بوسه طولانی و خشنی بود. دندان‌هایمان بهم ساییده می‌شدند و زبان‌هایمان درهم گره می خوردند. همان‌طور که با بدنم او را به شدت به درب اتاقم فشار می‌دادم، در همان حال هم پوزخندی بر لبانم نقش بست، ‌دستگیره درب اتاق در کمرش فرو می‌رفت.   

حرکت لب‌هایش بر روی لب‌های من، مهر تاییدی بر دروغ گفتنش بود و به وضوح نشان می داد که او تشنه سکس بود- فقط دوست نداشت که با من این کار را انجام دهد.  

با دستم پشت سرش را محکم گرفتم و به سمت خودم کشیدم و بوسه مان را عمیق تر کردم. 

 فرانچسکا گیج شده بود و من از نحوه قرار گرفتن دستانش بر روی قفسه سینه‌ام و گرفتن گونه هایم و به طرف خودش کشیدنم، ‌به خوبی متوجه این موضوع شدم.  

درست همان کاری را کرد که آنشب در عروسی در برابر آنجلو انجام داد.  

همان ژستی بود که وقتی از سرویس بهداشتی خارج شدم به خودشان گرفته بودند.  

دست‌های فرانچسکا گونه‌های آنجلو را در بر گرفته بود.  

با یک حرکت، حالت اتصالش را از تماسی پرشور به صمیمانه تغییر داد. کراوات بینمان را کشید و در دهانم ناله ای ضعیف کرد. 

 فوراً خودم را عقب کشیدم.   

ارتباط ما عاشقانه نبود. 

پرخاش‌گرانه گفتم «بیرون!» 

فرانچسکا چندباری پلک زد و گفت «اما. . . » 

درب اتاقم را باز کردم و گفتم «برو بیرون» 

صبر کردم تا از اتاقم خارج شود.  

«من نظرم رو گفتم، تو هم گفتی، ولی من برنده شدم. فرانچسکا، دمت رو بزار رو کولت و برو به جهنم.» 

چشمانش گرد شده بودند. 

«چرا؟» 

نحوه دست به سینه شدنش که سعی در پنهان کردن سینه هایش در لباس خوابش را داشت، نشان می داد بیشتر از آنکه آزرده شود خجالت کشیده است.  

او قبلاً هیچوقت رد نشده بود.  

اما غرور او و نه احساسش زخمی شده بود. 

     چون تو یک مرد دیگر را دوست داری و سعی می‌کنی من را به جای او مجسم  کنی.  

لبخند پر کنایه‌ای بر صورتم نقش بست، ‌با دستم ضربه‌ای به باسنش زدم و او را از اتاقم به بیرون هل دادم. 

«گفتی طعم رذالت می دم نه قربانی. حالا هم هر چه از غرور و عزت نفست باقی مونده رو بردار و از اتاق من برو بیرون.» 

بعد هم درب اتاقم را محکم بر روی صورتش بستم.  

در جایم چرخیدم. 

لیوان آبم را با سیگاری که در آن غوطه ور بود برداشتم و از پنجره اتاقم به بیرون پرتاب کردم.  

 

پایان فصل ششم

فرانچسکا  

پدر و مادرم برای آزادی من هیچ مبارزه ای نکردند.  

چیزی که باید خیلی زودتر درک می‌کردم، اما به آن چنان امید بسته بودم که گویی بر روی لبه باریک صخره‌ای حرکت می‌کنم. دردمندانه، ‌احمقانه و تحقیر آمیز. 

فردای شبی که ولف مرا از اتاقش بیرون انداخت با مادرم تماس گرفتم و به او از پیام‌هایی که از آنجلو دریافت کرده بودم گفتم و اتفاقات شب گذشته را برایش تعریف نمودم. با صحبت از اتفاقات ناجور شب گذشته صورت و گردنم سرخ شد.  

احساس خجالت وحشتناکی از رفتار بی فکرانه دیشب وجودم را می‌خورد. درست است که ما نامزد شده بودیم تا با همدیگر ازدواج کنیم ولی یک زوج نبودیم.  

یک زوج واقعی نبودیم. 

از لحاظ فنی فقط یک بوسه بود. اما من آنجا بودم و می دانستم چیزی بیش از یک بوسه در آنجا جریان داشت. 

 لمس بیشتر. 

 تماس بدنی بیشتر. 

 اشتیاق بیشتر 

و احساسات به مراتب بیشتری که نمی‌توانستم به آن اشاره کنم- چیزی دور از عشق و به طور وحشتناکی نزدیک به علاقه‌ای وافر. 

وقتی مادرم از پیام‌های آنجلو مطلع شد، من را برای قصدم در پاسخ دادن به آنها سرزنش نمود «فرانچسکا، تو نامزد داری. خواهش می کنم سعی کن شبیه به کسی که نامزد داره رفتار کنی.» 

صورتم از شدت شرمندگی و خجالت آنقدر داغ شده بود که در شرف انفجار قرار داشت.  

بعد مادرم من را به خط دیگری و به پدرم متصل کرد و آنها با هم، ‌البته بسیار ماهرانه  به من اطلاع دادند که آنجلو در جشن عروسی امیلی را به عنوان همراه با خود آورده بود و آنها در جشن عروسی بیشاپ زوج برازنده‌ای را تشکیل داده بودند.

در آن لحظات این صحبت‌ها به روشنی برایم مشخص کرد که نه‌تنها پدرم من را از ولف مطالبه نخواهد کرد بلکه من هم دیگر خیلی دوست ندارم که پدرم مرا بازگرداند.  

تنها تفاوتی که بین هیولای فعلی که در منزلش سکنی داشتم و کسی که در خانه اش به دنیا آمده بودم وجود داشت این بود که هیولای قبلی هیچ وعده پوچی نمی‌داد یا طوری رفتار می‌کرد که باور کنم هیچ قول دروغی نمی‌دهد.  

آنها می‌گفتند این شیطانی که تو شناختی بسیار بهتر از کسی است که اصلاً نمی شناسیش، ‌اما من، احساس می کردم دیگر اصلاً پدرم را نمی شناسم.  

ظاهراً علاقه او به شرایط و محیط بستگی داشت و من باید تک تک انتظارات او را برآورده می کردم.  

احساس حقارت شب گذشته ام، در برابر این حقیقت که مادرم لحنش را یک شبه تغییر داد و پدرم مرا تشویق به خوشحال کردن ولف می کرد، تنها من را وادار به شورش بیشتر می نمود.  

«بابا، مطمئنم که اونها خیلی بهم می‌اومدند. من از اینکه آنجلو رو دیدم و خودش شخصاً ارتباطش با امیلی را برام توضیح داد خیلی خوشحالم.» 

خیلی عادی توجهم را به گل زیر ناخن هایم دادم گویی پدر و مادرم می توانستند من را ببینند.  

کمی در اطراف باغ قدم زده و به خودم برای کاشت تربچه ها استراحت داده بودم. خانم استرلینگ ترجیح داده بود در سایبان در کنار من مطالعه کند و ظاهراً به شدت غرق در مطالعه کتاب تاریخی‌اش شده بود، ‌اما می‌دانستم که او به صحبت‌های ما گوش می‌دهد. در واقع، ‌فهمیده بودم که او هر کسی که در این خانه دهانش را باز می‌کند -این شامل نظافت‌چی، باغبان و یا هر کسی که چیزی می‌آورد هم می‌شد- مخفیانه زیر نظر می‌گیرد. 

این‌که او متوجه بوسه ما و بعدش بیرون انداخته شدن من از اتاق ولف نشده بود برایم جای تعجب داشت.

حتی فکر کردن به شب گذشته هم گونه هایم را آتش می‌زد. سناتور کیتون امروز صبح برای مشایعت میهمانانش تا جت شخصی‌شان آنهم وقتی که من خواب بودم اتاقش را ترک کرده بود و من دوست نداشتم او را که یادآور هفته و ماه و باقی زندگی‌ام بود ببینم.  

پدرم گفت «منظورت چیه؟» 

«بابا برای اینکه من خبر‌های خیلی خوبی دارم. نامزد من تصمیم گرفته من رو به کالج بفرسته. احتمالاً کالج نورثوسترن ً. قبلاً ‌یکبار هم گشتی اونجا زدم و فکر می کنم امروز دیگه فرم پذیرش رو پر می‌کنم. اون واقعاً از این تصمیم حمایت کرد.» 

این حرف را زدم و به خوبی متوجه لبخند کمرنگی که بر لب های خانم استرلینگ نقش بست شدم. چشمانش برای چند دقیقه به همان صفحه دوخته شده بود.   

مطمئن بودم که پدرم هم به خوبی از این موضوع که آنجلو هم قصد ادامه تحصیل در مقطع بالاتر آنجا را داشت مطلع است.   

او در بهم ربط دادن اطلاعات کوچک عالی بود.  

چند روز پیش من آه کشیده بودم به درختان و باغ اطرافم شکایت کرده بودم که من به گلدان‌های بیشتر و آبپاش جدیدی نیاز دارم. درست روز بعدش چند گلدان و آب پاش جدید در انباری آنجا قرار گرفته بود.  

شاید خانم استرلینگ فضول بود ولی قطعاً به اندازه همسر آینده‌ام بد نبود.  

«حتی گفته برای کار و اشتغال بعدش هم ازم حمایت می کنه. الان فقط باید فکر کنم که چه کاری می‌خوام انجام بدم. شاید وکیل شدم یا پلیس.» 

مورد آخر را تا مغز استخوانم دروغ گفتم. پدرم از وکلا و پلیس‌ها همانقدر نفرت داشت که از کودک آزاران و آدم های بی‌دین متنفر بود.

خشم غیر‌منطقی که در رگ‌هایش می‌جوشید.

من مدتها عروسک خیمه شب بازی پدر و مادرم بودم. قطع آن نخ ها من را می‌ترساند و برایم ممنوع بود. من دامن‌های بلند و لباس‌هایی که ازشان متنفر بودم می‌پوشیدم چون آنها دوست داشتند. به طور منظم هر یکشنبه در کلیسا حضور داشتم باوجودی‌که دیگر دختران کلیسا به دلیل لباس‌های بهتر و کفشهای قشنگ‌تری که من بر تن داشتم از من بدشان می آمد.  

من حتی از بوسیدن پسرهای دیگر هم خودداری می کردم تا از سخن چینی و شایعه سازی مردم جلوگیری کنم. فایده تمام این کارها چه بود؟ پدرم من را به سناتور فروخت و مادرم هم علی‌رغم ناآمیدی و اندوه بسیارش در برابر پدرم کاری از دستش ساخته نبود. اما این هم باعث نشد تا مادرم دست از تشویق من به ادامه راه خودش بردارد. 

او هم نمی‌خواست که من درس بخوانم و کاری انجام دهم و می‌خواست من هم به تنهایی و بی پناهی خودش باشم.  

«شوخی می کنی؟» نوشیدنی پدرم به گلویش پرید و به سرفه افتاد و گفت «نه، دختر من کار نمی کنه.»

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *