ارتور روسی ، مرد خشن و خلافکاری بود . او را در چند موقعیت پر استرس دیده بود اما هرگز به بدحالی الان نبود.
و این به آرامی به من ثابت کرد که تنها من در مقابل همسر درمانده نمی شوم، و این تاثیری که او بر دیگران داشت من را می ترساند.
ولف با قدمهای بلندی به سمت ساک دستی مشکی رنگ کنار اتاق رفت و زیپش راباز نمود و چاقوی کوچک سوییسی را از آن خارج کرد و در جایش چرخید.
پاپا علی رغم وضعیت بدش و تحقیر کاملاش، صاف و پر غرور آنجا ایستاده بود و برای دفاع از خودش کاملاً نا امید شده بود.
بابا به کمد من تکیه داده بود و از بینی اش آتش خارج می شد. «شماها می میرید و هر دوتون!» ولف تهدیدش رانادیده گرفت و گفت «دستت رو باز کن !» چاقورا باز کرد و لبه تیزش مشخص شد. پدرم با لحنی پر تمسخر گفت «می خوای دستم و ببری؟» دهانش را به یک سمت کج کرد. «آره، البته مگر اینکه عروسم افتخار انجام این کار رو به من بده» ولف سرش را چرخاند و به من نگاه کرد. چشمانم را بستم و دود سیگارم را به بیرون پوف کردم تا برای خودم زمان بخرم.
شاید کار درست این بود که من دیگر نسبت به این دو مرد احساس عصبانیت و نا امیدی نکنم. آنها زندگیم را خراب کرده و هر کدامشان با استفاده از یک روش منحصر به فرد این کار را انجام داده بودند و تک تکشان به گونه ای موفق شده بودند احساس کنم آسیب جدی دیده ام.
پشت کردن به آنها و راه خودم را رفتن دیگر کافی بود.
در جایی که پدرم نسبت به آسیب دیدنش توسط ولف بی تفاوت بود، با دیدن من و نزدیک شدنم به خودش ، دندان هایش بر هم ساییده شدند و فکش محکم چفت شد.
« اون جراتش رو نداره.
ابروهیم را هلالی شکل بالا بردم و گفتم «دختری که فرستادی رفت شاید، من ؟ ممکنه؟!»
ولف چاقو را به من داد و وقتی در مقابل مردی که خودش من را بوجود آورده ، با چاقویی در دستم ایستادم ، به دیوار تکیه داد.
من می توانستم این کار را انجام دهم؟به کف دست باز پدرم که مقابلم دراز شده بود نگاه کردم . او هم به من می نگریست. همان دستی که امشب باآن به صورتم سیلی زده بود ،همان دستی که مادرم را نشانه گرفته بود اما همان دستی که موهایم را موقع خواب بعد از آنکه کلارا می شستشان، می بافت . دست کسی که نه خیلی قبل و تنها در شب بالماسکه طوری به من نگریسته بود که گویی تک ستاره ای درخشان در آسمانم .
با دستی لرزان چاقو را نگه داشته بودم، تقریباً از بین انگشتانم سر می خورد. لعنت به من ، نمی توانستم این کار را انجام دهم .میخواستم ، اما نمیتوانستم.
سرم را تکان دادم، چاقو رابه ولف دادم.
پدرم با خشنودی زبانش را در دهانش تابی داد وگفت «توهمیشه همون فرانچسکایی هستی که خودم بزرگت کردم . یک بره کوچولوی بی جربزه!»
قدمی به عقب برداشتم و او و دلپیچه ام را نادیده گرفتم. ولف چاقو را از دستم برداشت، صورتش آرام بود، دست پدرم را گرفت و صاف و عمود برید و شکافی عمیق و بزرگ در کف دستش ایجاد کرد.
خون از کف دست پدرم بیرون زد و من جا خورده و لرزان نگاهم را برگرداندم.
پاپا همانجا ایستاده و به خونی که از دستش به بیرون تراوش می کرد خیره شده بود، به طور عجیبی آرام به نظر می رسید.
بعد ولف در جایش چرخید و ملافه تختم را کشید و بر روی دست پدرم انداخت. با چنگ زدن پدرم به ملافه، ملافه هم خونی شد.
«تو حرومزاده ای ،. . .مهم نیست کفش و لباست چیه،- تو میمیری.» بعد با نفرت تمام به چشم های همسرم خیره شد.
ولف پوزخندی زد و گفت «حرومزاده واقعی تویی، حتی قبل از اینکه عضو مافیا هم بشی، حرومزاده بودی»
هشش. چشمانم که بین آن دو درست شبیه به توپ پینگ پنگی در گردش بود به سمت پدرم چرخید.
پدرم به جای اینکه پاسخ این تهمت را بدهد، درست همان چیزی که به من گفته بود را، این که پدر و مادرش وقتی هجده سالش بوده در تصادف اتومبیل کشته شده اند را بگوید، تنها با چشمان نیلی رنگ و ریز شده اش به من خیره مانده بود.
من هرگز عکسی از پدر و مادرش را ندیده بودم.
«انتقام گرفتی»
تلافی می کرد.
«این ملافه رو بگیرو برو به جهنم. فردا صبح این رو به اعضای بسیار صمیمی خانواده ات نشون میدی. دوستات نه، اعضای مافیا نه. و اگر سر از رسانه ها در بیاره، بهت

اطمینان می دم خودم شخصاً این چاقو رو روی گردنت می زارم . . . محکم فشارش می دم»
بعد هم به آرامی شروع به باز کردن دکمه های پیراهش نمود. پدرم پشتش را به ما کرد و از اتاق خارج شد و درب را محکم پشت سرش بست.
هنوز صدای بر هم کوبیدن درب در گوشم می پیچید و من تازه متوجه موقعیت جدیدم شده بودم.
با مردی ازدواج کرده بودم که من را دوست نداشت اما به دفعات از بدنم لذت می برد. با مردی که بچه نمی خواست و با همه وجودش از پدرم متنفر بود.
ولف گفت «من بر روی کاناپه می خوابم» و بعد چنگی به بالشت روی تختم زد و آن را به آنسوی اتاق و بر روی کاناپه کنار پنجره انداخت.
او نمی خواست تختش را هم با من شریک شود،حتی در شب عروس مان! به سرعت درون تختم خزیدم و چراغ را خاموش نمودم. هیچ کداممان به یکدیگر شب به خیر نگفتیم. هر دو می دانستیم که این حرف یک دروغ بزرگ است.
فصل دوازدهم
فرانچسکا:
یک هفته گذشت و من و ولف آرام آرام به زندگی سابق و برنامه معمول هر شبمان برگشتیم.
یک عالمه همدیگر رو میبوسیدیم ، لمسمی کردیم، با زبان و انگشتها و دهانمان همدیگر رو حس مینمودیم و ناله های پر لذت سر می دادیم. اما هر وقت که ولف میخواست جلو تر برود- کاری انجام دهد- من عقب نشینی میکردم و از او میخواستم از اتاقم بیرون برود. او هم همیشه
درد و عذابی که برای اولین تجربهام تحمل کرده بودم من را بیشتر و بیشتر میترساند.
فقط هم از نظر فیزیکی نمیترسیدم. راه و روشی که او در پیش گرفته بود، برای من تنها یادآور این نکته بود چیزی که بین ما جریان دارد چیزی بیش از یک کشش جنسی متقابل نیست. بیهیچ عشقی و هیچ اعتمادی .
بالاخره این اتفاق هم میافتاد و من هم با ولف میخوابیدم، احتمالاً هم به زودی- اما آنطوری که من میخواستم و تنها زمانی که من احساس راحتی میکردم.
زندگی جریان داشت. روزها شلوغ و سرگرم انجام کارهای مختلف و رفتن به جاهای گوناگون بودم و با این حال هیچ چیز خاصی هم اتفاق نیوفتاد.
همسرم از عدم پذیرش من در خوابیدن با خودش ناامید شده بود. خانم استرلینگ از اینکه چطور هیچ چیزی بجز کششی جنسی بین ما جریان ندارد ناراحت بود و پدرم هم دیگر با من هیچ صحبتی نمیکرد و این در حالی بود که مادرم هر روز با من تماس میگرفت.
هفت روز بعد از عروسیمان، وقتی از کالج بیرون آمدم و به سمت ماشین و جایی که اسمیتی در انتظارم بود رفتم. با رسیدن به کادیلاک سیاه رنگمان ، اسمیتی را دیدم که با آن کت و شلوار ارزان قیمتش به درب صندلی جلو ماشین تکیه داده بود و یک آبنبات چوبی را در دهان گذاشته و در حالیکه آن را در دهانش می چرخاند سرش را برای من تکان داد.
«نوبت شماست رانندگی کنین.» «ها؟»
«دستور رییس بزرگه. گفت چون هیچ بزرگراهی در مسیر برگشتمون نیست، مشکلی پیش نمی یاد.»
ولف از وقتی قول داده بود که به من آموزش رانندگی بدهد، تنها دو بار با من تمرین کرده بود- شوهر من وقت زیادی در خارج از زندگی کاریش نداشت – اما میدانستم که میتوانم این کار را انجام دهم. ولف گفته بود که کاملاً طبیعی بودم و خیلی تعریف و تمجید از من نکرده بود. علاوه بر این اسمیتی درست میگفت – مسیر برگشتمان به خانه در داخل شهر و شلوغ بود. واقعاً برای تمرین کردن عالی بود.
لبخند پر هیجانی بر لبم نقش بست و گفتم «بسیار خب»
اسمیتی سوییچ ماشین را به سمتم پرت کرد و من هم در هوا گرفتمشان. بعد تکیه اش را از ماشین جدا کرد و با اشاره به کافی شاپ آنسوی خیابان گفت «یک تماس کوچیک با طبیعت (کنایه از دستشویی رفتن)»
«راحت باش»
با لبخند کاملی بر صورتش بعد از پنج دقیقه برگشت.
«اگه همسرتون چیزی ازتون پرسیدن، خواهش می کنمحتی بهش نگین که من اصلاً توانایی انجام این کار رو هم دارم. ممکنه به خاطر یادآوری وجود همچین چیزی به شما کلاً آلت تناسلیم رو ببره و بندازه دور.»
از شوخیش تعجب کردم، سرم را تکان دادم و لبخندی زدم و گفتم «ولف اصلاً اینطوری نیست»
«شوخی میکنین، درسته؟! ولف به هر کاری که شما انجام میدین یا در ظاهرتون نشون میدین اهمیت میده و مراقبه و این شامل پیامهای بازرگانی رادیو و حتی اون خیابونی که چون یک گربه ولگرد داره ازش بدتون می یاد هم می شه.»
به اسمیتی یادآوری کردم «باید برگردیم خونه »
بعد بر روی صندلی راننده نشستم و آن را برای بدن ظریف و کوچکم تنظیم نمودم. آینه ها را درست کردم و با نفسی عمیق دکمه استارت ماشین را فشار دادم.
ماشین روشن شد و همزمان با نشستن اسمیتی بر روی صندلی کنارم، انگشتانم هم به دور فرمان ماشین قفل شدند.
«آمادهای؟» «همیشه هستم.»
با دست پر از کک و مکش به افق اشاره کرد. او مردی موقرمز با مژه هایی به همان رنگ بود.
«خب، فرانکی، ما رو به خونه ببر»
اولین باری بود که او من را فرانکی خطاب میکرد، به دلایلی ضربان قلبم تند شد و تپش قلبم بالا رفت. مادرم همیشه ویتا میا (به ایتالیایی زندگی من) و ولف فرانچسکا
یا نمسیس خطابم می کردند، پدرم هم که این اواخر اصلاً صدایم نمیکرد. آنجلو همیشه به من الهه می گفت و من دلم برای آن طور خطاب شدنم تنگ شده بود. دلتنگ آنجلو بودم.
خیلی وقت بود که نه صحبتی با او کرده بودم و نه دیده بودمش. می خواستم پیامی برایش بفرستم و جویای احوالش شوم اما در عین حال نمیخواستم شوهرم را هم عصبانی کنم.
به جایش حالش را هر روز در خلال صحبتهای روزانهمان از مامان میپرسیدم.
ماما گفته بود که پدر آنجلو، مایک، از رفتار ناعادلانه ولف نسبت به پسرش به شدت عصبانی شده و به بابا شکایت کرده و با این کارش تنها در این روابط پر مشکل، کدورت بیشتری که پس از ازدواج عجولانه من بوجود آمده بود،
این روزها شرایط اعضای مافیا خوب به نظر نمیرسید.
از فضای پارک ماشین خارج شدم و به سمت عمارت ولف حرکت نمودم. فکر میکنم باید می گفتم ، عمارتمان!
در میدان پیچیدم، با غرغر اسمیتی و نیز از فشار آدرنالین ناشی از هیجان نشستن در پشت وسیله نقلیه ، در حال سکته بودم.
«اون ولوی پشت سرمون بدجور پشتمون گذاشته و چسبونده» وقتی نگران بود لهجه ایرلندیش مشخص تر می شد.
ازش بودن در یک ماشین با یک ایرلندی اهل شیکاگو با وجودیکه میدانستم هیچ وابستگی به مافیای زیر زمینی ندارد و احتمالاً قبل از انتخابش به عنوان راننده سناتور ولف کیتون به شدت بررسی شده است، اصلاً خوشم نمیآمد.
از آینه دید عقب ماشین به خودروی پشت سریمان نگاه کردم و بلافاصله متوجه شدم دو نفرشان را به خوبی میشناسم. دو نفری که برای خانواده بندینی کار میکردند.
مرد هیکلی و دومتری که معمولاً به کارهایی گماشته میشد که به مکالمه کمتر و عضله بیشتری نیاز داشت .
مردی که پشت فرمان نشسته بود لبخند زشت و بدنمایی بر لب داشت. شلیک ! اسمیتی دستور داد «سرعت رو ببر بالا!» «خیابون شلوغه، ممکنه به کسی بزنیم »
اسمیتی بر روی صندلیش جابه جا شد و نگاهی به پشت سرش انداخت، چشمانم دیوانه وار در حرکت بودند و دستانم محکمتر به دور فرمان پیچیده شدند. بدون شک از اینکه اجازه داده بود من رانندگی کنم پشیمان بود.
«اونها میخوان به ماشینمون بکوبند. نه، فراموشش کن – می خوان ماشین رو داغون کنند. سخته؟»
«من چیکار کنم؟» « بپیچ به چپ ، الان » «چی؟»
«فرانچسکا، الان!»
بیهیچ تردیدی ناگهان به سرعت به سمت چپم پیچیدم و از لاین شلوغی که در آن رانندگی میکردیم به سرعت خارج شدم.
جاده خلوت بود و من میتوانستم با سرعت به مراتب بیشتری رانندگی کنم. اگرچه هنوز هم از فشار دادن پدال گاز تا به انتها میترسیدم.
درک میکردم که اسمیتی میخواهد چه کند
امیدوار بود آنها را گم کنیم. اما نمیدانست این آدمها برای تامین معاش زندگیشان تعقیب می کنند.
اسمیتی فریاد زد «برو وارد بزرگراه شو!»

به محض اینکه تلفنش را ازجیبش خارج کرد و پیشانیش را پاک نمود من هم فریاد زدم «اسمیتی!»
«فرانچسکا ! تمرکز کن» «باشه ، باشه!»
دوباره بلافاصله پیچیدم و وارد اتوبان شدم، لحظه به لحظه آینه عقب اتوموبیلم را چک می کردم تا ببینم فاصله ای بینمان ایجاد شده است یا نه.
قلبم از ترس در حال ترکیدن بود. تمام پوست بدنم مثل مرغ دون دون شده بود.
«آنها چکار میکردند؟ چرا من را تعقیب مینمودند؟ دلیلش به وضوح برایم مشخص بود. در جایی که انتظار می رفت من با آنجلو ازدواج کنم، به جایش با ولف ازدواج کرده و باعث سرافکندگی خانواده شان شده بودم. علاوه بر این همسرم یکی دو شب آنجلو را به جرم ارتباط با مافیا به زندان انداخته بود (و شرکت حسابرسی مایک، فکر میکنم
الان، توسط (IRSسازمان خزانه داری دولتی ایالت متحده) در حال بررسی بود..

۲۹۰

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *