«بهم بگو نمسیس، فکر می کنی خلاص شدن از شر اون کمکی به حضورت در دانشگاه می کنه؟»
«چ. . . چی؟» عقب آمدم و چند باری پلک زدم. هنوز هم باورم نکرده بود. هیچ کاری برای تغییر ذهنیتش نمی توانستم انجام دهم . دستش را بالا آورد و گونه ام را نوازش کر . معمولاً از توجهش چنان گرم میشدم که
گویی در زیر پرتو آفتاب درخشان ماه دسامبر قرار میگرفتم

امشب لمسش لرز به جانم مینشاند و هیچ هیجانی نداشت. هنوز هم مشتاقش بودم، چون او آنجا بود، در اینجا حضور داشت و چون نگاهش متوجه من بود.
اما همه اینها اشتباه به نظر می رسید. اشتیاقم برای او با حسی کثیف و ناامیدکننده همراه بود. به نوعی محکوم به مرگ شده بود.
«من بهت دروغ نمیگم.» برای جلوگیری از لرزش لب پایینم آن را به زیر دندان کشیدم. «چرا همیشه راجب به من بد فکر میکنی؟» صورتشولبهایشرابهسمتلبهایمنجلوآوردوزمزمهکرد«چونتویک
روسی هستی.»
چشمانم را بستم. زهر را به ریه هایم فرو بردم و امید را از آنها خارج نمودم. احساس میکردم علیرغم اینکه در وسط سرسرا در اغوش مردی که می خواستم با او ازدواج کنم ایستاده ام، در حال غرق شدنم.
می دانستم برای نجات او و جلوگیری از احساس تنفرش نسبت به من، چه کاری باید انجام دهم.
فقط مطمئن نبودم در پایان آن کار باز هم می توانستم از او متنفر نباشم و یا خیر. ولف من را باور نمیکرد و الان هم اعتراف به دوشیزگیم بسیار سخت و دیر شده بود. نه. الان دیگر خودش باید متوجه این موضوع می شد.
بالحنیزمزمهواروبامکثیبعدازهرکلمهگفتم«با من بخواب،تلافیکن»
پلکهایم را محکم بر هم فشار دادم، احساس میکردم غرورم ذره ذره از بدنم خارج میشود، درست مثل آب بخار میشد.
«آنجلو رو از ذهنم بیرون ببر»
میتوانستم تردید درونش را حس کنم. آنقدر مغرور بود که پیشنهادم را بپذیرد و آنقدر عصبانی بود که ردش کند.
بر روی پنجه پاهایم ایستادم، به یقه پیراهنش چنگ زدم و بدنم را به بدنش فشار دادم و گفتم «خواهش می کنم.»
بدن تحریک شدهاش شعله اندک امیدی احمقانه و اشتباه را در دلم روشن کرد. «من تو رو میخوام»


«تو آنجلو رو بیشتر دوست داشتی.» سرم را به شدت تکان دادم، چانهاش را بوسیدم، گوشه لبش و بالای لبش را. «تو» نفسی کشیدم «فقط تو» ولف چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید و قدمی از من فاصله گرفت. محکم تر به
پیراهنش چنگ زدم و دستانم را به آنها قفل نمودم. «تو من رو رد میکنی؟ واقعاً؟»
دهانم در کنار گردنش قرار گرفته بود و موقع حرف زدنم با تماس لبم با گردنش حرکت سیبک گلویش، ته ریش و ماهیچه های محکمش را حس میکردم.
سانت به سانت بدنش در ستیز با او بودند. در ستیز با ما بودند.


با صدای گرفته ای گفت «زانو بزن و برای چیزی که میخوای التماس کن» ازش جدا شدم، چشمانم گرد شده بود. «چی؟»
با لحن سردی گفت «تو در شب نامزدی خودت با یک مرد دیگه ارتباط داشتی، برای دومین بار از شروع نامزدیمون. دوست دارم زانو بزنی و خواهش کنی اونو از ذهنت بیرون کنم. نمسیس، واقعا ًهم متاسفم که هیچ راه دیگهای برای پذیرش درخواستت ندارم. »
یک ابرویش بالا رفته و فکش محکم و سخت شده بود. توان حرف زدن نداشتم.
با دستانم دهانم را پوشاندم تا صدای ناله عاجزانهام از پشت لبهایم خارج نشود. صورتش بدون تغییر همانطور باقی مانده بود. برایم جای تعجب داشت که چطور می توانست نسبت به زنی که میخواست با او تا ابد پیوند ببندد، اینقدر ظالم باشد.
هیچ امکان برگشتی از تصمیمی که گرفته بودم وجود نداشت، که اگر واقعاً وجود داشت، بلافاصله انجامش میدادم.
دوست داشتم در جایم بچرخم و از انجا فرار کنم. اما میدانستم با این حرکت بدون شککارمنهمتماممیشد.


او باید میفهمید من با آنجلو نخوابیدهام و با دروغی که به او گفته بودم، انهم بارها و بارها، تنها یک راه برای اثبات بیگناهیام باقی مانده بود.
منطق پشت این عقیدهام پیچیده بود، اما ولف هم پیچیده بود. تمام ارتباط ما دیوانه کننده بود.

با نفسی لرزان، زانوانم را خم کردم و برای زانو زدن در مقابلش پایین آمدم. چشمانم را محکم بر هم فشار دادم، دوست نداشتم حالت چهره اش، وقتی وقارم را در مقابلش از دست می دادم ببینم.
مادرم همیشه میگفت غرور با ارزش ترین گوهریست که حتی یک زن عریان هم باید در بر داشته باشد.

اما ولف آن را از گردنم کشیده و تک تک مرواریدهای اعتمادم را بر روی زمین پخش نموده بود.
وقتی سرم را خم کردم و زانوام با مرمر کف زمین تماس پیدا کرد، ناله ای پر درد و پر از حس نفرت از خودم از گلویم خارج شد.
ازت متنفرم . دوستت دارم. کاش میتوانستم ترکت کنم.
اگر حقیقت را به ولف نشان نمیدادم، او زندگیام را جهنم و داغان میکرد – من را به پدر و مادرم پس میداد و نامزدیمان را بر هم میزد و در تمام شهر شیکاگو بر سر زبانها میانداخت.
او از هر چیزی بر علیه پدرم استفاده میکرد و من و مادرم بدون حمایت پدرم در مقابل ایرلندی ها و قاتلین خونخوار مافیا ضعیف و بدبخت و بی پناه میشدیم.
من همه چیزم را از دست میدادم.
زانو زدن هرگز راه حل انتخابی من نبود. اما نمیتوانستم مسبب بر هم خوردن این نامزدی بشوم. و نمی توانستم باعث شوم همسر آیندهام اعتمادش را نسبت به من از دست بدهد. چیزی که نفرت و خشم و بدبختی متقابلی برای هر دوی ما به همراه داشت.
تمام سرسرا در سکوت فرو رفته بود، همه چیز آنقدر ساکت بود که میتوانستم صدای انعکاس ضربان قلبم از سقف سالن را هم بشنوم.
چانه ام را بالا دادم و چشمهایم را باز نمودم و نگاهم را به چشم های خاکستری رنگ و تنبیه کننده ولف دوختم. لحظاتی خیره بر هم ماندیم. انگشتانم در پشت سرم در هم گره خوردند.
او صاف ایستاده بود. زانو زدن در مقابل کسی احساس دونمایه بودن را در انسان القا میکند.
زمانی که در برابر کسی خودت را پایین می آوری، ان آدم هرگز دوباره دید سابق را نسبت به تو نخواهد داشت.
چه در تختخواب باشد و چه در خارج از ان.
«من تو رو به زور به تختخوابم نمیبرم»
صدایش مثل چاقو تیز بود و در اعصابم فرو می رفت، اما همه حس های عصبی ام را قطع نمی کرد.
سرم را خم کردم و گفتم «من به خواست خودم، این پیشنهاد رو دادم.» «بلند شو» از جایم بلند شدم. «بیا اینجا و اونطور که امشب آنجلو رو بوسیدی من رو ببوس» زردآب تلخ دهانم را قورت دادم. نفرت، حقارت، هیجان، ترس و امید در سینه ام به هم می پیچیدند:

با زانوانی لرزان به سمتش برگشتم و همانطور که دست هایم را به دور گردنش حلقه می کردم لبهایم را بر لبهایش فشار دادم.
بدنم با نیروی تاریکی عکس العمل نشان داد. دوست داشتم با عصبانیت او را ببلعم و به او نشان دهم که بی گناهم. هنوز پاک بودم و متعلق به او.
اما با چنان عدم اشتیاق و تمایلی مواجه شدم که جرات انجام هر کاری که دوست داشتم را نمی کردم.
لبش را به سمتم پایین آورد، گمان کردم که میخواهد جبران کند اما تنها در دهانم پوزخندی زد.
«اگه مردی که عاشقش هستی رو اینجور ناامیدانه بوسیدی، میتونم دلیل بهتر از این نجنگیدش برای بردن تو رو درک کنم.»
حالا دیگر آرامشم را از دست دادم.

لب پایینش را گاز گرفتم و انگشتانم را در میان موهایش فرو بردم. همزمان او هم به جلوی لباسم چنگ زد ان را از وسط پاره کرد و کار طراحم را به طور کامل خراب نمود.
پوستم به سوزش افتاد و پشتم درد گرفتم.
از لباس بیرون آمدم و آن پارچه ابریشمین را در زیر پاشنه های کفشم لگد کردم، او را به سمت خودم کشیدم و درست شبیه به اختاپوس کشنده ای به دورش پیچیدم. عنکبوت سیاهی شده بودم که او را به صورت کامل می خواستم ببلعم. وحشیانه در هم پیچیدیم و تلو تلو خوران به سمت پلههای حرکت نمودیم. به تابلویی که بر روی دیوار نصب بود، میز کنسول و مجسمه ای برخورد کردیم.
ولف من را بلند کرد و به سمت بالای پله ها حرکت نمود.
صدای ناله های من را بوسه هایش خفه کرد و ناله های پر لذت خودش را هم با گاز گرفتن چانه، لبها و لاله گوشم خاموش نمود.
با حالتی تنبیه کننده کبودم می کرد و داغ حسادتش را بر بدنم می نشاند.
خانم استرلینگ در سالن بالا در حال آب دادن به گیاهان بزرگ قرار گرفته بر روی پایه های مرمری بود که در کنار دیوار بزرگ کرم رنگ قرار گرفته بودند. وقتی که ما را آنطور در هم پیچیده و در حال بوسه و ناله دید، و منی که تقریباً نیمه عریان در آغوش


ولف قرار داشتم، صدای هینی از گلویش خارج شد و به سرعت به بال غربی ساختمان دوید.
ولف لب بالایم را به دندان گرفت و گزید و من را به اتاقم برد.
آنجلو به اندازه یک عمر دور به نظر میرسید. ولف اینجا بود، با احساساتی کامل و من رو درست مثل خورشید میسوزاند.
خشمگین و مهلک و – من می دانستم، واقعاً می دانستم که درست مثل من او هم غرق در لمس یکدیگر شده است.
نمی دانستم چطور باعواقب بعدی عملش برخورد خواهد کرد اما میدانستم که با اتمام این کار او هم احساس حقارت خواهد کرد.
من دروغگو نبودم.


فریبکار نبودم. من همسر آینده او بودم. سعی کردم با او صحبت کنم اما او باورم نکرده بود.
وقتی به اتاقم رسیدیم، درب اتاق را باز کرد و من را بر روی تختم انداخت.
آنجا با چانه ای جلو داده که امیدوار بودم نشان دهنده اعتماد به نفسم باشد دراز کشیدم. با وجودیکه او من را به آنجا آورده بود دوست داشتم متکبر و سرد به نظر برسم.
حتی اگر تسلیمش شده بودم . حتی اگر مهم ترین و تنها دارییم را به او می دادم. تملکی که آن را امشب با اطمینان بیشتر بدست نیاورد.


بکارتم.
دستش را درون جیب شلوار تنگش با آن خط اتوی صافش فرو برد و حالا که کاملاً تنها بودیم با حالتی تحقیر آمیز، شروع به بررسی من کرد.
چیزی بجز لباس زیر سفید رنگم بر تن نداشتم. میدانستم از چیزی که می بیند لذت می برد چون غم در نگاهش موج می زد.
چیزیکه اتاق را گرمتر و هوا را سنگین تر می کرد. «همه رو دربیار بجز کفش هات »
زمزمه وار گفتم «من روسپی نیستم » نگاه پر کنایه ام را به او دوختم و چشم هایم را باریک کردم و گفتم «من همسر آینده تو هستم، همونجور که تعهد دادی لباسهام رو در مییاری- همونطور که میخواهی سناتور کیتون.»
دوباره با لحن سردتری گفت «تعهدی که ظاهراً هیچ معنایی برات نداره. » با اکراه به من نگاه کرد و دوباره تکرار کرد «گفتم دربیار فرانچسکا!

پوزخندی زدم و تمام شهامتم را جمع نمودم. وقتی دستهایم به پشت سرم رفت و بند سوتینم را باز کرد میتوانستم نبض سریع کنار گردنش را ببینم. حتی وقتی که همه لباسهایم را هم از تنم خارج کردم و تنها با کفش هایی پاشنه دار بر روی تختم دراز کشیدم، باز هم سرد و بی تفاوت باقی مانده بود.
خم شد، هنوز لباسهایش به طور کامل تنش بود، به چشمهایم خیره شد و دستش را بر روی بدنم کشید و گفت «فرانچسکا همین یکبار بهت میگم تا وجدانم رو آروم کنم. اگه همیت الان به من نگی از این اتاق بیرون برم، تمام شب، من اینجام و کاری می کنم که نه تنها یاد آنجلو از ذهنت بیرون بره، بلکه تک تک اون احمق هایی که انقدر بدشانس بودند که به تو دست بزنن و فکر کنن بار دومی هم وجود خواهد داشت رو فراموش کنی. من ملاحظه نمیکنم. رحم ندارم. به این ترتیب اگه عادت به لمس ملایم عشاقت و معاشقه های یک ساعته داری، یک کلمه بگو، قرار داد شفاهی مون لغو میشه.»
«اونوقت باز هم با من ازدواج میکنی؟»
پرههای بینی اش باز شدند و گفت «من با تو ازدواج میکنم ولی اونوقت آرزو میکنی که کاش این کار رو نکرده بودی.»
او فکر میکرد که من با مردان دیگری بودم. من خودم را به او طور دیگری معرفی کرده و او تمام حرفهای من را جدی گرفته بود.
کسی بودم که واقعاً برایش مهم نبودم. ولف تمام تلاشش را کرده بود تا این را به من اثبات کند.210

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *