فصل چهارم  

 

فرانچسکا: 

دو روز بی ارزش دیگر در میان چهار دیواری اتاق در حالیکه  خون خونم را می خورد، سپری شد.  

برقراری ارتباط با هر کسی را رد کرده بود.  

حتی ناامیدانه نیاز و عشق به باغبانی را هم نادیده گرفته بودم که این شامل گیاهان و سبزیجاتی هم که مادرم یک روز بعد از به اینجا آمدنم برایم آورده بود و من آنها را در گلدان کاشته بودم هم می شد. مادرم پنهانی در جعبه ای چوبی کمی بذر گل بگونیا را به من داده و گفته بود «اینها مثل خودت گلهای واقعاً مقاومی هستند.» 

بعد هم خانم استرلینگ با دخالت در کارم، برایم کمی تخم ترب، هویج و سیب زمینی گیلاسی آورد و سعی کرد شاید با کمی تشویق من را سرحال بیاورد و کمی انرژی ام را افزایش دهد.  

خوابم کوتاه، عذاب آور و پر از کابوس بود. هیولایی در پشت درب های اتاقم در تلاش بود و هر وقت به او نگاه می کردم، پوزخندی می زد و دندانهای گرگ مانند تیزش را برایم به نمایش می گذاشت. چشم های هیولا فریبنده و زیبا بود اما لبخندش ترسناک. و هر وقت سعی می کردم بیدار شوم و خودم را از بند غل و زنجیر های رویایم خلاص نمایم، بدنم بر روی تشک فلج می شد. 

ناامیدانه دو چیز را می خواستم- درک انکان پذیر نبودن ازدواجمان توسط ولف و فهماندن سوء تفاهم بودن آن بوسه به آنجلو. 

خانم استرلینگ هر چند ساعت یکبار برایم غذا، آب، قهوه به رختخوابم می آورد و بر روی میز پاتختی کنار تختم می گذاشت. برای جلوگیری از غش کردنم تنها آب می نوشیدم و باقی چیزها دست نخورده باقی می ماندند.  

به آن سبد پر از شکلاتی هم که همسر آینده ام برایم فرستاده بود، اصلاً دست نزدم.  

آن را بر روی میز پر نقش نگاری در گوشه اتاق قرار داده بودند که فقط رویش خاک می نشست.  

اگرچه به دلیل پایین آمدن قند خونم با هر حرکت ناگهانی ام، چشم هایم سیاهی می رفت. با این حال می دانستم که آن شکلات های گرانقیمت طعم تلخ تسلیم کردن خودم به او را می داد. طعمی بسیار تلخ که با هیچ مقدار شکری شیرین نمی شد.  

علاوه بر اینها یادداشت ها هم بودند. یادداشت های لعنتی مزخرفی که با باز کردن دو تا از آنها ولف به عنوان عشق زندگیم مشخص شده بود.  

سعی می کردم به خودم بقبولانم که ارتباط یادداشتها و ولف کاملاً اتفاقی است. ممکن است او نظرش را تغییر دهد. شاید سعی دارد با این حرکات نظر من را جلب نماید.  

اما احساسی درونی به من می گفت که این مرد از اولین لحظه تولدش هیچ قدمی را نسنجیده برنداشته است. 

ولف هر روز خواستار حضور من در سر میز شام بود. اگرچه خودش شخصاً چیزی نمی گفت ولی به هر حال خانم استرلینگ که می گفت.  

من هم به طور مداوم آن را رد می کردم.  

وقتی هم که او یکی از بادیگاردهایش را به دنبال من فرستاد، خودم را در حمام اتاقم حبس کردم و تا وقتی که خانم استرلینگ عملاً ان مرد گردن کلفت را به بیرون از اتاقم پرت نکرد، از حمام خارج نشدم.  

زمانی هم که ولف فرستادن غذا به اتاقم را متوقف کرد – چیزی که باعث شد خانم استرلینگ با عصبانیت صدایش را در آشپزخانه بالا ببرد که در هر حال تاثیری هم در ولف نداشت- دیوانه وار من را به خنده انداخت. چون به هر حال من لب به آن غذا ها نمی زدم.

سرانجام در روز سوم ولف به من افتخار داد و شخصاً به اتاقم آمد و با چشم هایی که تهدید آمیز جمع شده بودند در چهارچوب درب اتاقم ایستاد.  

ولف قد بلند تر و ترشرو تر از چیزی که به یاد می آوردم به نظرم رسید. لباس نیروی دریایی بسیار شیکی بر تن داشت و پوزخند پر کنایه ای که هیچ نشانی از خوشحالیش نداشت بر لب نشانده بود.  

اندکی تفریح در عمق چشمان قهوه ای رنگش در رقص بود. نمی توانستم سرزنشش کنم. من اینجا تا سر حد مرگ گرسنه بودم و سعی می کردم که ثابت کنم او هیچ اهمیتی به آن نمی دهد. اما من انتخاب دیگری نداشتم. گوشی تلفن همراهم را نداشتم و با وجودیکه مامان با استفاده از خط تلفن ثابت خانه هر روز از حالم با خبر می شد، اما من از عمق صدایم در گوشی و حتی صدای نفس هایی که به گوشم می رسد، می دانستم که خانم استرلینگ به صحبتهایمان گوش می دهد.  

با وجودیکه خانم استرلینگ مراقب سلامت جسمی من بود، اما حدس می زدم که او به طور کامل در تیم ولف قرار داشت.  

اگر پدر و مادرم می خواستند که من برگردم – مهم ترین دختر شیکاگو- تمام التماسها و نقشه ها و قول ها، بر روی زبانم جاری می شد.  

دوست داشتم بپرسم آیا آنجلو و پدر تمام تلاششان را برای برگرداندن من انجام داده اند یا نه، اما تنها چیزی که به زبانم می آمد پاسخ بله یا نه ای بود که به سوالات پر از نگرانی مادرم می دادم. 

همانطور که سعی در نادیده گرفتن ولف در اتاقم می کردم، به ظاهر پتویم را هم بر روی پاهایم مرتب می نمودم.  

«نمسیس؟!» 

آنقدر این کلمه را آرام و کشیده بر زبان آورد که گویی می خواست آن را همچون خنجری تا دسته در من فرو کند.  

«داری سعی می کنی استخونهایت رو در چیزی با وقار تر از پیژامه ای که به پاته پنهان کنی؟ امشب بیرون می ریم.» 

جمله اش را اصلاح کردم و گفتم «تو امشب بیرون می ری و من تنها در صورتی با تو بیرون می یام که بخوای من رو به خانه پدر و مادرم برگردونی» 

«‌چی باعث شده که تو فکر کنی این بیرون رفتن اختیاریه؟»

با دستش چهارچوب بالای درب را گرفت، بلوزش بالا رفت و ماهیچه های چند تکه شکمش که با موهای تیره ای پوشانده شده بود، مشخص شد.  

چنین مردی بود، حواسم را پرت کرد.  

من هنوز در نقطه پیوند یک دختر نوجوان و یک زن قرار داشتم، نه کاملاً اینطرف مرز و نه آن طرف خط. 

از قدرت نفوذی که این مرد در من داشت متنفر بودم.  

«من فرار می کنم!» 

بی هیچ هدفی تهدیدش کردم. کجا می خواستم بروم؟ می دانستم که پدرم بلافاصه دوباره من را به دست ولف می سپرد. 

او هم این را می دانست. اینجا زندان پر زرق و برق من بود. ملحفه های ابریشمی و سناتوری که همسر آینده من می شد. دروغی زیبا و حقیقتی ویران کننده! 

«بعد با کدوم توان و انرژی این کار رو می کنی؟ تو حتی نمی تونی سینه خیز بری بعد می خوای بدویی؟ اون لباس سبز تیره رو بپوش، همونی که چاک داره!» 

پفی کردم و موهایم را به پشت شانه ام انداختم و گفتم «تا اون دوستای سیاستمدار پیرت رو تحت تاثیر قرار بدم؟» 

«تا بتونی همسر بیش از اندازه نا امید از خودت رو تحت تاثیر قرار بدی!» 

«اصلاً علاقه ای ندارم. متشکرم.» 

«پدر و مادرت هم اونجا هستند» 

با این حرفش یک لحظه از جایم پریدم – چیز دیگری که از آن متنفر بودم. او قدرت زیادی داشت. اطلاعات بسیاری. تصویری بزرگتر. 

« کجا می خوای بری؟» 

«پسر پریستون بیشاپ ازدواج کرده، با یک دختر صورت اسبی با دو تا پای قشنگ.» 

دست از فشار دادن چهار چوب درب برداشت و به تختم نزدیک شد.  

به یادم آمد که چطور او همسر بی شاپ را اسب خطاب کرده بود. او بیش از اندازه  متکبر، بی ادب، گستاخ و پست بود، اما تنها در داخل خانه. من او را در بالماسکه دیده بودم و او در نظر تک تک افراد حاضر در انجا آقایی به تمام معنا بود. 

«فرصت خوبی هم هست که تو رو به عنوان خانم کیتون آینده به همه معرفی کنم. راستی این و یادم رفت  . . .» 

چیزی را از جیب جلوی شلوارش خارج کرد و به سمتم پرت نمود، چیزی مربع شکل و پوشیده در مخمل نرم و مشکی.  

آن را گرفتم و باز نمودم. حلقه نامزدی با الماس وینستون آبی به اندازه سر من در آن به چشمم خورد. الماسی که تمام پرتو خورشیدی که از پنجره های خالی اتاق به درون می تابید را به سمت خودش جذب نمود.

می دانستم هر دقیقه ای که در این خانه سپری می شود من را به ازدواج با ولف کیتون نزدیک تر می کند و فرارم را غیر ممکن. تنها فردی که می توانست من را از ازدواج با این همسر آینده نجات دهد، به طور احمقانه ای همان همسر آینده ام بود. التماس به او اصلاً گزینه مناسبی نبود.  

شاید نشان دادن اینکه خودش هم تمایل چندانی به ازدواج با من ندارد تنها راه امکان پذیر پیش رویم بود.  

«کی باید بریم؟» 

تو به ما تبدیل شده بود، اما هنوز در چهره اش نشانی از خوشحالی دیده نمی شد.  

من او را بیش از آنچه که فکر می کرد خجالت زده می کردم.  

«تا دو ساعت دیگه. می دونم عادت داری که کسی در آماده شدنت کمکت کنه. استرلینگ کمکت می کنه تا آماده بشی» 

ان روزی که چشم های کثیفت از آن سوی میز متوجه من شد را لعنت خواهی کرد.  

«دست بردار» 

«ببخشید؟» 

«دست از این کنایه ها بردار. دست از کوبیدن نحوه بزرگ شدن و روش تربیتی من بردار» 

ولف پوزخندی زد و چرخید تا از اتاق خارج شود.  

«نمی خوام» 

 بعد هم حلقه نامزدی را به سمتش پرت کردم، با وجودیکه می توانست بگیردش ولی این کار را نکرد و اجازه داد بر روی زمین بیافتد. 

 جنگیدن برای هرچیزی – کوچترینش برای من – در وجودش بود.  

«می خوایش، مگر اینکه بخوای استفاده از تلفن برات ممنوع بشه، خط تلفن خانه هم می تونه قطع باشه. نیازی به گفتن این حرف هم نیست که، من خودم از اینکه مجبور بشم اون رگهای قشنگت رو سوراخ کنم و با لوله بهت غذا بدم متنفرم» 

بعد هم بدون مکث از اتاق خارج شد. همانطور که پشتش به من بود شانه هایش از شدت خنده می لرزیدند.  

«همیشه هم باید حلقه نامزدی دستت باشه» 

«و اگه نباشه؟» 

به مبارزه می طلبیدمش، صدایم می لرزید. 

«یا تو رو به وگاس می برم و کلی شایعه حاملگی برات درست می کنم که برای شهرت خانوادگیت اصلاًخوب نیست.» 

تند تند نفس می کشیدم، برای اولین بار متوجه موقعیت مان شدم. همان داستان نمسیس و ویلیان بدون هیچ پایان خوشی.  

جایی که پرنس، پرنسس را نجات نمی داد. شکنجه اش می کرد. 

 زیبایی که نمی خوابید، گرفتار در کابوس بود.

سه ساعت بعد از درب سالن رقص واقع در مدیسون(Madison)  یکی با شکوه ترین هتل های شیکاگو عبور کردیم. با باد خنکی که می وزید، ساختمانهای پر زرق و برق مگنفیسنت مایل (Magnificent Mile) و پل میشیگان اونیو (Michigan Avenue Bridge)  قرمز به یادم می آورد که من هنوز در شهر مورد علاقه ام هستم و به کالبدم امیدی دوباره می  بخشید.  

من پیراهن بدون سرشانه مارک آرمانی آبی رنگی پوشیده بودم که رنگ چشمانم را مشخص تر می کرد و موهایم را مدل هلندی بافته بودم.  

خانم استرلینگ وقتی آرایشم می کرد و موهایم را درست می نمود دیگر عملاً جیغ جیغ می کرد و به یادم آورد که چقدر دلم برای کلارا تنگ شده است. خانه ام درست آنسوی شهر بود اما من احساس می کردم که اقیانوسها بینمان فاصله است. چیزهایی که دوستشان داشتم و برایشان زندگی می کردم- پدر و مادرم، باغم، اسب سواری هایم – دور از دسترسم بودند.  

خاطرات دوری که با گذشت هر لحظه از روز دور و دورتر می شدند.  

نامزدم با آن کت و شلوار مشکی خیره کننده دستش را مالکانه بر روی نقطه کوچکی از پشتم گذاشت و من را به سمت ورودی پذیرش هتل هدایت کرد. لوستر های کریستال و راه پله مارپیچ هتل به ما خوشامد می گفت . دیوارهای اتاق به رنگ شیر عسلی و کف آن با سنگهای مرمر سیاه و سفید فرش شده بود.  

ما به مراسم کلیسا محلی بیشاپ دعوت نشده بودیم و تمام مسیر طی شده در سکوتی سپری شده بود که دیگر اعصابم را متشنج می کرد. سناتور کیتون به سختی احساسش را نشان می داد. در واقع او با گوشی اش به ای میل هایش پاسخ می داد، به راننده جوانش اسمیتی(Smithy) دستورهایی می داد و بیشتر دوست داشت که من آنجا حضور نداشته باشم.  

تنها توجهی که به من گفتن این جمله بود که: «این لباسی نبود که من گفته بودم بپوشی!» 

«اگه بهت بگم که من خودم هم نظر و عقیده دارم خیلی تعجب می کنی؟» 

با حرکت آرام ماشین در خیابانهای مرکز شهر شیکاگو به بیرون از پنجره خیره شده بودم.  

ادامه دادم «به علاوه من کسی جز یک دختر نوجوون تحت حمایت نیستم » 

«و البته نافرمان» 

نتیجه گیری کردم «عروس وحشتناکی ام» 

« من تا پیش از صبحانه هزار نفر مثل تو رو رام می کنم»

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *