رفتم.
با لمسم از جایش پرید و نگاه عصبی اش پس از آنکه متوجه شد من لمسش میکنم نرم گشت. بعد تازه متوجه صورت من گردید. اگر میتوانست از حالت چهرهام متوجه چیزی شود – که تا به حال توانسته بود- میفهمید که با مشکلات بسیاری روبهرو خواهد شد.
با لحنی مضطربانه گفت «چی میخوای؟» یک نامزد وفادار! یک شاتگان لعنتی. برای پایان دادن به کابوس لعنتی این ارتباط. «نمسیس، تو قرارداد شفاهیمون رو شکستی. کار خوبی در مقابل یک وکیل نکردی.» اخمهایش در هم رفت اما چیزی در دفاع از خودش نگفت. گیوتینی در وجودم به حرکت درآمده بود که دوست داشت سر زیبای او را از بدنش
جدا کند. همین امشب


فرانچسکا:
بعد از صحبت با مادرم در مورد آماده کردن خودم برای نزدیکی بیشتر به همسرم، اشکهایی که از گونه هایم سرآزیر شده بودند را پاک نمودم. این افشاگری اگر شکست کاملم را نشان نمیداد هم برایم تلخ بود و هم شیرین.
شاید دلیلش همان برخوردهای شبانه در باغ سبزیجات و یا آن بوسه آشکارش در مقابل خانم استرلینگ، پیش از به اینجا آمدنمان بود.


«ماما، این احساسم به خاطر سندرم استکهلمه ؟(احساس علاقه و وابستگی قربانی به قاتل و یا آدم ربا)
«ویتامیا، فکر میکنم که این فقط یک عشق نورسته است. بعلاوه عشق، کمی دیوانه کننده هم هست. در غیر اینصورت که دیگه عشق نیست فقط یک شیفتگی ساده میشه.»
«مجبوریم دیوانهوار عاشق بشیم؟» «البته که میشی. عاشق شدن بر اساس تعریفش، دیوانه کس دیگری شدنه!» «تو هم دیوونه بابا شدی؟» «متاسفانه من هم هستم. وگرنه با وجود خیانت هایی که به من کرده ، اینجا
نمیموندم.»
این اتفاق هم افتاد. و این حرف با وجودیکه میدانستم پیش خواهد آمد، کلامم را قطع کرد. داشتن یک یا دو معشوقه در بین اعضای مافیا خیلی نامتداول نبود.
مادرم گفت «اگر اون تو رو از خود بی خود میکنه پس عشقت واقعیه.» «اما عشق احساس خوبی نداره؟»
«هیچ چیزی خوب نیست مگر اینکه قدرت احساس بد رو هم داشته باشه. فرانچسکا همه چیز به کمیت این احساسات بستگی داره»
کمیتشون!
میزان علاقه من به ولف زمانی خودش را نشان داد که آنجلو من را به باغ، جایی دور از ازدحام میهمانان برد.
علیرغم فشار احساسات و خشمی که نسبت به نامزد بیعاطفهام حس میکردم، دوست داشتم کنارش باقی بمانم و با هم با پدرم مواجه شویم.
بعد آنجلو من را بر روی لبه آبنما نشاند و حلقه موهایم را از جلوی چشمانم کناری راند و از من سوال کرد که آیا خوشحال هستم.
سختگیرانه و طولانی به آن فکر کردم. من خوشحال نبودم. ناراحت هم نبودم.


متوجه شدم نه فقط پناه گرفتنم در آنجا غیر قابل توضیح بود بلکه احساساتم نسبت به مردی که من را زندانی کرده بود هم توضیح دادنی نیست. اما من دیگر اشتیاقی به لمس آنجلو آنطوری که پیش از آنکه ولف با بولدوزر راهش را به زندگیم باز کند نداشتم.
من هنوز هم آنجلو را دوست داشتم، اما تنها به عنوان کودکی که از من در مقابل برادرانش محافظت میکرد و از آنسوی میز غذاخوری لبخند میزد.
با وجود دست های نرم و گرم و آشنای آنجلو باز هم من تشنه دست های زمخت و بیاحساس و قوی نامزدم بودم.
درک این احساسم درست شبیه به رعدو برقی در وجودم شکل گرفت، به آنجلو گفتم با وجودیکه نسبت به او و امیلی احساس خوبی ندارم، اما فکر میکنم همه چیز بین ما به پایان رسیده است.
به خوبی.


وقتی نگاهی که در چشمانش موج میزد را دیدم، دستهایش را در دست گرفتم و آن را بر روی قلبم گذاشتم و خواهان بخشش شدم. و وقتی او از جایش بلند شد و از آنجا دور گشت، تنها کاری که دوست داشتم انجام دهم پیدا کردن مادرم و تعریف تمام این وقایع برای او بود.
بایدتاوقتیکهآنجلوازآنجامیرفتصبرمیکردمتابهنظرنرسدکهمنواوباهم به یک جا رفته ایم.
آنجلو کمی بعد در داخل خانه ناپدید شد.
دخترخالهام در حالیکه میموزای آب پرتغال و شامپاینش را مزه مزه میکرد گفت که آنجلو با خبرنگار بلوندی که قبلاً با ولف قرار میگذاشت به اتاق میهمان طبقه بالا خزیده است.
«همون مو قشنگه؟قدبلنده؟ لاغره؟برنزه؟»
لازم نبود یادآوری کنم که کریستین واقعاً فوق العاده بود.
«درسته. مرسی.»
به جای احساس عصبانیت از رفتارش، تنها احساس عداوت شدیدی داشتم.
با این حال این احساس عداوت ربطی به آنجلو نداشت و متوجه نامزدم بود که در پاسخ به کنایه های پدرم من را در برابر پدر و مادرم تحقیر نموده بود.


حالا ما دیگر در داخل ماشین نشسته بودیم و مثل همیشه به بیرون از پنجره خیره شده بودیم و در هیاهوی صدای حرکت ماشین به شیکاگویی نگاه می کردیم که با آن جبروتش طوسی تر از چشمان با شکوه ولف بودند.
بیهوده با لبه لباسم بازی می کردم، نمی دانستم که چه چیزی باید بگویم و یا انجام دهم


ولف دوباره به همان نتیجه احمقانه خوابیدن من با آنجلو رسیده بود. و دوباره احساس میکردم که دفاع از خودم نمونه دلگرم کنندهای از چیزی بود که همیشه در پاسخ به امتنانم از صحبت با دوستانم ارائه میدادم.
آیا او آنقدر من را دست کم میگرفت؟ ما یک قرارداد شفاهی داشتیم و از زمان توجه به آن مدتی گذشته بود.
مدتی که در آن او را بوسیده و در اغوشش کشیده و اجازه داده بودم از روی لباس لمسم نماید. من هم او را لمس کرده بودم.
آیا این چیزها هیچ معنایی برای او نداشتند؟ آیا واقعاً فکر می کرد که من می توانم آن کارها را با هر مردی و هر جایی و هر زمانی انجام دهم؟
«من با یک فاحشه ازدواج نمی کنم.» هنوز به بیرون از پنجره خیره شده بود و با لحن مصممی این جمله را بر زبان آورد.
در آینه دید عقب راننده اش را می دیدم که چاپلوسانه سرش را در تایید او تکان داد و خودش را پشت رل ماشین پنهان نموده بود.
چشم هایم را بستم، سعی کردم مانع گریه کردنم بشوم. «پس بزار برم» «دوشیزه روسی من اعترافت رو نشنیدم!» «من در مقابل مردی که لیاقت عذرخواهی من رو نداره از خودم دفاع نمی کنم.»


سعی کردم تا آنجا که میتوانم با آرامش صحبت کنم. «اون ارزش خشم من رو داره؟» «سناتور کیتون، تو من رو نمی ترسونی.»

دروغ گفتم سعی کردم بغض گره خورده در گلویم را نادیده بگیرم. من او را دوست داشتم.
دوستش داشتم.
دوست داشتم او در مقابل پدرم از من دفاع کند و از اینکه من را برای درس خواندن، کارکردن و خروج از خانه آزاد گذاشته است بگوید. دوست داشتم او با خانواده ام در جنگ باشد ، اما من را در وسط میدان جنگش قرار ندهد.
و حتی از اینکه من را ماشین بدنیا آوردن بچه نمیدانست خوشم میآمد.

اینکه من را در پذیرش او و ارتباطمان آزاد گذاشته بود دوست داشتم. آن نسخه از ولفی که من دوست داشتم داشته باشم- احمق یا زیرک- با زبانی
تحسین کننده – تنها به رفتارم نسبت به او بستگی داشت. من از اینکه بدنش، بدنم را همچون سپری در بر بگیرد، آنطور که لبهایش پوستم را
میسوزاند و طوری که زبانش بر روی تن نیازمندم حرکت میکرد را دوست داشتم. جملهام را تصحیح کرد و گفت «تا الان از من نمی ترسیدی» «دوست داری از تو بترسم؟» «دوست دارم برای یکبار هم که شده اون زندگی بدبختانه رو تجربه کنی» برای اولین بار در طول آنشب گفتم «من با آنجلو بندینی نخوابیدم» به خودم قول دادم که این حرف را برای آخرین بار هم بر زبان آورده باشم. «فرانچسکا خفه شو» قلبم در قفسه سینه ام به درد آمد و آب دهان تلخم را به سختی بلعیدم.

وقتی به خانه رسیدیم، ماشین را دور زد و درب را برایم باز کرد. از ماشین پیاده شدم و نادیده اش گرفتم و درب ساختمان را با فشاری باز نمودم.
واقعاً دیوانه شده بودم، دوست داشتم آنقدر جیغ بزنم تا تارهای صوتیم پاره شوند.
فهمیده بودم که او کوچکترین اعتمادی به من ندارد. چه کسی او را تا این حد شکاک و سختگیر کرده بود؟
احتمالاً پدرم. هیچ جور دیگری نمی شد خصومت بین آنها را توجیح کرد.
در پشت سرم، ولف به بادیگاردش دستور داد در بیرون از خانه بایستد، که بر خلاف قراردادمان بود.
او هیچوقت بر خلاف قراردادمان عمل نمیکرد.
با عجله به سمت اتاقم رفتم، نمیتوانستم افکارم را متمرکز کنم و راهی برای مقابله با او پیدا نمایم.
نمیتوانستم مانع این فکر شوم که فرار از مواجهه با این مشکل از نظر او به معنای تایید حرفهایش بود.
تنها اشتباهی که من کرده بود نشستن با آنجلو در جایی عمومی و درخواست پایان دادن به پیامهایش بود. تا بتوانم به همسر آیندهام فرصت منصفانهای بدهم.


ولف در حالیکه موبایل و کیف پول خودش را محکم بر روی طاقچه بالای شومینه میکوباند گفت «رفتن به کالج رو فراموش کن. معاملمون به پایان رسیده»
به سرعت در جایم چرخیدم، چشمانم پر از ناباوری بود. با لحن معترضانه ای برای بار دوم گفتم «من با آنجلو نخوابیدم!»
بی نهایت ناراحتم کرده بود.
او هرگز هیچ توضیحی از من نخواسته و یا علاقه اش را با صدای بلند بر زبان نیاورده بود. او فقط گمان می کرد.
ولف به من خیره شد، آرام بود. به سمتش دویدم، به قفسه سینهاش چسبیدم. این بار بر خلاف دفعات اول و دوم من خودم را به او فشار می دادم. عقب رفت، تنها یک


اینچ. مشتاقانه لمسش میکردم. دوست داشتم آزارش بدهم، بسیار بیشتر از آزاری که او به من رسانده بود.
بسیار زیاد.
«مطمئنی یک وکیلی؟ چون واقعاً در جمع آوری شواهد مشکل داری. من با آنجلو نخوابیدم!»
بار سوم بود. «من شما رو با هم تو باغ دیدم.» «خب که چی؟» آنقدر مضطرب بودم که حتی نمیتوانستم درست از خودم دفاع کنم. به پیراهنش چسبیدم و پایین کشیدمش و دستانم را برای پایین آوردن سرش به دور
گردنش حلقه کردم.
لبهایم را به لبهایش فشار دادم تا به او نشان بدهم آنچیزی که بین ما پیش آمده، واقعی است، حداقل برای من، و این احساس در بوسه من چیز بسیار بی نظیری بود – همچون شهدی عاشقانه – چیزی که نمیتوانستم با کس دیگری تجربه اش کنم.
او هیچ حرکت یا عمل مشابهی انجام نداد. برای اولین بار از وقتی که او را دیده بودم، چیزیکه بینمان قرار گرفته بود را از بین نبرد و برای دومین بار به او اجازه لمس خودم را داده بودم.

معمولاً هر گاه که من یک اینچ به سمتش می رفتم، او به خاطرم از اقیانوس میگذشت و من را غرق در بوسه ها و توجهاتش میکرد. اگر به او اجازه میدادم حریصانه من را میبلعید. اما این بار بدنش در زیر انگشتانم سرد و سخت بود.
قدمی به عقب برداشتم، درد آرام قفسه سینهام حالا دیگر در کل بدنم پخش میشد.
«ولف من دوست دارم. نمی دونم چرا، اما دوست دارم. باشه؟ تو احساسات متفاوتی رو در بدنم ایجاد کردی، گیج کننده است اما حقیقت داره.»
و پسر، این احساس همیشه وجود داشته است. راست ترین حرفی که تا به حال بر زبان آورده بودم! خون با تمام قوا به صورتم هجوم آورده و آماده بود تا صورتم را از بین ببرد. پوزخند پر کنایهای بر لب آورد و گفت«نهایت لطفته»:/

بسیار قد بلندتر و بزرگتر و ترسناکتر از چیزی که قبلاً از او دیده بودم به نظرمیرسید

۲۰۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *