ولف:

در ضلع شرقی قدم می زدم. برو، برگرد. برو، برگرد! هیچ چیزی تا این حد دیوانه کننده نبود. دوست داشتم درب را با یک لگد محکم بشکنم و بزور هم شده وارد اتاق فرانچسکا
گردم.
به سختی خودم را وادار کردم که نامه ای برای کریستین بفرستم و او را تهدید کنم که اگر یک کلمه راجب به من و همسرم در هر جایی بنویسد از او شکایت خواهم نمود و هر پنی درآمدی که در طول این سالها کسب کرده را ازش خواهم گرفت. همچنین

می دانستم که نمی توانم برای مدت بیشتری او را از شایعات دور نگه دارم، اما بازهم- اهمیتی داشت؟
نه، اصلاً ، حتی یک ذره. «بهش وقت بده»
استرلینگ هر حرکت من را دنبال میکرد،گویی کودک آزار تحت تعقیبی هستم. انگار میخواستم بزور راهم را به آنجا باز کنم.
استرلینگ در طول زندگیم به اندازه کافی این کار را انجام داده بود. پرخاشگرانه گفتم «چقدر بهش وقت بدم؟»
من در روابط عاشقانه خیلی تجربه خوبی نداشتم و حتی با دنیا و احساسات دختران کم سن و سال هم کمتر از این آشنا بودم.
وقتی خودم هم در همان سن و سال بودم بیشتر با زنان بالغ ارتباط داشتم. آنها من را جدی نمیگرفتند و خیلی در برخورد با من انتظاری نداشتند.

«اونقدر باید بهش وقت بدی تا حالش بهتر بشه و بتونه از اتاقش خارج بشه.» به سرعت و با عصبانیت گفتم «این که یک هفته طول می کشه!»
او همین الان هم ثابت کرده بود که می تواند تا یک مدت طولانی غذا نخورد. اگر نافرمانی یک مسابقه جهانی داشت ، همسر آیندهام در آن قهرمان المپیک میشد و مدال میگرفت.
استرلینگ با لحن سرزنش باری گفت «خب،خودت این کارو کردی» بعد با سرش به من اشاره کرد که از آنجا و از ضلع فرانچسکا خارج شوم و همراه با او به آشپزخانه بروم.
نمی توانستم خاطره حمام خون بین پاهایش را فراموش کنم و یا آن حالت عصبی و پر تنش و لرزان پاهایی در زیرم را.
همیشه میتوانستم ذهن مردم را بخوانم و به همین دلیل هم توانسته بودم به سیاستمداری موفق، دادستانی بی عیب و نقص و یکی از قدرتمند ترین مردان شیکاگو تبدیل شوم. که با توجه به این واقعیت که نتوانسته بودم متوجه باکره بودن نامزد جوان و بسیار بیپناه و عصبی خودم گردم، بسیار عجیب بود.

آنقدر از فکر خوابیدن او با آنجلو عصبانی بودم که اصلاً به حرفهایش توجهی ننمودم و او آنقدر باهوش و حساس و باشکوه بود که – من را شرمنده کند و وادار نماید آن کاری را که به اشتباه شروع کرده بودم تا به آخر کامل انجام دهم.
من اصلاً او را نمی شناختم. او در یک خانواده سختگیر ایتالیایی بزرگ شده بود که هر یکشنبه به کلیسا می رفتند. او به سادگی دوست داشت من او را بسیار با تجربه و فراتر از یک دخترک ساده لوح و خام ببینم. متاسفانه همان اتفاق افتاد و او به خواسته اش رسید.
سنگینی گناهم، شانه هایم را خم نموده بود. من وحشیانه او را در هم شکسته بودم، او من را دید، فشاری که بزور وارد میکردم، نگاهش به من دوخته شده بود و در سکوت به شدت اشک میریخت.

فکر میکردم او گناهکار است و عصبانی از احساساتش. نمیدانستم به حصاری حمله کرده ام که هیچ حقی در پایین آوردنش ندارم.
در خانواده های سنتی مافیا رسم است که عروس و داماد پارچه خونی شب ازدواجشان را به همتایان شان نشان میدهند، میدانستم اگر آن پارچه خونی را الان، شش روز قبل از ازدواج برای آرتور روسی بفرستم، او یک مرگ تدریجی،آرام و دردناک را تجربه خواهد کرد.
هیچ اشتباهی در اینجا صورت نگرفته بود و اصلاً جای شکی نداشت که فرانچسکا از تک تک آن لحظات عذاب کشیده بود، اما با این وجود و علی رغم نیت بد من، نمیتوانستم خودم را قانع کنم که این کار را با فرانچسکا بکنم.
به اتاق مطالعه ام برگشتم و خودم را وادار نمودم لحظه به لحظه فرانچسکار را چک نکنم.
اصلاً مطمئن نبودم بتوانم به او وقت بدهم، دیگر در برخورد با او به غرایزم اطمینان نداشتم. معمولاً موجود ظالم و قابل پیش بینی بودم، اما در طول ماه گذشته چندین بار کنترل خودم را از دست داده بودم و تمامش هم به نو عروس جوانم مربوط میشد.

شاید بهتر بود به حرف مدیره خانهام گوش کرده و کمی او را تنها میگذاشتم. امروز ترجیح میدادم در خانه کار کنم تا شاید وقتی از اتاقش خارج میشود ببینمش.
او تمام برنامههایش را کنسل کرده بود و حتی وقتی امروز صبح مادرش برای خرید لوازم مورد نیاز سال تحصیلیاش به اینجا آمده بود، استرلینگ با تقدیم یک کیک هویج به او اطلاع داده بود که فرانچسکا به خاطر میگرن وحشتناکی که بدان دچار شده نمیتواند بیاید.
خانم روسی در هنگام حرکت راننده اش حالتی پریشان و مضطربی داشت .
از پنجره اتاقم بررسیاش میکردم و میدیدم که سعی میکند با دخترش با تلفن تماس بگیرد. به هر حال من هیچ احساس ندامتی در مقابل هیچکس بجز همسر آیندهام نداشتم.
روز به آرامی سپری میشد، درست مثل هر روز بد دیگری. اگرچه تمام جلساتی که در خانهام برگزار کردم مفید و پربار بود. حتی توانستم تماس تصویری با مدیر روابط عمومی و دستیارش را هم تحمل کنم، چیزی که هفته ها به تعویق انداخته بودم.
وقتی بالاخره از دقترم خارج شدم دیگر از وقت شام هم گذشته بود.


در آشپزخانه غذایم را خوردم و نگاه قضاوت کننده استرلینگ را نادیده گرفتم. او در مقابلم نشسته بود و دستهایش را بر روی پاهایش گذاشته بود و چنان به من نگاه میکرد که گویی به یک بچه آسیب رساندهام.
دقیقاً هم همان کار را انجام داده بودم.
وقتی که مطمئن شدم که دست از نگاه کردن به من بر نمیدارد دندان غروچه ای کردم و گفتم «هیچ نظری نداری؟ شاید باید اونو پیش پدر و مادرش برگردونم؟»
«قطعاً این کار و نمیکنی!»
اولین بار بود که با این لحن با من صحبت می کرد. حتی وقتی که بچه هم بودم اینگونه رفتار نمی کرد. اما الان اینکار را کرد.
«من دیگه نمیتونم بیشتر از این منتظر بیرون اومدن اون از اتاق بمونم!» «یک دقیقه هم نباید صبر میکرد!» اسکاچ عالی من را مزه مزه نمود. اگر استرلینگ به نوشیدن متوسل شده بود بدان معنی بود که وضعیت من و فرانچسکا
وخیم بود. او بیش از بیست سال بود که لب به هیچ نوشیدنی الکلی نزده بود.
آنقدر عصبانی شدم که گوشت دنده مقابلم را به آنطرف آشپزخانه و محکم به دیوار مقابلم پرت کردم و گفتم «خب چرا به من گفتی صبر کنم؟»


از جایش بلند شد، شانهای بالا انداخت و در حالیکه از آشپزخانه خارج میشد گفت «میخواستم تو هم همونجور که اون عذاب کشیده، عذاب بکشی.»
و بعد از آشپزخانه خارج شد و من را با نگرانی برای کاری که واقعا انجام داده بودم، باقی گذاشت.
ترجمه های مریم علیزاده (مونا), [12.08.19 22:03] #دزد_بوسه #پارت_226
یرای خودم لیوانی بوربون ریختم و سلانه سلانه و با قدمهایی سنگین به سمت ضلع شرقی و اتاق فرانچسکا حرکت نمودم.
درب اتاق فرانچسکا بسته بود. تقریباً بر طبق عادت و قبل از انکه به راه بهتری برای ورود به اتاقش فکر کنم، بدون ضربه ای به درب، آن را نیمه باز کردم.
در همان حال با انگشتم چند ضربه به پنل چوبی درب زدم و گفتم «می تونم بیام تو؟» صدایم گرفته و جدی بود. من هیچ وقت برای انجام کاری اجازه نمی گرفتم.


و اصلاً هم دوست نداشتم به این کار عادت کنم. هیچ پاسخی دریافت نکردم.
سرم را به درب تکیه دادم و چشمانم را بستم و بوی باقیمانده از او در فضای اطرافش را به مشام کشیدم. بوی شامپو نارنگی که او استفاده می کرد. لوسیون شیرین و وانیلی که پوستش را براق می نمود.
فکری در ذهنم جرقه زد، شاید او آنقدر آسیب دیده بود که باید به دکتر مراجعه می کرد و این فکر با فکر به مراتب بدتر دیگری که فرانچسکا از آسیب بسیارش به من حرفی نخواهد زد ادغام شد.
او دست از غرورش بر نمی داشت. همان غروری که من با فکر به چیزی که اصلاً اتفاق نیوفتاده بود سعی در شکستنش داشتم.
فشاری به درب وارد کردم و وارد اتاق شدم و نامزدم را در حالیکه بر روی تختش دراز کشیده بود و به هیچی، زل زده بود، دیدم. خط نگاهش را دنبال نمودم. تمام تمرکزش به نقطه ای خالی از هر چیزی بر روی دیوار بود. از وقتی که وارد اتاق شده بودم خیلی پلک نزده بود. به سمتش حرکت کردم و بر روی لبه تختش نشستم و جرعه ای از بوربنم را نوشیدم و بعد لیوانم را به سمتش گرفتم.
هم من و هم لیوانم را نادیده گرفت. با صدای گرفته ای گفتم «متاسفم»


غرید «برو بیرون»
احمقانه اعتراف کردم «اصلاً به این گزینه فکر نمی کنم. هر چقدر که بیشتر به اون موضوع فکر کنی، بیشتر هم از من بدت می یاد»
«باید ازت بدم بیاد.»
جرعه ای دیگر از نوشیدنیم سر کشیدم. نمی خواستم برای دفاع از خودم با او بحث کنم.
چه او به من گفته بود که باکره است و چه نگفته بود باز هم آن کار من بخشیدنی نبود.

«شاید درست بگی، اما اگه این کار رو بکنی، هردومون رنج می بریم. و اگرچه من منصفانه لایق سهم تو از ان رنج هستم-»
حرفم را قطع کرد گفت «بله،بله، هستی!» «هستم!»


صدایم آنقدر به نظرم آرام و ملایم می رسید که حتی گوش های خودم هم باور نمی کرد که آن صدا متعلق به من باشد. ادامه دادم «اما تو سزاوار اون رنج نیستی، تو هیچ کار اشتباهی انجام ندادی. من همونقدر که مرد خوبی نبودم، واقعاً آدم وحشتناکی هم نیستم.»
نگاهش را به دستانش دوخت و سعی کرد که مانع گریه کردنش شود.
اینکه در نظر فرانچسکا با نامزد ایده آلش بسیار فاصله داشتم، حقیقتی بود که صورت اشکی اش به من ثابت می کرد.
«چرا بهم نگفتی که باکره ای؟»
با دهان بسته خندید و سرش را به طرفینش تکان داد و گفت «تو حتی قبل از اینکه در جشن بالماسکه دهانم را باز کنم، قضاوتت روکرده بودی. خیلی احمقانه من هم اصلاً اهمیتی به ذهنیت تونمی دادم. اما دیروز ، بهت گفتم. . . نه، چند بار تکرار کردم که من با آنجلو نخوابیدم. سه بار گفتم. خب، در این شرایط سوال بهتر اینه که، – چرا تو به من اطمینان نداشتی؟»
کمی به سوالش فکر کردم. «دوست نداشتن توآسونتر بود.» «چه تصادفی! با کارهایی که کردی من هم از تو متنفر شدم. به شدت» دست به سینه شد و نگاهش را به جای دیگری دوخت.


«نمسیس من دیگه از تو بدم نمی یاد!»
من دیگر از او متنفر نبودم. و حتی بیشتر، چون دیروز اجازه نداده بود غرورش از دست برود. او زانوزده بود تا یک چیز را اثبات کند. ثابت کند من یک حرامزاده ام و این حقیقت داشت. من پاکدامنیش را گرفته بودم و می دانستم برای رفع این مشکل باید کمی از غرور خودم به او بدهم.
قیمتی به مراتب بیشتر از هر چیزی که تا به حال پرداختش کرده بودم. وثیقه امنی برای اطمینان از نگه داشتن نامزدم. نگه داشتنی نه فیزیکی بلکه با همان وضعیت ذهنی پیش از جشن نامزدیمان.
همان نامزدی که بدن نرم و کوچکش را هر روز بعد از ظهر در باغ سبزیجاتش به من می مالاند و هر بار که حتی تصادفاً لمسش می کردم، حتی از روی لباس، نفسش بند می آمد.


در جایم چرخیدم و گفتم «دستهات رو بزار بالای سرت» تابی به ابروهایش داد ولی هنوز نگاهش به دیوار مقابلش بود.
«اگه هنوز بهنگاه کردن به دیوار روبه روت اصرار داری، منم مجبور میشم دلیل خوبی برای این کار در اختیارت بگذارم. »
«مثلاً؟» تحریکش کرده بودم، این کار در وجودم بود. «دارم به یک پرتره از خودم با ابعاد واقعی فکر میکنم.» زیرلب گفت «به نظرم مثل کابوس می مونه» «با استرلینگی که در کنارم با یک کتاب رمان در دستش ایستاده » لب پایینش را گاز گرفت، سعی کرد مانع خندیدنش شود. «سناتور، اصلاً بامزه نیستی!» «ممکنه، اما من بارها دنبال یک اسم طنز برای تو گشتم. نم، دست هات رو بزار بالای
سرت!»
سرش را به طرف من برگرداند، نگاهش همچون دو گدال پر از بدبختی بودند. بدبختی که مسببش من بود، بدبختی که هر روز با اجبارش به اینجا ماندن، قطره قطره به جانش ریخته بودم.


نگاهم را برنگرداندم. با نتیجه گناهام روبه رو شدم.
اول او تماس چشمی اش را قطع کرد، نگاهش را به پایین دوخت و گفت «من هنوز درد دارم.»
به آرامی و زمزمه وار گفتم «می دونم. به من اعتماد کن»

«چون اگه به من اعتماد نکنی، دیگه نمی تونی دوسم داشته باشی و این یعنی زندگی در کمال بدبختی»
مردد، به تاج تختش چنگ زد. قلبم از مفهوم اطاعتش فشرده شد. او همان لباس خواب ابریشمی بنفش رنگ ساده ای را که دیشب خودش را با آن پوشانده بود بر تن داشت.


لباسش به آرامی بر روی ران های نرم و سفیدش بالا آمد. دستم را از روی زانویم برداشتم و پایش را ماساژ دادم و عضلات سختش را نرم نمودم. اولش مثل سنگ سفت و سخت بود ولی وقتی شروع به ماساژ پای دیگرش نمودم و او هم فهمید که بدون اجازه اش دستم به سمت قسمتهای خصوصی بدنش حرکت نخواهد کرد، کم کم در زیر دستم آرام گرفت.
«من بهت آسیبی نمی زنم»
بهش اطمینان دادم، به آرامی لباس زیرش را از پایش درآوردم و جمله ام را با گفتن «آنهم در اتاق خوابت» به پایان رساندم.
«اما دیشب زدی!»
«به خاطرش ازت معذرت می خوام. از حالا تا ابد بهت اطمینان می دم که دیگه ازش خوش بیاد.»
«قبلاً می گفتی که اصلاً اهمیتی به خوش اومدن خانم های همراهت نمی دی!»
من این کلمات را قبل از اینکه تقریباً به او تجاوز کنم بر زبان آوردم. نه اینکه واقعاً درحالیکه چشم هایش اشکی است انجامش دهم.
خودش از من خواست! التماس کرد.
برایش زانو زد.

اما تمامش تنها برای اثبات یک چیز بود.

هر دویمان میدانستیم که لذتی از آن نخواهد برد. هر دویمان می دانستیم چیزی از او خواهم گرفت که لیاقتش را نداشتم .
با پیشروی دستم و ماساژ دایره وار و ملایم بدنش، نگاه او هم به من دوخته شد. من به هیچکس تعظیم نمی کردم و به روسی هم کمتر از آن. در مقابل فرانچسکا هم تعظیم نمی کردم فقط خودم و عقایدم را به او می شناساندم. اینکه سکس عالیست و اگر هر دو نفر به طور یکسانی در آن مشارکت داشته باشند عالی تر هم میشود.
با صدای گرفته ای دستور دادم «گفتم دستهات رو پایین نیار.»


قفسه سینه اش بالا و پایین می رفت و نگاهش پر از ترس و اشتیاق بود. قبل از هر کارم پاهایش از شدت آدرنالین به لرزش افتاد. لباس خوابش را بالا دادم و آن را از شانه هایش خارج کردم..
باشکوه به نظر می رسید. پاک و بی تردید متعلق به من

۲۳۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *