دوتا از آن زنهای غیر بومی، آنقدر احمق بودند که به کارآگاه من اجازه عکاسی از آرتور روسی را بدهند.
من دورش را بسیار شلوغ کرده بودم و اینطور به نظر میرسید که مشکل کیتون حل نشدنی خواهد بود.
صورت مادر فرانچسکا را دیدم که با خارج کردن عکسها از داخل پاکت در هم رفت و مچاله شد. همزمان من هم پاکتی که در دستم داشتم را مچاله نمودم. از طرف همسرش برای من ارسال شده بود.
اطمینان داشتم اگر حاوی اطلاعاتی بر ضد آرتور روسی نباشد، حتماً با میکروب سیاه زخم آلوده شده بود.
مادر فرانچسکا به دنبال هیوندای سفید رنگ کارآگاه حرکت کرد، اما او قبل از آنکه مادر فرانچسکا بتواند سوالی بیش از آنچه در اختیارش گذاشته شده بپرسد حرکت نمود و رفت.
بالای پاکت را پاره کردم و نگاه گذرایی به آن انداختم. دعوت نامه مراسم نامزدی من و دخترش بود.
مشکوک بود، اما قسمتی از وجودم این شک و تردید را به نفع آرتور روسی می دانست.
حدس زدم که او میخواهد نمایشی به راه بیاندازد تا مردم فکر کنند این ازدواج به
لطف او سر گرفته است و از این طریق کمی اقتدارش را در این شرایط نشان دهد. بعلاوه، آتش زدن کلوپ مورفی نفعی برایش نداشت. کیف دستی من (که اصلاً حاوی مدارکی بر ضد او نبود، همانطور که خودش هم متوجه شده بود) از بین رفته بود. اما حالا با ایرلندیهایی رو در رو شده بود که آتش زدن باشگاه را حمله مستقیم به خودشان می پنداشتند.
از نظر فرانچسکا و خانواده اش پایان آخرین مواجهشان به بدترین شکل ممکن با من، سهل انگاری قرن لعنتی خواهد بود.
این اتفاق فرصتی برای درست کردن شرایط به آنها میداد. و به این معنا نبود که من میخواستم نقش فرزند خوانده یک جنایتکار را ایفا نمایم.

اما آخرین چیزی هم که میخواستم یک عروس اشک ریزان و یک جشن عروسی پر از رسوایی بود. و خانم کیتون آیندهای که بیشتر باعث نگرانیم بود و در جاری شدن اشکهایش، فواره زدنشان و گریه کردنش آن هم هر وقت که چیزی مغایر با ایده های اینستاگرامی اش بود، مهارت داشت.
فرانچسکا دوباره در کلیسا بود.

او وقت زیادی را در کلیسا گذرانده بود، چون فراتر از کوته فکر بودن و زنی زرزرو، همچنین

–البته حدس می زدم- یک راهبه پنهان بود.

از نیمه پر لیوان که نگاه میکردم، او نمیتوانست آسیبی به فرصتهایی که حامیان بیشتری با آنها بدست میآوردم وارد کند.
همه عاشق یک خانواده مسیحی خوب بودند.

نیازی نبود که کسی بداند داماد این عروس بیشتر علاقمند به وقت گذرادن با دوستهای خانوادگی مونثشان است.
امروز فرانچسکا از دکوراسیون جشن عروسی مان که در ماه آینده برگزار میشد بازدید میکرد و از انجایی که هر دو ما در عدم برگزاری جشن شب پیش از عروسی توافق داشتیم، تصمیم گرفته بودیم به سرعت مراسمی در خانه خدا و بعدش میهمانی در منزل والدین فرانچسکا برگزار کنیم.
همچنین آرتور در نامه پرسیده بود که آیا ما افتخار یک شب اقامت در منزل آنها و صبحانه روز جشن را به آنها میدهیم؟
این یک فرصت خوب برای نشاندن آرتور در سر جایش و نشان دادن به وضوح جزییات به او بود. اینکه چطور تک تک چیزهایی که او برای داشتنشان تلاش کرده بود را از او میگرفتم. بعد نشانش می دادم که پول و دارایی و شهرتی که در طول این سالها برایش اهمیت داشته، هیچ کدام در شرایط وخیم و بغرنج کمکی به او نمیکند.
من و فرانچسکا هیچ نوهای به او نمی دادیم.
و اینها باعث نمیشد که عروسم فرصت وقت گذاراندن با مادرش را بدست نیاورد. هدیه ای برای جبران احساساتی که در این مدت نشان داده بود.
به اسمیتی گفتم «برگردیم خونه»

یکی از عوامل اجرایی حفاظت از من (نام فانتزی که به جای بادیگارد بکار می بردم، که البته خیلی هم خوب بود، چون اصلاً اسم واقعیش را به یاد نمی آوردم.) از صندلی جلوی کنار راننده گفت «شما ساعت شش پیپ رالی دارین»
معمولاً منشی شخصیم تعهدات اجتماعیم را یادآوری می کرد. اما او که برای پنجاهمین بار درگیر آنفولانزای معده در تابستانی بود با ارسال متنی برای اسمیتی و بادیگاردم برنامه های روزانه من را بی رحمانه به آنها یادآوری می کرد.
دستم را حرکت دادم و گفتم «تمومش کن.»
همانطور که به سرعت از مقابل برج سیرز تاور( )Sears Towerو مغازه پیتزا فروشی با آن چراغ های نئون ارزان قیمتش میگذشتیم، به نامزدم هم فکر می کردم.
فرانچسکا درست مثل ناخنم در من رشد کرده بود.

به آرامی، بلند پروازانه و کاملاً بدون توجه یا پشت گرمی از من.
او هر روز بعد از ظهر در باغچه سبزیجاتش منتظر من می ماند، با بوی بسیار عجیب و جذاب صابون تمیز و سیگار و خاک خیس. لباسی هم بیش از یک پیراهن نازک و تنگ بندی که به خاطر رطوبت و عرق به بدنش می چسبید بر تن نمی کرد.
و همیشه از اینکه من که هنوز در لباس رسمی ام بودم او را بر روی زمین مرطوب بگذارم و زانویم را بین پاهایش فشار دهم و لب های شیرینش را حریصانه تا وقتی که دهانمان خشک شود و لبمان ترک بردارد ببوسم، خوشحال و شگفت زده می شد.
همیشه هر وقت دستش را در زیر لباسم و بر روی بدنم حرکت می دادم نفسش بند میآمد،او حتی در عمارت فرنگی که به او احساس امنیت میدادکه از دید تماشاچیان پنهان می کرد بدنم را لمس کرده و حتی اندکی هم فشار داده بود.
و وقتی دستان من نه چندان اتفاقی بدن او را لمس می کرد نگاهش پر از برق ترس و لذت می شد.
هر وقت که به او فرصت کنار کشیدن می دادم، خودش را چنان به من می چسباند که همچون جسمی واحد به نظر می رسیدیم.
من سر حرفم ایستاده بودم و با او رابطه جنسی نداشتم.
می دانستم که روز با هم خوابیدنمان با نزدیک شدن تارخ عروسی مان، نزدیک خواهد بود.
او پذیرا، شیرین و . . . مسحور کننده بود.
گویی مدتها قبل با کریستین با تجربه و خسته کننده بودم، فرانچسکا با وجودیکه قبلاً با مردان دیگر خوابیده بود، باز هم بی تجربه و خام به نظر می رسید. باید تمام حقه های کثیفی که اون بندینی کوچولو نمی توانست را به فرانچسکا آموزش می دادم و از انجامش لذت می بردیم.
چند باری وقتی می دانستم که او در اتاقش نیست به آنجا رفته بودم و همیشه به دنبال دو چیز بودم. یادداشت سوم- او اصلاً درب جعبه را باز نکرده بود و من این را از آنجایی می فهمیدم که کلید طلایی جعبه دقیقا در سر جایش قرار داشت و از جایش در درز کف پوش های قدیمی اتاق حتی یک اینچ هم تکان نخورده بود.
قبل از اینکه او به اینجا بیاید قرار بود کفپوشهای جدیدی جایگزین این کف پوشها گردند، اما الان که من محل اختفای اسرارش را می دانستم، تصمیم داشتم دست نخورده آنها را نگاه دارم.

کار دیگری که انجام می دادم بررسی گوشی او به دنبال ردی از آنجلو بود. هیچ اثری از او نبود. پیام های او بدون پاسخ باقی مانده بودند. با وجودیکه فرانچسکا اسم او را از بین تماس های تلفنش پاک نکرده بود.
همانطور که اسمیتی در جلوی دبیرستان لینکلن بروک پارک می کرد گفت «رسیدیم.»
جایی که بیش از شهروندان تحصیل کرده گانگسترهای حرفه ای تربیت کرده بود و کار من لبخند زدن، دست تکان دادن و وانمود کردن مرتب بودن شرایط دانش آموزان بود.
شرایطی که تصمیم داشتم بعد از پاک کردن خیابانها از عمال پدر فرانچسکا مرتبش کنم.
بر طبق اصول تشریفات یکی از عوامل اجرایی محافظت باید درب اتومبیل را برایم باز می کرد. و یکی دیگر دایماً در پشت سرم می ایستاد. خب این کاری بود که همیشه انجام می دادیم.
به سمت چمن های زرد شده و ناهمواری که به ساختمان مربع شکل حقیرانه ای منتهی می شد حرکت کردم و از مانع جلوی درب و نیز دانش آموزان مشتاق و والدینی که برای دیدن رپری فارغ التحصیلی که در بعداز ظهر در انجا برنامه اجرا می کرد گذشتم.7

چهره بچه ها پر از زخم های سوال انگیز و جوهر هایی بود که حتی از کتاب هری پاتر هم بیشتر بود.
به سمت مسئولین دبیرستان به آرامی حرکت کردم. زن خوش اندامی با لباس رسمی ارزان قیمت و موهایی مدل دهه 80 جلو آمد. به سمتم به سرعت حرکت کرد.
پاشنه های کفشش بر روی زمین سفت زیر پایمان صدا می کردند.
«سناتور کیتون! چه سورپرایزی. . . »
درست در همین لحظه صدای شکلیکی در فضا پیچید. یکی از بادیگاردهایم به طور غریزی بر روی من پرید و من را بر روی زمین خواباند.
شکمم به زمین چسبیده بود، سرم را چرخاندم و نگاهی به جمعیت که مانعی جلوی ما ایجاد کرده بودند، انداختم.

مردم به هر طرفی میدویدند، پدر و مادرها فرزندانشان را در آغوش گرفته بودند، نوزادان گریه میکردند و معلمها به طور عصبی بر سر دانشآموزان فریاد میکشیدند تا آنها را آرام نمایند.
مدیر مدرسه کنارم بر روی چمنها دراز کشیده بود و در حالیکه سرش را با دستهایش پوشانده بود بی وقفه در مقابل صورتم جیغ میکشید.
خانم، از کمکتون متشکرم.
گلولهدیگریشلیکشدوبعدیکیدیگریوبازهمگلولهایدیگ.وباهرشلیک گلولها به من نزدیکتر میشدند.
به محافظی که بر روی من خوابیده بود غریدم «برو کنار» «اما قوانین می گن که . . . » «گور بابای قوانین کرده، برو کنار» سایههای زندگی نه چندان مطلوب گذشتهام بر لحنم سایه انداخته بود.
«تو با 911 تماس بگیر و بزار من خودم این مشکل رو حل کنم.» با اکراه بدن سنگینش را از روی من بلند کرد و من بر روی پاهایم پریدم و شروع به
دویدن به سمت پسر بچهای کردم که به من شلیک میکرد.
شک داشتم که دیگر تیری در تفنگش باقی مانده باشد. حتی اگر هم داشت، ثابت کرده بود که در نشانه گرفتن هدف افتضاح است.
اگر او را درست بغل میکردم نمیتوانست به من شلیک کند. درست به سمتش دویدم. میدانستم آنقدر که کینه توز و احمقم، شجاع نیستم، اما اهمیتی هم به آن نمیدادم.
آرتور اینبار خیلی زیادهروی کرده بود، بیش از آن چیزی که از او انتظار داشتم.
او دعوتنامهای برای من فرستاده بود و به من پیشنهاد نموده بود که در منزل او بمانم.
او فقط میخواست خودش را تبرعه کند. شرط میبندم که همین الان جایی در بین جمعیت نشسته و این جریان را تماشا میکند. شاید در زیر زمین یک موسسه خیریه کاسهای سوپ برای خودش میریخت.

همانطور که فاصله بین خودم و آن قاتل جوش جوشی را کم میکردم، جمعیت هم از سر راهم کنار رفت و من با او مواجه شدم. او در جایش چرخید و شروع به دویدن کرد.
من سریعتر بودم. از پشت بلوزش را گرفتم و او را به سمت خودم کشیدم و گفتم «کی تو رو فرستاده؟»
«نمیدونم راجب به چی حرف میزنی؟» دست و پا میزد و در هوا لگد میپراند.
قبل از انکه به سمت خودم برگردانمش اسلحه اش را از دستش انداختم و با پایم آن را به گوشه ای پرت کردم.
تا ده ثانیه بعد از آن، ده ماشین پلس از هر گوشه و کناری به آنجا سرآزیر شد، همگی مجهز و زره پوش. تمامشان از نیروهای ویژه بودند و رسماً او را دستگیر کردند.
فحشی زیر لب بر زبان آوردم. من به وقت بیشتری برای با او بودن نیاز داشتم. میدانستم بیتردید، او زیر پای آرتو را خالی نمیکرد.
بادیگارد و رانندهام به همراه دو کارآگاه و چهار افسر پلیسی که در پشت سرمان در حرکت بودند من را به سمت دیگری از ساختمان بردند.
مدیر مدرسه دوباره شروع به حرف زدن کرد و گفت «سناتور کیتون کاری که شما امروز کردید بسیار قابل تحسین بود، این روزها تیراندازی در مدارس به موضوعی واقعی تبدیل شده و من . . .»
خدایا! زن، فقط خفه شو. حرفش را قطع کردم و پرسیدم «کسی زخمی شده؟»
همانطور که مسیرمان را به سمت ماشین من ادامه میدادیم یکی از ماموران پلیس از پشت سرم گفت «نه تا الان. ولی شما تا چند روز آینده موضوع صحبت مردم شهر خواهید بود. کار بسیار شجاعانهای انجام دادید.»
«متشکرم.» از تعریف متنفر بودم . تعاریف شما را سست و سهل انگار می کردند. بادیگاردم، کسی که خودش را بر روی من انداخته بود گفت ««زیون می گفت که لازمه
شما امروز در چند برنامه تلویزیونی ظاهر بشید.»

به گوشی اش نگاه میکرد. «خوبه.»
گوشیام را از جیبم بیرون آوردم و بلافاصله شماره آرتور را پیدا کردم و اولین پیامم به پدر همسرم را برایش ارسال نمودم.
از دعوتتون متشکرم. من و نامزدم با کمال میل میپذیریم.
گوشی تلفنم را درون جیب درون کتم فرو کردم و پوزخندی زدم. آرتور روسی سعی کرده بود من را بکشد. کم کم متوجه میشد که او یک پیشی ملوس و عشوه گر است و من یک گربه وحشی
و خشن. با نه(9) جان. دو تایش را از دست داده بودم و هفت تای دیگر باقی مانده بود

تمام چند روز بعد به صحبت با رسانه ها سپری شد، به افزایش آگاهی نسبت به تیراندازی در مدارس و استفاده از هر لحظه آن اتفاق.
هیچکس اصلاً به آن به عنوان حادثه ای با هدف ترور من مشکوک هم نشده بود.
یک بچه- یک ایتالیایی فارغ التحصیل شده و تفنگدار نیروی دریایی در تعطیلات که خونش به جوش آمده و نتوانسته بود آن را مدیریت نماید- حالا در زندان بسر می برد، و اصرار داشت که بازهای کامپیوتری او را وادار به این کار کرده بودند.
روز مراسم نامزدی من و نم راس ساعت هفت در طبقه پایین همدیگر را دیدیم. من دوش گرفتم و در دفترم لباسم را پوشیدم، اما به موقع به خانه برگشتم. تنها گذاشتن فرانچسکا به عنوان شکاری برای آرتور دیگر گزینه مناسبی نبود.
آرتور الان همچون لوله توپ آماده انفجاری بود که من نمی خواستم در هیچ جایی نزدیک به ماشین عملیاتی و بی عیبی که زندگی من خوانده می شد، قرار بگیرد.
وقتی سر ساعت به خانه رسیدم فرانچسکا با پیراهن سفید و چسبانی که بدن من را طوری بر می انگیخت که باعث تحسین همگان می شد، منتظرم ایستاده بود
خدایا! چقدر زیبا بود. خدایا

امشب دیگر هیچ چیز جلو دارم نخواهد بود. حتی اگر مجبور شوم قبل از هر اقدامی ساعتها با او عشق بازی کنم و او را راضی نمایم، باز هم کارم را انجام می دادم. .

p170

6 پاسخ به “رمان دزد بوسه پارت سی و دو”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *