این زن لذیذ و رسیده بود. ومنهم! ومنهم! ومنهم! این کلمات را بارها و بارها در ذهنم تکرار کردم، می دانستم که فکرم عملی خواهم
کرد.

به سمت عروسم حرکت نمودم، دستم را به دور کمرش حلقه کردم و او را به سمت خودم کشیدم و علناً در مقابل استرلینگ که نگران حاشیه لباس فرانچسکا بود، بوسیدم.
اون پیره زن با دیدن لبهای بهم چسبیده ما تقریباً داشت غش می کرد.
استرلینگم در تمام طول عمرم من را می شناخت و هرگز ندیده بود که زنی را ببوسم، چه در جایی عمومی و یا هر جای دیگری.
او برای دادن کمی خلوت به ما، بلافاصله در جایش چرخید و طوری به طرف آشپزخانه فرار کرد که گویی به پاهایش فنر وصل کرده بود.
من و فرانچسکا همزمان ابروهایمان را بالا بردیم. بدن هایمان هم از آن یکی تقلید می کرد.
«حالت چطوره؟»
بعد از حادثه ای که در مدرسه افتاد، او بارها این سوال را از من پرسیده بود.
دوست داشتم که نمی پرسید.
با این حرفش دایماً به من یادآوری می کرد که او فرزند مردیست که مسئول آن اتفاق است و با این حال خودش هم از میزان بی عقلی پدرش خبرنداشت
«دیگه این سوال رو نپرس، پاسخش مشخصه، – من خوبم.»
نم در حالیکه چینی به بینی فندقیش می داد گفت «اگه بخوام صادقانه بگم،من تنها کسی نیستم که در این مورد نگرانتم. می دونی خانم استرلینگ هر حرفی که میزنیم و هر کاری که انجام میدیم رو زیر نظر میگیره!؟»
کمی با چانه اش بازی کردم. متوجه علاقه استرلینگ به کنجکاوی در کارهای دیگران آنهم به شکل بدی شده بودم.
در سیزده سالگیم بعد از یکبار خودارضایی در اتاق کناری اتاق استرلینگ، روز بعد یک جعبه دستمال کاغذی و بروشور کاربردی سکس امن بر روی میز کنار تختم پیدا کرده بودم.
به خاطر استرلینگ می گفتم که من اون کاتالوگ های لعنتی را دوباره خواندم و در عمر سی ساله مزخرفم هرگز سکسی بدون کاندوم نداشتم.
«کنجکاوم بدونم وقتی کارهایی بجز بوسیدن انجام می دیم چیکار می کنه!» عروسم سرخ شد و نگاهش را به پایین دوخت.
شاید باید به او یادآوری می کردم که من بی اندازه تحریک شده بودم، طوری که همه حاضرین در جشن امشب متوجهش می شدند.
«فکر می کنم امشب بفهمیم.» لبخندی زد و گفت «چقدر کنجکاوی. تو کارآگاه خوبی میشدی» «تنها چیزی که دوست دارم کشفش کنم سکس با توست.» فرانچسکا زیر لب با خودش گفت «باورم نمیشه سناتور باشی. . . » خودم هم همینطور. در اوج آن لحظات ، بازو در بازوی همدیگر از خانه خارج شدیم.
شبمان از وقتی که پایمان را در خانه بزرگ پدر و مادر فرانچسکا گذاشتیم خراب شد.

غیر منتظره نبود اما بسیار ناامیدکننده بود.

اولین موردش وقتی بود که به آنجا رسیدیم متوجه تعداد زیادی ماشین ون خبرنگاران شدم که درآنجا جمع شده و خیابان اصلی را مسدود کرده و منجر به اغتشاش و شلوغی دید ناظران شده بودند. آرتور روزنامهنگارها و خبرنگاران شبکه های محلی را دعوت کرده بود و البته که همه آنها هم به سمت درب ورود می دویدند.
یک سناتور با دختر رییس مافیا ازدواج میکرد. واقعاً خبر داغی بود.
تصمیم گرفتم اجازه ندهم آرتور بیش از این به زندگیم گند بزند. درب ماشین را برای فرانچسکا باز کردم و او را برای ورود به خانه سابقش همراهی نمودم. میکروفن خبرنگاران و فلاش دوربین عکاسان را هم که از اطرافمان شنیده میشد نادیده گرفتم.
به محض ورودمان به ساختمان، فرانچسکا چنان به من چسبید که گویی من تنها عامل حفظ حیاتش هستم. می دانستم دلیل این کارش بیش از اشتیاق به من، ناشی از ترس شدیدش بود.
به هر حال من بودم.
نمسیس دیگر به اینجا به چشم خانه اش نگاه نمیکرد. الان دیگر من خانه او بودم. من به طور غیر قابل باوری تنها و خالی بودم و آماده بر طرف کردن نیازم با او.

پدر و مادرش به ما رسیدند. از همدیگر فاصله گرفته بودند. مادرش طوری به نظر میرسید که گویی بیش از دو ماه است نخوابیده و برای پنهان کردن اثرات وضعیت روحیش بیش از حد آرایش نموده بود. آرتور هم یکی دو اینچ کوتاهتر به نظر میرسید.
از آنجاییکه من هیچ ذهنیتی از سوفیا روسی برای ترک همسر دغل بازش نداشتم، باید فکر می کردم که تنها برای انجام کارم به اینجا آمدهام و کمی بیشتر قایقش را تکان دادهام و وجه دیگری از او در زندگیش را خراب کرده ام.
ما بوسها و تعاریف متداول را رد و بدل کردیم،گیلاسهای بلینی را به سلامتی نوشیدیم و بعد او ما را به حلقه دوستانش معرفی کرد.
و من فوراً و همزمان متوجه سه چیز شدم.

1 . آرتور روسی، کریستین ریس، همان خبرنگار با پاهای بسیار خوش تراش و موهای بلوندی که تنزل مقام یافته و قبلاً با من ارتباط داشت را دعوت نموده بود.
2 . همچنین آرتور تعدادی از مشکوک ترین و بدنام ترین افراد کشور را که شامل محکومین سابق و روسای مافیا و کسانیکه به طور معمول بسیار از انها دوری می کردم را هم دعوت نموده بود. او امیدوار بود بتواند شهرت من را با حضور آنها لکه دار کند و بدون شک اینکار را هم انجام میداد، چون کریستین آنجا ایستاده بود و یادداشت بر میداشت.
3 . بدون آنکه واقعاً نیازی به نگاه کردن باشد متوجه آنجلو شدم که با گیلاسی نوشیدنی در دستش ایستاده بود و با بیحوصلگی با دیگر میهمانان صحبت میکرد.
این تلاشی برای ساکت کردن من نبود و نشان میداد که آرتور روسی هم در برگزاری مراسم عروسی در تیم ماست. عروسی ما بر پا می شد.

«امشب حضار بسیاری اینجا جمعند، فکر میکنی بتونی میهمانان رنگ و وارنگمون رو مدیریت کنی؟»
آرتور نوشیدنیش را در لیوانش گرداند و لبخند تهدید آمیزی تحویلم داد. از وقتی که به دعوتش پاسخ دادم دیگر با او صحبتی نکرده بودم، به علاوه من در بررسی اینکه واقعاً چه اتفاقی افتاده بود اختیاراتی نداشتم.
آن جریان اهرم فشاری برای من بود- رازی که به وقتش میتوانستم بر ضدش از آن استفاده کنم. و البته این بدان معنا هم بود که این مکان مملو از نیروهای امنیتی بود که می توانستم به خاطرش شاکر پدر زنم باشم.
چقدر خوب بود ما فقط چند هفته به این روابط تظاهر میکردیم و من و فرانچسکا بزودی با هم ازدواج مینمودیم، بعد نقشه من به مرحله عمل میرسید.
من آرتور را به زندان میانداختم و وقتی با دخترش سکس داشتم، از داغان شدنش در آنجا اطمینان پیدا می نمودم و کاری میکردم که همسرش فکر کند که آقا و خانم کیتون میهمان نوازان بسیار بخشندهای هستند.
از آنجاییکه من اصلا آنقدر بخشنده نبودم تا پولی بابت خانه بزرگ او در ایتالیا کوچولو پرداخت کنم، مادرش مجبور میشد به یکی از چندین املاک من در آنسوی شیکاگو نقل مکان کند.
آخرین پیشنهاد من مشخص بود، اگر مادر و دختر خواهان حمایت، پول و لطف من بودند، باید پشتشان را به آرتور میکردند- و من عدالت شاعرانه و تقریباً کاملی را اجرا می نمودم.
بعلاوه تنها یک چیز بدتر از فقدان و مرگ اقوام نزدیک و عزیزان کسی است، آنهم از دست دادن عشق محبتشان وقتی که زنده هستی است.

۱۷۵p

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *