فصل اول  

 

فرانچسکا: 

 

آنجلو همانطور که پشت دستم را در ورودی موسسه هنر شیکاگو می بوسید گفت  «نمی دونستم ونوس هم بال داره.» 

قبل از اینکه احساس نا امیدیم رو کنار بگذارم، پر از حس بدی شدم.  

جدا از این موضوع او امشب در آن کت و شلوار تاکسیدو بسیار خوش تیپ به نظر می رسید، می توانستم هر اشتباه او را که کمتر از قتل با خونسردی کامل باشد را ببخشم. 

مردان بر خلاف زنان در جشن، تاکسیدویی یک شکل همراه با ماسک نصفه ای بر چهره داشتند. آنجلو لباسش را با ماسک ونیزی طلایی که بیشتر صورتش را پوشانده بود، تکمیل کرده بود.  

پدر و مادرم وقتی که ما مقابل یکدیگر ایستاده بودیم و هر کدام نوشیدنیمان را مزه مزه می کردیم، نگاه خوشایندی بهم انداختند.  

هیچ توضیحی از شخصیت لباسم و نمسیس بودنم به او ندادم. ما وقت زیاد داشتیم – به اندازه تمام زندگیمان – تا بتوانیم راجب به شخصیت های اساطیری صحبت کنیم. فقط نیاز داشتم که از داشتن یکی دیگر از آن لحظات کوتاه تابستانی مطمئن شوم. فقط همین یکبار، زمانیکه او نوک بینی ام را می بوسد، سرم را بالا می گیرم و لبهایمان را در هم قفل می کنم و سرنوشتمان را بهم گره می زنم.  

امشب من کاپید (خدای عشق) می شدم و تیر عشقم را مستقیم به قلب آنجلو می نشاندم. 

آنجلو در حالیکه به قسمتی از کتش که بر روی قلبش بود چنگ می زد و وانمود می کرد که دلش را باخته گفت « امشب خیلی زیباتر از دفعات قبل به نظر می رسی.» 

هر کسی که در اطراف ما بود ساکت شد و پدرانمام نگاه توطئه گرانه ای بهم انداختند. 

دو تا از قویترین و ثروتمند ترین خانواده های ایتالیایی و آمریکایی اتحادی قوی با یکدیگر بر قرار می کردند.  

دان پیتو کارلئونی (پدرخوانده) افتخار می کرد. 

  « فقط یک هفته پیش در جشن عروسی جینا من رو دیدی» 

وقتی آنجلو آنطور مستقیم به چشمهایم خیره شد، به سختی احساس اشتیاقم را می توانستم پنهان کنم . 

آنجلو به سادگی و قبل از برگرداندن رویش به سمت پدرم گفت «عروسی ها برات خوبن، اما اینکه من تو رو تمام و کمال داشته باشم خیلی خیلی برات بهتره» 

دیگر قلبم با سرعت تمام در سینه ام می تپید،  

بعد خطاب به پدرم گفت «‌آقای روسی، می تونم دخترتون را تا میز همراهی کنم؟» 

پدرم دستش را به دور شانه ام حلقه کرد. با مه غلیظ سرخوشانه ای که وجودم را در بر گرفته بود، خیلی متوجه حضور پدرم نشده بودم.  

«‌فقط دست از پا خطا نمی کنی» 

«‌همیشه، قربان» 

من و آنجلو با حلقه کردن دستهایمان و با راهنمایی یکی از ده ها پیشخدمتی که در آنجا حاضر بود، به سمت میز و صندلیهایمان حرکت کردیم . میزی که با رومیز های طلایی پوشانده بودنش و با بهترین ظروف چینی سیاه رنگ آراسته بودندش. 

آنجلو خم شد و در گوش من گفت «‌حداقل تا وقتی که رسماً مال من بشی»

روسیس و بندینی با چند صندلی فاصله از یکدیگر نشسته بودند. علیرغم ناراحتیم، اصلاً تعجب نکردم. پدرم همیشه در مرکز توجه تمام میهمانی ها بود و در هر میهمانی برای داشتن بهترین صندلی ها به اندازه کافی هزینه می کرد. روبه روی من فرماندار ایلینوی، پریستون بیشاپ و همسرش راجب به نوع نوشیدنی شان صحبت میکردند. در کنارشان مردی نشسته بود که من اصلاً نمی شناختمش. تاکسیدوی بسیار اعلا و خوش دوختی که حتما بسیار گرانقیمت بود، به تن داشت و ماسک سیاه رنگ نیمه ای بر چهره گذاشته بود. او در کنار بلوند پر سر و صدایی نشسته بود که لباس پر حریر سفید رنگ بلند دو بندی بر تن داشت.  

یکی از دوجین ونوسهای که امشب تعدادشان به این اندازه هم می رسید. مرد تا سرحد مرگ کسل بود و با نادیده گرفتن خانم کنارش نوشیدنیش را در گیلاس تاب می داد. وقتی هم که زن برای صحبت کردن با او کمی به سمتش متمایل شد، نگاهش را به سمت دیگری چرخاند و به بررسی گوشی تلفنش پرداخت و قبل از انکه تمام توجهش را به اطرافش بدهد، به دیوار پشت سر من خیره ماند. 

احساس ناراحتی کردم. آن زن سزاوار چیزی بیشتر از آن رفتار مرد بود. او خیلی بهتر از مرد سرد و پیش داوری بود که حتی بدون نگریستن به تو احساس سرما را در ستون فقراتت به جریان می انداخت .   

بابا با نگاهی به دست ما که در روی میز هم در هم گره خورده بود گفت «‌تو و آنجلو انگار خیلی بهم جذب شدین!» 

بلافاصله دستم را عقب کشیدم و مودبانه لبخند زدم.  

«‌پسر خوبیه» 

از نظر من او ما فوق خوب بود ، اما پدرم از اصطلاحات عامیانه بدش می آمد  

بابا گفت «‌ارزش فکر کردن رو داره. از من خواسته که هفته آینده تو رو بیرون ببره. من هم قبول کردم. البته با نظارت ماریو!» 

البته. ماریو یک از محافظان قوی هیکل بابا بود و ظاهری شبیه به آجر داشت و بسیار وفادار بود.  

احساس می کردم که بابا امشب اصلاً اجازه دور شدن از مقابل چشمانش را به من نمی دهد، بخصوص الان که فهمیده بود من و آنجلو خیلی بهم نزدیک شده ایم.  

بابا کلاً به شدت حمایت کننده بود و اعتقاد داشت هر کاری باید از راه خاصی انجام شود. 

راهی که اغلب مردم آن را عقب مانده و بسیار بربری می پنداشتند. من احمق نبودم. می دانستم با جنگیدنم برای ادامه تحصیل و اشتغال یک سوراخ گنده در قلبم ایجاد خواهم کرد. می دانستم که من کسی هستم که باید تصمیم بگیرم با چه کسی ازدواج نمایم .اما باز هم می دانستم که این راه را پدرم در پیش رویم قرار داده است.  

کسب آزادی برایم به قیمت زیر پا گذاشتن خانواده ام بود و خانواده ام برای من همه دنیایم.

جدا از سنتی بودن، مافیای شیکاگو کاملاً متفاوت از آنچیزی هستند که در فیلمها به تصویر کشیده شده اند. آنها نه در کوچه پس کوچه های سنگلاخی بسر می برند و نه معتادان لاغر و نحیف هستند وحتی مبارزات خونین هم با قانون ندارند. 

امروزه، همه چیز به پول شویی و کسب و تمیز کردن پول مربوط می شود. پدرم آشکارا با پلیس همکاری می کند، با سیاست مداران عالی رتبه در ارتباط است و حتی به ماموران FBI در شناسایی مظنونانشان کمک می کند.  

در حقیقت به همین دلیل هم ما امشب در این جشن حضور داریم. پدرم مبلغ هنگفتی به خیریه ای که هزینه تحصیل بچه های در معرض خطر را تامین می کند، کمک کرده است.  

اوه، مسخره است، دوستان وفادار من. 

شامپاینم را مزه مزه می کنم و به آن سوی میز و آنجلو نگاه می کنم. با دختری به اسم امیلی صحبت می کرد. پدر دختر مالک بزرگترین استادیوم بیسبال در ایلینیوی بود. آنجلو به او می گفت که همزمان با کار در شرکت حسابداری پدرش، قصد ثبت نام در کارشناسی ارشد در نورت وسترن (Northwestern) را هم دارد.  

حقیقت این بود که او می خواست بعد از تمیز کردن پول پدرم در بقیه عمرش به گروه خدمت کند.  

تا وقتی که فرماندار بیشاپ متوجه من شد،‌ تمام توجه من به صحبت های آن دو بود.  

« شما چطور روسی کوچک؟ شما هم تصمیم دارید به کالج برید؟» 

تمام کسانی که در اطراف ما بودند صحبت می کردند و می خندیدند بجز آن مرد مقابلم. او هنوز هم آن خانم را نادیده گرفته بود و تمام توجهش را به مشروبش داده و گوشی تلفنش را که در هر لحظه به دلیل دریافت صدها پیام دایما صفحه اش روشن می شد را نادیده گرفته بود.  

حالا او هم دیگر به من نگاه می کرد و مشخص بود که فکر ش درگیر چیزی دیگر است.  

کمی کنجکاو شده بودم که بدانم چند سالش است. او کمی از من بزرگتر به نظر می رسید، ولی همسن و سال پدرم نبود. 

 در حالیکه صاف می نشستم، مودبانه لبخندی زدم و گفتم « من؟» 

دستمال روی پایم را محکم فشار دادم. رفتارهایم بی عیب و نقص بود و من مهارت کامل در مکالمات بدون پیش زمینه را داشتم. در مدرسه لاتین، آداب معاشرت و دانش عمومی هم یاد گرفته بودم. می توانستم هر کسی را حتی بزرگترین رهبران جهان را هم با یک تکه آدامس سرگرم کنم.  

«اوه. سال گذشته فارغ التحصیل شدم و در حال حاضر هم قصد دارم به کارهای اجتماعیم بپردازم و کمی ارتباطات اجتماعیم رو اینجا در شیکاگو گسترش بدم.» 

مرد مقابلم با صراحت مشخص کرد « به عبارت دیگه، شما نه درس میخونین و نه کار می کنین »  

بعد هم باز هم نوشیدنیش را در گیلاسش چرخاند و نیشخند شریرانه ای به پدرم زد. 

وقتی برای کمک به پدرم نگاه کردم، احساس کردم گوشهایم سرخ شده اند.  

احتمالاً او متوجه صحبت مرد نشده بود. چون به نظر می رسید به آن مرد اجازه اینگونه ملامت کردنش را داده است.

زن بلوند کنار مرد خشن، غرغر کنان سرخ شد و گفت «‌عیسی مسیح! » 

مرد با حرکت دستش خواست او را ساکت کند. 

«ما در میان دوستانمون هستیم. هیچکس نباید خرابش کنه.» 

خرابش کنه؟ این مرد دیگر چه آدمی بود؟ 

سرم را بالا گرفتم و در حالیکه یک جرعه از نوشیدنیم را سر می کشیدم، گفتم «البته، کارهای دیگه ای هم انجام می دم» 

مرد با شیفتگی پر تمسخری با طعنه گفت « خب،‌ به ما هم بگید!» 

افراد نشسته در سمت میز ما همه ساکت شدند.  

سکوت وحشتناکی ایجاد شده بود. از آن نوعی که در آن لحظات حس مرموز و وحشتناکی نسبت به خودت پیدا می کنی.  

« من عاشق کارهای خیریه هستم. . . » 

« این که یک کار واقعی نیست. چیکار می کنی؟» 

کلمات. فرانچسکا به کلمات فکر کن! 

«من اسب سواری می کنم و عاشق باغبانیم و پیانو می نوازم. من . . . آه، تمام چیزهایی که لازم دارم رو می خرم » 

این یکی را اشتباه گفتم، خودم هم فهمیدم. اما او اجازه نمی داد که موضوع صحبت را عوض کنم و هیچکس هم برای نجات من از این شرایط، دخالتی نمی کرد.  

«اینها همه سرگرمی هات هستند. در فعالیتهای اجتماعی چه مشارکتی می کنی؟ دوشیزه روسی، البته بجز کمک به اقتصاد آمریکا با خریدن لباسهایی که برای ملبس کردن مردم شمال آمریکا کافی باشه!» 

قاشق و چنگالها بر روی بشقابهای چینی اعلا افتادند. از زنی صدای هینی خارج شد و دیگر همه کاملاً ساکت شدند.  

پدرم با گفتن «‌دیگه کافیه» به بحث خاتمه داد. صدایش سرد و چشمانش بی روح بود.  

من در خودم لرزیدم، ولی مرد با خونسردی کامل، صاف نشسته بود، اگر چیزی هم از ظاهرش مشخص می شد، همان تغییر حال ناشی از سرگرم شدنش با موضوع صحبت بود.  

«‌آرتور، یک چیز رو باید تایید کنم. فکر می کنم هرچیزی رو که راجب به دخترت باید می فهمیدم رو بدست آوردم. اون هم درست در یک دقیقه و نه بیشتر.» 

پدر همیشه خوش رفتارم به او گفت «تو وظایف سیاسی و اجتماعیت رو در خونه فراموش کردی؟ همینطور نحوه رفتار درستت رو؟» 

مرد پوزخند گرگ صفتانه ای زد و گفت « کاملاً برعکسه آقای روسی. من فکر می کنم اونها رو به خوبی به یاد می آرم، خیلی بیشتر از آینده ناامید کننده شما»

پریستون بیشاپ و همسرش با پرسیدن سوالات بیشتری در مورد نحوه آموزش در اروپا و موضوع مورد علاقه ام برای ادامه تحصیل به این رسوایی خاتمه دادند.  

(گیاه شناسی، البته دیگر آنقدر احمق نبودم که این نکته را که ادامه تحصیل در لیست برنامه های آینده ام نیست را بیان کنم. » 

پدر و مادرم به بی عیب و نقص صحبت کردنم لبخند زدند و حتی خانم نشسته در کنار آن غریبه خشن، کمی در بحثمان مشارکت کرد و از سفرش به اروپا در طول سال صحبت نمود.  

او روزنامه نگار بود و به همه جای دنیا سفر می کرد. اما اینکه چطور همه اینقدر خوب بودند اهمیتی نداشت. من نمی توانستم مانع لرز ناشی از تحقیری که از زبان تند و تیز همراهش که – به هر حال – دوباره به ته لیوان نوشیدنی تقریباً پرش خیره شده و با حرفهایی که بیان کرده بود خستگیش از بین رفته بود، بشوم. 

می خواستم به او بگویم که دیگر نیازی به نوشیدنی بیشتری ندارد، اما کمکهای حرفه ای دیگران می توانست معجزه کند.  

بعد از شام نوبت به زمان رقص رسید. هر زنی که در جشن شرکت کرده بود کارت رقصی در دست داشت که با اسم کسانی در قبال رقص با آنها هزینه ای پرداخت می کردند، پر شده بود. 

تمام منافع مالی صرف خیریه می شد.  

من برای بررسی کارت رقصم به پشت میز بزرگی که پر از زنان ایستاده در اطرافش بود رفتم.  

همانطور که آن را نگاه می کردم، قلبم هم تند تند می تپید. اسم آنجلو را پیدا کردم.  

بلافاصله احساس خوشحالیم با ترس جایگزین شد. خیلی زود فهمیدم که کارت من بیش از هر زن دیگری پر از حاشیه نویسی های اسامی است که ایتالیایی به نظر می رسیدند و من تقریباً باید تا پایان شب آنقدر می رقصیدم تا پاهایم بی حس شوند.  

بوسه دزدانه من و آنجلو هم دیگر فریبی بیش نبود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *