«لطفاً مانع پیانو زدنم نشو، احساس بسیار بدی رو در میهمانانمون ایجاد می کنه، لازم به یادآوری هم نیست که، خودت باید گند کاریت رو جمع کنی.» 

با بلند شدن میهمانانمون در پشت سرم، فرانچسکا انگشتانش را بر روی دکمه ها کوباند و صدای بلندی ایجاد کرد. من شرایط را برای هرکسی که در داخل اتاق بود به اندازه کافی ناراحت کننده کرده و پیامم را رسانده بودم. آنها می خواستند به اتاق هایشان بروند و در حالیکه مشتاقانه به نامزدم نگاه می کردند شروع به یاوه سرایی در وصف او نمودند..  

آقای هتچ وزیر با حالتی تحریک شده و همسرش خانم هتچ هم با آن موهای غیر طبیعی و شق و رقش و لیست نحس خیریه های منتخبش، از ما خداحافظی کردند و شب به خیر گفتند. 

گالیا نفس عمیقی کشید و در حالیکه هیکل چاقش را درون لباس چند لایه اش فرو می کرد گفت «واقعاً شب فوق العاده ای بود.» 

من هم دیگر از تحقیر همسرش برای تغییر حالش و توجه به قسمت برانگیخته شده شلوارش چشم پوشی کردم. فرانچسکا آنقدری ارزش نداشت تا من رابطه کاریم با او را خراب کنم.  

آقای هتچ هم گلویش را صاف نمود و گفت «شب خوبی بود.»  

صدایش هنوز از تغییر حالش گرفته و خش دار بود. 

در حالیکه هنوز پشتم به میهمانانمان بود و نگاهم را به همسر آینده ام دوخته بودم گفتم «عزیزم به میهمانانمون شب به خیر نمی گی؟» 

فرانچسکا هم زیر لب گفت «شبتون به خیر» 

او هم صورتش را در حالیکه من هم صورتم را از پشت به شانه اش تکیه داده بودم برنگرداند.

به محض اینکه درب اتاق پشت سر آنها بسته شد، فرانچسکا هم از جایش پرید. من  هم همزمان به سمت درب اتاق حرکت نمودم، هیچ علاقه ای به دهن به دهن شدن و سر و کله زدن با یک دختر نوجوان نداشتم.  

همانطور که پشتم به او بود گفتم «ضلع غربی» 

صدایش را از پشت سرم بالا برد و گفت «ازت خیلی متنفرم» 

هنوز متین و جسور آنجا ایستاده بود. اصلاً شبیه به کریستین که سعی می کرد با پا به اشیاء اطرافش لگد بزند رفتار نمی کرد. او تمام لباس های من را بدون حتی یک قطره اشک درست مثل یک گربه کوچولو پاره کرده بود. 

درب را پشت سرم بستم و به سمت اتاقم حرکت نمودم، او ارزش پاسخ گویی هم نداشت.  

ده دقیقه بعد من در اتاقم بودم و کراواتم را شل می کردم. امروز میزان الکلی که باید می نوشیدم را تمام کرده بودم. به همین دلیل لیوانی آب برای خودم ریختم و مزه مزه اش نمودم و از پنجره اتاقم به بیرون خیره شدم.  

صدای پاشنه های کفش نامزدم که با بی قراری راه می رفت و قدم می زد از راهرو و پشت درب بسته اتاقم به گوشم می رسید. کمی بعد، بوی سیگاری هم مشامم را پر کرد. 

می خواست به من پیام دهد که از قوانین این خانه اطاعت نمی کند، ‌اما با روشن کردن سیگار، او با آتش بزرگتری دست و پنجه نرم می نمود.  

خیال می کرد که ما با هم برابریم؟ او قرار بود به غلط کردن بیوفتد – من مجبور بودم –تا وقتی که پیام پشت آن مشخص شود او را وادار به این کار نمایم.  

وارد اتاق رختکنم شده بودم که ناگهان درب اتاقم به شدت باز شد و فرانچسکا در حالیکه چشمانش را آنقدر باریک کرده بود که رنگ بی نظیرشان تقریباً دیگر مشخص نبود به آرامی گفت « چه طور تونستی؟» 

سیگار روشنی بین انگشتانش قرار داشت. با قدم هایی محکم به سمت من آمد، ‌اما هر گامش حساب شده و گربه وار بود.  

«تو حق نداشتی لمسم کنی، حق نداشتی اون حرف ها رو راجب به بدنم بزنی.» 

تابی به چشم هایم دادم. امتحان این حد و حدود او را بسیار عصبی کرده بود. اما من دروغ نمی گفتم، او طوری رفتار می کرد که گویی یک قدیسه باکره است که دوست ندارد با آن پاشنه های کفشش کوچکترین ارتباطی با من داشته باشد و وقتی چند دقیقه قبل شانه اش را بوسیدم اصلاً از آن خوشش نیامده بود. 

«اگه برای سکس و حال دادن به من وارد این اتاق نشدی، پس همین الان از اینجا برو بیرون. متنفرم از این که با محافظام تماس بگیرم تا تو رو از اینجا بیرون کنند و به یک هتل موقتی بفرستم،‌ اما لازم بشه این کار رو می کنم.»

«ولف!» 

سینه ام را فشار داد و من را به عقب هل داد، خودش سکندری خورد. من هنوز هم به خاطر عکس از او دلگیر بودم. تنها چیز مادی بود که دراین دنیا برایم اهمیت داشت. 

پاسخی ندادم.  

دوباره من را هل داد. شدید تر.  

با عصبانیت فکر کردم، نوجوان.  

از میان این همه زن در شیکاگو، باید با یک دختر نوجوان ازدواج می کردم.   

چنگی به گوشی در جیبم زدم تا دکمه مربوط به محافظان شخصیم را فشار دهم.  

چشمانش گرد شد و سعی کرد گوشی را از دستم بقاپد. با دستم فشاری به قفسه سینه اش وارد کردم و او را به عقب هل دادم.  

فرانچسکا فریاد زد «چه غلطی می کنی؟» 

«بهت گفتم که از اینجا بیرونت می کنم، جدی گفتم.» 

«چرا؟» 

«چون تو آشفته و تحریک شده ای و این من رو عصبی می کنه. تنها چیزی که تو رو به اینجا کشونده اینه که دلت سکس می خواد. و از اینکه این سکس رو با من داشته باشی متنفری. و از اونجایی هم که من کسی نیستم که خودم رو به زنی تحمیل کنم، خیلی علاقه ای به تماشای تو که به شدت عصبانی هستی ندارم و دوست ندارم نیم ساعتی وقتم رو تلف کنم تا تو متوجه این موضوع بشی.» 

عصبی شده بود ولی چیزی نگفت. صورتش ملتهب بود و پک های عمیقی به سیگارش می زد. لب هایش برای شکنجه مردان ساخته شده بود. به این موضوع اطمینان داشتم.  

گفتم «بیرون» 

بی هیچ مقدمه ای گفت «اون عکس چی بوده؟» 

«به تو ربطی نداره، دیدی کی اتاقم رو تمیز کرده؟»

یک شرکت نظافت حرفه ای، سه بار در هفته خانه را تمیز می نمود. آنها معمولاً عادت به دور ریختن چیزی نداشتند و ان عکس احتمالاً در بین آن حجم زیاد لباسها دور انداخته شده بود. یکی دیگر از چیزهایی که او خراب کرده بود.  

البته که فرانچسکا هیچ وقت کثافت های خودش را هم تمیز نکرده بود. او شبیه به ملکه‌ها تربیت شده بود. تمیز کردن ریخت و پاش‌های خودش چیزی نبود که اصلاً با آن آشنا شده باشد.   

«نه» 

گوشه ناخنش را به دندان گرفته و نگاهش را به زمین دوخته بود. بعد هم سیگارش را در لیوان آب من خاموش کرد (میخواستم به خاطر این کارش بکشمش).

نگاهش را مستقیم به من دوخت و گفت « و من می دونم چرا اینجام» 

ابروهایم را بالا بردم و گفتم «می دونی؟» 

وانمود کردم که مشتاق شده‌ام.  

«من اینجا اومدم تا به تو بگم دیگه هرگز حق نداری من رو لمس کنی» 

«تصادفاً تو با این لباس خوابی که به سختی سینه هات رو پوشونده و اینچ به اینچ پاهات رو نشون میده اومدی اینجا این خبر رو بهم بدی؟» 

به بیرون از پنجره اتاقم خیره شدم و تازه متوجه شدم که چقدر او آزار دهنده است. دیدم که سرش را پایین انداخت و به قد لباسش نگاه کرد. از این واقعیت که او با لباس خواب آبی نفتی مقابلم ایستاده، شکه شده بود.

 او چنین خانه خراب کنی بود. من زنان زیادی را در زندگیم دیده بودم اما هنوز زنی که این گونه به هر قیمتی سعی در اغوای من داشته باشد و تنها وقتی که من اندک علاقه ای به او نشان دهم به سرعت نظرش را عوض کند، ندیده بودم .

با انگشت شصتم گوشه لبم را لمس کردم و با بی علاقگی به موجود مانیکور شده مقابلم چشم دوختم و گفتم «خوبه» 

«خوبه؟» 

«آره، شبیه به اونهایی که منحصراً از نظر جنسی خسته شدن به نظر می رسی » 

«من فقط از اینکه ذهنم هفت روز هفته درگیر باشه و کیس آزمایشی تو باشم خسته شدم.» 

«نمسیس این ظاهر خجالت زده خوب بهت می یاد. حالا برو.» 

لحنم جدی و دستوری بود،‌  سعی کردم کراوات را از گردنم خارج نمایم.  

به انعکاس تصویرش در پنجره نگاه می کردم و عکس العملش را زیر نظر گرفته بودم، به سمت درب حرکت کرد و دستش را به سمت دستگیره درب دراز نمود، اما قبل از باز کردن درب دوباره به سمتم چرخید.

من هم به سمتش چرخیدم تا چشمانش را خوب ببینم.  

«می دونی وقتی من رو بوسیدی از کجا فهمیدم که تو آنجلو نیستی؟ به خاطر قدت یا عطرت نبود. به این دلیل بود که تو طعم خاکستر می‌دادی، نمک به حرومی، تو سناتور کیتون! تو مزه تلخ و سردی داشتی، درست مثل زهر. طعم پستی داشتی.» 

این حرفش جواب داد.

 با عصبانیت به سمتش رفتم، ‌آنقدر سریع که نتواند به اقدام بعدیش در برابر عکس العمل من فکر کند. 

دستانم را در میان موهایش فرو بردم و دهانم به سمت لب‌هایش برای خفه کردنش پایین آمد. کراواتم را با دست دیگرم به دور گردنش پیچاندم و با آن او را به سمت خودم کشیدم و به هم وصل شدیم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *