بعد از اینکه به صورت کامل در معرض دیدم قرار گرفت، من هم کفش هایم را درآوردم، جورابهایم، جلیقه و بلوز و شلوارم . همه را درآوردم .
امشب همه چیز متعلق به تو است نمسیس. کار دیگری که هرگز انجام نمیدادم.

هرگز در مقابل هیچ زنی عریان نمیشدم.
فرانچسکا با چشمهایی گرد به من خیره شده بود، آب دهانش را قورت داد و گوشه لب پایینش را به دندان گرفت.
نمیتوانستم آخرین باری که سعی کرده بودم خودم را برای انجام کاری قانع کنم بیاد آورم. ازدواج به معنای پایین آوردن حصار دورت در مقابل همسرت است اما به معنای شکستن کامل حصارت نیست. در سالهای آینده احتمالاً بارها در مقابل همدیگر دوش
میگرفتیم، جکوزی می رفتیم، در مقابل آینه می ایستادیم و رابطه داشتیم، حالا چه اهمیتی داشت که من را امروز اینگونه ببیند یا فردا و یک هفته دیگر یا ماه و سالی دیگر.
به او بر روی تختش پیوستم و به آرامی شروع به بوسیدنش نمودم، اولش آرام بود و بعد کم کم پیشروی کردم.
ماهیچه هایش شب گذشته و تمام اتفاقات پیش از ان را به یاد داشتند. دستهایش را از تاج تخت جدا کرد و با انگشتانش فکم را لمس نمود.
مچ دستهایش را گرفتم دوباره آنها را به سمت تاج تخت بردم و گفتم «نمسیس صبور بودن یک فضیلته»
«که من نیستم»
برای لحظهای فراموش کرده بود که از دست من ناراحت است. درست شبیه به دختری نوجوان پوزخند زد.
چانه اش را نوازش کردم و گفتم «خب، پس برای همسر سناتور بودن باید یاد بگیری.»
بعد دوباره او را بوسیدم. دوباره و دوباره، آزادانه تر، پرشورتر و مشتاقانهتر.
هنوز ترس در بدنش و حرکاتش موج میزد، سعی کردم آنقدر آرام و ملایم رفتار کنم و حرکت نمایم که او را نترسانم.
فرانچسکا دختر بی تجربه و مرددی بود و هیچ شکی نداشتم که علیرغم تجربه بدی که برایش ایجاد کرده بودم، به سرعت همه چیز را یاد می گرفت.

شروع به بوسیدن پاهایش کردم. خون و کثیفی های خشکیده کشاله پاهایشش نشان میداد که از دیشب دوش نگرفتهاست، ظاهراً باید آن قسمتها را می بوسیدم. الان هم دیگر زمان آنکه از او بخواهم دوش بگیرد نبود.
از اینکه علی رغم رفتار بد و حرامزادگیام در مقابل او، باز هم به من اجازه انجام این کارها را میداد خوشحال بودم. او اصلاً رام نبود. بعلاوه با این کارهایش به خوبی نشان داد که جرات و شهامت روبه رو شدن با من در تختخواب را دارد.
علاوه بر اینها عاشق معصومیت بی اندازهاش بودم.
بیش از ده سال بود که اینگونه با زنی رابطه نداشتم اما اگر کسی هم بود که لیاقت همچین کاری را داشت آن زن همسرم بود.


فرانچسکا عصبی بود، با اتفاقاتی که دیروز پشت سر گذاشته بود اصلاً هم تعجب آور نبود.
صدای ناله های مشتاقانه اش فضا را پر کرده و از دیوارهای اتاقش منعکس می شد.
سعی کردم آرامش کنم، سعی کردم لذتی را که از او دریغ کرده بودم تقدیمش کنم و در این راه باید میل و اشتیاق خودم را، اشتیاق بی اندازه و بدن برانگیخته ام را نادیده میگرفتم.
امشب متعلق به او بود. فقط او باید لذتش را می برد.
وقتی کاری که می خواستم را انجام دادم،در کنارش دراز کشیدم فرانچسکا گفت «بهم یاد می دی چطور یک مرد رو باید لمس کنم؟»
«نه» نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم «بهت یاد می دم چطور من رو لمس کنی. تو این زندگی لمس مردای دیگه ظاهراً خیلی به دردت نمی خوره و برات خوب نیست»
احمقانه بود که حالا به آن بچّه، آنجلو فکر می کردم. باید او را دور می نمودم. من عروسم را داغان کرده بودم ، انهم وقتی که او توانست طوری همه چیز را نشان دهد و به من بقبولاند با فرانچسکا ارتباط داشته است .
به لطف او فرانچسکا به اندازه کافی شب وحشتناکی را گذرانده بود.


ملافه را به دور خودش پیچاند و شروع به ضربه زدن بر چانهاش کرد،گویی برای گفتن حرفی مردد بود.
مردد گفت «تو، تو باغ چی دیدی؟»
مردد گفت «تو، تو باغ چی دیدی؟»
دوست نداشتم چیزی بگویم ناراحتش کند، اما حقیقت این بودکه بسیار کنجکاو بودم تا از آنچه اتفاق افتاده باخبر شوم.
کجا با هم ناپدید شده بودند.
«پدرم من رو مجبور کرد با آنجلو صحبت کنم. بعد از اینکه بیشاپ به تو رسید، آنجلو هم گفت جایی با هم صحبت کنیم که مجبور نباشیم در هیاهوی دیگران برای صحبت با همدیگر فریاد بکشیم. بهش گفتم از اینجا بدم نمییاد، تا دیشب فکر میکردم
حرف درستی زدم، اونم ناراحت شد و رفت، منهم به طبقه بالا رفتم، دختر خالم گفت آنجلو با خبرنگار بلوندی که سعی میکرده برای بیشاپ زبان بریزه تا اون رو وادار به مصاحبه کنه به اتاق میهمان رفته است.»
کریستن.
همان هرزه ای که من را تحریک کرد و آنجلو هم ادامه اش را بازی نمود. کنجکاو بودم بدانم آیا آنها فهمیده اند من تا کجا پیش رفتهام و یا نه. آنها میخواستند یک شیرین کاری کوچولو انجام دهند. اون دوتا الاغ کار بدی با من فرانچسکا کرده بودند.
آنها زوج خوبی را تشکیل می دادند.
فرانچسکا طرهای از موهایش را به دندان گرفت و گفت مامانم در اتاق من بود. از داخل باغ دیدمش و کمی با هم صحبت کردیم. »
مکثی نمود و بعد ادامه داد «پدرم به اون خیانت می کنه.»

گفتم «متاسفم»
واقعاً بودم. نه برای پدر و مادرش. مادرش به من اجازه داده بود که دخترش را بیاورم. برای خود فرانچسکا متاسف بودم که در طول چند هفته کوتاه شاهد از هم پاشیدن خانواده اش بود.
«متشکرم» هیچ اثری از خصومت و عداوت در صدایش نبود.
خدایا، چقدر شیرین به نظر می رسید و کاملاً متعلق به من. نه فقط جسمش، بلکه کلماتش و تمام شهامتش.
از حالا میدانستم از این به بعد، بی شک، ارتباط با همسر آیندهام یکی از کارهای اجباری و حتمی در لیست کارهای روزانه ام بود.
لیوانم را بر روی میز کنار تختش گذاشتم و به طرفش چرخیدم و پیشانیش را بوسیدم.
«نم، برو شامت رو بخور» «گرسنه ام نیست.»


درجایش جابه جا شد و کمی خودش را عقب کشید. او هنوز هم واقعاً مجروح بود و درد داشت. به ذهنم سپردم تا به استرلینگ بگویم در تمام طول هفته آینده برایش قبل از خواب کیسه آب گرم آماده کند.
«نمی تونی روز عروسیت شبیه به مرتاض ها باشی» آهی کشید و تابی به چشمانش داد و گفت «شام چی داریم؟»
هنوز هم لخت در کنارش دراز کشیده بودم و سعی میکردم موقعیت آسیب پذیرم را فراموش کنم. صمیمیت در احساسات من بسیار زشت و ناپسند بود.
«دنده کباب درجه یک با مارچوبه سرخ شده.»
چینی به بینی اش داد و گفت « پیشنهادت رو رد میکنم.» درست شبیه به نوجوانها.

«دوست داری چی بخوری؟»
«نمی دونم، شاید وافل. کلاً خیلی به چیزهای شیرین علاقه ندارم. اما امروز روز بدی داشتم»
آتش از بینی ام خارج شد. من برایش چنین موجود عوضی بودم.
رستوران پایین خیابون از اینها سرو میکنه. نرم و ضخیم. بجنب. میتونیم از هوای تازه هم لذت ببریم.»
نگاهش را به ساعت مچیاش دوخت و گفت «ساعت یازده شبه!» مردد دندانهایش را بر روی لب پایینش فشار داد. «اونجا بیست و چهار ساعته بازه.» «ااامم، باشه، با هم میریم؟» دوباره چانه اش رانوازش کردم و گفتم «بله، با هم میریم»
دوباره چانه اش رانوازش کردم و گفتم «بله، با هم میریم» «تو که من رو به عنوان یک آدم وافل خور مسخره نمیکنی؟»
«درسته، اما ممکنه وقتی برگشتیم تو رو به جای دسر بخورم. یکم از آخرین باری که این کار و کردم گذشته و متاسفانه هیچی به خوشمزگی تو نیست»
بلافاصله سرخ شد و نگاهش را برگرداندو گفت «تعریف کردنت هم عجیبه» «من خودم هم عجیبم.»
«اره هستی» لب پایینش را جوید وادامه داد «و از این بخش از وجودت اصلاً خوشم نمییاد.»
از جایم برخواستم خیلی آرام لباسهایم را پوشیدم. خیلی خیلی بهتر شد!
کمتر اسیبپذیر به نظر میرسیدم. حفاظ بیشتری داشتم. بعد چیزی در وجودم اتفاق افتاد.
«فردا اولین روز کالجته»
البته فرانچسکا تصمیم داشت یک هفته قبل از مراسم ازدواجمان کالجش را شروع کند. ما هر دو ترجیح می دادیم خودمان را از یک ماه عسل ساختگی خلاص کنیم. اما
از وقتی که شفاهاً با همدیگر توافق کرده بودیم به سختی میتوانستیم در مقابل یکدیگر خودداری کنیم.
«اره، هیجان زدم.»
لبخند کمرنگی بر لب آورد و به سرعت به طرف کمد لباسش حرکت کرد و لباسی پوشید.
«کی تو رو می بره؟»
او گواهینامه رانندگی نداشت و واقعاً از والدینش که هرگز به خودشان زحمت آموزش آن را به او ، به خودشان نداده بودند متنفر بودم. فرانچسکا برای آنها درست شبیه به یک ماهی گرمسیری بود. ماهی باشکوه در آکواریوم فانتزی اش، اما آنها هیچ تلاشی برای پرورش او نمی کردند.
«اسمیتی البته.» البته. هنوز خون به مغزم نرسیده بود. «چه ساعتی؟» «ساعت هشت» «خودم میبرمت.» «باشه» من هم تکرار کردم «باشه»
واقعاً نمی دانستم که چه اتفاقی برایم افتاده بود. نه فقط در مورد وافل ها و نه فقط در مورد رساندن او به آنجا. تا الان، من فقط هر وقت که میخواست کمی استقلال به او می دادم و آن را همچون اهرم فشاری در مقابلش بکار می بردم. اگر این کار را انجام دهد آن چیز را میتواند داشته باشد.
همانطور که به طبقه پایین می رفتیم ، متوجه استرلینگ شدم که در پشت میز آشپزخانه نشسته بود و کتاب میخواند و لبخند میزد.
شرط میبستم که او کاملاً از بالا رفتن من از پله ها و بازگشتم به اتاق نامزد دوست داشتنیم خبر داشت. دستی به دهانم کشیدم و بعد زبانم را بر روی لبم، تا مزه نامزدم را دوباره حس کنم.
به محض برگشتن فرانچسکا برای برداشتن کتش به استرلینگ گفتم «یک کلمه هم چیزی نگو»
او هم با حرکت دستش بر روی لبهایش و کشیدن زیپش، نشان داد لب فرو می بندد. فرانچسکا در چهارچوب درب ظاهر شد.
در جایم چرخیدم و دستش را بر روی بازویم گذاشتم. «ما میخوایم در زیر آسمان بیستاره شیکاگو راه بریم.» «ترسناکه؟» «بله ؟» «فکر میکنی اسمیتی میتونه به من رانندگی کردن یاد بده؟» او میخواست پرهای پروازش را باز کند. استحقاق همه این چیزها را داشت.
میدانستم چون میخواستم در مقابل تک تک آدمهای دور و برش از او محافظت کنم. که شامل خود من هم میشد.
«نم، لعنت به اسمیتی، خودم بهت یاد می دم.»
پایان فصل دهم

فصل یازدهم

فرانچسکا:
در طول یک هفته باقی مانده تا جشن عروسیمان، ولف هر شب به اتاقم میآمد.
ما هیچ رابطه جنسی نداشتیم ولی او آنقدر جزء جزء بدنم را میبویید و میبوسید که سراپا شور و شوق میشدم و هر وقت به اوج لذتم میرسیدم همانطور که لب پایینم را مشتاقانه می بوسید، درست مثل شیطانی بدجنس ریز ریز میخندید.گاهی بدنش را از روی لباس به شکمم میمالاند و بعد وقتی شب به خیر میگفت و قبل از ترک اتاق گونهام را میبوسید، همیشه گونه هایش سرخ بودند.
قسمتی از وجودم برای آنکه نشان دهد او را بخشیدهام دوست داشت با ولف بخوابد، چون همانقدر که از پذیرش ان متنفر بودم-علی رغم میلم- او را بخشیده بودم. اما بخشی دیگر از وجودم از داشتن سکس دوباره میترسید.
هنوز از آن اتفاق رنج میبردم و هر وقت او بدنش را بر بدنم میمالاند، دوباره خاطرات آن شب در ذهنم زنده میشد. اما سعی می کردم که آن خاطره را کنار بگذارم و خود را وادار مینمودم به چیزهای خوشحال کننده فکر کنم.
با وجودیکه رابطه ما بعد از شب جشن نامزدیمان خوب شده بود باز هم هنوز شبیه به یک زوج واقعی نبودیم. ما در دو ضلع مختلف ساختمان میخوابیدیم و چیزی که هشدار داده بود در روزهای بعدی مان پیش آمده بود.
p240

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *