پذیرش بی قید و شرط و کامل شرایط در آن موج می زد. 

هر دوی آنها در اوایل بیست سالگیشان بودند.  

هردویشان زیبا، مجرد و متعلق به حلقه اجتماعی مشابهی بودند.  

هر دویشان آماده ازدواج بودند.  

من از بازی کنار رفته بودم.  

«فرانچسکا؟» 

یکی از دیپلمات هایی که اسمش را متوجه نشده بودم در حالیکه دستمالی جلوی دهانش گرفته بود به آرامی خندید، سعی کرد توجه من را به گفتگوی در جریان جلب کند. نگاهم را از نگاه انجلو جدا کردم ، پلکی زدم ، نگاهم بین همسر آینده ام و آن دیپلمات در گردش بود. متوجه فشار شدید فک ولف همراه با سرخوردگی که در طول بعد از ظهر ایجاد شده بود، شدم. می دانستم که او حتی یک لحظه هم من را با دوست دوران کودکیم تنها نمی گذارد.  

لبخند پوزش خواهانه ای بر لبانم نقش بست، لباسم را مرتب کردم.  

«میشه لطفاً سوالتون رو تکرار کنین؟» 

«دوست دارین به ما بگید که سناتور کیتون چطور از شما درخواست ازدواج کرد؟ باید بگم که من هیچوقت نتونستم ایشون رو آدم خیلی رمانتیکی بدونم.» 

بعد هم با صدا خندید و درست مثل هری پاتر دستی به ریشش کشید.  

حتی نمی توانستم به ولف طعنه بزنم. کاملاً تحت تاثیر واقعیت پایان رسمی زندگیم و ازدواج غریب الوقوع آنجلو با امیلی و به تحقق پیوستن کابوس هایم قرار گرفته بودم. 

«بله، البته. اون . . . اون . . . به من در . ..» 

ولف حرفم را قطع کرد و با چنان محبت نمایشی، به آرامی چانه ام را نوازش کرد که پوست تنم مورمور شد و گفت «در پله های موزه. اصلاً نمی دونستم که چطور باید استحقاق بوسه دیوانه کننده اش را داشته باشم. تو نفسم رو بریدی.» 

به سمتم چرخید، چشم های خاکستریش را به چشمان آبی من دوخت. برکه هایی پر از دروغ. 

کسانی که کنارم نشسته بودند دهانشان باز مانده بود و مسحور قدرت مغناطیسی حرف هایی که خیره به من بیان می کرد شده بودند.  

«من قلبت رو دزدیم.» 

تو اولین بوسه ام را دزدیدی. 

بعد شادیم . 

و در نهایت زندگیم را.

«د-درسته» 

با دستمال کتانی پشت گردنم را مرطوب کردم، ناگهان برای جنگیدن با او احساس ضعف و تهوع نمودم. بالاخره بدنم مغلوب فشار چند روز غذا نخوردن شده بود. 

 گفتم «هیچ وقت اون شب رو فراموش نمی کنم» 

«من هم همینطور» 

کسی گفت «شما زوج زیبایی رو می سازین» 

آنقدر گیج بودم که نفهمیدم گوینده این حرف خانم بود یا آقا! 

ولف لبخند مغرورانه ای زد و لیوان ویسکی اش را به لب هایش نزدیک کرد.  

عمداً او را به مبارزه می طلبیدم- بدون شک احمقانه هم بود- اجازه دادم چشم هایم به سمت میزی که دوست داشتم من هم پشت آن نشسته بودم بچرخد.  

حالا امیلی ناخن های فرنچ شده اش را بر روی بازوهای پوشیده در کت بلیزر آنجلو می خراشاند. آنجلو نگاهی به پایین و به صورت امیلی انداخت و لبخندی بر لبانش نقش بست.  

می توانستم ببینم که چطور یخ آنجلو را آب کرد و حواسش را پرت نمود. چطور با یکبار لمس او، گارد دفاعی آنجلو را پایین آورد. 

امیلی به او تکیه داده بود و با خنده چیزی را در گوش او تعریف می کرد، نگاه آنجلو دوباره به من افتاد. 

اونها در مورد من صحبت می کردند؟ آیا با به وضح نگریستنم به آنها خودم را یک احمق به تمام معنا نشان می دادم؟ 

به گیلاس شامپاینم چنگ زدم، می خواستم تمام آن را یکجا سر بکشم. 

ولف انگشتانش را به دور مچ دستم حلقه کرد و دستم را پیش از رسیدن به دهانم پایین آورد. لمس ملایم و متینی بود، محکم و هشدار دهنده. لمسی مردانه. 

«عزیز دلم، قبلاً راجب بهش صحبت کردیم. این یک شامپاین واقعیه . نوع بزرگسالانش»

این حرف را همراه با کمی اوقات تلخی و دلسوزانه بر زبان آورد و باعث شد صدای شلیک خنده حاضران در پشت میز بلند شود.  

یکی دیگر از سناتورها گفت « یکی از مشکلات ازدواج با یک دختر کم سن و سال» 

ولف ابروهای پر و مغرورانه اش را بالا  برد و گفت «ازدواج یک کار دشوار و مهارت آمیزه . یادم افتاد . . . » کمی به جلو متمایل شد و برچهره خالی از هر احساسش اخمی دلسوزانه نشاند و گفت «چطور با طلاق ادنا کنار اومدید؟»

دیگر تحمل خشم و عصبانیتم برایم غیر ممکن شده بود. می خواستم او را بکشم. او را برای این شاهکار احمقانه اش بکشم، برای اجبار من به ازدواج با خودش و این واقعیت که با دخالتش، آنجلو را در آغوش امیلی انداخته بود. 

گیلاس شامپاین را بر روی میز گذاشتم و زبانم را گاز گرفتم تا مانع گفتن این حرف شوم که من در جشنی که همدیگر را در آن دیدیم بارها شامپاین نوشیده بودم و او هم اصلاً اهمیتی نداده بود و در واقع به خوبی هم از مستی من به نفع خودش استفاده کرده  و من را فریب داده بود تا ببوسمش. 

گلویم را صاف کردم و گفتم «عذرخواهی می کنم.» 

بعد هم بدون اینکه منتظر پاسخی شوم از جایم بلند شدم و به سمت دستشویی حرکت کردم و به خوبی از این واقعیت آگاه بودم که چشم های دشمن بزرگم ، درست مثل چشم های پدر و مادرم و آنجلو که به پشتم دوخته شده بود، مثل تفنگی پر پشتم را نشانه گرفته بود. 

دستشویی در انتهای سالن رقص بود، آقایان و خانم ها در زیر پله های مارپیچ فلزی بزرگ با یکدیگر روبه رو می شدند. 

به درون دستشویی رفتم و به دیوار تکیه دادم، خم شدم و تا آنجایی که شکم بند و سینه بند محکمم اجازه می داد نفس عمیق کشیدم.  

نفس کشیدم.  

فقط نفس کشیدم.  

دستی به دور شانه هایم حلقه شد. انگشتانی کوچک و گرم شانه ام را فشار داد. چشم هایم را باز کردم و درحالیکه جیغ می کشیدم به عقب پریدم و سرم به آجر سفالی دیوار پشتم برخورد کرد. 

«مسیح!»

ماما بود. خیلی نزدیک. صورتش بسیار نگران، سالخورده و ناآشنا بود. گویی در طول امشب به اندازه ده سال پیر شده بود. ناگهان تمام خشم و عصبانیتی که در سه روز گذشته نسبت به او داشتم پر کشید و از پنجره خارج شد. چشمانش از شدت گریه سرخ و متورم بود.  

موهای پر و قهوه ای رنگش پر از تارهای خاکستری رنگ بود. 

«ویتا میا چطور کنار اومدی؟»

به جای هر پاسخی، تنها خودم را در آغوشش انداختم و بغضی که از عصر و از زمانیکه ولف من را سوار ماشین کادیلاک اسکالادی سیاه و براقش نمود، در گلویم گره خورده بود را آزاد نمودم. چطور نمی توانستم خرده ای بر او بگیرم؟ او هم به اندازه من مستاصل به نظر می رسید. 

«من از اونجا متنفرم. هیچی نخوردم. اصلاً نخوابیدم و برای اینکه همه چی رو بدتر کنم …» 

بینی ام را بالا کشیدم و خودم را از او جدا نمودم نگاهم را برای تاکید بیشتر به چشمانش دوختم و ادامه دادم «حالا آنجلو با امیلی قرار می زاره.» 

احساس می کردم که چشم هایم می خواست از کاسه خارج شوند.  

«این اولین قرارشونه» 

ماما به من اطمینان داد و در حالیکه پشتم را نوازش می نمود دوباره در آغوشش گرفت.  

سرم را در گودی گردنش فرو بردم.  

«حتی نمیدونم این موضوع چرا اینقدر برام اهمیت داره. من در شرف ازدواجم، دیگه تموم شده.» 

«عزیزم. . . » 

«چرا ماما؟» 

دوباره از آغوشش بیرون آمدم و به سمت کاسه دستشویی باشکوه آنجا رفتم قبل از اینکه آرایشم کاملاً خراب شود چند دستمال کاغذی کندم.» 

« چه چیزی پاپا رو وادار کرد همچین تصمیمی بگیره؟» 

از داخل آینه به مادرم که در پشت سرم ایستاده بود نگاه می کردم. شانه هایش در لباس مشکیش خم شده و لباسش کمی به تنش گشاد شده بود. متوجه شدم که او هم در این مدت خیلی چیزی نخورده است.  

«پدرت خیلی در این مورد با من صحبت نکرده، اما حرفم رو باور کن، این تصمیم برای اون هم آسون نبوده. ما هنوز هم از اتفاقی که افتاده شکه هستیم. ما فقط ازت می خوایم که یک فرصت واقعی به سناتور کیتون بدی. اون خوش تیپه، ثروتمنده و شغل خیلی خوبی داره. تو با کسی از خودت پایین تر ازدواج نمی کنی» 

« من با یک هیولا دارم ازدواج می کنم» 

این کلمات را آهسته و کشیده ادا کردم.  

«می تونی خوشحال باشی، یک کمی» 

قبل از خم کردن سرم به عقب و خندیدن، آن را تکان دادم.» 

ماما مجبور نبود که من را توجیه کند. دست هایش در هم گره خورده بودند. افکار بسیار بدی نسبت به پدرم داشتم اما آشکارا به آنها فکر کردن – بدون بیان آنها با صدای بلند- درست مثل ریختن نمک بر زخمی باز و تازه بود.

نگاه مادرم بین درب دستشویی و من حرکت کرد، می دانستم به چه فکر می کند. ما نمی توانستیم خیلی در اینجا بمانیم. مردم شروع به سوال پرسیدن می کردند. بخصوص وقتی که می دیدند من گریه هم کرده ام. حفظ ظاهر در مافیا بسیار حیاتی بود و اگر کسی فکر می کرد که دست بابا با یک سناتور بلند پرواز و جوان در یک کاسه است، تمام شهرتش از بین می رفت.  

ماما درب کیفش را باز کرد و چیزی از آن خارج نمود و بدستم داد.  

«این رو کف اتاق بهم ریختت پیدا کردم. ویتامیا ازش استفاده کن. سعی کن با زندگی جدیدت کنار بیای، اون خیلی بد نیست. به خاطر خدا هم کمی غذا بخور.» 

بعد بلافاصله از آنجا خارج شد و من را با چیزی که در دستم گذاشته بود تنها گذاشت، آن را باز کردم. تلفن همراهم بود. تلفن همراه باارزشم. شارژش کامل بود و پر از تلفنها جواب نداده و پیامهای باز نشده . دوست داشتم هر وقت فرصت پیدا می کردم همه شان را باز کنم – در تنهایی. 

می دانستم که برداشتن تلفن همراهم بدون پرسیدن سوالی از سناتور کیتون خودسریست. خب، بعد هم، تهدید پدرم برای گذاشتن دست من در دستش دقیقاً به معنای خواستگاری از من نیست، بنابراین هیچکس من را برای این نتیجه گیری ام سرزنش نمی کند.  

دستمال استفاده شده را داخل سطل اشغال انداختم .به سرعت به سمت زیرپله مارپیچ تاریک حرکت کردم ، کفش های پاشنه ده سانتیم بر روی کف پوش مرمرین صدا می کرد. هنوز دوقدم بیشتر به سمت بیرون نرفته بودم که هیکل لاغر و قد بلندی من را در گوشه آینه ای مشرف به پشت پله ها گیر انداخت.  

ناله ای کردم و در حالیکه ستون فقراتم به آینه پشت سرم چسبیده بود به آرامی چشم هایم را باز نمودم. آنجلو در حالیکه بدنش را به من فشار می داد دست هایش را دوطرف سرم مشت کرده بود.  

قفسه سینه اش با ملایمت در مقابل سینه های حساس من قرار گرفته بود قلبمان در اتحادی هماهنگ با هم می تپید و نفس هایمان با هم مخلوط شده بود.  

او مرا دنبال کرده بود.  

به دنبالم آمده بود.  

هنوز من را می خواست. 

آنجلو در حالیکه با دستهایش صورتم را قاب گرفته بود و پیشانیش را به پیشانی من فشار می داد گفت «الهه»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *