اولین دور رقص من با یک قاضی فدرال بود. بعد با یک پسر درشت هیکل عیاش ایتالیایی – آمریکایی رقصیدم که می گفت تنها به دلیل شایعاتی که در مورد زیبایی من شنیده به اینجا آمده است. او قبل از آنکه دوستانش رفیق مستشان را به سمت میزشان بکشانند  شبیه به دوکهای قرون وسطایی لبه پیراهنم را بوسید.  

در ذهنم غرغر کنان گفتم، لطفاً از پدرم نخواه که با هم بیرون بریم. او شبیه به یک جور ابزار ثروتمند به نظر می رسید که زندگیم را به نحوی با پدرخوانده تغییر می داد. سومین نفر فرماندار بیشاپ بود. و چهارمین نفر آنجلو. ان آهنگ والتز کوتاهی بود و من سعی کردم که این موضوع حالم را خراب نکند. وقتی که او به من و فرماندار نزدیک شد، با صورتی گشاده گفت «‌اون اینجاست!» 

شمع چلچراغهای آویزان از سقف چکه می کردند وسر و صدای ناشی از کوبیده شدن  پاشنه کفش میهمانان بر روی زمین پوشیده از سنگ مرمر به گوش می رسید. آنجلو سرش را به سمت من خم کرد و دست من را در یک دستش گرفت و با دست دیگرش کمرم را.   

او نفس عمیقی کشید و موجی از هوای گرم را به صورتم دمید و گفت«‌خوشگل تر شدی، حتی از دو ساعت پیش هم بیشتر.» 

بال بال پروانه های کوچولوی مخملی، قلبم را غلغلک داد. 

خندیدم «‌خوشحالم بهم گفتی. اصلاً نمی تونستم نفس بکشم» 

همه وجودم چشم شده بود و صورتش را می کاوید. می دانستم که او الان نمی تواند مرا ببوسد. احساس اضطراب ناگهانیم، همچون آبی، آتش پروانه های قلبم را خاموش و آنها را در خود غرق کرد.  

اگر اصلا نمی توانستیم وقتی پیدا کنیم، چطور؟ در آن صورت دیگر آن یادداشت بی فایده بود.  

این جعبه چوبی یا زندگیم را نجات می داد یا من را می کشت.  

«هر وقت که نتونستی نفس بکشی، ‌من با کمال میل برای تنفس دهان به دهان به تو در خدمتم.» 

نگاهی به صورتم انداخت و سیبک گلویش همراه با قورت دادن آب دهانش بالا و پایین رفت.  

« اما اگه تو هم موافق باشی، ترجیح می دم کارم رو از هفته آینده با یک قرار ساده شروع کنم.» 

به سرعت گفتم « من خیلی هم موافقم.» 

آنجلو خنده اش گرفت و پیشانیش را به پشانی من تکیه داد.

« دوست داری بدونی کی؟» 

احمقانه گفتم «‌کی با هم بیرون می ریم؟» 

بی درنگ گفت «‌اون هم همینطور. جمعه میریم به هر حال. اما منظور من این بود که میدونی کی فهمیدم که تو همسر من میشی؟» 

فقط به سختی توانستم سرم را تکان دهم. دلم می خواست گریه کنم. محکم شدن دستش به دور کمرم را حس کردم و فهمیدم که تعادلم را از دست داده بودم.  

«اون تابستانی که تو شانزده سالت شده بود. منم بیست سالم بود.» خندید و بعد ادامه داد «ما دیر به کلبه سیسیلیمون رسیدیم و من چمدانم را از روی رودخانه کنار کلبه های کنار هم مون رد می کردم که متوجه تو شدم. داشتی یا گره زدن گلها در همدیگه یک تاج گل درست می کردی. به گلها لبخند زدی، خیلی کمرنگ و خیلی قشنگ. دلم نمی خواست با حرف زدن با تو این جادو رو از بین ببرم. بعد باد گلهات رو پراکنده کرد و تو بی درنگ به داخل آب پریدی و تک تک گلهایی رو که از تاجت بیرون اومده بودند جمع کردی. با وجودیکه می دونستی عمر اونها زیاد نیست. چرا این کار و کردی؟» 

«تولد مامانم بود و شکست گزینه انتخابی من نیست. به هر حال اون تاج تولد خیلی قشنگ شد. » 

چشمم به فضای بی معنی بین سینه هایمان افتاد.  

آنجلو متفکرانه تکرار کرد «شکست گزینه انتخابی نیست.» 

«‌اون روز در دستشویی رستوران نک بینیم رو بوسیدی» 

« یادمه» 

 «امشبم یک بوسه از نک بینیم می دزدی؟» 

«فرانکی من هیچوقت چیزی رو از تو نمی دزدم. من قیمت بوسه های تو رو تمام و کمال پرداخت می کنم. به هر قیمتی که باشند.» چشمک مشتاقانه ای به من زد و ادامه داد «اما من می ترسم که بین کارت واقعاً پر و پیمون تو و اجبار من به گپ زدن با هر عضو گروهی که تونسته یک دعوت نامه از این جشن رو گیر بیاره، پیشنهادم به تعویق بیوفته. نگران نباش. به ماریو گفتم که اگه روز جمعه بره و ماشین ما رو از نگهبان تحویل بگیره، ‌یک شیرینی تپل پیشم داره» 

اندک احساس اضطرابم، حالا به ترسی بزرگ تبدیل شده بود. اگر او امشب من را نمی بوسید، برگه پیشگویی باطل می شد. 

سعی کردم لبخند قشنگ تری بزنم«لطفاً؟ پاهام به استراحت احتیاج دارن!» 

دستش را مشت کرد و خندید و گفت «فرانچسکا، چه سکسی!» 

نمی دانستم از شدت یاس گریه کنم یا از ناامیدی فریاد بکشم. احتمالا هر دویشان را انجام می دادم.  

آهنگ هنوز تمام نشده بود و ما هنوز در میان بازوان یکدیگر تاب می خوردیم و من غرق در خلسه آن آهنگ و حرکات بودم که حرکت دستی قوی و محکم را بر روی قسمت عریان بالای کمرم احساس کردم.

صدای آرامی از کنار گوشم گفت « فکر می کنم الان دیگه نوبت من باشه.» 

با اخم چرخیدم که متوجه همان مرد با ماسک سیاه خیره به پشتم شدم. 

قدش بلند بود- 180 یا 190 – با موهای آشفته سیاه رنگی که در تکمیل ظاهرش به عقب داده شده بود. اندام پر و نیرومندش در عین لاغری پهن بود. چشمهای حالت دار طوسی رنگ با جذبه ای داشت و فکی چهار گوش که به خوبی لبهای پرش را در خود جای داده و به ظاهر بسیار جذابش، جسارت بخشیده بود.  

پوزخندی تحقیر آمیز و بی ادبانه بر لب داشت که من دوست داشتم آن را از روی صورتش محو کنم. ظاهرا هنوز هم به خاطر مزخرفاتی که سر میز شام بر زبان آورده بود، سرحال بود.  

به وضوح تماشاچیانی هم داشتیم و متوجه شدم که نصف افراد حاضر در سالن مشتاقانه به ما چشم دوخته اند.  

زنان مثل کوسه های گرسنه داخل تنگ به ما چشم دوخته بودند و مردان هم پوزخند نصفه نیمه ای بر لب داشتند.  

وقتی آهنگ تمام شد و آنجلو دیگر نمی توانست من را بیشتر از آن در میان بازوانش نگه دارد، با دندان قروچه ای رو به او گفت «دست از پا خطا نمی کنی» 

مرد هم با لحن خشک و بی روحی گفت « سرت به کار خودت باشه.»

با لبخندی رسمی و مودبانه به سمت مرد برگشتم و گفت «شما مطمئنید که اسمتون رو در کارت من نوشتین؟» 

هنوز گیج از مکالماتم با آنجلو بودم که مرد من را به سمت بدن قوی خودش کشید و دستش را مالکان در جایی پایین تر از قسمت معمول به پشتم فشار داد، دومین لمس نامناسب پشت من.  

زمزمه وار گفتم «‌جواب من رو بدید!» 

با جدیت تمام گفت «من برای رقص با شما بالاترین رقم رو پرداخت کردم!» 

«کمک های نقدی بی نام هستند و شما نمی دونین که دیگران چه رقمی رو پرداخت کردند» 

سعی کردم لبهایم را بهم فشار دهم تا مانع فریاد کشیدنم شوم. 

«‌من می دونم که اینجا هیچکس نمی دونه که این رقص چه ارزشی داره.» 

دروغ باورنکردنی! 

ما شروع به رقص والتز دور اتاق کردیم  و بقیه زوج ها هم همانطور که تاب می خوردند و می چرخیدند به وضوح زیر چشمی به ما نگاه می کردند. 

نگاههای سرد و عاری از هر احساس او به من می گفت که زن بلوندی که همراه خود به این بالماسکه آورده همسرش نیست، و اینکه هر چقدر که من در این دار و دسته معروف باشم، باز هم این مرد خشن از من معروف تر است.  

من سرد و شق و رق در میان بازوان او بودم و به نظر می رسید که او کوچکترین توجهی به این نکته ندارد- یا اهمیتی نمی داد.  

او می دانست که چطور بهتر از اکثر مردان والتز برقصد، اما اگرچه بر طبق اصول و قوائد درست می رقصید ولی آن گرما و سرزندگی آنجلو را نداشت. 

« نمسیس» 

شکه ام کرد، با نگاه وحشی اش، عریانم کرده بود.  

«پخش شادی و خوشی، و معامله بدبختی. برای دختری که اونطور سر میز بیشاپ و همسر مثل اسبش رو سرگرم کرده بود، خیلی عجیبه»

از آب دهان خودم به سرفه افتادم. اون فقط به همسر فرماندار اسب می گفت؟ و من مطیع بودم؟  

به جای دیگری نگاه کردم و بوی مست کننده ادکلنش و احساسی که از بدن قوی و سفت مقابلم می گرفتم را ندیده گرفتم. 

« نمسیس روح درونمه. اون کسیه که نارکیسوس رو به لب برکه برد و اون با دیدن تصویر خوش در آب، عاشق خودش شد و از شدت غرور مرد. غرور بیماری وحشتناکیه» 

پوزخند پر کنایه ای بر لب آوردم. 

با لبخند دندان نمایی گفت «‌به بعضی از ما هم سرایت کرده» 

«‌تکبر یک بیماری که داروش رحمه. بیشتر خدایان از نمسیس خوششون نمی اومده چون اون شخصیت قوی داشته» 

ابروهای تیره اش را بالا برد و گفت « شما هم؟» 

پلکی زدم و گفتم « من چی؟» 

لبخند مودبانه ای که بر چهره داشتم، بهم ریخته بود.  

حتی وقتی که تنها بودیم هم خشن تر رفتار می کرد.  

«شخصیت قوی دارید؟»  

مردانه و از فاصله نزدیکی به من نگاه می کرد و احساس می کردم که آتش در روح من میدمد.  

دوست داشتم از میان بازوانش خارج شوم و داخل یک استحر پر از یخ بپرم. 

«‌البته، دارم.»

ستون فقراتم خشک شده بود. 

«‌این چه جور رفتاریه؟ شما با گرگ های وحشی بزرگ شدین؟» 

او با نادیده گرفتن کنایه ام گفت « یک مثال برام بزن!» 

سعی کردم کمی از او فاصله بگیرم، اما او دوباره من را در میان بازوانش محکم گرفت.  

سالن پر زرق و برق رقص شبیه به یک پرده نمایش به نظرم می رسید و حتی متوجه شدم که مرد پشت آن ماسک نصفه فوق العاده زیباست و تنها رفتار بی ادبانه اش ، ایرادی بود که در ظاهرش به چشم می امد.  

من یک دختر مبارز و یک خانم بودم . .  . دختر عاقلی که می توانست با این مرد سر و کله بزند. 

صدایم رو پایین آوردم و گفتم « من واقعاً آنجلو بندینی رو دوست دارم.»  

نگاهم را از چشمان او گرفتم و به سمت میز آنجلو و جایی که او و خانواده اش پشت آن نشسته بودند، دوختم.  

پدرم چند صندلی دورتر نشسته بود و در حالیکه در اطرافش اعضای داخلی گروه با هم صحبت می کردند و در اطرافش بودند، با جدیت تمام به ما نگاه می کرد. 

«ببینید در خانواده من سنتهایی برای قرار گذاشتن با جنس مخالف وجود داره که به ده نسل قبل بر می گرده. پیش از جشن عروسی، عروس روسی ، باید درب صندوق را باز کنه – صندوق چوبی و حکاکی شدهای که توسط جادوگیر که با یکی از اجداد ایتالیاییمون زندگی می کرده درست شده- و سه تا یادداشت آخری رو که توسط آخرین دختر خانواده روسی برای ازدواج اون نوشته شده رو بخونه. این یک جور خوش شانسی همراه با طلسم و کمی فال هستش. من امشب صندوق رو دزدیدم و یکی از یادداشتها رو باز کردم، تا با علم به همه این چیزها کمی تقدیرم رو جلو بندازم. اونجا نوشته بود که عشق زندگیم من رو خواهد بوسید و . . . » لب پایینم رو به زیر دندون کشیدم و کمی جویدمش، زیر چشمی به صندلی خالی آنجلو نگاه می کردم. مرد بدون هیچ عکس العملی به من چشم دوخته بود، گویی من یک فیلم خارجی هستم که او نمی تواند درکش کند .ادامه دادم «‌من امشب می خوام آنجلو رو ببوسم»

«‌این مثالی از شخصیت قویتونه؟» 

« هر وقت که چیزی بخوام، دنبالش می رم»   

با اخم متکبرانه اش ماسکش چین افتاد، گویی می خواست بگوید که من آدم کاملاً احمقی هستم. مستقیم به چشم هایش نگاه کردم. پدرم به من یاد داد بود که بهترین راه برخورد با مردانی اینچنینی، تقابل با آنهاست نه فرار از آنها. چون، این مرد؟ تعقیب می کرد. 

بله. من سنتهایمان را باور داشتم.  

نه. کوچکترین اهمیتی هم به آنچه که در ذهن توست نمی دهم. 

بعد هم این فکر به ذهنم رسید که در طول بعد از ظهر تمام داستان زندگیم را به این مرد گفته ام و حتی اسمش را هم نمی دانم . دلم هم نمی خواست که بدانم. اما حداقل اصول آداب معاشرت را باید بجا می آوردم.  

«‌من یادم رفت که اسم شما رو بپرسم.» 

پر طعنه جواب داد «‌حتما چون براتون اهمیتی نداشته، نپرسیدید.» 

با همان آرامش به من نگاه کرد. که در تناقض با آن کسالت وحشتناکش بود. چیزی نگفتم چون حقیقت را گفته بود.  

«‌سناتور ولف کیتون هستم» 

بسیار محکم این کلمات را بر زبان آورد. 

برای نفوذ به دیوار احمقانه ای که به دور خودش کشیده بود، سعی کردم کمی از او تعریف کنم .  

«‌برای سناتور بودن کمی جوان نیستید؟» 

بعضی از آدمها فقط به یک بغل محکم نیاز دارند. دستی باید به دور گردنشان حلقه کرد.  

صبرکن ، من در واقع به خفه کردن او فکر می کردم. نه چیز مشابه دیگری. 

«‌ماه سپتامبر سی سالگیم رو جشن می گیرم. و در نوامبر هم در انتخابات شرکت می کنم.» 

نمی توانستم بی تفاوت باشم. 

« تبریک می گم. حتماً باید خیلی هیجان زده باشید.» 

 «رو ابرهام» 

بعد من را به خودش نزدیک تر کرد و بدنم را به بدن خودش بیشتر چسباند.  

گلویم را صاف کردم و گفتم «می تونم یک سوال خصوصی ازتون بپرسم؟» 

بلافاصله جواب داد «‌البته اگه من هم بتونم از شما چیزی بپرسم» 

کمی حرفش را سنجیدم و گفتم « می تونین» 

کمی چانه اش را پایین آورد و به من اجازه پرسیدن سوالم را داد.

2 پاسخ به “رمان دزد بوسه پارت سه”

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *