صدایش از شدت احساساتش لبریز از خستگی بود، دستان لرزانم را به سمت صورتش دراز کردم و برای اولین بار گونه هایش را لمس نمودم و در دستانم گرفتم. انگشت شصتش را به مرکز لبهایم فشار داد.  

به یقه کتش چنگ زدم، می دانستم چه می خواهم و به هر حال می خواستمش.  

نیازم به در آغوشش بودن بسیار قوی تر از رفتار درست هر دویمان در آن لحظه بود.  

تشنه شنیدن این حرف بودم که امیلی هیچ اهمیتی برایش ندارد، حتی اگر برای امیلی منصفانه نبود. برای من هم منصفانه نبود. 

با بی پروایی بینیش را به بینی من مالاند و گفت «از شدت نگرانی مریض شدم» 

این بیشترین و نزدیک ترین تماس جسمانی بود که از وقتی به دنیا آمده بودیم با هم دشتیم، که – در ترکیب با اعتصاب غذای چند روزه من،  باعث شده بود سرم به شدت گیج برود و در جهات مختلف بچرخد.  

سرم را تکان دادم اما چیزی نگفتم. 

آن دستم را که به گوشی تلفنم چنگ زده بود محکم گرفت و اندکی فشار داد و گف «چرا جواب تلفن رو نمی دی؟» 

نفسی کشیدم وگفتم «بعد از شب بالماسکه، این اولین باریه که دست به گوشی می زنم» 

آنجلو پرسید «چرا دست به گوشیت نمی زدی؟» 

عملاً بدنش را به بدن من فشار می داد. ترس و وحشت بر وجدانم غلبه کرد. او که دیگر چیز بیشتری برای از دست دادن نداشت، ‌چه اتفاقی می افتاد اگر امشب آنطوری که هیچوقت جراتش را نداشت من را لمس می نمود؟ پدرم هرگز به خاطر این زیاده رویش خرده ای به او نمی گرفت.- چون او هیچوقت مقابل آرتور روسی قرار نمی گرفت و از او درخواست ازدواج با من را نمی کرد.   

ناامیدانه دوست داشتم همه چیز را در مورد نامزدی ناگهانی ام برای او تعریف نمایم. اما باز هم می دانستم که اگر پدرم نتوانسته کاری برای حل مشکل من انجام دهد، آنجلو هم قطعاً نمی تواند کمکی نماید.  

دوست نداشتم عاشقان ناکامی به دنبال فرصتی برای دیدن و بوسه های دزدکی باشیم،غرق در عشقی ممنوعه. من در مورد همسر آینده ام چیز زیادی نمی دانستم- اگر من باعث رسوایی او می شدم، او هم به عزیزان من آسیب می رساند. خودم اهمیتی به خشم و عصبانیت او نمی دادم ولی آنجلو مستحق مجازات نبود.

دستانم را روی قفسه سینه اش گذاشتم، صدایش کردم« آنجلو.» 

هرگز هیچ مردی را به این شکل لمس ننموده بودم. 

 اینقدر آشکارا.  

گردی ماهیچه های چند تکه قفسه سینه اش را در زیر نک انگشتانم حس می کردم، داغ بود و این گرما را حتی از روی پارچه کتش هم می توانستم حس کنم. 

« بهم بگو» 

سرم را تکان دادم و گفتم «ما مناسب هم بودیم.» 

در پاسخم گفت «ما مناسب همیم، ‌اون یک عوضیه» 

با بغض نشسته در گلویم خندیدم.  

«الهه دوست دارم خیلی بد ببوسمت» 

بعد پشت گردنم را محکم گرفت– بدون هیچ ادب اضافی، درک و طنازی کردنی، برای رسیدن به هدفش به سمت پایین خم شد. تمام تلاشش را می کرد. تلاشی که من هم به آن ایمان داشتم.  

«‌بهت پیشنهاد می کنم که این کار و همین الان انجام بدی. چون هجده روز دیگه، اون دیگه یک زن متاهله و من هم این حق رو دارم که تک تک انگشتان دست تو رو برای دست زدن به اون بشکنم.» 

صدای ترسناک و خشنی از پشت سر آنجلو به گوشمان رسید.  

غافلگیر شدم. دستم از روی قفسه سینه آنجلو به پایین سر خورد، پاهایم از شدت شک این اتفاق شل شدند. آنجلو دستش را به دور کمرم حلقه کرد و کمک کرد سرپا بایستم.  

آتش سوزان هوس و شهوت در چشمان آنجلو خاموش شد و نگاهش را به سمت ولف چرخاند.  

ناگهان همسر آینده ام راهش را به سمت دستشویی مردانه کج کرد، با دیدن صحنه پر احساس مقابلش هیچ تغییری در ظاهر پر غرور ومتکبرش ایجاد نشده بود. او قد بلند تر، چهار شانه تر و تیره تر از آنجلو بود، دیگر نیازی هم به ذکر ده سال مسنتر بودنش هم نبود،‌ قدرت و شهرتی هم داشت که نمی توانستی نادیده اش بگیری.  

قدرتش محسوس بود.  

با گاز گرفتن گوشت داخل گونه ام به سختی جلوی خودم را برای عذرخواهی به خاطر نمایشی که در مقابل چشم هایش به راه انداخته بودم گرفتم.  

به جای اینکه به پایین نگاه کنم به بالا نگریستم، ‌دوست نداشتم که اعلام شکست نمایم.  

آنجلو گفت «سناتور کیتون!»

ولف در فاصله دو ورودی دستشویی ها مکثی کرد، وقتی نگاهش با بی علاقگی بین من و آنجلو چرخید و ما را ارزیابی نمود، می توانستم بدن باشکوهش را حس کنم.  

ولف با صدای آرام و گرفته ای گفت «بندینی، حواست رو جمع کن چی می گم،‌ اگه می خوای نامزد من رو برای خداحافظی ببوسی، امشب وقتشه. خیلی خصوصی. اگه یکبار دیگه ببینم که همچین کاری می کنی، اینقدر بخشنده نیستم.» 

با این حرف نک انگشتش را هم بر روی حلقه نامزدی من کشید، یادآوری نه چندان زیرکانه ای به اینکه من متعلق به چه کسی هستم و با این کارش موجی از شُک و اضطراب به وجودم سرآزیر نمود.  

و بعد قبل از آنکه بتوانم نفسی بکشم پشت درب دستشویی ناپدید شد. فکر می کردم به محض پشت کردن ولف به ما، آنجلو از آنجا فرار می کند، اما این کار را نکرد. به جایش باز هم من را پشت به آینه در حصار دستهایش محبوس نمود و سرش را تکان داد و گفت «چرا؟» 

من هم تلافی جویانه در حالیکه چانه ام را بالا می دادم گفتم «چرا امیلی؟» 

«می دونم الان تو تنها زنی هستی که اینقدر امیلی رو بزرگ می کنی!» 

دستش را مشت کرد و محکم جایی در کنار سرم کوباند.  

نفسم را در سینه حبس نمودم.  

« من امشب با امیلی اینجا اومدم چون تو اون کسی هستی که نامزد کردی و داری ازدواج می کنی» 

آنجلو لبهایش را با زبانش تر کرد و سعی کرد دوباره احساساتش را کنترل کند.  ادامه داد: «و به این دلیل که تو من رو یک احمق جلوه دادی. همه می دونستن که نامزدی ما تو همین ماه رسماً اعلام میشه. تک تک اون احمق های عضو مافیا می دونستند. و حالا تو اینجایی، در آغوش ولف اونطرف اتاق و در پشت میز وزیر امور خارجه نشستی و وظیفه شناسانه نقش نامزد اون رو بازی می کنی، من باید وجه ام رو حفظ می کردم. وجه ای که تو با اون زیبایی و اون پاشنه های اغوا کنندت خرابش کردی. فرانچسکا می دونی بدترین قسمتش چیه؟ اینه که تو حتی دلیلش رو هم بهم نمی گی!»

چون پدرم ضعیفه و تهدیدش کردند.  

اما می دانستم که هرگز چنین چیزی را بر زبان نمی آوردم. این حرف خانواده ام را از بین می برد و هرچقدر هم که در این لحظه از پدرم متنفر بودم ولی باز هم نمی توانستم به او خیانت بکنم. 

بدون فکر دست هایم را بر روی گونه هایش گذاشتم و با وجود قطرات اشکی که یکی پس از دیگری از گونه هایم سرازیر می شد لبخند زدم. 

«آنجلو تو همیشه عشق اولم هستی، همیشه.» 

نفس های سخت و محکمش به سمت پایین و صورتم خورد، نفسی که گرم و شیرین بود بوی تند و تیز شراب می داد. 

« همین الان من رو ببوس» 

صدایم می لرزید، می دانستم که آخرین باری خواهد بود که من را می بوسد- تنها باری که من را بوسیده بود- تمامش اشتباه بود. 

«فرانچسکا روسی، تو رو تنها می تونم بدون اینکه قلبم رو بهت بدم ببوسم، همون بوسه ای که سزاوارشی» 

به سمت پایین خم شد،‌ لبهایش بر روی نک بینی ام نشست. احساس می کردم بدنش از شدت بغضی که حتی استخوانهایش را هم تکه تکه می کرد می لرزد.  

تمام آن سالها. 

تمام آن اشکها. 

تمام آن بی خوابی های منتظرانه. 

شمارش معکوس هفته ها و روزها و دقایق تا وقتی که بتوانیم در تابستان همدیگر را ببینیم.  

آن آب بازیهای داخل رودخانه که بسیار نزدیک بهم می ایستادیم.  

گره خوردن انگشتانمان در زیر میز در رستوران. 

تمام آن لحظات در آن بوسه معصومانه مان خلاصه شده بود. و من به شدت میخواستم تمام نقشه های شب بالماسکه را امشب عملی کنم. 

سرم را به سمت بالا حرکت دادم. تا لب هایم لب هایش را لمس کند. اما می دانستم که نمی توانم خودم را برای خراب کردن ارتباط امیلی و او ببخشم. من نمی توانستم شروع رابطه شان را به دلیل اینکه مال خودم محکوم به فنا بود خراب کنم.  

«آنجلو»

پیشانیش را به پیشانیم تکیه داد. با چشمانی که هر دو بسته بودیم، تلخ و شیرینی این لحظه را مزه مزه می کردیم.

بالاخره با هم بودیم. هوای مشترکی را نفس می کشیدیم. آنهم برای اینکه تا ابد از هم جدا شویم.  

گفتم « شاید در زندگی بعدیمون» 

« نه الهه،‌ قطعاً در همین زندگی مون» 

با این حرفش چرخید و در تاریکی راهرو ناپدید شد و به من چند لحظه ای تنها بودن برای آرام شدنم و مرتب کردن ظاهرم پیش از قدم گذاشتن به سالن و با موزیک مواجه شدن را داد.  

وقتی بدن لرزانم کمی آرام گرفت، گلویم را صاف کردم و به پشت میزم برگشتم. 

با هر قدمی که بر می داشتم سعی می کردم اعتماد به نفس بیشتری را نمایش دهم . لبخندم کمی پهن تر می شد، کمرم صاف تر. وقتی به پشت میزم برگشتم، ولف آنجا نبود.  

چشمانم به دنبالش گشت، ترکیبی از خشم و ترس در دلم موج می خورد. ما به طرز ناخوشایندی از هم جدا شده بودیم و نمی دانستم چه چیزی در انتظارم است. قسمتی از من امیدوار بود- دعا می کرد- که او بالاخره کارش با من تمام شده باشد و این را به پدرم اطلاع دهد.  

هر چه بیشتر به دنبال هیکل قد بلندش می گشتم قلبم هم بیشتر در قفسه سینه ام می کوبید. 

بعد پیدایش کردم. 

همسر آینده ام سناتور ولف کیتون به زیبایی در

پشت میزها تاب می خورد. سه پا در پشت سرش دیده میشد. امیلی بیانچی  به آرامی حرکت می کرد. قد بلند و تحریک آمیز، باسنش همچون سیب ممنوعه ای تاب می خورد و می چرخید. موهایش بلوند و براق بودند – درست مثل زنی که در شب بالماسکه همراهش بود. هیچکس متوجه نشده بود که چقدر گونه هایش گل انداخته است. اینکه چطور بین قدم هایشان فاصله داده اند اما در یک مسیر حرکت می کنند. 

اول امیلی در پشت پارچه های مشکی مخمل ناپدید شد و بدون جلب توجه از سالن رقص خارج گشت.  

ولف ایستاد و با مرد مسن و به نظر ثروتمندی دست داد و بعد از ده دقیقه صحبت به سمت قسمت پشت سالن رقص حرکت نمود. 

بعد انگار که متوجه نگاه من شده باشد، سرش را به سمت من چرخاند، ‌در میان آن صدها نفر میهمان اطرافمان ‌نگاهمان در هم گره خورد. چشمکی زد. همانطورکه پاهایش به سمت خارج از سالن حرکت می کرد، لب هایش مصمم بودند.  

خون در رگهایم به قلیان درامد. درست وقتی که من خودم را درگیر امیلی و رابطه تازه اش کرده بودم، او به سرعت به دنبال اغوای همسر آینده ام بود. 

همانجا ایستادم. دست هایم در کنارم مشت شدند. قلبم به شدت می تپید،‌ فکر می کردم از جا کنده خواهد شد و مثل ماهی از آب بیرون افتاده ای از خود بیخود شده بودم. 

ولف و امیلی به ما خیانت می کردند. 

طعم بی وفایی را مزه کردم.  

تلخ بود. 

ترش بود.  

حتی کمی هم شیرین. 

مهمتر از همه، درس خوبی هم به من داد- هر چیزی که ما چهار نفر داشتیم دیگرمقدس نبود.  

قلبم لکه دار و سیاه و پر گناه شده بود.  

با گناهی غیر قابل پیش بینی. 

و شکسته بود. 

 

پایان فصل چهارم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *