چیزی که برای من عجیب بود حرفهایش نبود، شرایطش بود. او میخواست به احترام توافق شفاهیمان که ظاهراً من آن را شکسته بودم، من را ببخشد. به نظر او من نه تنها با معشوق سابقم خوابیده بودم بلکه از وقتی که نامزد کرده بودیم نه یکبار، دوبار این کار را تکرار نموده بودم. او میگفت که مذاکره نمی کند، ولی الان دقیقاً آن کار را انجام میداد.
با من مذاکره می کرد.

سرزنش بار به او گفتم «میترسی با لمس من متوجه یک چیز واقعی بشی؟ دیوارهای یخی که به دورت کشیدی در حال آب شدن هستند، سناتور؟»
«نمسیس، ده ثانیه وقت داری.» «توهمین الان هم جوابت رو میدونی!» «به زبون بیارش! هشت ثانیه.» با وجودیکه از درون در حال خرد شدن بودم، لبخند زدم.
او میخواست بکارت من را بگیرد، آنهم بزور. فکر میکرد که من اشتباهم را جبران میکنم. برای اثبات میزان اشتباهش، باید به او اجازه میدادم آنطور که او از دیدن من با یک مرد دیگر آسیب دیده، به من آسیب برساند. میدانستم که چطور به نظرش رسیده بود. آنجلو من را لمس نموده بود. به سمتم خم شده و با انگشتانش موهایم را مرتب و با شصت دستش لبم را لمس کرده بود و سپس بعد از ارتباط با یک نفر دیگر دزدکی از اتاق بیرون آمده بود، آنهم درست وقتی که من هم غیب شده بودم.


مدرک جرم آنجا بود در مقابلش افراشته شده بود. «پنج» حرکتی به پاهایم دادم و گفتم «سعی کن عاشقم نشی.» «فرانچسکا! سه» «درد بزرگیه، ایل میو امور(به زبان ایتالیایی عشق من). عاشق همسری بشی که فقط
برای گرفتن انتقام با اون ازدواج کردی.» «یک» با صدای بلند و واضح گفتم «بمون!»


به سمتم برگشت وکمرم را گرفت و به سمت پایین کشید، طوری که درست در زیرش قرار گرفتم.
به محض قرار گرفتن دستهایش بر روی گردنم و بالا بردن چانهام، در حالیکه هنوز لباسهایش تنش بود، با زانوانش، پاهایم را قفل کرد و من را حبس نمود.
«زیپم رو باز کن!»
من حتی نمیتوانستم نفس بکشم ،چه برسد به باز کردن زیپ او. به همین دلیل تنها به او خیره شدم. امیدوار بودم هراس ناگهانیم را با لجبازی و سرپیچی از فرمانش اشتباه نگیرد.
اما او دقیقاً این برداشت را کرد. البته که می کرد.
با غرغری خودش زیپ شلوارش را باز کرد.
جرات نمی کردم که به پایین و آنچه که در انتظارم بود نگاه کنم. قلبم آنقدر سریع و سخت میتپید که احساس تهوع می نمودم. به سرعت سعیکردم تمام اطلاعاتی که در مورد عشق ورزی میدانستم را بیاد بیاورم و حالم را مساعد کنم. با این فکر احساس کردم حالم بهتر شد و بدنم در دستان محبوبترین مرد شیکاگو آرام گرفت و آماده شد.
صورتش عاری از هر احساسی بود.

نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با وجودیکه اشک دوباره از چشمانم جاری شده و راهش را به پشت سرم باز میکرد، آرام به نظر برسم.
آزار دهنده بود.
نمی دانستم کدام یک بیشتر آزارم میدهد. ناراحتی جسمانیم و یا آنطور از من گذشتنش، طوری که من در نظرش هیچ چیزی بجز یک بدن نبودم.
درست همانطور که به کریستین نگاه می کرد. «آنجلو از کاندوم استفاده میکرد؟»
اشکهای باقیمانده بر روی گونه ام را پاک کرد. دوست داشتم آنقدر گریه کنم تا دیگر هیچ چیزی از من باقی نماند و نتواند کاری انجام دهد.

قرار بود حقیقتی که من همان اول سه مرتبه برایش توضیح دادم و باور نکرد را در چند لحظه کوتاه بفهمد، خب من هم آنچیزی که دوست داشت بشنود را به او میگفتم.
«بله»
«حداقل رفتار درستی داشتی، من ازش استفاده نمیکنم، ولی اولین چیزی که فردا صبح کنار تختت پیدا می کنی قرص ضد بارداریه. بچه دار شدن آنهم با زن هرزهای که با همه می خوابه، تو برنامم نیست. تو قرص رو بدون هیچ سوالی میخوری، فهمیدی؟»
چشمانم را بستم،تمام بدنم از شدت خجالت به عرق نشست. با این مورد موافق بودم. با همه اینها موافق بودم.
با تمام حرفهایش، عملش و ظلمی که نسبت به من روا میداشت، موافق بودم. من زانو زده بودم و برای این لحظات بهاو التماس کرده بودم.
«فهمیدم »
«یکم باهات بازی می کنم، البته یک نفر دیگه قبلاً آمادت کرده، من هم خیلی بخشنده نیستم»
پوزخند زشتی بر لب آورد و بعد در یک حرکت ناگهانی بدنش را با چنان شدت و قدرتی به بدنم کوباند که کمرم درد گرفت و از شدت دردی که در تمام بدنم گسترش می یافت، چشمانم سیاهی رفت.
او با چنانی شدتی این کار را انجام داد و من را در نوردید که احساس میکردم به دو قسمت تقسیم شدهام. عمق وجودم میسوخت، لب پایینم را به دندان گرفتم و فشار دادم تا از شدت درد جانکاهی که در بدنم میپیچید بکاهم.
در تمام زندگیم مادرم و کلارا دائماً من را از مصرف تامپون و دوچرخه سواری منع میکردند و حتی در هنگام اسب سواری هم باید شلوار ضخیمی پایم مینمودم تا از چیزی که آنقدر مقدس و پاک بود محافظت کنم، آنهم تنها به این دلیل که این اتفاق برایش بیوفتد.
بی هیچ حرکت و تنش و صدایی در زیر بدنشش قرار داشتم و تنها چیزی که هنوز نشان میداد هشیارم، اشکهایی بودند که از صورتم جاری می گشتند.
برای اینکه صدایی از دهانم خارج نشود، لبم را به شدت گاز گرفتم. من سیم خاردار زنگ زدهای بودم که بهم پیچیده شده و مثل توپ ترسناکی درآمده بود.


ولف نالید «درست مثل دست مشت شدت تنگه»
همانطور که به شدت خودش را به من فشار میداد و با خشونت و سریع حرکت میکرد، پاسخ صدای وحشی اش تنها سکوتی از جانب من بود.
احساس میکردم که بدنم را تکه تکه می کند. آنهم تکه هایی ریز!

همانطور که خودش را محکم و محکمتر به من فشار میداد، اشک هایم هم از گونههایم سر میخوردند و بالشتم را خیس می نمودند. احساس می کردم بدنم به سوزش افتاده و خون از آن خارج میشود، اما هیچی به او نمیگفتم و به باکرگیم اعتراف نمیکردم.

همانجا خوابیدم و به او اجازه دادم من را داشته باشد. او پاکیم را با خشونت از من گرفت اما من یک تکه از غرورم را هم به او نمی دادم.
نه حتی یک تکه بسیار بسیار کوچکش را. نه حتی بعد از چیزی که در سالن اتفاق افتاد.
بعد از چند فشار وحشتناک خودم را وادار کردم چشمهایم را باز کنم و به آن صورت عصبی و بیاحساس نگاه کنم.
چیزی بینمان به جریان افتاد و ران پاهایم را خیس کرد، میدانستم که کهآن چیست. با تمام وجودم خدا را شکر میکردم که او تا آن لحظه متوجهش نشده است.
اما فهمید.
اخم هایش در هم رفت. نگاه دقیقی به چهرهام انداخت و برای اولین بار متوجه اشکها و عذابی که در چهرهام موج میزد شد.
«پریود شدی؟» هیچ پاسخی ندادم. به آرامی خودش را عقب کشید و نگاهش بینمان به گردش درآمد. خون ران پاها و ملافه سفید زیرم را پوشانده بود.


یقه لباسش را گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم. از پوشاندن بدنم با بدنش ناامید شدم.
با صدای گرفتهای گفتم «چیزی که شروع کردی رو تموم کن!» میتوانستم ضربان قلبش را از روی بولیزش ببینم. خیلی به من نزدیک بود. «فرانچسکا!» صدایش گرفته و لحن گناه کارانه ای داشت. .
دستش را برای نوازش صورتم جلو آورد، اما آن را به شدت عقب راندم. نمیتوانستم این حالت جدید و مهربانش را تحمل کنم. نمیخواستم با من ملایم باشد. دوست داشتم مثل همیشه با من رفتار کند، با همان خشم و هوس و نفرتی که حالا من نسبت به او احساس میکردم.

با وجود اشکهایی که از چشمهایم جاری بود و همچون ابر بهاری ناامیدانه سعی میکرد این لحظات را بشورد ببرد، لبخند تلخی بر لب آوردم و گفتم «حالا باورم کردی؟»
اخمهایش کمرنگ شدند و خودش را به آرامی از روی من بلند کرد و سعی کرد فاصله بگیرد، اما من او را محکم جلو کشیدم و گفتم «این کار هم انجام شد.» زانوانم را به دور کمرش حلقه کردم و بدنم را به بدنش فشار دادم و گفتم «این منم که تصمیم میگیرم اولین بارم چطور باشه، کاری که شروع کردی رو تموم کن، حالا!»
از ترسم، اشک های بیشتری از چشم هایم جاری شدند. ولف خودش را پایین آورد و شروع به لیسیدن آنها نمود. زبانش را از گردنم تا گونه ام تا جایی نزدیک بالشت زیر سرم می کشید. تمام اشکهایی که از چشمهایم جاری بودند را لیسید.
«نم؟!!!»7

سعی میکرد کارش را توجیح کند. «خفه شو» همانطور که بدنمان بهم متصل بود و او در تکاپو، صورتم را در شانه اش پنهان کردم. زمزمه کنان گفت «خیلی متاسفم» حالا دیگر حرکاتش آرام و ملایم بودند و با دستش ران پایم را نوازش می کرد. حرکات آرام و صمیمانه اش چیزی بیش از دروغی شیرین نبود.
پاشنه کفش هایم به پارچه شلواری که او هیچوقت زحمت درآوردنش را به خودش نداده بود گیر کرد. می دانستم که سعی می کند زودتر به این کار پایان دهد و خیلی خوب می دانستم که برای به حداقل رساندن آسیب به بدنم خیلی خیلی دیر شده است.
بعد از چند دقیقه بسیار دردناک، سرعتش زیاد شد. صورتش سخت شد و رنگ چشمانش تیره گشت و این وقتی بود که من توانستم تحمل نگاه کردن به سیمایش را بدون آنکه احساس کنم با هر حرکتش دشنه ای تا دسته در سینه ام فرو میرود را داشته باشم. کارش که تمام شد،چنگی به شانه اش زدم، احساس ساییدگی و پارگی می کردم، اندامهای تحتانیم آنقدر آسیب دیده بود که دیگر احساس بی حسی می نمودم
خودش را بالا کشید تا بتواند صورتم را ببیند، بدون نگاه کردن به چشمانم به صورتم خیره شد.
لحظاتی در حالیکه او هنوز بالای من چنبره زده بود ساکت ماندیم.
اصلاً از من نپرسید که چرا زودتر از این موضوع چیزی به او نگفته ام. خودش دلیلش را می دانست.
سرانجام، از رویم حرکت کرد، من هم از جایم پریدم و ایستادم. بدنم را با لباس خواب بنفش کمرنگی که بر روی پشتی صندلیم انداخته بودم پوشاندم.
بر روی تختم در پشت سرم نشست،به جلو متمایل شد، کمی مبهوت به نظر می رسید. صورتش خالی از هر حسی بود و شانه هایش افتاده بودند. ظاهرش بسیار


متفاوت از آن الاغ گستاخ بود، متفاوت از همسر آینده ای که همیشه اعتماد به نفسش از وجودش تراوش می کرد.
نمی توانستم او را برای سکوتش سرزنش کنم. امشب کلمات قادر به توضیح چیزی که در اینجا اتفاق افتاد، نبودند.
چنگی به پاکت سیگارم که بر روی میز پاتختی کنار تختم قرار داشت زدم. یکی از آنها را در همان لحظه درست در داخل خانه اش روشن نمودم. این کمترین چیزی بود که به من بدهکار بود.
او خود می دانست و من هم می دانستم که اگر محبتی بکند قادر به هضم آن نیستم.
«فردا باید صبح زود بیدار بشم، آخرین پرو لباس عروسم را انجام بدهم و برای کالج خرید کنم.»
پشت میزم نشستم و به باغی که آرزو داشتم کاش می توانستم همسر آینده ام را بسیار بیشتر از آن دوست بدارم نگریستم
واقعاً ان باغ را دوست داشتم هیچ انتظاری هم از عشق متقابل نداشتم. «نم–» صدایش بی نهایت ملایم بود. نمی توانستم تحملش کنم. چانه ام را بر روی زانویم گذاشتم.


در پشت سرم ایستاد و در همان حال دستانش را بر روی شانه ام قرار داد و پیشانیش را بر روی فرق سرم. با نفس عمیقی که کشید موهایم را بر روی صورتم ریخت.
اتاق بوی سکس و بوی آهن خون و بی چارگی میداد که قبلاً به مشامم نمی رسید. به سردی گفتم «برو بیرون» فرق سرم را بوسید. «فرانچسکا، هرگز دوباره بهت شک نمی کنم.» جیغ کشیدم «برو بیرون»
صندلی چرخدار پشت میز تحریرم را به عقب هل دادم. چرخ های صندلی به پاهایش خورد، اما ظاهراً هیچ اهمیتی به درد آن نمی داد. بعد از این اتفاق اتاق را ترک کرد، اما آنچه که بین ما روی داد در فضای اتاقم باقی ماند .
وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شدم، یک قرص ضد بارداری و دو عدد قرص ادویل و یک بطری آب و حوله خیس و گرمی بر روی میز کنار تختم قرار داشت.
فوراً فهمیدم خانم استرلینگ در جریان کامل اتفاقاتی است دیشب پیش آمده . قرص سرما خوردگی و ضد بارداری را برداشتم و تمام آب بطری را سر کشیدم و بعد هم تمام روز در تختم ماندم و گریه کردم۲۲۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *