ولف: 

انفجار یکی از دارایی‌های آرتور و آزمایشگاه متامفتامینش و همراه با آن کوکایین در یک روز سه شنبه انجام شد. این کار پرهیزگارانه را دیگران انجام دادند، ولی قطعاً مسئولیتش با من بودم. 

چهار روز بعد از آن هم به دست و پنجه نرم کردن با وایتز و بیشاپ گذشت و تا وقتیکه آنها پذیرفتند بیش از پانصد نفر نیروی پلیس برای محافظت از خیابان های شیکاگو از شلوغ کاری که من مسببش بودند اختصاص دهند ادامه یافت. تقریباً صورتحسابش سر به فلک بر می‌داشت، اما آنجا ایالت ایلینوز(Illinois) که پول در آن فوران می‌کرد نبود. این پولی نبود که وایتز و بیشاپ تامینش نمایند. 

پولش توسط پدرزن آینده من پرداخت می‌شد.  

مردی که به هر حال لحنش را از آن حالت نوازشگر نسبت به دخترش به تملق از من تغییر داده بود و تصمیم گرفته بود با دور انداختن صدها کیلوگرم نخاله در پارکی در آنسوی شهر کار من را تلافی نماید.  

با توجه به تمام مدارکی که از او داشتم، نمی توانست کاری بیش از آن در مقابلم انجام دهد.  

من بازیگر قدرتمندی بودم. لمس هر چیزی که به من تعلق داشت، حتی کوچکترین خراشی بر روی ماشینم – هزینه ای سنگین برایش به همراه می آورد و با توجه مضاعف و به مراتب بیشتر FBI به آن پاداش داده می شد.  

من با استفاده از داوطلبانی،‌تمام آن نخاله ها را جمع آوری کردم و در باغ خود آرتور ریختم.  

و این درست وقتی بود که دوباره تماس های تلفنی شروع شدند. دوجین از آنها.  

درست مانند دوست دختر سابق مست و نیازمندت در روز ولنتاین بودند.

به هیچکدام از آن تلفن‌ها پاسخی ندادم. اوگانگستری با ارتباطات گسترده بود.  

من می‌توانستم با دختر او ازدواج کنم، اما مجبور نبودم به آنچه که می گوید گوش دهم.  

کار من پاک کردن خیابانها از تمام کثیفی های او با مواد مخدر، اسلحه و خون بود. 

باید سعی می‌نمودم تا آنجا که می‌شود کمتر در خانه‌ام باشم، که این کار با پروازهای مکرر به اسپرینگ فیلد و واشگتن، خیلی سخت نبود.  

فرانچسکا هنوز با سرسختی تمام شامش را در اتاقش می‌خورد (البته نه اینکه برای من اهمیتی داشته باشد.) و با وجودیکه به خوبی از پس تمام مسئولیتهایی که به او محول کرده بودم از قبیل انتخاب کیک، پرو لباس و انجام سایر کارهای مرتبط به عروسی بر می آمد، باز هم به کارش ادامه می داد. (البته اگر او خودش را با یک پیشبند گنده بر گردنش نمایش می داد هم ‌برایم اصلاً اهمیتی نداشت)  

من به علایق نامزد کوچکترین اهمیتی نمی‌دادم.  

تا جایی هم که به من مربوط می شد، به استثنای متمم عدم برقراری ارتباط با کسی قبل از جشن عروسی‌مان، او می توانست در ان سوی خانه – یا حتی بهتر از آن در آنسوی شهر- تا آخرین لحظه ای که نفس می کشد زندگی کند.  

در روز پنجم، بعد از شام، خودم را غرق در کاغذهای روی میز دفترم نمودم که خانم استرلینگ من را به آشپزخانه فراخواند .  

ساعت از یازده شب گذشته بود و استرلینگ هم به خوبی می‌دانست که به طور کلی نباید در آن ساعت مزاحمم شود.  به همین دلیل فکر کردم حتماً موضوع مهمی پیش آمده بود.  

آخرین چیزی که احتیاج داشتم بشنوم، این بود که نمسیس فرار کرده است. به نظر میرسید فرانچسکا بالاخره فهمیده بود که خارج از این ترتیب چیزی بدست نخواهد آورد.

از پله ها پایین آمدم. وقتی به پایین رسیدم، بوی شکر، خمیر برشته شده و شکلات از آشپزخانه به مشامم رسید. شیرین، جذاب و نوستالژیک، درست مثل چاقویی تیز و در بدن نفوذ می کرد. در چهارچوب درب ایستادم و به استرلینگ کوچک و عصبانی خیره شدم. کیک شکلاتی ساده‌ای که چهل و شش شمع بر روی آن روشن بود را بر روی میز غذا بخوری گذاشته بود و برش می‌داد.  

دستانش می‌لرزیدند. 

 به محض ورودم دستانش را با پیش بند لک ‌شده جلویش تمیز نمود.  

از تماس چشمی خودداری می‌کرد.  

هر دویمان دلیلش را می‌دانستیم.  

زیر لب گفت «تولد رومئوست.» بعد با عجله به سمت سینک حرکت کرد تا دستانش را بشورد. 

سلانه سلانه وارد شدم و به سستی بر روی صندلی نشستم و خودم را بر رویش رها نمودم و طوری به کیک نگاه کردم که گویی حریفی پیش رویم است.  

من خیلی احساساتی و آنقدر فراموش کار نبودم که تاریخ‌ها را به یاد نیاورم. البته تمامی اعضای خانواده ام درگذشته بودند، تاریخ مرگ همه آنها را بیاد داشتم.  

من حتی دلیل مرگ تک تک آنها را هم بیاد می آوردم. 

استرلینگ پیش دستی پر از کیک را به سمتم گرفت. آنقدر کیک در آن بود که برای مسدود کردن فاضلاب توالت هم کافی باشد. 

احساساتم بین تشکر از او برای احترام به کسی که بی‌اندازه دوستش داشتم و فریاد بر او برای یادِآوری قلبی که سوراخی به اندازه مشت آرتور روسی در آن ایجاد شده بود در نوسان بود. 

بدون فهمیدن مزه کیک دهانم را پر نمودم. عادت به مصرف شیرینی‌جات نداشتم، اما به نظر می‌رسید او آنقدر عصبانی بود که بعد از زحمتی که برای تهیه آن کشیده بود هیچ گازی به آن کیک نمی زد.

استرلینگ بر روی صندلی مقابلم نشست و در حالیکه انگشتانش را به دور فنجان چای گیاهیش حلقه می نمود گفت «اگه زنده بود حتماً بهت افتخار می‌کرد.» 

پشتم به درب ِآشپزخانه بود. او رو به آن و رو به روی من نشسته بود.  

چنگالم را درون کیک پیش رویم فرو بردم و لایه‌های شکلات و شکر آن را طوری جدا کردم که گویی دل و روده کسی هستند و آنها را به شدت به یک سمت راندم.  

«ولف به من نگاه کن» 

نگاهم را بالا آوردم و به صورت او دوختم تا خشمش را که به دلیلی فراتر از درک من بود، آرام کنم.  

شخصیت مهربان و خونگرمی نداشتم. اما در آن درخواستش احساساتی موج می‌زد که تحقیر شدنی نبود. چشمانش درشت شده بودند و رگه‌های آبی آسمانی داشتند.  

«ولف با اون مهربون باش» 

«تا بهش امید بدم که چیزی که بین ماست واقعیه. حتی بر اساس استانداردهای من هم خیلی ظالمانست.» 

آرام و آهسته صحبت می‌کردم. بشقاب کیک را به آن سمت میز سراندم.  

«اون تنهاست، جوونه، محبوسه و تا مغز استخوانش ترسیده. حتی بدون اینکه نافرمانی یا اشتباهی بکنه طوری با اون رفتار می‌کنی که انگار دشمنته. تمام چیزی که اون از تو می‌دونه اینه که تو مرد قدرتمندی هستی، ازخانواده اون بیزاری و دوست نداری کوچکترین ارتباطی با اون داشته باشی. با این وجود به خوبی براش روشن کردی که هرگز اجازه نمی دی اون بره. اون یک زندانی، فقط هم به خاطر گناهی که خودش مرتکب نشده. » 

دستی به پشت سرم کشیدم و عقب کشیدم و گفتم  «بهش وثیقه می گن و این زندگی خیلی متفاوت از چیزی که اون با هر کس دیگه ای می تونست داشته باشه نیست. به استثناء اینکه مثل اکثر مردان قدرتمند مافیا وقتی که سعی می‌کنم اغواش کنم بهش دروغ نمی‌گم.»

استرلینگ چنان خودش را عقب کشید که گویی چیزی بر صورتش کوبانده بودم.  

بعد به سمت جلو متمایل شد و دست‌های من را در دستش گرفت. همه تلاشم را کردم تا دستانم را عقب نکشم. من از لمس مردم به هر شکلی مگر در حالت سکس متنفر بودم و استرلینگ هم آخرین زن روی کره زمین بود که من بخواهم همچین رابطه‌ای با او داشته باشم. جای گفتن هم نداشت که هر وقت احساساتش را ابراز می نمود اصلاً خوشم نمی‌آمد. کار نامناسبی بود و مطلقا در شرح وظایفش جایی نداشت.  

«انتخاب چیزی که سرنوشتته با پذیرش اون به اجبار دو موضوع متفاوته. به فرانچسکا نشون بده بخشش تو رو ضعیف نمی‌کنه. اگر چیزی هم هست به اون این اطمینان رو می‌ده که تو به قدرتت ایمان داری.» 

شبیه به اپرا صحبت می‌کرد.  

با نیشخندی بر لبم گفتم «تو ذهنت چی می‌گذره؟» 

اگر می‌توانستم به فرانچسکا پول بدهم و مدتی او را به همراه دختر خاله‌اش برای خرید و گردش به اروپا بفرستم و از دست و بالم خارجش کنم در چشم بر هم زدنی این کار را می‌کردم. فرستادنش به کابو(Cabo) هم گزینه دیگری بود. کابو با وجودیکه در همین ایالت قرار داشت باز هم به اندازه کافی او را از من دور می‌کرد.  

«اون رو خونه پدر و مادرش ببر» 

«مست کردی؟» 

با نگاهی خالی از هر حسی به او چشم دوختم. امیدوار بودم که نباشد. ترکیب استرلینگ و الکل بسیار کشنده بود.  

«چرا که نه؟» 

«دلیل برگزاری جشن تولد رومئو بدون حضور خودش دقیقاً پدر اونه» 

استرلینگ به سرعت بر روی پاهایش ایستاد و گفت «اون پدرش نیست!» 

کف دستش را محکم بر روی میز کوباند و چنان صدایی ایجاد کرد که اصلاً فکر نمی کردم بتواند ایجاد کند.

۱۲۵

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *