ولف بوسه ای عادی بر سر من زد، ‌از احساس پیچیده شدن قلبم در ساتنی ابریشمی  و لذت ناشی از آن متنفر بودم.  

از او برای آنقدر دیرکردنش،‌ بی قیدیش و از خودم برای آنطور احمقانه ذوب شدنم تنها با تماس لب هایش بر روی موهایم متنفر بودم.  

پدرم از گوشه چشمش شاهد این صحنه بود و پوزخندی ناشی از سرگرم شدنش بر لب آورد. 

فرانچسکا تو خیلی بدبختی! نیستی؟ نگاه پدرت سرزنش بار بود. 

بله، بابا. بله،‌ خودم هستم. آفرین. 

به محض نشستن ولف پشت میز و در کنارم از زیر میز با پایم ضربه‌ای به او زدم و پچ‌پچ کنان گفتم«چرا اینقدر دیر کردی؟» 

 بسیار مختصر گفت «کار داشتم.» 

بعد به سرعت و شلاقی دستمال را بر روی پایش انداخت و جرعه بزرگی از شرابش را نوشید.  

پدرم بی مقدمه در مکالمه ما دخالت کرد و گفت « خب، نه فقط تمام روز کار می کنی» 

بعد خودش را عقب کشید و به پشتی صتدلیش تکیه داد و دست هایش را بر روی میز در هم گره کرد و ادامه داد «بلکه دختر ما رو هم به کالج می فرستی، فکر می‌کنی در ده سال آینده می‌تونی ما رو صاحب نوه بکنی؟» 

پدرم بسیار صریح و بی پرده این سوال را مطرح کرد.

 با شناختی که از پدر داشتم می‌دانستم تنها ادامه تحصیل من در کالج ناراحتش نکرده است. 

از وقتی خانه را ترک کرده بودم تا امشب،‌ او فرصت پردازش هر فکری را داشت.

اصلاً اهمیتی نداشت که چقدر خون روسی در رگ های فرزندان آینده ولف جاری بود، فرزندان ولف هرگز وارث تجارت پاپا نمی‌شدند.  

سناتور کیتون اجازه نمی‌داد که همچین اتفاقی بیافتد.  

به این ترتیب ازدواج من با ولف نه تنها رویای دختر کوچولوی کامل و بی عیب و نقص و خوش رفتار و آرام او را از بین می‌برد بلکه ارثیه اش را هم خراب می‌کرد. 

پدرم برای محافظت از قلب خودش به آرامی از نظر احساسی از من فاصله می‌گرفت و قلب من را در این میان تکه‌تکه می‌کرد.  

نگاهم به سمت ولفی برگشت که چشم به ساعت کارتیه اش دوخته و به وضوح منتظر پایان شام بود. 

«از دخترت بپرس. اون مسول برنامه ریزی برای کالجشه و البته رحمش.» 

«کاملاً درسته، حرفم کاملاً نا امیدانه بود. زنها به مردایی واقعی نیاز دارند تا به اونها نشون بدن واقعاً چه چیزی می‌خوان. اونها رو به حال خودشون رها کنی، اشتباهات جبران ناپذیری انجام میدن.» 

«مردای واقعی از تحصیلات بالاتر همسرانشون خودشون و کثیف نمی‌کنند و از قدرتی که اونها برای ادامه زندگی بدون همراهی مردشون پیدا می‌کنند وحشت ندارند. برای این نحوه صحبت کردنم عذرخواهی می‌کنم.» 

ولف گاز بزرگی به لازانیایش زد و شروع به جویدن آن نمود و با دستش به من اشاره کرد که فلفل را به او بدهم.  

او در قلمروی دشمنش نشسته بود و مثل خیار خونسرد بود

ماما خنده ای کرد وگفت «حالا بسه دیگه.» 

بعد از آنسوی میز چند ضربه ای بر روی دست بابا زد.  

«هیچ کدومتون شایعه ای که در مورد آخرین عمل لیفت پوست صورت خانم فرمانداره شنیدید؟ چیزی که تو شهر پخش شده اینه واقعاً مبهوت به نظر می رسه، البته به خاطر رسوایی های مالیاتیش هم نیست.» 

پاپا کلام ماما را قطع کرد و دوباره توجهش را به من داد و گفت «فرانچسکا، چی دوست داری بخونی؟» 

«قطعاً فکر نمی‌کنی که می‌تونی وکیل بشی» 

ناگهان چنگال از دستم بر روی لازانیای داخل بشقابم افتاد و چند قطره سس گوجه فرنگی بر روی لباس زرد رنگم پاشیده شد. با دستمال لکه افتاده بر روی لباسم را پاک کردم و بزاق جمع شده در دهانم را قورت دادم.  

پدرم با اشاره به من در حالیکه چنگالش را با خشونت داخل لازانیایش فرو می‌کرد گفت «تو حتی بدون کثیف کردن لباست غذا هم نمی‌تونی بخوری» 

شانه‌ای بالا انداختم و گفتم «به خاطر اینه که پدرم من رو جلوی نامزدم و مادرم کوچیک می‌کنه. ربطی به توانایی هام نداره»  

«فرانچسکا، ای‌کیو تو متوسطه، تو می‌تونی وکیل بشی ولی احتمالا وکیل خوبی نمی‌شی. و اینکه تو حتی یک روز هم در زندگیت کار نکردی و احتمالا کارآموز تنبیل خواهی شد و بیرونت می کنند. فقط وقت و منابع دیگران رو تلف می‌کنی که شامل خودت هم میشه. جای گفتن هم نداره فرصتی که تو برای همسر سناتور کیتون شدن پیدا کردی ممکنه به نفر دیگه ای برسه که به خوبی به وظایفش عمل می کنه. پارتی بازی هم به بیماری شماره یک آمریکا تبدیل شده.»

ولف در حالیکه جرعه ای دیگر از نوشیدنی‌اش را سر می‌کشید گفت «من فکر می‌کنم جرایم سازماندهی شده هستند.» 

«و تو» 

پدرم چنان به همسر آینده‌ام نگاه کرد و آن حرف را زد که اگر به من دوخته شده بود من را به دیوار می چسباند، ‌اما نامزد من هنوز خونسرد و دور از دسترس آنجا نشسته بود. 

«به شدت هم به شما توصیه می‌کنم که دست از این مسخره بازی برداری، تو اون چیزی که می‌خواستی رو بدست آوردی. لازمه بهت یادآوری کنم که من از هیچی شروع کردم؟ من کنار نمی‌شینم و از دور تو رو تماشا نمی‌کنم که همه چیزهایی که ساختم رو خراب کنی. من آدم کاردانی هستم و بلدم از مشکلات خودم رو بیرون بکشم.» 

ولف خندید و گفت «تهدید خوبی بود.» 

«خب پس من باید بشینم تو خونه و فقط بچه به دنیا بیارم؟» 

بشقاب غذایم را عقب راندم، از غذا، مکالمات و این همنشینی خسته شده بودم. چشمان مادرم درست شبیه به توپ پینگ پونگ در بینمان درگردش بو دو درست به اندازه یک نعلبکی به نظر می رسیدند. 

واقعاً ‌همه چیز بهم ریخته بود و من در وسط این بلبشو ایستاده بودم.  

پدرم دستمال سفره‌‌اش را بر روی بشقابش پرت کرد و به خدمتکار اشاره کرد که شامش تمام شده است.

دو نفر از آنها به سرعت جلو آمدند و بشقابش را تمیز نمودند. 

او سرش را تکان می‌داد و تکان‌می داد.  

ترسناک بود.

«شروع خوبیه. اگرچه با شوهری که تو داری خدا می‌دونه.» 

«شوهری که شما انتخاب کردید» 

چنگالم را در چیزی فرو کردم و ترجیح دادم تصور کنم که قلب اوست. 

«قبل از این بود که بفهمم که تو رو وادار می‌کنه از خونه بیرون بری شبیه به . . . » 

سعع کردم جمله اش را کامل کنم «زنان قرن بیستمی» 

 ابروهایم به ریشه موهایم چسبیده بود. 

ولف در حالیکه نوشیدنی اش را می نوشید با گیلاسی در جلوی دهانش خندید. شانه‌های لرزانش مماس با شانه‌های من بود.  

پدرم شیشه نوشیدنی‌اش را محکم بر روی میز کوباند و به دنبالش گیلاسش را با تمام توان. 

بینی‌اش قرمزتر و گرد‌تر و گونه‌اش در زیر نور زرد رنگ لوسترها صورتی ‌شده بود.  

پدرم همیشه به اندازه می‌نوشید، اما امشب نه.  

«دبیرستانی که تو درس خوندی گرون بود و شبانه روزی. جایی که برای ثروتمندان و افراد سرشناس آماده شده بود. اینکه تو در سوییس موفق بودی به این معنا نیست که در دنیای واقعی هم می‌تونی جون سالم به در ببری.» 

«این هم به این دلیله که شما من رو از دنیای واقعی دور نگه داشتین.» 

پدرم چنگی به گیلاسش زد و آن را به آنطرف اتاق پرت کرد.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *